تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بناز (فصل اول تا فصل سوم)


وقتی به زمانی فکر می کنم که با چه بدبختی رسیدم اینجا و چطور خودم از دست اونها نجات دادم . واقعاً خدا دوستم داشت که تونستم بیام. اگه اون شب آرین به دادم نرسیده بود. الآن باید تو خونه ای بودم که اصلاً دوست نداشتم و با کسی زندگی می کردم که ازش متنفر بودم .
---

: بناز بلند شو امروز مثلاً روز عروسیته باید بری آرایشگاه.
به پدر نگاهی کردم, ازش خیلی بدم می اومد اصلاً دوستش نداشتم, اول مادرم و زجر کش کرد و حالا نوبت من بود : هر کی من و می خواهد همین جوری بخواهد .
بابا : بناز بلند شو, بسام بیاد عصبانی میشه.
: به درک
بابا بزور از جام بلندم کرد دستم و از توی دستش بیرون کشیدم.
: چیه می خواهی منم مثل مادرم بکشی!
بابا : من مادر تو نکشتم
: تو نه, هووی مامانم ، مامانم کشت ، کاش الان باپیر اینجا بود بعد میدیدم بازم بهم زور میگی.
بابا محکم زد توی گوشم : پاشو تا سیاه و کبودت نکردم.
با اکراه به طرف در رفتم زنم عمو اونجا منتظرم بود بهش نگاهی کردم و از کنارش گذشتم
بابا : مراقبش باش نمی خواهم آبروریزی کنه و آبروی ما برادرها رو ببره
زن عمو : چشم حتماً مراقبشم حسن آقا
مانتو پوشیدم و رفتم پایین, بسام جلوی در منتظرم بود و با اخم نگاهم می کرد : چرا دیر کردی!
: به تو چه!
از کنارش گذشتم که : بعداً میگم!
برگشتم طرفش : الآن بگو منتظرم.
زن عمو زود دستم و گرفت به طرف ماشین برد : دختر چرا اینقدر دنبال دعوا می گردی! کاری نمی تونیم بکنیم . خودت می دونی دوست ندارم با بسام ازدواج کنی چون می دونم مثل سگ می مونه ولی چاره ای ندارم باید ساکت باشم .
بخاطر زن عمو دیگه حرفی نزدم چون می دونستم منو خیلی دوست داره اون و مادرم خیلی با هم صمیمی بودند و هر دو از کردهای بختیاری بودند و پدر بزرگم یا باپیر از آدم های خیلی مهم اونجا بود و وقتی عمو با زن عمو ازدواج کرد پدرم عاشق مادرم شد و اونقدر رفت و اومد تا باپیر راضی شد دخترش و بهش بده ولی ای کاش نمی داد چون این عاشقی زیاد دوام نیاورد . مادرم زن زیبایی بود ولی اونقدر پدرم زد و کشیدش که دیگه از خوشگلیش چیزی نموند . من شبیه مادرم بودم و اصلاً به پدرم شباهتی نداشتم قد بلند و ظریف ، چشم و ابروی مشکی و ابروهای کشیده و پوستی سفید چشمانی کشیده و بینی قلمی با لب های برجسته از بچگی هر کی من و میدید از خوشگلیم حرف میزد. ولی چه فایده کاش به جای خوشگلی بخت خوبی داشتم از بسام بدم می اومد هیچوقت نشده بود بتونیم مثل دو تا آدم با هم حرف بزنیم و حالا باید با اون ازدواج می کردم .

زن عمو : بناز پیاده شو دیگه.
از ماشین پیاده شدم و به ساعتم نگاه کردم ساعت 10 صبح بود وارد آرایشگاه شدم . آرایشگر به صورتم نگاهی کرد : بیا بشین باید ابروها تو درست کنم
: دست به ابروهام نمی زنید می خواهی درست کنی, همین طوری درست کن ,نمی تونی, بگو نمی تونم,
آرایشگر : چه عروس عصبی!
: شنیدی چی گفتم می تونی درست کن, نمی تونی برم.
آرایشگر بهش برخورد : نه نمی تونم
از جام بلند شدم و به سمت در رفتم.
زن عمو : بناز جان می دونی که بسام باهات چیکار می کنه!
: هر غلطی می خواهد بکنه, بکنه من اجازه نمیدم کسی دست به ابروهام بزنه!
از آرایشگاه زدم بیرون, بسام توی ماشین بود سریع از ماشین پیاده شد : چی شد چرا اومدی بیرون!!
: نمی تونست اون چیزی که من می خواهم و انجام بده برای همین اومدم بیرون.
بسام اخم هاش و کرد توی هم : تو چی خواستی که اون نتونسته!
: گفتم حق نداره به ابروهام دست بزنه
بسام : تو غلط کردی
: خودت غلط کردی درست حرف بزن
بسام سعی کرد آروم تر حرف بزنه : بناز خواهش می کنم این بهترین شب زندگیمون خرابش نکن.
: بفرمائید بهترین شب زندگیتون, چون برای من بدترین شب زندگیم!
بسام دیگه عصبانی شد و دستم و گرفت و به طرف آرایشگاه برد . به زن عمو : بگو این آرایشگر بیاد
آرایشگر اومد
بسام : ببخشید لطف کنید به صورتش دست نزنید و همون جوری آرایشش کنید .
آرایشگر : مثلاً عروس
بسام : بله منم می دونم ولی خواهش می کنم
آرایشگر شونه هاش و داد بالا : باشه
بسام : حالا برو تو دست به صورتت نمی زنه
وارد آرایشگاه شدم و هیچی نگفتم ولی هنوز اخمهام توی هم بود . بالاخره آرایشم تموم شد و مجبورم کردند لباس عروس تنم کنم چون اصلاً نمی خواستم لباس عروس بپوشم . ساعت 7 شب بود که حاضر و آماده بودم
آرایشگر : بیا خودت و توی آینه ببین
: زیاد مهم نیست برام فرقی نمی کنه
آرایشگر با تعجب نگاهم کرد ولی هیچی نگفت .
صدای زنگ اومد و اعلام کردند که بسام اومده دنبالم از آرایشگاه خارج شدم فیلم بردار هی می گفت کج شو ,راست شو,
با صدای بلند داد زدم : بسته دیگه خسته شدم
فیلم بردار به بسام نگاه کرد و فیلم برداری و قطع کرد .
سوار ماشین شدم دل توی دلم نبود یعنی باید چیکار می کردم یعنی می شد . بسام رفت توی آرایشگاه. فیلمبردار و زن عمو هم همین طور. یک دفعه در ماشین باز شد. سوار شد .ماشین و روشن کرد و حرکت کرد .
: آرین دل تو دلم نبود خدا رو شکر اومدی
آرین : دیونه بهت گفته بودم میام .
به پشت سر نگاه کردم کسی دنبالم نبود متوجه رفتن ما نشدند .
آرین چند خیابون پایین تر رفت و کنار ماشینی نگه داشت : برو سوار شو می تونی رانندگی کنی!
: آره
آرین : اون چادر رو سرت کنن
: باشه
چادر رو انداختم روی سرم خوشبختانه شب بود و کسی متوجه نشد دنبالش رفتم . آرین راهنما زد و ماشین بسام و پارک کرد و من از ماشین پیاده شدم و جام و عوض کردم آرین اومد پشت فرمون نشست . بالاخره از دست همه چیز راحت شدم اصلاً فکر نمی کردم بتونم به این راحتی نجات پیدا کنم . خدایا شکرت!
: خاله سایان که نفهمید
آرین : فکر کردی اگه می فهمید اجازه می داد من بیام دنبال تو ، باید لباس تو عوض کنی .
: آره داره حالم ازش بهم می خوره
آرین بهم نگاه کرد : اصلاً شبیه عروس ها نیستی چرا ابروهات و بر نداشتی
: اونقدر داد و بیداد کردم تا بسام راضی شد .
آرین : اگه بسام بفهمه کار من بوده جفتمون حلق آویز میکنه, من عروسش و دزدیدم!
: غلط کرده بهش گفته بودم فرار می کنم!
آرین : پس برای همین از جلوی آرایشگاه تکون نمی خورد وقتیم می خواست بره ,برادرش بابک اومد اونجا کشیک داد ، ولی خودمونیم ها خوشتیپ شده بود .
: حالم ازش بهم می خوره .
چادر رو کامل کشیدم توی صورتم و شروع کردم به باز کردن موهام
آرین : لباس ، تاج و خریده!
: نمیدونم اصلاً خبر ندارم به من اجازه بیرون رفتن نمی دادند .
آرین : پس حسابی توی خرج انداختیش
: تا اون باشه بزور دختر بختیاری رو مجبور به کاری نکنه
آرین : حالا همچین میگه بختیاری ، تو که از دو نژاد فارس و کردی
: هیچ فرقی نمی کنه من خودم دوست دارم کرد باشم
آرین : بله بر منکرش لعنت!
: آرین ، سورن چطوره ! دلم برای سواری باهاش تنگ شده ، راستی قرار شد بهم تیر اندازی یاد بدی.
آرین : بزار سالم برسیم بعد .
موبایل آرین زنگ زد : شمارش و نمی شناسم .
: بده من ببینم
شماره رو نگاه کردم نا آشنا بود : بهتر جواب ندی
آرین : باشه ولی فکر نکنم کسی فهمیده باشه که من تو رو دزدیم ، عروسیش به عزا تبدیل شد!
: بهتر پسر حمال فکر کرده کیه
آرین : اون بچه کرد ها
: اصلاً
آرین: چرا مثل خودت کله شقه
: اوه یواش! پیاده شو باهم بریم !کی گفته من کله شقم
آرین: کی میگه تو نیستی!
: خیلی بدی آرین!
آرین: منم کله شق تر از تو که پاشدم اومدم عروس دزدی ، اگه فردا این بسام بیاد عروس من و بدزده چیکار کنم
: روژان با تو نامزد کرده ، ولی برای من, با هیچ کس عقد نکردم
آرین : مطمئنی!
: آره شناسنامه ام دست خودم بود قائمش کردم
آرین : کجا!
: حالا!
آرین : جنست خیلی خرابه !یک روز بسام ازم تشکر می کنه که نذاشتم تو زنش بشی .
بیشتر آرایش ها رو پاک کردم و تاج و تور رو در آوردم و انداختم صندلی عقب . یک روسری سرم کردم توی آینه خودم و نگاه کردم تازه شده بودم بناز!
: آرین برام لباس نیاوردی!
آرین : چرا توی ساک عقب
خم شدم و ساک و برداشتم : بهتر یک جا نگه داری تا لباسم و عوض کنم جلب توجه می کنه
آرین: بهتره فعلاً چادر رو دورت بگیری تا یکم دور تر بشیم می ترسم بهمون برسن!
چادر و محکم دورم گرفتم : باید جای نگه داری که کسی نباشه چون اگه با این لباس پیاده بشم ...
آرین : اره می دونم حالا بریم یک جایی پیدا می کنم تا تو لباست و عوض کنی .

ساعت های 3 صبح بود که آرین نگه داشت : من پیاده میشم تو سریع لباس تو عوض کن ، خیلی سریع اول شلوار پوشیدم ، بعد لباسم و در آوردم یکی از لباس های آرین برام آورده بود پوشیدم : بیا سوار شو
آرین نشست : چه زود
: می خواستم زود راحت شم
لباس و کردم توی یک پلاستیک سیاه و گذاشتم روی صندلی سیاه : آرین ایراد نداره یکم بخوابم خیلی خسته ام
آرین: نه بخواب
: ببخشید چند روز نتونستم بخوابم
آرین: راحت باش
چشم هام و بستم و خوابیدم . بسام دنبالم می کرد و من با لباس عروس می دویدم خودش و به من رسوند خیلی عصبانی بود و یک تفنگ به طرف گرفت و شلیک کرد با صدای جیغ خودم از خواب پریدم
آرین: چی شد بناز
نفس نفس می زدم انگار که واقعاً دویده بودم
آرین : بناز خوبی
: آره آره فقط خواب دیدم
آرین : آروم باش دیگه چیزی نمونده که برسیم انشاالله یک ساعت دیگه اونجایم
: ساعت چند
آرین : ساعت 12 ظهر
: یعنی من اینقدر خوابیدم
آرین : آره تازه باید خدا رو شکر کنم خوب بد دیدی و گرنه حالا حالا بیدار نمی شدی .
بالاخره به روستای باپیر رسیدم و خیلی خوشحال شدم آرین جلوی خونه باپیر نگه داشت و من خوشحال پیاده شدم و رفتم جلوی خونه و در زدم
صدای خاله سایان اومد : کیه چرا اینقدر در میزنی
خاله در باز کرد
: سلام خاله
خاله به من نگاهی کرد : سلام خاله کی اومدی
: همین الآن رسیدم
خاله : کی تو رو آورد
آرین: سلام مامان
خاله : نگو که یواشکی با آرین اومدی
سرم و تکون دادم : ولی نباید بابا بفهمه
خاله : تو چیکار کردی آرین می دونی باباش از صبح دوبار اینجا زنگ زده و هر چی دلش خواست به ما گفته
: زیاد مهم نیست میگذاری بیام تو یا می خواهی بیرونم کنی
خاله از جلوی در رفت کنار وارد خونه شدم و باپیر رو روی ایون دیدم
: سلام باپیر
خوشحال به طرفش دویدم و بغلش کردم
باپیر : خودت لوس می کنی که دعوات نکنم
: نه باپیر بابا بزور می خواست من و بده به بسام منم فرار کردم
خاله محکم زد توی سرش : خدا به دادمون برسه حالا با اون بسام چیکار کنیم
باپیر : عقد کردین یا نه
: نه باپیر فرار کردم دیشب قرار بود عقدمون کنند منم فرار کردم
باپیر با صدای بلند : آرین تو نباید به من چیزی می گفتی
آرین : چرا باپیر ولی خوب نشد
: تقصیر من بود باپیر اونقدر زنگ زدم تا راضی شد بیاد دنبالم به جون شما قسمش دادم که به کسی چیزی نگه ، باپیر من و که بر نمی گردونی
باپیر : نمیدونم
: یعنی می خواهین منم مثل مادرم بدبخت بشم
باپیر به من نگاهی کرد و سرش و تکون داد و رفت داخل ، می دونستم روی نقطه حساسش دست گذاشتم . آرین آروم اومد کنارم : خوب میدونی چی بگی که دهن همه رو ببندی
لبخندی زدم و لبم و گاز گرفتم . تلفن زنگ زد باپیر خودش گوشی رو برداشت فهمیدم پدرم نمی دونم چی گفت که باپیر : من نمیذارم برگرده می تونی بیا ببرش
من و از چی می ترسونی جرات داری پا تو بزار اینجا تا بدم از حلق آویزت بکنن
می دونستم باپیر کینه پدرم و به دل داره چون مامان بخاطر خون ریزی داخلی مرد ولی باپیر نتونست ثابت کنه که کار پدرم بوده برای همین بهش پیغام داد که اون طرف ها پیداش بشه خودش با دست خودش حلق آویزش می کنه . حتی عمو جلال از اون روز جرات نکرد بیاد اینجا فقط بسام و بابک و زن عمو گاهی به دیدن فامیل می اومدند .
باپیر گوشی رو قطع کرد و من خوشحال به طرفش رفتم و خودم و توی بغلش انداختم و اون محکم بغلم کرد تا من زنده ام اجازه نمیدم هیچی احد الناسی به نوه ام زور بگه .
از اون روز سه ماه گذشت ولی از خانواده عمو هیچ خبری نبود ولی باپیر به همه روستا سپرده بود که مراقب من باشن و از منم خواسته بود از ده خارج نشم منم گهگاهی توی روستا اسب سواری می کردم آرینم به قولش عمل کرد و بهم تیر اندازی یاد داد حالا دیگه می تونستم از روی اسب هدف و بزنم . من نوه خاوین بودم همه کاره ده برای همین بیشتر سعی می کردم تا تک باشم می دونستم دیگه کسی به گرد پام نمی رسه . قرار شد بخاطر عید نوروز توی روستا مسابقه ای قرار بدند و همه می تونستن شرکت کنن چه زن و چه مرد ، اونقدر خوشحال بودم که نمی دونستم باید چیکار کنم . دور روز مونده به عید آرین هراسون اومد خونمون : بناز بناز
: بله آرین
آرین : از خونه بیرون نمیری هیجا بدون من و باپیر هیجا نمیری
: چی شده آرین
آرین : زن عموت با بابک و بسام اومده ، باید مواقب خودت باشی نکنه بدزدت
: اون همچین کاری اینجا نمی کنه مطمئن باش اونقدر احمق و ابله نیست .
صدای باپیر اومد : اون جرات شو نداره برعکس بناز باید بره دیدن زن عموش
آرین : باپیر
باپیر : همونی که من میگم
از جام بلند شدم و شالم و درست کردم اونجا لباس محلی می پوشیدم . و وقتی می خواستم از خونه برم بیرون با شال صورتم پوشاندم که فقط چشم هام دیده می شد از این کار خوشم می اومد . سوار بر اسب شدم و به طرف خونه ساران خان پدر زن عمو رفتم ، دل توی دلم نبود می ترسیدم بسام کاری انجام بده ولی از اینکه باپیر اینقدر مطمئن گفت باید برم خاطر جمع بود که ساران خان هوای من و داره
جلوی خونه ساران خان که رسیدم در باز شد و بسام و بابک بیرون اومدند هر دو به من نگاه کردند چون صورتم و بسته بودند نشناختن
از اسب رفتم پیاده شدم اسب و بستم صورتم باز کردن : زن عمو خونه است
بسام تو اینجا چیکار می کنی دختر پرو
: دهنت و ببند خاطرت جمع برای دیدن قیافه نحس تو یکی نیاومدم
با دست کنارش زدن و با وقار وارد خونه شدم : زن عمو
زن عمو با شنیدن صدام اومد بیرون : وای بنازم تو کجا رفتی می دونی چقدر دنبالت گشتیم
: من که گفتم عروستون نمیشم باور نکردید
بابک : ولی فرارت درست نبود
برگشتم سمتش برگشتم : شما برادرها می خواستید یک جایی برید به حرفهای خانم ها چیکار دارید
بسام پشت در بود : به تو یکی ربطی نداره ما اینجا چیکار می کنیم چه مهمون فضولی هستی
بسام آدم با مهمونش اینجوری حرف نمیزنه راست میگه تو به حرف های زنها چیکار داری
: سلام ساران خان
ساران خان : سلام بر دختر گلم خوبی ، باپیرت خوبه
: بله سلام زیاد براتون رسوندن ببخشید مزاحم شدم اومدم دیدن زن عمو
ساران خان : خوب کاری کردی اومدی دخترم شنیدم می خواهی توی مسابقه شرکت کنی
: بله ساران خان سه ماه دارم تمرین می کنم
ساران خان: آره از زانیار شنیدم خیلی خوب تیر اندازی می کنی خودش میگه تو حریف خوبی براش هستی
: ایشون به من لطف دارن ساران خان
در باز شد و زانیار وارد شد : سلام به همه
یک دفعه چشمش افتاد به من . زانیار یک مرد قد بلند و بدنی قوی و صورت زیبا مردونه برعکس بسام از اون خوشم می اومد هنوز مجرد بود
زانیار : سلام بناز خانم
: سلام زانیار خان
ساران خان : داشتم به بناز می گفتم تو از تیر اندازیش خیلی تعریف می کنی
: زانیار خان به من لطف دارند
زانیار : نه واقعیت تو گفتم تو این مدت تیر اندازی خیلی ها رو دیدم ولی شما یک جور خواستی تیراندازی می کنید
: مربی خوبی داشتم
زانیار : بله هیچ کس بهتر از آرین خان نمی تونست به شما به این خوبی تیراندازی کردن و یاد بده ، توی مسابقه شرکت می کنید .
: بله حتماً
چشمم افتاد به چشم بسام با خشم داشت نگاهم می کرد : خوب زن عمو من دیگه باید برم سر ظهر مزاحمتون شدم دلم براتون تنگ شده بود اومدم ببینمتون خونه ما هم بیان
زن عمو : حتماً بناز جان
زن عمو رو بوس کردم ، و رو کردم به طرف ساران خان : با اجازه
برگشتم سمت زانیار و از روی لجبازی به زانیار لبخندی زدم و بدون اینکه به بابک یا بسام نگاه کنم . سرم و تکون دادم
زانیار : به امید دیدار
می دونستم زانیار از موضوع من و بسام خبر داره چون اون روز اونم بود سوار بر اسب شدم و به تاخت به خونه برگشتم آرین جلوی در منتظرم بود : چی شد بناز
: هیچی تو که می دونی من کم نمیارم پس چرا نگران بودی
آرین : خدا بخیر بگذرونه
: گذروند پسر خاله
با خنده وارد خونه شدم شوهر خاله سایان دو سال پیش فوت کرده بود برای همین اومده بود و با باپیر زندگی می کرد تا هم خودش تنها نباشه و هم باپیر
خاله : بیان ناهار بخورین .
اون روز هر وقت یاد بسام می افتادم که تونسته بودم لجش و در بیارم خندیدم و از کارم لذت بردم
سال نو آغاز شد و من باز هم تمرین می کردم تا برنده بشم .
روز مسابقه شد و همه کسانی که ثبت نام کرده بودند اومدند . بسامم شرکت کرده بود می دونستم تیر اندازه خیلی خوبی ولی فکر نمی کردم اونم شرکت کنه .
همه کسانی که می خواستند سوار اسب هاشون شدند و یکی یکی به هدف شکیک کردند توی سه باری که شلیک می کردیم من هر سه بار به هدف زدم توی این مرحله ده نفر می دونیم
مرحله دوم باید با اسب یورتمه می رفتم و شلیک می کردم اگه به هدف می خورد برنده می شدم . از سه بار سه بار شو زدم .
توی این مرحله سه نفر موندیم من ، زانیار و بسام
باید با اسب یورتمه می رفتیم و هدف فاصله دور تر بود شلیک می کردیم . من از سه تا دو تا رو زدم خیلی عصبانی شدم و نوبت زانیار بود داشت با اسب به تاخت می رفت که یک دفعه اسب سر خورد و زانیار خورد زمین همه به طرفش رفتن ولی من از همون جا نگاه کردم ، پای اسبش شکسته بود چاره ای نبود باید می کشتنش که حیوون زجر نکشه خیلی ناراحت شدم زانیارم ناراحت بود خودش تفنگ و برداشت بهش شلیک کرد با ناراحتی اومد از کنارم بگذره : خیلی براتون متاسفم
فقط سرش و تکون داد و رفت
بسام سوار اسب شد و اون حرکت کرد اون مثل من دو تا رو به هدف زد . من و اون مساوی شدیم دهنه اسب و گرفتم برگشتم خونه چون اصلاً دوست نداشتم من و اون با هم برابر بشیم اگه زانیار بلای سر اسبش نمی اومد حتماً اول می شد .
توی راه زانیار رو دیدم : زانیار خان چی شد
زانیار : نمیدونم ، برنده شدی
: نه با بسام مساوی کردم
زانیار ابروش و داد بالا : یعنی بسام دو تا شلیک درست داشت خیلی از اون بعید
: حاضر بودم شما ببرید ولی با بسام مساوی نشم
زانیار : اون که پسر خوبیه
: چون دایشی همچین حرفی میزنی
زانیار: نه باور کن ولی تو خیلی بد توی کاسش گذاشتی
: غلط کرد بدون اینکه نظر من بخواهد برای خودش حساب کتاب باز کرد
زانیار خندید و سرش و تکون داد همون جا ایستاد .
: من دیگه باید برم امروز بهم کوفت شد
قدم هام و تندتر کردم از زانیار رد شدم وارد خونه شدم دیگه از خونه بیرون نیومدم حرف زانیار برام خیلی سنگین تموم شد که تعجب کرده بود بسام چرا دو تا شلیک درست داشته چرا سه تاشو نزد
ازش متنفرم بود خیلی زیاد
روز پنجم عید بود که زن عمو اومد خونه باپیر
: سلام زن عمو خوش اومدی
زن عمو : سلام بر دختر گلم ، خوبی ؟
: بله
زن عمو : کسی خونه نیست
: نه باپیر رفته بیرون خاله ام رفته سر خاک شوهرش بیان تو
زن عمو اومد توی خونه هوا سرد بود : اون روز چطوری فرار کردی بناز نگفتی بلایی سرت بیاد
: نه چون من دختر بختیارم
زن عمو : دختر بختیاری ، وقتی ماشین بسام پیدا شد نمی دونی چقدر نگران شدیم تو توش نبودی بسام داشت دیونه می شد همش می گفت تو گفتی فرار می کنم ولی فکر نمی کرد اینجوری فرار کنیم
بلند بلند خندیدم : تا اون باشه به حرف من اعتماد نکنه
زن عمو : می دونی بابات چقدر دلش می خواهد تو رو بکشه
: احساس مشترکی دارین زن عمو
زن عمو از حرفم جا خورد : بناز تو اینقدر سنگدل نبودی
: سنگدلم کردند خواستن که اینجوری باشم اصلاً حسن آفرین برام مهم نیست اصلاً برای من اون وجود خارجی نداره
زن عمو : تو می دونی هشت ماه صیغه بسام شدی و حالا سه ماه گذشته و اون هنوز شوهر تو محسوب میشه
: زن عمو دین میگه وقتی زن راضی به ازدواج نیست پس اون باطله پس صیغه ای که از خود من جواب بله نگرفتن باطله چون من خودم به سن قانونی رسیدم
زن عمو سرش و تکون داد : خیلی با بسامم بد کردی
: از شما بعید زن عمو دیدید به خاطر اون چقدر کتک خوردم تا راضی به این ازدواج شدم پس به من نگید به کسی بد کردم ، بد کردند بد دیدند
زن عمو از جاش بلند شد صورتم و بوسید در هر صورت بهت گفتم بدونی که هنوز عروس بسامی
: من عروس هیچکس نیستم
زن عمو از خونه خارج شد حسابی عصبانی شدم ، عجب پدری داشتم بدون اجازه من ، من و صیغه ی یکی کرده بود .
زن عمو اینا قبل از سیزده برگشتن مشهد و ده دوباره آرامش خودش و حفظ کرد من از رفتن اون ها خوشحال شدم و با خودم حساب کردم الان سه ماه از صیغه شدم من می گذشت فقط نه ماه دیگه مونده بود انشاءالله اون نه ماهم تموم می شد .
***
از خاله سایان باید خیاطی یاد بگیرم اصلاً خوشم نمی اومد ولی چون باپیر تاکید کرده بود که باید یاد بگیرم برای همین مجبور بودم بشینم و یاد بگیرم .
خاله سایان خیلی تلاش می کرد و من به حرفهاش گوش نمی دادم تمام ذهنم پیش سورن بود و منتظر بودم زود تموم بشه برم پیش اون ، خاله هم هر وقت می دید من حواسم نیست یک سوزن به من می زد و دادم بالا می رفت .
روژان هفته ای یک بار می اومد به ما سر می زد و زود می رفت اونم وقتی می اومد که آرین نباشه ، می دونستم روژان از من خوشش نمیاد چون آرین من و خیلی دوست داشت اون نسبت به من حساس شده بود . به آرین بارها گفته بودم جلوی روژان با من شوخی نکنه ولی اون گوش نمی کرد . و همیشه جلوی اون بیشترم سر به سر من می ذاشت .
خاله به همه اعلام کرد که توی تیر قرار عروسی آرین و روژان و بگیرن و روژان باید می اومد طبقه پایین یعنی دو هفته دیگه
یکدفعه آرین از جاش بلند شد : کی همچین حرفی زده
خاله جا خورد : یعنی چی آرین
آرین : من بهش گفتم تا اخلاقش و درست نکنه از عروسی خبری نیست
باپیر : پسر این حرف یعنی چی ؟
آرین : باپیر پدرش در جریان
باپیر : یعنی چی ؟
آرین : روژان چند روز پیش زنگ زد و گفت دیگه نمی خواهد با من ازدواج کنه از من متنفره
باپیر : یعنی چی ؟
آرین : منم رفتم خونه شون و با پدرش حرف زدم اونم خیلی جا خورد وقتی از روژان سوال کرد اون گفت دیگه من و دوست نداره دیگه من و نمی خواهد .
باپیر : پدرش چی گفت
آرین : چی می خواست بگه اومد بزنه توی دهنش من نذاشتم گفتم نامزدی برای همین روزهاست که هم دیگر رو بیشتر بشناسیم ، پس از نظر من تموم شد .
دهنم از تعجب باز موند : آرین به اومدن من که ربطی نداره
آرین اخم هاش و کرد توی هم : برو دیونه به تو چه ربطی داره ، از وقتی خانم وارد دانشگاه شدن هیچ کس و در شان خودش نمی بینه خوب همون دانشگاهی که اون داره پزشو میده من دو سال ت
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 134- رمان بناز , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 25- رمان دنيا پس از دنيا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 31- رمان برایم از عشق بگو , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 22- رمان باديگارد , شهریور 1391 - رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , فروردین 1391 - رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45896

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا