تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان فرشته نجات (فصل سی ام)


ارشیا صدایش رانمی شنید ... ایلسا به طرفش رفت و مقابلش ایستاد ... ارشیا هنوز هم صدایش می زد ...
یکدفعهاز آن محیط به بیرون پرتاب شد ... این بار جایی دیگر بود ... صدای گریه ی مردی میآمد ... به سمت مرد رفت ... صورت مرد پایین بود و شانه هایش می لرزید ... مرد سرشرا بلند کرد ... بازم ارشیا!
ارشیا با صدای بلند گریه می کرد و چیزی می گفت ... ارشیاجز صدای گریه اش چیزی را نمی شنید ...
صدایش زد : ارشیا ... اول آرام ... رفته صدایش بلند تر شد ... ارشیـــــــــــا!
که از خواب پرید ... از سر و صورتش عرق می ریخت ... یه لحظه یاد سفر مشهدشان افتاد در آن جا هم این خواب را دیده بود ... معنی آن چه بود ... سر در گم از جا برخاست و به سمت دستشویی رفت و آبی به سر و صورتش زد و چئن نزدیک اذان صبح بود وضوگرفت و پس از پهن کردن سجاده اش مشغول خواندن نماز شد ...
بعد از نماز چون خواب از سرش پریده بود وارد آشپزخانه شد و مشغول تهیه ی صبحانه شد
ساعت شش به سمت اتاق بچه ها رفت تا آن ها را از خواب بیدار کند ... پس از بیدار کردن آن ها و شستن دست و صورتشان لباس هایشان را به تنشان کرد و صبحانه ی آن ها بهشان داد و به سمت مهد به راه افتادند
آن ها را تحویل مربی مهد داد و خود به سمت شرکت به راه افتاد

* * * * *

ارشیا صبح زود تر از همیشه از خواب برخاست و خود را آماده کرد و به سمت محل کار ایلسا به راه افتاد مقابل شرکت نگه داشت و از ماشین پیاده شد و به آن تکیه داد و منتظر آمدن او شد ...
مشغول نگاه کردن به اطراف بود که ماشین ایلسا را دید که کنار در پارک شد و خودش از آن پیاده شد لبخندی زد و جدی به سمتش به راه افتاد ...
ایلسا از ماشین پیاده شد و با دیدن او اخم کرد و بی توجه به او به سمت در ورودی به راه افتاد ارشیا هم به دنبالش : ایلسا خواهش می کنم یه لحظه صبر کن باهات حرف دارم
ایلسا : دیشب حرفاتو زدی جوابم گرفتی دیگه چی می خوای ؟
ارشیا : اون جوابی که من می خواستم نبود
ایلسا : مگه باید به میل تو حرف بزنم ؟
ارشیا : بله !
ایلسا : ارشیا خواهش می کنم ... من تازه می خوام عین آدم زندگی کنم برو بزار راحت باشم
ارشیا : خوب من دوست دارم بیا با من زندگی کن
ایلسا پوزخندی زد و گفت : آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟! بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟ ... نمی خوام خودمو درگیرت کنم ارشیا ... اگه واقعا دوسم داری برو و بزار واسه خودم بمیرم ... برو
ارشیا نالید : من دوست دارم
ایلسا : می خوام خودمو وقف بچه هام کنم نه به تو و نه به هیچ مرده دیگه ای نمی خوام فکر کنم ... برو !
و به سمت شرکت رفت ... ارشیا از دور نظاره گرش بود ... اشک روی صورت ایلسا جاری شد ... ارشیا هم بغض کرده بود و در همان حال داد زد : من ولت نمی کنم ... به هر قیمتی شده به دستت میارم ! ...

* * * * *

دسته ای پول روی میز گذاشت و گفت : اینا باشه پیش ... بقیش وقتی کار انجام شد
پسر پول ها را برداشت و گفت : چقدره ؟
- یه تومن
پسر : همین ؟ نه آبجی اینا واسه ما نمی صرفه
- این پول پیشه وقتی کار تموم شد یه دو تای دیگه هم میدم
پسر ابرو بالا انداخت : نچ ...
دسته ای دیگر در آورد و روی آن ها گذاشت : اینم یه تومن دیگه حالا چی ؟
پسر : باز حالا میشه یه کارایی کرد ... می خوای چه کارش کنم دست و پاشو بشکونم یا تا آخر عمر زِمین گیرش کنم
- یه راست بره سینه قبرستون
پسر : نه بابا بیچاره چیکارت کرده مگه ؟
- این فضولیا به تو نیومده تو پواتو بگیر و کارتو بکن
پسر : باشه اما قیمت میره بالا
- چه خبره مگه میخوای چه کار کنی ؟
پسر : میدونی این کار چقدر خطر داره ؟ نه نمیشه
- چهار بدم خوبه ؟
پسر : جلو فعلا همین دوتا بسه اما بعد از کار چهار تای دیگه می گیرم
- چه خبره ؟
پسر : قیمتش همینه آبجی
- حالا یه خورده با ما راه بیا
پسر مکثی کرد و گفت : یه تومنش رو کم می کنم به یه شرط
- چی ؟
خنده ی کریهی کرد و سرش را جلو برد : یه شبو با من بگذرون
- نه بابا خیلی خوش اشتهایی ... ولی خب باشه قبول ... فرداشب خوبه ؟
پسر : چرا امشب نه ؟
- باش .

* * * * *

کار هر روزش شده بود رفتن به شرکت ایلسا و در خانه اش و حرف زدن با او ... دیگر همه ی فامیل آن دو از جریان با خبر بودند ... فرهاد چند بار به طور جدی با ارشیا دعوا کرده بود و یک بار هم نزدیک بود کار به کتک کاری بکشد اما با واسطه ی ایلسا و مادرش به خیر گذشت ....
آن روز هم طبق معمول مقابل درب شرکت نشسته بود و منتظر آمد ایلسا بود ... ایلسا با اینکه با تمام وجود خواستار او بود اما عقلش اجازه ی هیچ کاری به او نمی داد ... ماشین را پارک کرد و پیاده شد که ارشیا سد راهش شد نگاهی به او انداخت ، چقدر با آن ارشیا مغرور سابق فرق داشت ...
ارشیا : سلام
ایلسا : گیرم علیک ... تو که باز این جا پیدات شد ؟!
ارشیا : من تا جواب مثبت از تو نگیرم نمی رم
ایلسا : منم گفتم نمی دم
ارشیا : اما ایلسا تو دوسم داری منم دوست دارم چرا بله نمی گی و جفتمون رو راحت نمی کنی ؟!
ایلسا : کی گفته من دوست دارم ؟
ارشیا : خودت بارها و بارها بهم گفتی دوسم داری
ایلسا : آره داشتم اما دیگه ندارم یعنی وقتی تو مثه یه آشغال از زندگیت بیرونم کردی تموم عشقتو از دلم بیرون کردم
ارشیا : دروغ می گی
ایلسا : نخیـــــر دروغ نمی گم من خیلی وقته دیگه هیچ احساسی بهت ندارم
ارشیا : دروغ میگی من میدونم
ایلسا : ارشیا ازت خواهش می کنم ولم کن چرا دست از سرم بر نمیداری بفهم و بزار راحت باشم
ارشیا : نمی تونم تو بفهم نمی تونم
ایلسا : می تونی فکر کن من اصلا تو زندگیت وجود ندارم
ارشیا : حضورت انقدر پر رنگه که هم چین چیزی امکان نداره !
ایلسا سرش را برگرداند و به سمت جاده به راه افتاد ارشیا از پشت به او نگاه کرد صدایش زد : ایلسا !
آنقدر با احساس گفت که ایلسا نتوانست خودش را کنترل کند و به سمت او برگشت ... ارشیا زمزمه کنان گفت : این قدر زور فراموشم کردی بی وفا ؟ این بود عشقی که اون همه ازش دم میزدی ؟ با یه سال دوری همش دود شد و رفت ؟!
ایلسا سر برگرداند تا به سمت خیابان رود اما در یک لحظه ماشینی با سرعت از رو به رو به سمتش آمد ... برای یک لحظه مغزش از کار افتاد و همان جا خشکش زد ... تنها چیزی که فهمید صدای داد ارشیا بود : ایلسا .....

* * * * * ایلسا به ضربه ای که بهش زده شد به سمت دیگر خیابان پرت شد و روی زمین افتاد ...
ارشیا با سرعت به طرفش دوید ... ایلسا غرق در خون وسط خیابان افتاده بود ... ارشیا بهت زده نزدیکش شد و سرش را در آغوش کشید : ایلسا ... چی شدی فدات شم ؟ ... ایلسا عزیزم یه چیزی بگو چرا حرف نمی زنی ؟
مردم همه دورشان جمع شدند راننده پس از برخورد به سرعت گاز داد و رفت ...
مردی ماشینش را جلو آورد و رو به او گفت : آقا بیا بزارش تو ماشین ببریمش بیمارستان ، ایلسا را در آن گذاشت و خودش هم کنارش نشست و او را به سمت بیمارستان برد ...
جلوی بیمارستان او را دوباره در آغوش گرفت و به سرعت به طرف اورژانس برد ... او را روی برانکارد گذاشتند و به سمت اتاق عمل بردند ارشیا با چشمانی گریان جلوی در اتاق عمل چمپاته زده بود ... بعد از دو ساعت دکتر از اتاق بیرون آمد و ارشیا به سمتش هجوم برد : چی شد دکتر ؟ حالش چطوره ؟
دکتر نگاهی به چشمان سرخ او انداخت و پرسید : شما چه نسبتی با ایشون دارین ؟
ارشیا : من ... شوهرشم !
ارشیا پر استرس رو به او پرسید : حالش خوبه دکتر ؟
دکتر : ما تموم تلاش خودمون رو کردیم ... به سر ایشون ضربه وارد شده همچنین قسمت نخاعشون ... فعلا ایشون بیهوشن و ما فعلا هیچی نمی تونیم بگیم تا ایشون بهوش بیان
ارشیا : کی بهوش میاد
دکتر : اونش دیگه دست خداست ... ممکنه یه ساعت دیگه یه روز دیگه یه هفته دیگه یه ماه دیگه یه سال دیگه و یا شایدم ... تنها کاری که می تونید بکنید اینه که واسش دعا بکنید
و رفت ...
چشم های ارشیا پر از اشک شد ... روی صندلی نشست و سرش را میان دست هایش گرفت و نالید : خدایا ... .

گوشی اش را بیرون کشید تا به خانواده ی او خبر دهد موبایل فرهاد را گرفت و منتظر ماند ... چند لحظه بعد صدای فرهاد در گوشی پیچید : بله ؟
ارشیا با صدای گرفته ای گفت : الو ... فرهاد ؟
فرهاد : الو ارشیا تویی ؟
ارشیا دوباره زد زیر گریه : فرهاد ؟!
فرهاد نگران پرسید : چی شده ارشیا ... داری گریه می کنی ؟
ارشیا : فرهاد ... ایلسا !
فرهاد : ایلسا چی ؟ حرف می زنی یا نه ؟
ارشیا : زود بیا بیمارستان ...
فرهاد : چیزی شده ؟
ارشیا : فقط بیا ... و قطع کرد
یک ربع بعد فرهاد در بیمارستان بود پریشان به سمت ارشیا رفت : چی شده ارشیا ... این جا چه خبر شده ؟
ارشیا با چشمان پر اشکش به او خیره شد و بخشی که سر در آن نوشته شده بود مراقبت های ویژه ، اشاره کرد ... فرهاد به سمت آن رفت ... با دیدن ایلسا در آن حال زانوهایش سست شد ...
ارشیا به سمتش رفت ... فرهاد رو به او گفت : آخه چه طوری این طور شد ؟ کی این بلا رو سرش آورد ؟
ارشیا همه چیز را برایش تعریف کرد بعد از تمام شدن حرف هایش فرهاد مشتی حواله ی صورتش کرد و گفت : بی شرف ... هرچی بلا سرش میاد به خاطر توئه ... مگه چی کارت کرده که این همه عذابش میدی ؟! فقط به خاطر اینکه دوست داشت باید این همه بلا سرش بیاری ؟
ارشیا : مگه من می خواستم اسن طوری بشه ؟
فرهاد : به خاطر توئه چرا دست از سرش بر نمیداری ؟ تا نکشیش دست بردار نیستی ؟
ارشیا بی هیچ حرفی ، با چشمان خیسش ، از پشت شیشه به ایلسا چشم دوخت ... در عرض نیم ساعت همه ی فامیل از تصادف او خبر دار شدند ...
ارشیا به همراه فرهاد جلوی در اتاقی که او بستری بود قدم میزدند و یاسمن ، ساغر ، یگانه و مهوش روی صندلی ها نشسته بودند و اشک می ریختند ...
دست لرزانش را بالا آورد و روی شیشه گذاشت و به او خیره شد ... ایلسا به آرامی روی تخت خوابیده بود ... سرش را به شیشه چسباند : عزیزم ... نشکنی دلمو یه وقت ... تنهام نزاری که می میرم بی تو من تازه می خوام با تو بودن رو تجربه کنم ... می خوام سهممو از تو بگیرم ... تو همه ی سهم من از عشقی ... خدایاااا سهممو نگیر ازم !


* * * * *

عصر همان روز به همراه پارسا به کلانتری رفت و شکایتی علیه راننده ای که به ایلسا زده بود کرد ... گویا مردی که در همان خیابان سوپر مارکتی داشت شماره ی ماشین راننده را یادداشت کرده بود و به آن ها داده بود
بعد از شکایت پارسا همان جا ماند و ارشیا هم به بیمارستان برگشت

روز ها و هفته ها از پس هم می گذشت و ایلسا همچنان در خواب بود ... خبری هم از آن راننده فراری نشده بود ... ارشیا بی قرار تر از همیشه در کنارش بود و مرتب از خدا شفای او را می خواست ... توی تمام این مدت روزی نبود که در کنار او نباشد ... دیگر همه ی پرسنل بیمارستان او را می شناختند و برایش دلسوزی می کردند ...
النا و امیر حسین هم بی قراری می کردند و دلتنگش بودند ...
آن روز اما ...
ارشیا صبح بعد از سه ماه از بیمارستان بیرون رفت و به خانه ی ایلسا رفت ... به اصرار زیاد فرهاد به حمام رفت و لباس نو بر تن کرد سپس به کنار امیرحسین رفت ...
امیرحسین با بغض به او نگاه کرد و گفت : عمو ... شما نمی دونی چرا مامانم نمیاد ؟
ارشیا هم بغض داشت ... لبخند تلخی زد و دستی بر سر او کشید : مامانتو خیلی دوس داری ؟
امیر سر تکان داد : آره ... یه عالمه . مامانم از همه ی بهتره
چند قطره اشک از چشمانش فرو ریخت و روی گونه هایش سر خورد ... امیر با دستان کوچکش اشک های او را پاک کرد و گفت : عمو چرا گریه می کنی مامانی بهم میگه مردا نباید گریه کنن
ارشیا او را در آغوش گرفت و چانه اش را بر سرش گذاشت و زمزمه کرد : مامانت بهترینه
امیرحسین : عمو مامانم نمیاد ؟
ارشیا : چرا میاد ... اون باید بیاد زندگیه ماها به وجودش بسته اس
امیرحسین : عمو شما قبلنا دوماد مامانی بودی ؟
ارشیا نگاهش کرد : کی به تو گفته ؟
امیرحسین : خودم دیدم عکس عروسیتونو شما و مامانی
ارشیا : از کجا دیدی ؟
امیرحسین : مامانی بیشتر شبا عکسای شما رو بغل می کنه و می خوابه ... یه بارم دیدمش که داشت گریه میکرد و عکس شما رو می بوسید ... عمو مامانی شما رو دوس داره ؟
اشک های ارشیا با سرعت بیشتری پایین می ریختند ... امیرحسین را محکم در آغوش فشرد و با صدای بلند گریه کرد ...
امیرحسین : عمو دستم درد گرفت
ارشیا : بوی ایلسا رو میدی بزار یه کم بغلت کنم ... دلم واسه عطر تنش تنگ شده بود ... دارم از دلتنگیش می میرم ... بی وفا داره ترکم می کنه و من نمی تونم جلوی رفتنش رو بگیرم ...
فرهاد که شاهد گفت و گوی آن ها بود نزدیک شد و امیر حسین را از او دور کرد : ارشیا بسه جلوی بچه ... پاشو ببینم
ارشیا : بزار ببینه من چقدر بدبختم بزار ببینه با دستای خودم زندگیمو نابود کردم و یاد بگیره
فرهاد : یعنی با گریه کردن و آزار دادن خودت چیزی درست میشه ؟
ارشیا : نه اما خودم که تنبیه میشم
فرهاد : بسه نم یخواد خودتو تنبیه کنی پاشو برو پایین مامان غذا درست کرده
ارشیا : نمی خورم می خوام برم بیمارستان
فرهاد : باشه اول غذاتو بخور بعد
ارشیا : نه همون جا یه چی می خورم
فرهاد : نمردی بسکه تو ایم مدت کیک و چایی خوردی ؟
ارشیا : نه من سگ جون تر از این حرفام
فرهاد لبخند زد : اون که بله حالا بیا بریم پایین
ارشیا برخلاف اصرار زیاد یاسمن و فرهاد به بیمارستان رفت ...

* * * * *

جرعه ای از چایش را نوشید و گفت : حالا که کار انجام شد باقیه پول رو رد کن بیاد
پوزخندی زد : هنوز که چیزی نشده وقتی با چشمای خودم دیدم که توی قبر گذاشتنش اونوقت
پسر : اگه حالا حالا ها نمرد چی ؟
- اونوقت پول بی پول
پسر : اگه این طور بشه که واسه توهم خیلی بد میشه
- منظورت چیه ؟
پسر لبخندی زد : شما که دوس نداری یه وقت آق ارشیا بفهمه که اون تصادف نقشه ی شما بوده ؟!
- تهدید می کنی ؟
پسر : نه ... فقط یه کوچولو یادآوری کردم
- هیچ غلطی نمی تونی بکنی
پسر : چرا خیلی غلطا می تونم بکنم
- مثلا ؟
پسر : مثلا که یه وقت خدایی نکرده صدای ضبط شده ی شما که داشتی با ما معامله می کردی برسه دست ایشون
- چی می خوای ؟
پسر : سه تای دیگه بزار روی اون سه تا
- چی ؟ تو چی فکر کردی من هالوام یا ببو ؟ من گیر بیفتم تورم لو میدم
پسر : آخی ... ناز نازی اینا رو از کجا یاد گرفتی تو فیلما یا کتابا ؟ من با این تغییر چهره ای که انجام دادم تو که هیچ ، حتی مادرمم نمی تونه منو شناسایی کنه
- خیلی کثیفی ما یه قرار دیگه ای داشتیم
پسر : ما کوچیکه شماییم حالام دیگه نظر خودته می خوای با من راه بیا می خوای هم ...
- دوتای دیگه می ذارم
پسر : نچ همون سه تا
با خشم نگاهش کرد
پسر : خوب ایم بارم همون راه قبل کارسازه ها ؟!
- کدوم ؟
پسر خندید : همون شب رویایی و ....
به میان حرفش پرید : خیلی خوب فهمیدم کی و کجا ؟
پسر : شمام خوب راه میای ها ؟!
- جواب بده
پسر : فردا همین جا باش میام دنبالت
- ساعت ؟
پسر : شش عصر
- باشه ... اما فقط همین یه باره ... بعشم وقتی چیزی رو که می خواستی گرفتی جلوی چشمم اون صداهای ضبط شده رو پاک می کنی ؟ فهمیدی ؟
پسر : باشه عزیزم چرا ناراحت میشی ؟!
- به من نگو عزیزم
پسر : باشه بگم گلم خوبه ؟
اخم کرد و از جایش برخاست و بیرون رفت ...

* * * * *

ماشین را توی پارکینگ پارک کرد و وارد محوطه شد ... دسته گل را از صندوق عقب برداشت و آرام آرام به سمت قسمت مورد نظر رفت ...
دسته گل را بالای سنگ قبر گذاشت و دو زانو کنارش نشست : سلام عزیز دلم ، خوبی ؟!
در شیشه ی گلاب را باز کرد و روی قبر پاشید و دستش روی اسمش کشید و لبخند تلخی روی لب هایش جای گرفت : راحتی ؟ بی من ؟ آره ؟ ... حتما بدون من خوش می گذره که دیگه حتی یادی از من هم نمی کنی ... خوشحال باش که با خوشیه تو خوشم ...
قطره ی بارانی روی دستش چکید ... سرش را به سمت آسمان برد : این نشونه است ؟ که بگی هنوزم به یادمی ؟ می دونم یادم هستی خواستم شوخی کنم ...
باران رفته رفته بیشتر میشد و مردمی که در قبرستان بودند یکی یکی آن جا را ترک می کردند اما او هم چنان نشسته بود : عشقم ... دوساله بی تو دارم زندگی می کنم ... چرا منم نمی بری پیش خودت ؟! می خوام کنار تو باشم دیگه دارم از پا در میام ... یه وقت اون جا تو بهشت ، عاشق کسی نشی ؟! من می میرم ... دعا کن بیام پیشت باشه ؟ ... نگاهی به آسمان انداخت : این باران چه معنی داره عشقم ؟ می خوای چی بهم بگی ؟ ... شب می یای تو خوابم ؟ خیلی وقته خوابتو ندیدم ... هرشب عکستو بغل می کنم تا شاید خوابتو ببینم اما نمی بینم ... تو رو خدا امشب بیا ...
دلم بر ات تنگ شده ... اما من می تونم ... می تونم دوریت رو تحمل کنم ... به فاصله ای که بینمون هست فکر نمی کنم ... آخه تو وجودم پیدات کردم ... تو چشمام ، دستام ، لب هام ... قلبم ... چه طور من تنهام وقتی هنوزم هستی ؟ چه طور بگم نیستی وقتی تو تک تک لحظه هام جاری هستی ؟ تو با منی خودت و خودم خوب میدونیم هستی ... تو تمام لحظه هام ... تو قلبم واسه همینه که با منی ... برای همینه می تونم بمونم ...
می دونی گلم ... وقتی اونقدر دلتنگ می شم که دیگه نمی تونم تحمل کنم ... وقتی حس می کنم دیگه طاقت طاق شده ... دستامو روی بینیم می ذارم و با همه ی احساس بو می کشم ... تا عطرت همه ی وجودمو پر کنه ... بعد دستامو تو بغلم می گیرم ... حس می کنم تو باهامی ... صدای مهربونت رو که بهم می گفتی دوسم داری میشنوم ... و آخر همشون به تو می رسم ... اونوقته که دیگه دلتنگیم از بین میره ...
من به این تنهاییم عادت کردم ، بهش دل بستم ... تنهاییم پره از حس عشق ... پره از عطر و یاد تو ... پره از اشک های گرم عاشقونم ... من تنها نیستم ... بارانم با منه !
با بیشتر شدن سرعت بارش باران از جا برخاست : من دیگه میرم بارانم ... بازم میام ... به امید دیدار !
به سمت ماشینش رفت و توی آن نشست و به عکس بارانه که در قابی رو به رویش بود خیره شد ... دستگاه پخش ماشین را روشن کرد ... صدای خواننده فضای کوچک ماشین را پر کرد ...

ببار بارون ...
ببار بارون ...
ببار بارون ، که این جـــا شکله زندونــه
ببار بارون ...
ببار بارون ، دل بی طاقتم خونـــه
ببار بارون ...
ببار بارون ، یکـــی عشقش رو گم کرده
ببار بارون ، قراره گریه برگرده
از این بهتر نمــی شه فکر من بــاشی
تو انگار قراره دیگه تنها شی
نمی دونم چرا بد شد
چـرا ، از خوبیام رد شد
شاید بازم بیاد خونه
بگه بی من نمی تونه ... نمی تونه
اونو یادم میاری تو
باید بـــازم ببــاری تو
ببار بارون تو با آواز
منو یاد چشاش بنداز
ببار بارون ...
ببار بارون ...
من این جا گیج و داغونم
ببار بارون ...
ببار بارون ...
که بـــی عشقش نمی تونم
ببار بارون ...
ببار بارون ...

چشم هایش پر از اشک شد ... هنوز هم پس از دوسال عشقش را با تمام وجود می پرستید و با یاد او زندگی می کرد ... هنوز هم هر روز ، حتی در سخت ترین شرایط ، به بهشت زهرا می رفت و ساعتی را با او می گذراند و هر روز به این امید برمی خواست که به بارانش ملحق شود اما ...

ببار بارون ...
ببــــار ...
نمی دونم چرا بد شد
چـرا ، از خوبیام رد شد
شاید بازم بیاد خونه
بگه بی من نمی تونه ... نمی تونه
اونو یادم میاری تو
باید بـــازم ببــاری تو
ببار بارون تو با آواز
منو یاد چشاش بنداز
ببار بارون ...
ببار بارون ...
ببار بارون ...

* * * * *


مانند خیلی وقت های دیگر به داخل اتاقش رفت و روی صندلی نزدیکش نشست : هنوز خوابی عشقم ؟ ... نمی خوای بیدار شی ؟ خسته نشدی این همه وقت خوابیدی ؟ ... به پنجره اشاره کرد : می بینی داره بارون میاد ... تو هم بارون دوس داری ؟ آره ؟ ...
منم هنوز دوس داری ؟ ... ایلسا چرا بیدار نمیشی ؟ می خوای تنهام بزاری ؟ من که طاقت ندارم ... ایلسا تنهام نزاری یه وقت ... نمی خوام ازت جدا شم ... من تازه می خوام باتو باشم ... می خوام کنارت باشم و تنهات نزارم ... گلم ، اگه من الان زنده ام به خاطر توئه ... تو با اومدنت خزون زندگی و بهار کردی ... پاشو عزیزم ... ببین من ، همون ارشیای مغرور دارم جلوت گریه می کنم ... می خوام بهت اعتراف کنم که چقدر دوست دارم و بی تو کم میارم ... ایلسا دوریت داره عذابم میده ... تموم خوشی و دلخوشی من از دنیا تویی ... تازه دارم می فهمم که همه دنیان تو وجود نازنینت خلاصه شده ... بمون ... به خاطر من بمون و بیدار شو ... تو که دوسم داشتی ... بمون و بزار حست کنم بزار مثه نفس بکشمت تو ریه هام ... من محتاجتم ، خیلی زیاد ...
خیلی دیر فهمیدم که همه ی وجودم رو تصاحب کردی ... خیلی دیر فهمیدم که بدجور عشقت تو تموم تنم پیچیده و همه ی سلول هام اسمتو صدا می زنه ... کاش زود تر فهمیده بودم ... ببین بی تو چقدر سخت کی گذره روز و شبام ؟! ... فرشته ی مهربونم بیدارشو ... بدون تو زندگیم جهنمه ... می خوای تلافی کنی ؟ ... آره ... ولی من دارم تنبیه می شم ، دارم تقاص اشتباهی که کردم رو می دم ... دارم عذاب می کشم و میدونم اینا همه به تلافی گناهی که در برابر تو انجام دادمه ... من بدون تو نابود می شم گل قشنگم ... پاشو و راحتم کن ... پاشو بازم تو چشمام نگاه کن و بهم زور بگو .... دلم واسه اشی مشی گفتنات یه ذره شده ... پاشو و باهام سر آلوچه خریدن دعوا کن ... من دارم دق می کنم چرا منو نمی بینی ... پاشو فدات شم پاشو خانومم ... پاشو الهی که من پیش مرگت بشم ...
دست او را به لب هایش نزدیک کرد و پر احساس بوسید ... دوباره و سه باره و چندباره ...
دست او را روی صورت خود گذاشت و با دست دیگرش گونه اش را نوازش کرد : فدای صورت خوشکلت بشم نمی دونی که بی تو بودن چقدر سخته ... زود تر بیدار شو و آروم جونم باش ...
در همین حین در باز شد و پرستاری وارد شد : آقای مهراد ... خیلی وقته این جایین لطفا اتاق رو ترک کنین ... دکتر ببینه بد میشه
ارشیا اشک هایش را پاک کرد و گفت : چشم الان میام
پرستار بیرون رفت و ارشیا هم خم شو و گونه ی او را بوسید و زیر لب گفت : فعلا می رم بیرون ... دوباره برمی گردم .
و از اتاق خارج شد ... به سمت نماز خانه ی بیمارستان به راه افتاد ... به خودش و خدایش قول داده که تمام نماز هایش را به وقت بخواند ... نذر کرده بود که اگر ایلسا بهوش آید تمام نماز هایش را بخواند و کفاره ی تمام روزه های نگرفته اش را بپردازد ...
پس از اقامه ی نماز و ظهر و عصر دوباره به بخش برگشت ...
روی صندلی جلوی اتاق او نشسته بود و به زمین نگاه می کرد که موبایلش زنگ خورد ... بدون نگاه کردن به شماره جواب داد : بله ؟!
صدای عماد در گوشش طنین انداخت : الو سلام ارشیا جان
ارشیا : سلام آقابزرگ خوبید ؟
عماد : ممنون توخوبی ؟ کجایی ؟
ارشیا : بیمارستان
عماد : هنوز اون جایی ؟ نمی خوای یه سر به خونه بزنی ؟
ارشیا : امروز یه سر رفتم خونهی ایلسا اینا
عماد : خونه ی خودتون رو گفتم
ارشیا : نه ... شاید بعدا یه سر زدم
عماد : تا کی می خوای مثه یه روح تو بیمارستان سر گردان باشم
ارشیا : تا وقتی زندگیم از روی این تخت بلند شه
عماد : من نمی فهمم تو که دوسش داشتی چرا راضی به طلاق شدی ؟
ارشیا : شما از چیزی خبر ندارین آقا بزرگ
عماد : خودمم می دونم یه موضوعی هست که ازش بی خبرم اما اون چیه ؟ بهم بگو ؟
ارشیا : از بابا بپرسین اون میدونه
عماد : چرا تو بهم نمی گی
ارشیا : نمی تونم آقا بزرگ حالم خوب نیست میشه قطع کنم ؟
عماد : باشه بابا جون فعلا خداحافظ
ارشیا زیر لبی خداحافظی کرد و و گوشی را در جیبش قرار داد

برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - دانلود رمان فرشته نجات , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان خوانها , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 150- رمان طعم گس نگاهت , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 56-رمان نبض تپنده , شهریور 1391 - رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمان ...... رمان ...... رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45897

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا