تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بناز (فصل چهارم تا فصل ششم)


تازه متوجه شدم دست زانیار رو گرفته بودم لبم و گاز گرفتم : ببخشید
زانیار : نیاز به عذرخواهی نیست .
دوباره راه افتاد و من پشت سرش هر چی فکر می کردم یادم نمی اومد از کجا دستش و گرفتم از سرازیری پایین رفتم .
زانیار : بهتر به کسی نگی منو اینجا دیدی باشه
: باشه
زانیار : تو برو
: باشه
زانیار : بناز
: بله
زانیار : مراقب خودت باش
: چشم ، خداحافظ
زانیار : به امید دیدار .
از اون روز به بعد دیگه بسام ندیدم نمیدونم زانیار به بسام چی گفت که اون برگشت مشهد و دیگه هیچ خبری ازش نداشتم زانیارم ندیدم دلم براش خیلی تنگ شده بود . هفته ای دو یا سه بار به اون غار سر می زدم ولی از زانیار هیچ خبری نبود .
نه ماه از اون روزی که من زانیار رو توی غار دیدم گذشت از خانواده عموم هم هیچ خبری نبود . زمان کنکور شد با آرین به شهر رفتم و امتحان دادم و برگشتم خونه دیگه از دست درس و کتاب راحت شدم . روز بعد صبح به طرف غار رفتم دو هفته ای بود بهش سر نزده بودم .
مثل همیشه رفتم و روی تخت دراز کشیدم و چشم هام و بستم نمیدونم چی شد که خوابم برد یک دفعه از خواب پریدم .
زانیار رو به روم نشسته بود روی همون کنده درخت ، نمی دونستم خوابم یا بیدار
: سلام بناز خانم اینجا چیکار می کنید
خودم و کمی جمع جور کردم : زیاد اینجا میام ، مکان تنهایی من شده
زانیار : خوب این مدت ما رو ندیدید خوشحال شدید .
: بی خبر رفتید
زانیار : بهتون قول داده بودم کاری بکنم که بسام به شما کاری نداشته باشه
: موفق شدید
زانیار : اگه نمی شدم نمی اومدم
: چقدر دیر
زانیار : باید شما رو فراموش می کرد برای همین پیشش موندم
: فراموش کرد
زانیار : یک خاطر شدی
: خدا رو شکر ازتون ممنونم
زانیار : شما چی کار کردید فهمیدید عاشقشین یا نه
بهش نگاه کردم لبخندی زدم و از روی تخت اومدم پایین : با اجازه دیگه باید برم
زانیار : قرار بود هر وقت مطمئن شدی به من بگید .
: به عشق خودم ایمان دارم ولی به عشق اون نسبت به خودم نه
زانیار از جاش بلند شد و اومد جلوی من : توی نه ماه نفهمیدی اون تو رو دوست داره یا نه ؟
: نه نفهمیدم
زانیار : باهاش حرف نزدی
: نه
زانیار : پس چطور می خواهی بفهمی دوستت داره یا نه ؟
نمی دونستم چی بگم می ترسیدم به عشقم اعتراف کنم اون مسخره ام کنه برای همین فقط لبم و گاز گرفتم . دیگه نمی تونستم رو به روش بایستم .
از کنارش گذشتم و اون هیچ عکس العملی نشون نداد .
خودم به خونه رسوندم و رفتم توی اتاق خیلی خوشحال بودم که اومده بود .
خاله : بناز جان زن عموت باهات کار داره
از اتاق اومد بیرون : کجا
تلفن زده برو جواب بده
تلفن برداشتم : بله
بالاخره همه کار خودشون و کردند که تو مال من نشی ، دایی زانیار خیلی با هم حرف زد فکر کرد حرف هاش و قبول کردم ولی عشق من کم نشد ولی دیگه نمی تونم بهت فکر کنم نمیدونم دایی بهت گفت یا نه من ازدواج کردم با یکی از دخترهای دانشگاه ، وای بناز دلم می خواهد عاشق بشی مثل من
: نفرینم می کنی

بسام : نه برات دعا می کنم . میدونم کی رو دوست داری میدونم عاشق کی شدی خیلی برام سخته ولی برای هر دو تون آرزوی خوشبختی می کنم
: تو فکر می کنی اون کیه
بسام بلند خندید : اون روز که توی غار داشتی به دایی می گفتی من و قانع کنه می دیدمتون لحظه ای که دستش و گرفتی من دیدم حتی لحظه ای که می خواستی بره دیدم دایی با چه عشقی بهت نگاه می کنه
با تعجب سوال کردم : تو کجا بودی ؟
بسام : من توی غار بودم بناز همون جا ، الآن چرا گریه می کنی .
: بسام
بسام : جان بسام
: من و ببخش ، نمیتونستم به عنوان یک همسر دوستت داشته باشم برام فقط یک پسر عمو بودی
بسام : می فهمم ، ولی تو برای همه چیز بودی که می خواستم ، به دایی گفتم مراقبت باشه . فکر نکنم اگه ازدواج کردید من بتونم توی عروسی شما دو تا شرکت کنم
: هنوز هیچی معلوم نیست بسام
بسام خندید : چرا مطمئن باش اونم تو رو دوستت داره ، خوب عزیزم ، خانمی من دیگه باید برم ، این بدون یکی هست که همیشه بتونی روش حساب کنی .
: مرسی بسام . امیدوارم خوشبخت بشی
گوشی رو گذاشتم و گریه کردم .
خاله : چی شد چرا گریه می کنی ، داماد شده که شده
بلند بلند خندیدم : خاله کی برای داماد شدن اون گریه می کنه
خاله : من هیچوقت نمی تونم شما جوون ها رو بفهمم اون از اون موقع که گریه می کردی اینم از حالا که می خندی .
دو سه روزی از خونه بیرون نرفتم ولی دلم برای غار و البته زانیار خیلی تنگ شده بود صبح اول به سر خاک مادرم و کامیار رفتم و مثل همیشه روی قبرشون گل های سرخ گذاشتم . صدای صحبت شنیدم برگشتم و از دیدن زانیار و دختری که دستش توی دست اون بود شوکه شدم . سعی کردم خونسرد باشم . آروم از جام بلند شدم .
زانیار : سلام بناز خانم
: سلام
زانیار : سارا دختر عموم تازه از لندن اومدن
: خوشبختم
با سارا دستم دادم و اون با اکراه به من دست داد : بناز یعنی چی ؟
: یعنی نازنین
سارا : چه اسم های سختی دارین من که بعضی هاشو یادم رفته
: خوب یواش یواش یاد می گیرید .
سارا : آره دیگه مخصوصاً قراره چهار یا پنج ماه اینجا باشم . شما اینجا حوصله تون سر نمیره
به زانیار نگاهی کردم : نه هر کسی برای خودش سرگرمی درست می کنه
سارا : سرگرمی شما چیه
: اومدن اینجا
سارا : قبرستونم شد سرگرمی
لبخند زورکی زدم : هر کسی چیزی دوست داره که ممکنه دیگران دوست نداشته باشند .
سارا : اینم حرفی ، بریم زانیار جان
زانیار : با اجازه بناز خانم
: خواهش می کنم راحت باشید .
کمی سر خاک مادرم نشستم و به طرف غار راه افتادم وقتی وارد شدم یک احساس امنیت و راحتی پیدا کردم و با خیال راحت نشستم و گریه کردم . از اون روز هر روز به غار سر می زدم ولی از زانیار هیچ خبری نبود دیگه از اومدنش ناامید شدم با خودم گفتم :
بسام می خواسته من و اذیت کنه و الکی گفته زانیار من و دوست داره .
روی تخت دراز کشیدم و شروع کردم به نوشتم دلتنگی هام .
توی خودم بودم که احساس کردم کسی کنارم نشست . برگشتم از دیدن زانیار شوکه شدم ، بلند شدم نشستم اشک هام و پاک کردم : ببخشید من الآن میرم که شما راحت باشید .
سریع از تخت رفتم پایین و دفترم و برداشتم تخت و دور زدم تا بتونم برم بیرون زانیار جلو ایستاد و منو گرفت توی بغلش اشک هام ریخت : بناز من عزیز من چرا گریه می کنی ، تو می دونی با این گریه هات آتیش به دل من میزنی .
: مگه تو دلم داری
زانیار من و از خودش دور کرد و دستش و زیر چونه ام گذاشت و مجبورم کرد سرم و بالا بگیرم : آره دل دارم هر روز می خواستم بیام اینجا ولی دختر عموم مثل کنه به من چسبیده بود نمی خواستم اینجا رو یاد بگیره اینجا فقط مال من و تو نه هیچ کس دیگه می فهمی بناز
آروم سرمو تکون دادم
زانیار دوباره بغلم کرد اینبار خیلی آروم تر شده بودم و صدای قلبش بهم آرامش بیشتری می داد .
زانیار منو از بلغش جدا کرد برد سمت تخت برد نشستم و با دستش صورتم و پاک کرد : تو چرا اینقدر لاغر شدی
: نه که خودت نشدی
زانیار : من درد دوری از عشق کشیدم تو چی ؟
: منم مثل تو تازه تو می دونستی من دوستت دارم ولی من نمی دونستم
زانیار دستش و انداخت دور شونه ام : ولی تو باید می فهمیدی
: چطوری
زانیار : اون روز گفتم برای تو همکار می کنم
: ولی باید به عشقت اعتراف می کردی
زانیار : ترسیدم بناز ، ترسیدم منم دوست نداشته باشی و فقط یک احساس ساده باشه .
: ولی من دوستت داشتم .
زانیار : منم همینطور تو نمیدونی توی این مدت چی کشیدم ، وقتی که هنوز بسام تو رو زن خودش می دونست . وقتی فکر می کردم آرین همیشه پیشت و ممکن به اون دل ببندی نمی دونی چی کشیدم بناز .
اون روزی که اون پسر مزاحمت شد اومدی توی بغلم چقدر آرزو کردم همیشه مال من باشی دلم نمی خواست از خودم دورت کنم وقتی بسام اومد عصبی شده بودم ولی به اون حق دادم نه به خودم . روزی که توی عروسی بابک آرین دستش و انداخت دور کمر تو آرزو کردم من جای اون بودم . وقتی بسام می اومد بهت فیزیک یاد بده دلم می خواست من جای اون بودم . روزی که اومدم توی این غار دیدم سرت روی شون بسام و داری گریه می کنی نمی دونی چقدر ترسیدم بناز نمیدونی .
: منم ترسیدم زانیار
زانیار : چرا عزیزم
: وقتی با سارا دیدمت
زانیار : الهی من بمیرم . می دونستم می خواهی بیای اینجا هر کاری کردم نتونستم از سرم بازش کنم دلم می خواست باهات حرف بزنم .
: چی می خواستی بگی ؟
زانیار : ، می خواست بدونی دوستت دارم ، می خواستم بگم باید مال من بشی
: بسام بهت چی گفت
زانیار : بسام فهمید دوستت دارم و فهمیده بود تو هم من و دوست داری بهم گفت که راحت باشم ولی تهدیدم کرد که اگه اذیتت بکنم من و می کشه
لبخندی زدم
زانیار : بایدم بخندی منم همچین آدمی پشتم بود می خندیدم .
: نترس من خودم پشتتم .
زانیار : بناز جان فقط من باید صبر کنیم سارا و عموم برن . بعد برای خواستگاری اقدام کنم .
از اون روز هر روز به غار می رفتم و زانیارم هر طوری بود خودش و به من می رسوند . زانیار ازم خواست آرین و در جریان بزارم بهش گفتم آرین مسخره ام می کنه ولی اون تاکید داشت که اون باید حتماً بدونه
توی اتاقم بودم دل توی دلم نبود آرین اومد خونه ازش خواستم بیاد اتاق من
آرین : بناز چند وقت مشکوک شدی
: آرین می خواهم علت مشکوکیم و بهت بگم
آرین : چه عجب
: باید اول مطمئن می شدم بعد
آرین: بفرمائید
: آرین می دونی که بسام داماد شده
آرین : خوب حالا می خواهی بری زنش بشی یا می خواهی برگردی پیش بابات
: هیچ کدوم ، آرین من ، من ....
آرین : بگو دیگه
: من عاشق شدم

آرین شروع کرد به خندیدن
: زهر مار چرا می خندی
آرین : می دونی حرفت مثل چیه
: مثل چی
آرین : بگی گوسفندها پرواز می کنند
: چه ربطی داره
آرین : از نظر غیر ممکنیش دارم میگم
: برو بیرون همش مسخره ام می کنی ، برو بیرون دیگه هیچی بهت نمی گم .
آرین جدی شد و نشست : اون کیه بچه همین روستاست
: آره
آرین : چقدر میشناسمش
: خیلی
آرین : اون کیه
: لبم و گاز گرفتم : زانیار
آرین : کی
: زانیار
آرین : دختر تو با کدوم عقلت رفتی عاشق اون شدی ؟
: دست خودم که نبود
آرین : اگه بسام بفهمه جفتتون و میکشه
: اون می دونه
آرین : از کجا ؟
: خودش بهم زنگ زد و گفت زانیار دوستم داره به زانیار گفته بود که من دوستش دارم
آرین دستش و روی چشم هاش گذاشت : از کی با همین
: سه چهار روز
آرین : حالا باید بفهمم
: باید می دونستم دوستم داره یا نه
آرین : باید با خودش حرف بزنم
: آرین
آرین : بله
: آرین
آرین : جانم
: باهاش دعوا که نمی کنی
آرین خندید : تو داری از اون طرف داری می کنی
دوباره لبم و گاز گرفتم و سرم و انداختم پایین : نباید فعلاً کسی از موضوع با خبر بشه میگه می خواهم خانواده عموم برن بعد
آرین از جاش بلند شد : عاشق شدنت هم مثل آدم نیست .
: آرین
آرین از اتاق خارج شد نفس راحتی کشیدم . فردا صبح مثل همیشه به غار رفتم و زانیار منتظرم بود
: سلام
زانیار : سلام خانمی من دیر کردی
: دیشب آرین بهت چی گفت
زانیار دستم و گرفت و کنارش نشوند : هیچی فقط گفت تو دختر حساسی هستی وای بروزم اگه ناراحتت کنم ، یکی که نگران من نیست همه نگران تو هستند .
: حسود یک دختر خاله و یک دختر عمو که بیشتر ندارند باید هوام و داشته باشند .
هر روز بیشتر و بیشتر عاشق زانیار می شدم . اونقدر هر دو به هم علاقه پیدا کرده بودیم که اگه یک روز هم دیگر رو نمی دیدیم دق می کردیم . جواب دانشگاه اومد و رشته معماری قبول شده بودم اونم کجا مشهد . یعنی باید دوباره بر می گشتم ؟ وقتی زانیار فهمید خیلی ناراحت شد ، نمی خواستم برم ولی مجبورم کرد که باید برم و ثبت نام کنم ، با آرین می خواستیم بریم اونم باهامون اومد البته یواشکی گفته بود باید بره شهر کار داره و یک چند روزی طول می کشه و با ما اومد مشهد ، خیلی خوش گذشت واقعاً خوب بود زانیار و آرین خیلی با هم صمیمی شده بودند . توی خوابگاه تونستم ثبت نام کنم . روزی که اونها می خواستند بر گردند من گریه کردم زانیار هر کاری می کرد آروم نمی شدم . اونقدر نازم و کشید و گفت میاد بهم سر میزنه قبول کردم که بره آرینم خیلی ناراحت بود چون واقعاً توی این مدت خیلی به هم عادت کرده بودیم .
زانیار برام یک گوشی هدیه خریده بود که هر وقت خواست بتونه باهام تماس بگیره . آرین برام یک لب تاب خرید تا هر وقت دلم خیلی تنگ شد بتونم باهاشون چت کنم . یا اینکه ببینمشون .
یک ماه از اومدن من به مشهد گذشت ، هر روز با زانیار و آرین صحبت می کردم . بعضی اوقات می شد که با زانیار در روز دو یا سه بار صحبت می کردم دلم براش خیلی تنگ شده بود . واقعاً زانیار همه چیز من بود. با دختری به نام فریبا آشنا شدم اونقدر شیطون بود که خدا می دونه هم اتاقیم بودیم اهل تهران بود . وقتی من و اون وارد خوابگاه می شدیم خوابگاه روی سرمون می گذاشتیم مخصوصاً شبها تصمیم می گرفتیم قائم موشک بازی کنیم و خوشبختانه بیشتر بچه های خوابگاه پایه بودند . ولی خوب بعضی شب هام تا صبح باید درس می خوندیم و یا نقشه می کشیدیم . من و فریبا همیشه با هم بودیم . توی دانشگاه همه به بودن من و اون با هم عادت کرده بودند . حتی اگه برای چند لحظه از هم دور می شدیم . همه سوال می کردند که اون یکی کجاست . حتی استادها هم به دیدن من و فریبا با هم عادت کرده بودند . فریبا رابطه منو زانیار رو می دونست و هر وقت زانیار زنگ می زد فریبا کلی اذیتش می کرد .

 

توی دانشگاه برای همه اسم گذاشته بودیم . حتی برای استادها . یک استاد زبان داشتیم که هر چند دقیقه یک بار با دستمال بینش و تمیز می کرد برای همین اسمش و گذاشته بودیم فین فین طوری شده بود که بچه ها می دونستند ما برای همه اسم می ذاریم . پسرها هم چون کم نیارن اسم ما رو گذاشته بودند پت و مت حتی یکی از پسرها برامون عروسک پت و مت و خرید ما با خوشحالی ازش قبول کردیم وقتی برای زانیار گفتم خیلی خندید . فریبا بهش می گفت باید غیرتی بشی می خندی .
زانیار : خوب چیکار کنم دستم که به شما دو تا نمیرسه پس می خندم .
ولی وقتی به آرین گفتم کلی ما دو تا رو دعوا کرد وقتی بهش گفتم زانیار کلی خندیده با عصبایت گفت اون بی غیرت من که بی غیرت نیستم .
بعد از قطع تلفن
فریبا : این مرد نه اون خاک برسرت با اون انتخاب کردنت .
: ارزونی خودت
فریبا : من از خدام دکتر مملت بشه مال من
: حالا همچین میگه دکتر مملک هیچ کی ندونه فکر می کنه جراح قلبه
فریبا : جراح قلبم میشه خودم بهش میگم
: زانیار مثل من معماری خونده
فریبا : اه اه لوس
: خفه شو تو چی از عاشقی می دونی
بعد از کلی کلکل شروع کردیم به درس خوندن دیگه به همه چیز عادت کردیم . با این که مشهد بودم ولی اصلاً دو رو بر خونه نرفتم و سعی می کردم زیاد تو خیابون ها نگردم که یک بار آشنایی چیزی نبینم تنها جای که می رفتیم پاساژ مهتاب برای خرید کتاب بود .
سه روز بود از زانیار هیچ خبری نداشتم هر چی به همراهش زنگ می زدم جواب نمی داد خیلی نگران بودم آرینم جواب نمی داد نمی دونستم چی شده
فریبا : پاشو بریم خونه
: فریبا جواب نمیده
فریبا : آرینم که جواب نمیده حتماً تلفن ها قطع
: راست میگی شاید قطع .
از دانشگاه با هم اومدیم بیرون و شروع کردیم آروم آروم قدم زدن . شما خانم ها نمی خواهیم برسونیمتون . برگشتم و از دیدن آرین خوشحال شدم و پریدم توی بغلش . فریبا با تعجب کارهای من و نگاه می کرد
: وای فریبا این آرین
فریبا که تازه متوجه شده بود سلام کرد و خیلی مودبانه با آرین احوال پرسی کرد
آرین : پشت تلفن اینقدر مودب نیستید
فریبا : خوب حالا دو دقیقه می خواهم با ادب باشم نمیذاری دیگه حتماً باید یک چیزی بگم
آرین : عادت کردم برای همین
فریبا : اگه چیزی گفتم به من مربوط نیست ها
: آرین زانیار کجاست ؟ چرا جواب من و نمیده
آرین : خوب حالا بیان بریم یک رستوران یک ناهار خوب بخوریم به همه می رسیم .
احساس کردم آرین چیزی می دونه که نمی خواهد بگه .
سوار ماشینش شدیم من جلو نشستم و فریبا عقب
: باپیر خوبه ، خاله سایان چطوره
آرین : همه خوبند ، مامانم سلام زیاد برات رسوند .
: خودت چطوری خوبی ؟
آرین : من خوبم تو چیکار کردی تو این مدت دانشگاه رو از دست خودت کلافه کردی
فریبا : اوه چه جورم
آرین سری تکون داد : خوب وقتی می خواستی بیای گفتم دختر خوبی باشی زیاد شیطونی نکنی .
: آرین دختر به این ماه ی و با ادبی کجا می تونستی پیدا کنی .
آرین : ماه هستی ولی با ادب نیستی
با مشت به بازوی آرین زدم : خیلی بدی آرین .
آرین : تو عوض نمیشی
: آرین کی عروس شده توی مدت
آرین : عروسیم داشتیم .
: سارا رفت یا هنوز ایران
آرین : رفت
: خوب خدا رو شکر
آرین : چرا ؟
: هر وقت می خواستم با زانیار حرف بزنم اون نمی گذاشت
آرین : خوب پس اینطور
آرین به طرف طرقبه رفت و جلوی یک رستوران نگه داشت و پیاده شدیم . دور یک تخت نشستیم و ناهار سفارش دادیم و کلی خندیدیم .
بعد از ناهار آرین رو به من کرد : چند روز از زانیار خبر نداری
: سه روز ، اتفاقی افتاده
آرین سرش و انداخت پایین : باید یک چیزهای رو برات تعریف کنم خوب گوش کن باشه .
دلم گواهی بد می داد . دست فریبا رو گرفتم اونم دست من و گرفت
آرین : زانیار برای همیشه از ایران رفت
: زانیار چی کار کرد
آرین : برای همیشه از ایران رفت
: یعنی چی ؟
آرین : زانیار مجبور شد با دختر عموش ازدواج کنه
با تعجب به آرین نگاه کردم: چرا ؟
آرین : زانیار با دختر عموش رابطه داشته
: یعنی چی رابطه داشته ؟
آرین : نمی دونم خود زانیارم باورش نمی شد .
گریه گرفت : آرین واضح حرف بزن ببینم چی شده
آرین : آروم باش تا بگم ، یک روز صبح زانیار از خواب بیدار میشه می بینه توی اتاق ساراست و سارا شروع می کنه گریه کردن که تو به من ... و خلاصه هیچی زانیارم برای اینکه آبروی پدرش نره با سارا ازدواج کرد .
: آرین من باور نمی کنم من بارها با زانیار تنها بودم خودت که بهتر می دونی هیچ اتفاقی نیفتاد بعد چطور یک شب زانیار از این رو به اون رو شد .
آرین : زانیار خودشم باورش نمی شد .
: کی رفت
آرین : دیشب پرواز داشت برای همیشه رفت
اشک هام ریخت : پس من چی ؟ من کجای زندگیش بودم
آرینم چشم هاش پر اشک شد : نمیدونم بناز
فریبا سعی می کرد آرومم کنه ولی فایده نداشت گریه ام بیشتر شد . طوری که چیزی نفهمیدم وقتی به هوش اومدم توی بیمارستان بودم و بهم سرم وصل کرده بودند .
فریبا روی صندلی کنارم نشسته بود و آرین پشت سرش ایستاده بود . با دیدن آرین اشک هام دوباره ریخت
: آرین بسام نفرینم کرد
آرین : این چه حرفیه . بسام اونقدر از دست زانیار عصبانی بود که اومد اونجا و با زانیار درگیر شد . شاید باورت نشه بسام به زانیار گفت اگه می دونستم لیاقتش و نداشتی کنار نمی کشیدم .
اشک هام ریخت : آرین من بدون زانیار چیکار کنم .
آرین : هیچی عزیزم زندگی فقط زندگی
: آرین زندگی بدون اون برام ارزش نداره خودت می دونی چقدر دوستش داشتم . اون باید برای من توضیح می داد
آرین : اون خودش نمی دونست چی شده چیزی برای توضیح نداشت بعد می خواستی تو رو توجیح کنه
گریه می کردم فریبا هر کاری می کرد آروم نمی شد . آرین یک هفته مشهد موند ولی دیگه مجبور بود برگرده توی مدت خیلی آروم شده بودم با هیچ کس حرف نمی زدم هنوز باورم نمیشد زانیار با من همچین کاری کرده باشه . شاید برای همین می گفت باید عموم اینا برن بعد با هم ازدواج می کنیم .
اون فقط می خواست من و عاشق خودش کنه .
فریبا : بناز یکم خود تو جمع جور کن اتفاقی که افتاده کاریش نمیشه کرد .
: فریبا باورم نمیشه
فریبا : عزیزم با غصه خوردن دردی دعوا نمیشه . پس بهتره آروم باشی . به خودت فکر کن نه به اون تو باید محکم باشی و نزاری کسی شکست تو ببینه بقول خودت تو دختر کردی یک دختر کرد زود خودش و نمی بازه .
حرف های فریبا راست بود از جام بلند شدم و حوله رو برداشتم و رفتم حمام دلم می خواست زیر آب سرد به ایستم و تمام غم رو با اون آب بشورم . یک لحظه خودم و جای مامانم گذاشتم دیدم به اون خیلی بدتر گذشته با کسی بوده که اصلاً دوستش نداشته ولی حداقل زندگی من مثل اون نشد . درسته که اونی که دوست داشتم ازم دور ولی حداقل زنده است و داره زیر همین آسمون زندگی می کنه . براش ارزوی خوشبختی کردم . برای خودم از خدا صبر خواستم
وقتی از حمام اومدم بیرون خیلی آروم تر شدم . بعد از اون روز خودم درگیر درس خوندن کردم و دوباره شیطون شدم آرین مثل همیشه هر روز بهم زنگ میزد .
سه ماه بود از زانیار خبری نداشتم می دونستم دیگه هیچ وقت ازش خبری پیدا نمی کنم . فقط از خدا می خواستم که خوشبخت بشه .
***
امتحان ها شروع شد و ما دو تا مثل بچه ها خوب نشستیم و درس خوندیم . هر وقت امتحان داشتیم همه از دست ما راحت بودند و ساکت درس می خوندیم ولی وای به روزی که فرداش امتحان نداشتیم خوابگاه رو بهم می ریختیم .
یکی از شب ها همه دور همه جمع شده بودیم و قرار شد اظهار روح کنیم .
فریبا : بناز من می ترسم
: فریبا نترسی ها من می خواهم بچه ها رو بترسونم
فریبا : چیکار می خواهی بکنی
: حالا می بینی فقط تو نترسی که آبرومون میره
فریبا : بناز بی خیال این یکی شو خود اظهار روح ترسناک هست چه برسه به اینکه تو هم بخواهی بچه ها رو بترسونی .
: فریبا تو که ترسو نبودی .
ساعت 2 صبح همه توی اتاق ما جمع شدند حدود 10 نفری بودیم .
مریم : بچه ها یک کاغذ بزرگ بدید تا روش بنویسم
فریبا : بیا مریم
: مریم من تا حالا این کار و نکردم ها
تکتم : چی عجیب تو یک کاری رو نکرده باشی
رویا : بچه ها یواش تر همه خوابند .
مریم شروع کرد به حمد و سوره خواندن و از ما هم خواست بخونیم .
مریم : چشم ها بسته تا نگفتم باز نکنید همه یک انگشتشون و بزارن رو این نعلبکی ، اشکان پسر علی اینجا بیا و به سوالات ما جواب بده
: اوه بابا یک زن اظهار کن نیاز به روسری سر کردن نباشه
بچه ها همه زدند زیر خنده
مریم : بناز خفه شو
: باشه برای خودتون گفتم برای منو فریبا که فرقی نمی کنه .
مریم : اشکان پسر علی اینجا بیا و به سوالات ما جواب بده .
نعلبکی تکون داده شد می دونستم کار کار خود مریم تازه من گاهی همراهش می کردم
کبری : اول من سوال می کنم
مریم : بزار بهش سلام کنیم . سلام
نعلبکی رفت روی کلمه سلام .
بچه ها کمی ترسیده بودند .
کبری : دیگه بزارین سوال کنم . آقا اشکان الآن علی چیکار می کنه
نعلبکی رفت روی کلمه های خ ، و ، ا ،ب
کبری : وای الهی بمیرم راست میگه الآن خوابه
: خوب تو که می دونی خواب چرا سوال می کنی .
کبری : می خواستم مطمئن بشم .
شیرین : می تونی اشکان خان سوالات امتحان فردا رو به ما بدید .
نعلبکی رفت روی نه
: راز داره خوبیه
م
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 134- رمان بناز , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 25- رمان دنيا پس از دنيا , فروردین 1391 - رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 158-رمان عشق و ديوانگي , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 22- رمان باديگارد , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 69- رمان کدامین نگاه ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45895

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا