تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فرشته نجات (فصل بیست و ششم تا فصل بیست و نهم)


آب حمام را بست و النا را که می خندید میان حوله ی عروسکیش پیچاند و بیرون آمد ... نگاهی به امیر حسین که روی مبل خوابش برده بود انداخت و لبخند زد ... النا را روی تختش گذاشت و لباس هایش را تنش می کرد که زنگ زده شد
او را در آغوش گرفت و به سمت در رفت ... فرهاد پشت در بود بود
در را برایش گشود و فرهاد وارد شد : سلام
ایلسا : سلام خوبی ؟ تنهایی ؟
فرهاد : آره
ایلسا : بیا تو .
فرهاد وارد شد و به سمت مبل ها رفت با دیدن امیر حسین گفت : این بچه که گردنش شکست رو این مبل
ایلسا : داشتم النا رو حمام می دادم اومدم بیرون دیدم خوابش برده
فرهاد او را روی مبل خواباند و کنارش نشست : تو خوبی ؟ اذیتت نمی کنن ؟
ایلسا : نه ... بچه های آرومین
فرهاد دست دراز کرد و النا را از آغوش او گرفت و گفت : اینو بده به من برو یه چی بیار بخورم گلوم خشک شد
ایلسا : باشه
فرهاد لپ های سرخ النا را بوسید و با خنده گفت : چه عروسک خوشکلی هستی تو دایی جون
النا خندید : قربون خنده هات ... نگا لپاشو ... ایلسا لپاش سوراخ می شه .
ایلسا از آشپزحانه بیرون آمد : آره لپ های امیر هم سوراخ می شه
فرهاد نگاهش را به او دوخت : چند وقته نرفتی سراغ مامان اینا ؟
ایلسا : از بعد طلاقم .
فرهاد : هشت ماه بیشتره نه ؟!
ایلسا : فک کنم
فرهاد : از حال بابا خبر داری ؟
ایلسا : نه ... اون خودش به من گفت برو
فرهاد : حالش خوب نیست
ایلسا متعجب گفت : کی ؟
فرهاد : بابا قلبش درد گرفته ccuبستری شده
ایلسا نگران پرسید : کی ؟ چرا زود تر به من نگفتی ؟
فرهاد : یه هفته ای میشه
ایلسا : حالا باید به من بگی ؟ کدوم بیمارستان ؟
فرهاد :همون بیمارستان خودشون ... می خواد ببینتت
ایلسا از جا برخاست : پس چرا منتظری پاشو بریم
فرهاد : بچه ها می برم تو ماشین تو هم بپوش بیا ...
ایلسا : النا رو ببر تا من امیر و بیدار کنم و لباس تنش کنم
فرهاد سر تکان داد
ایلسا سریع امیرحسین را از خواب بیدار کرد و لباسی تنش کرد و همراه هم پایین رفتند
وارد محوطه ی بیمارستان که شد با عجله از ماشین پیاده شد و از پله ها بالا رفت و به سمت ccu دوید ... مادرش را مقابل درب آن جا دید : مامان بابا چش شده ؟
یاسمن با گریه گفت : نمی دونم تو خونه بودم زنگ زدن گفتن حالش بد شده
ایلسا : نگفتن چش شده ؟
یاسمن : می گن از قلبشه
در همین موقع دکتری که از دوستان پدرش بود از ccu بیرون آمد به سمتش رفت : حال بابام چطوره دکتر ؟
دکتر : اومدی دخترم بابات یه هفته است مدام سراغتو می گیره
ایلسا النا را که توی دستانش بود به دست مادرش داد و به دنبال دکتر داخل شد ... با پاهایی لرزان نزدیک تخت پدرش شد ... مقابل آن که رسید دکتر آن ها تنها گذاشت ... آرش چشم بر هم گذاشته بود ... ایلسا با چشمانی پر اشک نزدیک تر رفت وبالای سر پدرش ایستاد ... آرام خم شد و سر آرش را بوسید ... آرش چشم گشود و نگاهش در نگاه غرق در اشک ایلسا برخورد ...
ایلسا با گریه گفت : بابایی ؟!
آرش آرام خندید : اومدی عزیز دلم
ایلسا : آره بابایی ... ببخشید که اذیتت کردم
آرش : نه عزیزم تو منو ببخش که دعوات کردم
ایلسا : بابایی ! و آرام آرام اشک ریخت
آرش : جان بابایی ... عزیزم چرا گریه می کنی ؟
ایلسا : اگه بلایی سرتون بیاد من چیکار کنم ؟
آرش دستش را دراز کرد و ایلسا دستش را گرفت : عزیزم ... تو رو که دیدم می تونم با خیال راحت جون به عزرائیل بدم
ایلسا : بابایی این حرفا چیه ؟!
آرش خندید : بچه هات خوبن ؟ مامانت بهم گفت دو تا عروسک داری
ایلسا : آره بابایی دوس داری ببینیشون ؟
آرش : دیدمشون
ایلسا با تعجب گفت : از کجا ؟
آرش : فکر کردی من اینقدر بدم که بچمو فراموش کنم ؟ نه بابا جون ... همیشه یم اومدم در خونه و مهد کودک بچه ها و از دور می دیدمتون
اشک در چشمانش حلقه زد : بابایی
آرش : جان دلم ... دلم واسه بابایی گفتنات تنگ شده بود
ایلسا : تو فقط بابایی منی ... فقط مال خودم
آرش : تو هم ته تغاریه وروجک منی
ایلسا خم شد و خود را در آغوش پدر رها کرد و به گریه افتاد : بابا جونم
آرش دستانش دور او حلقه کرد و او را به خود فشرد ...

* * * * *

ماشین را جلوی درب خانه پارک کرد و داخل شد ... از همان جلو داد زد : مامان جان ... مامان ... نیستی خونه ؟
ترلان (زیبا ) از آشپزخانه خارج شد و به سمتش آمد : سلام عزیز دلم اومدی ؟ ... خسته نباشی
خودش را روی مبل رها کرد : دارم می میرم از خستگی ... یه شربتی چیزی بیار رفع تشنگی کنم .
ترلان به سرعت به آشپزخانه رفت و با لیوانی بزرگ محتوی شربت پرتقال بیرون آمد : بیا مادرجون بخور عزیزم .
لیوان را یه ضرب سر کشید و روی میز گذاشت : پدرشوهر تارلا حالش دوباره بد شده
ترلان : دوباره ؟
تیروانا : آره ... امروز زنگ زد بهم گفت مثکه قلبش دوباره مشکل پیدا کرده
ترلان : انشالله خدا خودش شفاش بده
تیروانا : امروز اگه می تونین یه سر بریم بیمارستان عیادتش
ترلان : باشه بزار بابات بیاد
از جا برخاست : خوب تا اون موقع من میرم یه استراحتی بکنم
ترلان : باشه عزیزم

* * * * *

چشم هایش را از هم گشود و به ساعت نگریست : اوف نهه ... چرا انقدر دیر بیدار شدم
به سرعت از جا برخاست و به طرف دستشویی رفت و در همان حال داد زد : ایلسا پاشو یه صبحونه درست کن دیرم شده ...
دسته ی در توی دستش خشک شد ... سر در گم سرش را تکان داد : اَه لعنتی ... چرا نمی خوام بفهمم اون رفته
وارد دست شویی شد و در را بهم کوبید ...
پس از پوشیدن لباسش از عطر اهدایی ایلسا زد و به سمت شرکت به راه افتاد
مشغول رانندگی بود که تلفن همراهش زنگ خورد ... دکمه ی اتصال را زد : بله مامان ؟
صدف : ...
ارشیا : سلام خوبم شما خوبین ؟
صدف : ...
ارشیا : نه داشتم می رفتم شرکت
صدف : ...
ارشیا : نه ! چطور مگه ؟
صدف : ...
ارشیا : جدی میگین ؟
صدف : ...
ارشیا : کی این طور شد ؟
صدف : ...
ارشیا : واقعا ؟! باشه من میام کی هست ؟
صدف : ...
ارشیا : نه میام دنبالتون
صدف : ...
ارشیا : باشه باشه ... ساعت چهار میام خوبه ؟
صدف : ...
ارشیا : نه قربانت
صدف : ...
ارشیا : باشه خداحافظ
تلفن را قطع کرد و دستش را به پیشانی اش گرفت : اوه خدایا ... بیچاره خانوادش !

* * * * *

پس از خواندن نماز ظهر و عصرش گوشی اش را برداشت و به تارلا زنگ زد : الو سلام تارلا
تارلا : سلام خوبی ؟ چه خبر از بابا ؟
ایلسا : فعلا همونطوره بچه ها چه طورن ؟ اذیتت نمی کنن ؟
تارلا : نه النا خوابه امیرحسین هم داره کارتون نگاه می کنه
ایلسا : ببخشید تارلا جان تو هم تو زحمت افتادی
تارلا : نه بابا چه زحمتی بچه های آرومین باهاشون سرمم گرم میشه ... ایلسا اگه اتفاقی افتاد خبرم کن
ایلسا : باشه عزیزم منم برم بالا برم به چیزی نیاز ندارن ؟
تارلا : باشه خوب خدافظ
ایلسا : خداحافظ
از نماز خانه خارج شد و به سمت ccu رفت ... با دیدن چشمان گریان یاسمن و کیارش و فرهاد و انبوه دکتر و پرستاران ترسی وجودش را در بر گرفت ... با پاهایی لرزان جلو رفت در همین لحظه دکتر بیرون آمد و همه به سمتش هجوم بردند فرهاد زود تر از همه پرسید : چی شده دکتر ؟ حال بابام خوبه ؟
دکتر سرش را به نشانه تأسف تکان داد : متأسفم که اینو می گم ... اما ایشون ... فوت شدن !
چشم هایش تار می دیدند ... اشک در چشمانش جمع شد : بابایی !
سرش گیج می رفت و بدنش تحمل وزنش را نداشت دستش را جلو برد و تا از افتادنش جلو گیری کند اما دیر بود و با صدای وحشتناکی به زمین افتاد ... با شنیدن صدا همگی به طرفش برگشتند فرهاد که به خود آمده بود به سمتش دوید و او را در آغوش گرفت
دکتر دستور داد او را به اتاقی ببرند و سرمی برایش تجویز کرد ...
یاسمن با زانو هایی ناتوان روی صندلی نشست و سرش را به زیر انداخت و آرام آرام اشک ریخت ... یگانه که تازه وارد بخش شده بود به سمتش رفت و او را درآغوش گرفت یاسمن نالان گفت : دیدی چی شد آبجی ... دیدی چجور آرش تنهام گذاشت و بچه هامو یتیم کرد ... حالا من بدون اون چه کار کنم
یگانه با چشمانی اشکی او را در آغوش فشرد و سعی داشت آرامش کند : آروم باش خواهرم خودتو کنترل کن
یاسمن از شدت گریه نمی توانست حرف بزند ... آنقدر گریه کرد که در آغوش خواهرش از هوش رفت ...

فصل بیست و نه

در یک چشم به هم زدن مراسم خاک سپاری و سوم تمام شد ... ایلسا پس از سه روز بیهوشی ، به هوش آمد ...
موقع خاک سپاری هم خیلی بی تابی می کرد ... گوشه تابوت پدرش را گرفته بود و نمی گذاشت او را خاک کنند فرهاد با چشمان پر اشکش جلو رفت و او را از تابوت دور کرد : عزیزم آروم باش ... بزار بابا رو خاک کنیم
ایلسا : نمی خوام ... من نمی ذارم بابامو ببرید
فرهاد : گلم تو که بی تابی می کنی بابا اذیت می شه ها !
ایلسا : نخیرم ... نمی خوام
فرهاد سعی کرد او را از قبر دور کند و با سر به گورکن اشاره کرد تا کارش را شروع کند ... ایلسا که حرکت او را دید گفت : نه ... نمی زارم بابامو ببرید ... فرهاد تو رو خدا نزار باباییمو ببرن ... فرهاد تو روخدا جلوشونو بگیر ... فرهاد تو رو خدا ... بزارم برم
فرهاد او را سخت به خود چسبانده بود و اجازه تکان خوردن به او نمی داد
ایلسا با گریه گفت : نامردا ... نبریم بابامو ... فرهاد تو بگو ... بگو بزارن حداقل بابامو واسه بار آخر ببینم
فرهاد : می خوای خودتو اذیت کنی ؟
ایلسا : نه به خدا فقط بزار ببینمش
فرهاد : به شرطی که بی تابی نکنی باشه ؟
ایلسا : باشه باشه .
هر دوبه جنازه نزدیک شدند ... ایلسا کنار پدرش زانو زد و ملافه را از صورت او کنار زد ...نگاهش به چهره ی نورانی او افتاد ... با گریه زمزمه کرد : بابایی ... بابایی مهربونم زود نبود بری بی معرفت ... این همه مدت ازم دوری کردی که تا بیا ول کنی بری ؟ صورتش را روی صورت او گذاشت و با گریه ادامه داد : بابایی ... چرا تنهام گذاشتی ؟ ... بابایی چشماتو باز کن ببین منم ... ته تغاری وروجکت ... پاشو و یه بار دیگه بهم بگو وروجک ... بابا من طاقت تنهایی رو ندارم ... مگه من چقدر طاقت دارم چرا همتون دارین ترکم می کنین ؟ ... مگه من چقدر می تونم بی شماها بمونم ؟ ...
کیارش به کنارش آمد و او را بلند کرد و گفت : بسه دیگه ایلسا این طوری از بین میری عمو جان !
ایلسا بی حال کناری نشست و به خاک کردن پدرش خیره شد و آرام آرام اشک ریخت ...
ارشیا جایی دور تر کنار درختی ایستاده بود و به ایلسا خیره شده بود ... حس می کرد اشک های ایلسا مانند خاری در قلبش فرو می رود ... دلش می خواست می توانست برود و او را درآغوش بگیرد و از او بخواهد که اشک نریزد حیف که نمی توانست ...

بعد از مراسم خاک سپاری به سمت خانه به راه افتادند ... ایلسا با حالتی زار آرام آرام به سمت ماشین حرکت می کرد ... سرش گیج می رفت و دهانش بد طعم شده بود ... دستش را به سرش گرفت و محکم شقیقه اش را فشار داد ... ارشیا با نگرانی نگاهش می کرد ...
در یک لحظه چشمانش سیاهی رفت و از حال رفت ... ارشیا با دیدن او به سرعت نزدیکش آمد و قبل از اینکه روی زمین بیفتد او را در آغوش گرفت ...
سپیده نگران جلو آمد : چش شد ؟ باز از حال رفت ؟
ارشیا او را بلند کرد و به سمت ماشین برد ... سپیده در عقب ماشین فرهاد را باز کرد و گفت : بزارینش این جا
ارشیا به آرامی جلو رفت و او را روی صندلی خواباند ... دست و پاهایش را هم جمع کرد و سرش را بالا برد ... برای چند لحظه نگاهش روی صورتش خیره ماند ... حس خاصی داشت ... وسوسه ی بوسیدن صورت او در جانش افتاده بود ... نگاهی به عقب کرد ... کسی حواسش به آن دو نبود ... خم شد و بوسه ی آرامی به روی چشم بسته ی او زد ...
قلبش محکم می کوبید ... دست ایلسا را محکم در دست فشرد ...
تارلا پیششان آمد : آقای مهراد اجازه می دیدن ؟!
ارشیا به خود آمد و از جا برخاست : اوه ... بله بفرمایید
تارلا نبض او را در دست گرفت و به فرهاد گفت که قبل از رفتن به خانه سرمی بگیرد تا برای او وصل کند ... همه با هم به سمت خانه به راه افتادند تا پذیرای مهمانان باشند ...
امیر حسین با دیدن آن ها دوان دوان پیش آمد و به تارلا گفت : زن دایی ... مامانیم چش شده ؟
نگاه پر از تعجب ارشیا و خیلی های دیگر به سمت او برگشت ...
تارلا دستی به سرش کشید : چیزی نیست عزیزم ، یه خورده حالش بد شده
امیرحسین : خوب میشه ؟
تارلا : آره عزیزم یه آمپول بزنم بهش خوب می شه
امیرحسین : نه ... آمپول نزن دردش میاد
تارلا لبخندی زد : آروم می زنم دردش نیاد ... باشه ؟
امیرحسین سرش را تکان داد
تارلا : خوب حالا برو مراقب خواهرت باش که مامانت اگه بیدار بشه بگه چه پسر خوبی داشتم مواظب خواهرش بوده
امیرحسین : باشه
فرهاد ایلسا را روی تخت خواباند و تارلا سرمش را به او وصل کرد ... ساعتی بعد بهوش آمد ... سرم را از دستش کند و پایین رفت ... تقریبا همه ی مهمان ها رفته بودند و تنها خانواده ی مهراد و پدر و مادر تارلا مانده بودند ... دستش را به میله ها گرفت و آرام از پله ها پایین آمد ... نگاه ارشیا به سمتش رفت ... با اینکه رنگش پریده بود و نسبت به گذشته لاغر تر شده بود اما هنوز هم زیبایی خود را حفظ کرده بود
با صدای آرامی سلام کرد و به سمت آشپزخانه رفت ... نگاه ارشیا تا آخرین لحظه با او بود ... تلناز النا را در آغوش داشت و سعی می کرد او را آرام کند با دیدن ایلسا گفت : واسه چی اومدی پایین ؟
ایلسا : تو اتاق می موندم واسه چی ؟ ... این چشه ؟ و به النا اشاره کرد
تلناز : نمی دونم هر کاری می کنم آروم نمی شه
ایلسا او را از آغوشش گرفت و گفت : شیرش رو بده بش بدم .
تلناز شیشه شیر را مقابل او گرفت ... ایلسا النا را روی دست خود خواباند و با دست دیگرش شیر را به دهانش برد و در همان حال پرسید : فقط تو بغل خودم آرومه ... امیر کجاست ؟
تلناز : خوابش برده
ایلسا : چرا اینا هنوز این جان ؟
تلناز : کیا ؟
ایلسا : خونواده مهراد
تلناز نگاهش کرد و گفت : نمی دونم ... اما الان دیگه باید برن
ایلسا : اوف ...
النا را که خوابش برده بود در آغوش کشید و به سمت اتاقش به راه افتاد قبل از رفتن از تلناز پرسید : امیر کجا خوابه ؟
تلناز : تو اتاق سابق فرهاد
ایلسا به سمت اتاق فرهاد به راه افتاد از پله ها بالا می رفت که الهه صدایش زد : ایلسا جان ؟
به عقب برگشت : جانم زن دایی ؟
الهه : کجا میری عزیزم
ایلسا : می رم النا رو بزارم پیش امیر ، خوابش برده
الهه : امیر حسین که با فرهاد رفته بیرون
ایلسا : کجا ؟ ... تلناز که گفت خوابه ؟
الهه : بیدار شد و با فرهاد رفتن خونش یه سری وسیله بیارن
ایلسا : باشه خوب من برم النا رو بزارم
الهه : بعدش زود بیا زشته اصلا پیش مهمونا نموندی
ایلسا نگاهی به درون پذیرایی نشست و با پوزخند گفت : ابنا خودشون صابخونن .
الهه : زشته دختر
ایلسا سر تکان داد : باشه میام بزارین برم النا رو بخوابونم
الهه : برو
وارد اتاق فرهاد شد و در را بست ... النا را روی تخت گذاشت و دورش را با بالشت پوشاند ا به پایین نیفتد ... چشمش به عکس دسته جمعیشان افتاد ... دست برد و آن را برداشت و به آن نگاه کرد ... ایلیا ، فرهاد ، ساغر ، پارسا ، سپیده ، پدرش ، مادرش و خودش به ترتیب کنار هم نشسته بودند ... دستی روی چهره ی پدرش کشید ... اشک در چشمانش حلقه زد : بابایی زود بود بری ... هنوز به حمایتت نیاز داشتم ... اون از اون ارشیا که ترکم کرد اینم از شما ...
اشک هایش را پاک کرد و از جا برخاست و پایین رفت ... کنار مادرش توی پذیرایی نشست و به میز خیره شد ... با صدای ستاره به او نگاه کرد : خوبی ایلسا جان ؟
ایلسا لبخند تلخی زد : بدک نیستم ... یه نفسی میاد و میره
ستاره : مامانت گفت سرپرستیه دو تا بچه رو قبول کردی ؟ راحتی باهاشون ؟
ایلسا : آره ... خیلی دوسشون دارم ... تنهاییمو برام پر کردن
ستاره : اگه اشتباه نکنم اسماشون امیرحسین و الناست نه ؟
ایلسا : آره ... راستی ازدواجت مبارک
ستاره : ممنونم
ایلسا : ببخشید تو مراسمت شرکت نکردم
ستاره : خواهش می کنم ... مراسمی هم نگرفتم فقط یه مراسم دور همی با فامیل های نزدیک گرفتیم
ایلسا : خوشبخت باشین
ستاره : مرسی
دیگر حرفی نزدند ... ایلسا چشم هایش را چرخاند و نگاهش در نگاه خیره ی ارشیا گره خورد ... بر خود لرزید ... هرچه کرد نتوانست نگاهش را از نگاه او برگیرد ... هر دو فارغ از همه جا در نگاه هم غرق بودند ... نگاه ایلسا پر از بغض و ناراحتی و خستگی و نگاه ارشیا پر از شور و دلتنگی و حسی جدید ...
اشکی روی گونه اش سر خورد ... دلتنگی اش حد و اندازه نداشت ... دیدن دوباره ی ارشیا حس خواستن او را در وجودش زنده کرده بود ... دلش هوای آغوش گرم و خواستنی او را که اکنون به شرمین تعلق داشت ، کرده بود ...
ارشیا با ولع به او نگاه می کرد ... تمام وجودش نگاه شده بود و به او می نگریست ... بی آن که بداند دلتنگ بود ، دلتنگ نگاه پر عشق و شفاف زنی که عشقش را با تمام وجود و خالصانه به او تقدیم کرده بود ... ایلسا با نگاهش التماس می کرد ... بی تاب بود و بی قرار ... دستش را به شدت در دسته ی مبل می فشرد ... قلبش به شدت می زد و بیشتر از هر لحظه ارشیا را طلب می کرد ...
نگاه حیران خانم بزرگ هم در بین آن ها در گردش بود ... به نظر چیزی غیر طبیعی بود ... ایلسا دیگر طاقت نداشت ... با هر نگاه خیره ی ارشیا ذره ذره آب می شد ... به سختی نگاهش را از او برگرفت و به سمت دیگری چرخاند ... اما همچنان سنگینی نگاه ارشیا را بر خود حس می کرد ... این نگاه ها تا آخرین لحظه ی حضور ارشیا در خانه ی آن ها ادامه داشت ...

* * * * *

روز ها از پس هم می گذشتند و در یک چشم به هم زدن چهلم آرش فرا رسید ... مراسم آن را با شکوه هرچه تمام تر برگزار کردند ...
پس از بهشت زهرا به خانه برگشتند ... ایلسا پس از مرگ پدرش دوباره به خانه ی خودشان برگشته بود تا مادرش تنها نباشد ...
روی تخت نشسته بود و به عکس پدرش که در کنار عکس ارشیا جا خوش کرده بود چشم دوخت : چهل روز گذشت بابایی ... چهل روزه بی تو هستم ... چهل روزه که تنهاتر از همیشم ... نگاهش را به سمت عکس ارشیا چرخاند با بغض گفت : تو از همه ی دنیا نامرد تری ... یه ساله دارم توی این کره ی خالی بدون حضورت نفس می کشم ... خسته شدم از بی تو بودن ... تو رفتی ، بابا رفت ، چرا من نمی رم ؟ ... خدایا منم ببر راحتم کن ...
شب و روزش رو توی اتاق می گذروند حتی واسه نهار و شام هم پایین نمی رفت ... حتی به النا و امیرحسین هم توجهی نداشت ، توی اتاق می نشست و به عکس پدرش زل می زد و اشک می ریخت
تا اینکه یک روز فرهاد که از دست رفتارهای بچه گانه ی او عاصی شده بود به اتاق او آمد تا با او صحبت کند ... تقه ای به در زد و وارد شد : می تونم بیام تو ؟!
ایلسا بی هیچ حرفی به عکس پدرش چشم داشت ، فرهاد وارد شد و کنارش روی تخت نشست : خوبی موشی موشی من ؟!
جوابی نداد
فرهاد : ایلسا ؟!
آنقدر نگاهش کرد تا نگاه ایلسا هم به سمتش برگشت : عزیز من چرا انقدر خودتو عذاب می دی ؟ باور کن بابا هم دوس نداره تو اینقدر خودتو ناراحت کنی
ایلسا زمزمه کرد : من کشتمش !
فرهاد نشنید : چی ؟
بلند تر گفت : من کشتمش ، من باعث مرگ اون شدم ... من بابای خودمو کشتم و زد زیر گریه !
فرهاد دستش را میان دستانش گرفت و گفت : کی گفته عزیزدلم ... دکترا گفتن قلب اون از خیلی وقته ضعیف شده بود اون اتفاق هیچ ربطی به تو نداشت
ایلسا بالجبازی میان گریه گفت : نه نه من خودم شنیدم اونا می گفتن دخترش رفته بود پی هرزگی بیچاره از غصه ی مارای اون تموم کرد ... راس می گن من بابامو کشتم ، من خیلی بدم فرهاد من یه آدم کشم ... همه رو اذیت می کنم اول از همه ارشیا رو که نذاشتم اون با عشقش عروسی کنه بعدم بابامو که با دستای خودم کشتمش حالا هم شما رو ....
فرهاد او را که می لرزید در آغوش کشید : فدات شم کی گفته که تو ما رو اذیت می کنی اون ارشیا لیاقت تو رو نداشت لیاقت اون همون دخترای هرزه ان ، هر کی گفته تو باعث مرگ بابات شدی غلط کرده هر کی ندونه من که بهتر میدونم جریان چی بوده ... ایلسا تو که خودتو اذیت می کنی ما ناراحت می شیم .... به خودت بیا ببین النا و امیرحسین بهت نیاز دارن مگه نمیخواستی بهترین مادر دنیا واسه اونا بشی ؟ هان ؟ میدونی تو این مدت چقدر دارن اذیت می شن باز النا کوچیکه اما امیر چی ؟ توی این اصلا به اونا توجه کردی ؟!
ایلسا : دوس دارم بمیرم
فرهاد : اِ نبینم باز این حرفا بزنیا ؟! تو هنوز بیست و سه سالتم نیست این حرفا چیه می زنی ؟ باید زندگی کنی خوش بگذرونی از دنیا لذت ببری !
ایلسا : نمی خوام
فرهاد با اخمی ساختگی گفت : درد ! تو بیخود می کنی نمی خوای ... یه ساعته دارم تو گوشت وزوز می کنم که برگردی بگی نمی خوام ؟!
ایلسا : من خیلی تنهام ... همه ی اون کسایی که دوسشون دارم دارن ولم می کنن و می رن
فرهاد : کی گفته ؟ ما همه پشتتیم ... هممون دوست داریم و تا عمر داریم نوکرتیم ... حالا اشکاتو پاک کن که ما دلمون واسه همون ایلسای شیطون که با من و بردیا یکی به دو می کرد تنگ شده
ایلسا لبخند تلخی زد و با دست اشک هایش را پاک کرد ، فرهاد لبخندی زد و پیشانی اش را محکم بوسید ... در همین لحظه در باز شد و بردیا وارد شد و بادیدن آن ها در آن حالت چنگی به صورتش زد و با لحن مسخره ای گفت : وویی ننه ... چرا خبر نمی دین داری کارایی بالای هیجده سال می کنین ما عین گاو نپریم تو !
ایلسا خندید و گفت : نمردیم و بالاخره تو فهمیدی گاو تشریف داری ؟!
بردیا : اینو که همین طور پروندم گاو خودتی و اوت توله هات که از صبح داره ونگ می زنه
ایلسا : کی ؟ النا ؟!
بردیا : گه نه عمه ی من ... خوب اون دیگه بغل هیشکی هم ساکت نمی شه بش می گم عزیزم همه ی دخترای دنیا تو بغل من آروم می شن تو می زنی زیر گریه ؟! با دست چنگ می زنه تو صورتم نگاه کن تو رو خدا لپم تموم خش خشی شد
ایلسا : حقته
و از جا برخاست و النا را از دست تارلا که پشت سر بردیا ایستاده بود گرفت ... النا با قرار گرفتن در آغوش او آرام گرفت
بردیا که دید او ساکت شده نزریکش آمد و گفت : ببین دختره من هنـــ ...
هنوز جمله اش تمام نشده بود که دوباره النا زد زیر گریه ... ایلسا با دست دیگرش صورت بردیا را به عقب هل داد : برو اونور بچم زهر ترک شد و النا را کمی تاب داد تا آرام شود
بردیا : برین بابا تواو با اون دختره عتیقت
النا دست و پا زد و با صدایی آرام گفت : ماما ...
ایلسا با تعجب و خوشحالی گفت : چی گفتی ؟ ... داره حرف می زنه ... یه بار دیگه بگو ... بگو ماما
النا باز هم گفت : ماما
ایلسا او را تنگ در آغوش گرفت و سر و صورتش را بوسید
بردیا : بابا بسه کشتی بچه بدبختو
ایلسا : قربونش بشم الهی ... امیر کجاست ؟
فرهاد : بی تابی می کرد ایلیا با آرمین و آریا و شاهین بردش پارک .
ایلسا سر تکان داد و از اتاق بیرون رفت ...
از آن روز به بعد از این رو زه آن رو شد ... بیشتر وقتش را در کنار بچه ها و خانواده اش بود ... با اینکه آن شیطنت های سابق را نداشت اما همین هم برای بقیه قابل قبول بود ... صبح ها تا ساعت یک توی شرکت مهرام کار می کرد و بچه ها را به مهد می برد و عصر ها هم بیشتر به همراه آن ها و البته آریا که حسابی با امیر جور شده بود به پارک می رفتند گاهی هم مادرش یا سپیده و آرمین که آماده ی رفتن به مدرسه بود با آن ها همراه می شدند ...

* * * * *

در اتاق باز شد و النا چهار دست و پا وارد شد : ماما ...
ایلسا به سمت او رفت و در آغوشش گرفت : جانم عزیزم تو چطوری اومدی بالا ؟
النا به پله ها اشاره کرد
ایلسا لپش را محکم بوسید : قربونت بشم اگه می افتادی چی ؟ ... داداشت
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان فرشته نجات , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , شهریور 1391 - رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خوانها , رمان خانه , رمان ...... رمان ...... رمان , بدوبیاجانمونی!!!!! , رمان مرداب قسمت چهل و ششم - میهن رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45898

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا