تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بناز (فصل هفتم تا فصل نهم)


آرش منو غذا رو به آورد : خوب سفارش بدین
کیومرث : هر کسی تا چه اندازه می تونه سفارش بده !
آرش : مسخره بازی در نیار
کیومرث : من ششیلیک
بهرام : منم همین طور . فریبام شیشلیک می خوره چون تا حالا نخورده .
فریبا : گناه داره خیلی تو خرج می افته
کیومرث : آقا بسام شما چی ؟
آیلین : ما هم شیشلیک
آرش : بناز تو هم شیشلیک می خوری!
: نه ، من جوجه
آرش : چرا ؟
: خوب فریبا شیشلیک سفارش داد منم جوجه که بتونم از هر دو بخورم
بسام : هنوز زرنگی !
: چی فکر کردی !
آرش می خواست بره غذا رو سفارش بده ..
: آرش منم باهات بیام
آرش : پاشو بیا
کفش هام و پام کردم وقتی می خواستم پاشم آرش دستش و دراز کرد منم دستش و گرفتم با هم رفتیم .
آرش : بناز از دست خواهرم ناراحت نشو اون یکم روی بسام حساسه
: چرا ؟
آرش : چون قبلاً قرار بوده بسام ازدواج کنه بعد عروسیش بهم خورده
: خوب این یعنی چی ، بسام خیلی آقا بوده که بهش گفته
آرش : منم دقیقاً همین حرف و بهش زدم .
: بسام خیلی آقا است من خیلی براش احترام قائل ام
آرش : بسام تو رو دوست داشته درسته
برای یک لحظه جا خوردم : نه
آرش جلوم ایستاد : ولی لحظه ای که تو رو دید من تونستم از توی چشم هاش این و بخونم
: نه آرش من و اون فقط دختر عمو و پسر عموم
آرش لبخندی زد : من هنوز دانبال اون (ز) می گردم
: تو دیونه ای آرش ، دنبالش نگرد نیست
آرش سفارش غذا داد و دوباره برگشتیم پیش بقیه
به پشتی تکیه داده بودم آرش دستش و گذاشته بود پشت سرم . آروم تو گوشم گفت : بناز دوستم داری ؟
بهش نگاه کردم : نه
آرش : بسام شما تو فامیلتون کسی رو دارین که اول اسمش با « ز» شروع بشه
حسابی جا خوردم, به فریبا نگاه کردم اونم حالی بهتر از من نداشت !
بسام خندید : برای چی می خواهی ؟
آرش : همین طوری
آیلین : اسم دایی بسام با « ز » شروع میشه اسمش خیلی سخت بود
دلم هوری ریخت پایین و به بسام نگاه کردم ..
آرش : مگه اسم دایی بسام جان چیه ؟
خندیدم : تو به دایی بسام چیکار داری !
آرش با کنجکاوی به صورتم نگاهی کرد : کنجکاو شدم بدونم, مگه اسمش چیه که خواهرم میگه سخته !
بسام : اسمش زانیاره
آرش : یعنی چی ؟
: یعنی دانا و دانشمند
آرش : کجاییه ؟
: کردی
آرش : زانیار
آیلین : دایی زانیار ازدواج کرد رفت سوئد
با حرفش دلم گرفت ولی سعی کردم به روی خودم نیارم .
بسام به من نگاهی کرد : این شام چی شد آرش ، حداقل مخلفاتش بگو بیارن
آرش دیگه حرفی نزد می دونستم به خواسته اش رسیده بود .
شام و آوردند همه شروع کردند به خوردن منم شروع کردم به خوردن .
آرش : چه بامزه می خوری !
: بگو از جوجه ات می خواهم چرا بی راهه میری !
آرش : خوشم میاد زرنگی !
: بیا هر چقدر می خواهی بردار بقیه ام اگه می خواهین بردارید .
آرش یکم از جوجه برداشت و شروع کرد به خوردن . بعد به چنگالش یکم از گوشت زد و به طرف من گرفت : بیا بخور
: خسیس! همش همین قدر ! دیگه حق نداری به جوجه ام دست بزنی !
کیومرث : بناز این لقمه مهر و محبته
فریبا : نخوری بناز توی گلوت گیر می کنه اونم از دست این آرش
آیلین : مگه برادرم چشه ، بناز جون باید از خداش باشه که آرش دوستش داره
آرش : چه ربطی داره !
آیلین : همه دخترها از خداشون که تو دوستشون داشته باشی
: ببخشید آیلین جون مثل اینکه شما از رابطه من و آرش برداشت بدی کردید من و آرش فقط دوستیم
آیلین به من نگاهی کرد و اخمش و توی هم کشید : یعنی چی ؟
: دوستی من و آرش و فریبا یک دوستی ساده است همین
آیلین : تو همیشه با پسرها فقط یک رابطه ساده داری
بسام : آره بناز همیشه همین طوری بوده ، با من ، بابک ، آرین و خیلی های دیگه! چون دور تا دورش همیشه پسر بود و دختر تک خانواده بوده !
آیلین : پس باید برای همتون خیلی عزیز باشه
آرش : این به خودم ثابت شده ,چون آرین پسر خاله اش اومده دنبالش و چون امشب بناز بتونه بیاد تولد من, قرار شد فردا صبح حرکت کنند .
تو چشم های آیلین حسادت و دیدم ولی به روی خودم نیاورم .
آرش خیلی حواسش به من بود که بهم خوش بگذره
فریبا و کیومرث کنار هم نشسته بودند و زیر گوش هم چیزی می گفتند و می خندیدند .
آرش : چیه شما دو تا باز به هم افتادین!
فریبا : تو شب تولدتم باید فضولی کنی !
آرش خندید. بعد از غذا آرش رفت بیرون.
آرش اومد با کیک : اینم از کیک
شروع کردم به دست زدن : وای تولدت مبارک تولدت مبارک
با دست زدن من کیومرث ام شروع کرد : تولد تولد تولد مبارک
بسام به من نگاهی کرد و لبخندی زد, که از چشم تیز بین آیلین دور نموند .
: بسام تو اینقدر زن ذلیل بودی ما نمی دونستیم !
آرش : آره بابا اونقدر زن ذلیله که خدا می دونه
آیلین : نخیر به زنش احترام میذاره
بسام خنده ای کرد : آخه نه که من و بناز همیشه تو سر کله هم می زدیم براش عجیبه !
خندیدم : هنوز یادته
بسام : بله یادمه
آرش : باز شروع نکنید به خاطره تعریف کردن
: ای آرش حسود !
آرش : آره من حسودم !
شمع ها رو روشن کرد تا اومد خاموش کنه : آرش آرزو کن حتماً امشب آرزوت برآورده میشه
آرش : چشم هاش و بست و بعد شمع و فوت کرد شمعش شماره 20 نشون می داد
چاقو رو برداشت برش داد و با چنگال یک تکیه از کیک برداشت ، آیلین منتظر بود آرش کیک و توی دهن اون بذاره ، ولی آرش چنگال و سمت من گرفت : دوست دارم اول تو بخوری
خندیدم : خواهرت مقدم تره
آرش : نه دوست دارم اول تو بخوری
دهنمو باز کردم و کیک و خوردم, همه دست زدن
کیومرث : یا الله بناز تو هم تو دهن آرش کیک کن
: مگه عروسیه
بهرام : زود باش دیگه ، اَه که شما دختر ها چقدر ناز می کنید .
: من تو دهن آرش کیک نمیذارم .
آرش مظلومانه نگاهم کرد : شب تولدمه برای اینکه بهم خوش بگذره بناز ، بناز
همه خندیدند..
فریبا : مرد بچه! خوب دهنش کن دیگه!
منم چنگال و برداشتم و یک تیکه از کیک و تو چنگال زدم ، آرش منتظر بود دهنش کنم دهنش و باز کرد ، منم چنگال و بردم نزدیک دهن آرش ولی بسام سریع سرش و آورد جلو و کیک و گاز زد .
آرش : بسام خیلی نامردی فامیل تو دیدی خودت و لوس کردی
آیلین : خوب کردی بسام ، دلم خنک شد
کیومرث و بهرام و فریبا حسابی برای کار بسام خوشحالی کردن
آرش : بناز خیلی نامردی
: به من چه ؟ بسام زود خورد
آرش : بسام خیلی نامردی
با دستم مقداری کیک برداشتم سریع دستم و بردم جلوی دهن آرش : بخور دیگه
آرش سریع خورد و دست منم گاز گرفت !
: گفتم کیک و بخور نگفتم دستم و گاز بگیر !
بسام : کیومرث منتظر بودم تو کیک و بخوری و گرنه خودم می خوردم نمی ذاشتم این آرش بخوره
کیومرث : بسام تو نزدیک تر بودی من ازش دور بودم
آرش خندید و حسابی ذوق کرد . با دستمال دست کیکم و تمیز کردم . آرش برای همه برش زد و به همه کیک داد ولی آیلین قبول نمی کرد ,
آرش : آبجی خوشگلم ناراحت نشو دیگه ، شب تولد تنها برادرته ها دلش می شکنه
: حق داره دلش بشکنه منم بودم دلم می شکست .
آرش : لطفاً تو سوسه نیا
آیلین : راست میگه دیگه
آرش : الهی من فدای آبجی خودم بشم
آرش آیلین و بغل کرد و بوسیدش اونقدر نازش و کشید تا آیلین باهاش آشتی کرد .
ساعت 12 بود تلفنم زنگ خورد, آرین بود ..
: سلام آرین جون
آرین : تو نمی خواهی بیای خونه
بسام : گوشی رو بده به من با آرین کار دارم
آرین : کیه ؟
: بسام
آرین : اون اونجا چیکار می کنه بناز !
: آرش برادر خانم بسامه
آرین : اِه
: بیا می خواهد باهات حرف بزنه
بسام گوشی رو ازم گرفت و شروع کرد با آرین خوش و بش کردند . وقتی گوشی رو قطع کرد برای یک لحظه صفحه روی گوشی رو نگاه کرد.. یک عکس از زانیار بود که توی غار روی تخت نشسته بود و من ازش گرفته بودم .
گوشی رو به من داد و سرش و تکون داد . و دم گوش آیلین چیزی گفت که اون سرش و تکون داد :
به آرین گفتم می برمت خونه
آرش : مزاحم شما نمیشیم خودم آوردمشون خودم می برمش
بسام : می دونم شما مرد بزرگی هستی ولی اگه این اجازه رو به من بدی ممنون میشم دلم می خواهد یکم با دختر عموم حرف بزنم .
آرش : پس آیلین چی ؟
آیلین : من با تو میام خونه مامان ، شب اونجایم .
آرش کمی ترش کرد ولی هیچی نگفت ..
: خوب آرش بیا این هدیه تولدت
آرش خوشحال گرفت : وای مرسی
همون طور که باز می کرد تشکر می کرد با دیدن یک پستانک به من نگاه کرد : خیلی نامردی بناز !!
کیومرث : بیا اینم از طرف من و بهرام
آرش کادو اون دو تا رو باز کرد مای بی بی بود .
آرش : یادم باشه تلافی کنم .
همه خندیدند . دست کردم از توی کیفم و هدیه اش و در آوردم : بیا تولدت مبارک
آرش خندید و کاغذ کادو رو باز کرد و با دیدن ادکلن ,خوشحال درش و باز کرد و بوش کرد : معرکه است بناز معرکه !
: قابلی نداره .
فریبا یک پیراهن بهش داد و کیومرث یک کتاب داد,, چگونه با دختران رفتار کنیم!!! . همه با دیدن اسمش خندیدن . بهرام یک ساعت داد .
بسام و آیلین یک گوشی خیلی زیبا بهش دادند .
بالاخره مهمونی تموم شد و همه آماده رفتن شدیم . کیومرث و بهرام و فریبا جلو رفتن. بسام و خانمش جلوی ما بودند ، من و آرش با هم ، هم قدم شدیم .
آرش : بناز مرسی که اومدی
: خواهش می کنم
آرش : ببخش توی زندگیت دخالت کردم
: نه چرا ناراحت بشم
آرش : تو عاشق زانیار بودی و میدونم که هنوز هستی
: تو هیچی در مورد من نمی دونی آرش
آرش : میدونم چیز زیادی در مورد تو نمیدونم ، بناز می خواهم بدونم
: آرش من دیگه نمی تونم عاشق بشم
آرش : فقط می خواهم دوستم داشته باشی
: دوست دارم مثل آرین ، مثل بسام
آرش : یکم بیشتر از اون ها
: آرش می خواهم بهت یک چیزی رو بگم که دیگه راحت بشی
آرش : بگو ، ولی بدون از دوست داشتنم کم نمیشه
: من و زانیار عاشق هم بودیم و همو می پرستیدیم. درسته زمانش کوتاه بود ولی من خیلی دوستش داشتم خیلی زیاد آرش ، هیچ وقت دیگه نمی تونم کسی رو مثل اون دوست داشته باشم
آرش : حتی اگه تلاش کنی !
ایستادم و بهش نگاه کردم : آرش باور کن نمی تونم ، قلب من فقط برای اون میزنه همین
آرش : اون ازدواج کرده رفته
: براش آرزوی خوشبختی کردم که همیشه خوشبخت باشه
آرش : اگه اون هیچ وقت برنگرده چی ؟
: بازم منتظرش میشم آرش ، اون یک توضیح به من بدهکاره
آرش : خیلی دوست دارم ببینمش
: به عکس های عروسی خواهرت یک سری بزن حتماً اونجا هست .
آرش سرش و تکون داد : خیلی بهش حسودی کردم
: آرش
آرش : جان آرش
: اینجوری نگو
آرش : چرا ؟ نمی دونی وقتی بسام اسم زانیار و آورد ، چه حالی شدم فکر می کردم اون شب یک شوخی بوده ، فریبا خبر داشت نه ؟
: آره
آرش : بسام و آرینم خبر داشتند درسته ؟
: آره
آرش : بناز با من چه کردی ؟
: من به تو گفتم فقط یک دوستم ، تو حرف و جدی نگرفتی آرش
آرش : بناز تلاش کن دوستم داشته باشی
: آرش نمیتونم دل من پیش زانیاره
آرش : لعنت به زانیار که رفته ، نامردی کرده ولی اون هنوز از من برات عزیز تره .
دست آرش و گرفتم اشک هام ریخت ، آرش نگاهم کرد . با دستش اشک هام و پاک کرد : گریه نکن بنازم من طاقت ندارم گریه تو رو ببینم باشه من به زانیار احترام می ذارم همون طور که تو دوست داری ..
آرش بغلم کرد : خیلی دوستت دارم بناز هر وقت احساس کردی دوستم داری بهم بگو !
با گریه : هیچ وقت منتظر این حرف از من نباش
گوشی آرش زنگ خورد ، گوشیش و برداشت : باشه الآن میایم .
آرش دستش و انداخت دور کمرم : بناز ببخش اشتباه کردم می دونم خیلی جلو رفته بودم معذرت سعی می کنم فقط برات یک دوست خوب باشم
لبخندی زدم : مرسی آرش
با هم رفتیم سمت ماشین آیلین, از ماشین پیاده شد و به من نگاه کرد ولی هیچی نگفت ..


آرش : ببخشید دیر شد ، آیلین سوار ماشین شو
بسام نشست . آرش آروم دستم و فشاری داد : همیشه برام عزیزی
سوار ماشین شدم و آرش به سمت ماشین خودش رفت . بسام به من نگاهی کرد : اونم عاشق شد
: بهش گفته بودم نمی تونم عاشقش بشم گوش نکرد
بسام : عاشق یکی شدی که ...
: بسام در مورد زانیار اینجوری حرف نزن بهم بر می خوره
بسام : بناز اون رفته, تو باید زندگی کنی
: که مثل مادرم بشم
بسام بهم نگاهی کرد : بناز دایی رایکا مرد ، ولی زانیار ازدواج کرد رفت
: اون باید به من توضیح می داد خیلی بی انصاف بود بسام خیلی بی انصاف بود .
شروع کردم به گریه کردن ، فریبا شونه ام و ماساژ داد : گریه نکن بناز همه چیز درست میشه
بسام : فریبا خانم چقدر در مورد بناز می دونی
فریبا : من خودم با چشمام با احساسم عشق بناز و زانیار و احساس کردم پس شما نمی تونید بگید عشقشون دروغ بود .
: بسام نفرینم کردی
بسام کناری نگه داشت و دستم و گرفت : می دونی بناز همیشه برام عزیز بودی ، هستی و همیشه می مونی ، خودت خوب می دونی برای اینکه مال من بشی خیلی کارها کردم ولی دل تو پیش زانیار بود . من به نفع اون کنار رفتم ولی اون چیکار کرد فقط عشق من و تنها گذاشت .
فریبا : یعنی شما بناز و دوست داشتید
بسام خندید : من می پرستیدمش خودش خوب می دونست ، شب عروسی فرار کرد
فریبا به من نگاه کرد : تو شب عروسی با بسام فرار کردی!
خنده ام گرفت ,یاد اون شب افتادم ,
بسام : آره با لباس عروس با آرین فرار کرد
: نه آرین نبود
بسام : بناز حالا دیگه چرا دروغ میگی
سرم و انداختم پایین
بسام : تو نمی دونستی با من چیکار کردی اون شب !
: خدا تلافی کرد ، زانیار رفت
بسام : من هیچوقت برات آرزوی بد نکردم ، بناز اون روزی که تو رو توی بغل زانیار دیدم فهمیدم که دیگه به من تعلق نداری ، اون عشق اونجا خوندم و عشق خودم و بر باد رفته دیدم .
فریبا : بناز تو با این پسرها چیکار کردی ، اون از بسام ، اون از آرش ، آرین چی ؟
بسام : نه آرین همیشه براش یک برادر بود فقط همین .
: بسام تو باور می کنی
بسام : چی رو ؟
: رابطه سارا و زانیار
بسام به من نگاهی کرد : راستش و می خواهی!
: بسام جون عزیزترین کست بهم راست بگو
بسام : به جان عزیزم هیچ وقت باور نکردم زانیار بهت خیانت کرده باشه ، برای خودمم سواله
: بسام باهاش حرف نزدی
بسام : نه هیچ خبری ازش ندارم
اشک هام ریخت : دلم خیلی براش تنگ شده بسام
بسام : گریه نکن بناز ، همه چیز معلوم میشه
: نمیدونم چقدر! منتظرم بیاد حتی بهم یک زنگ بزنه و توضیح بده
بسام : اون به هیچکس هیچ جوابی نداد ، حتی من که باهاش درگیر شدم . فقط رفت . بناز دوست دارم دیگه بهش فکر نکنی و به زندگی خودت برسی, آرش پسر خیلی خوبیه بهش فکر کن
: بسام !
بسام : جانم
: فقط زانیار! نه هیچ کس دیگه آدم فقط یکبار عاشق میشه
بسام سرش و تکون داد : هر طور راحتی .
بسام ماشین و روشن کرد و آدرس و بهش دادم و اون منو برد خونه. وقتی پیاده شدم در خونه باز شد و آرین اومد بیرون . بسام به طرفش رفت و باهاش دست داد و شروع کردن با هم حرف زدن .
: سلام آرین
فریبا : سلام آقا آرین
آرین : سلام ، شما دو تا می دونید ساعت چنده !
: با بسام دعوا کن
بسام : چقدر تو بدجنسی بناز !
: اصلاً بدجنس نیستم از خانمت تشکر کن که امشب من و تحمل کرد
بسام خندید : اون ازت خوشش اومده بود و گرنه همچین یک چیزی بهت می گفت که سوسک بشی
فریبا : کم نگفتن ، همین بود که بناز مقاوم بود و گرنه تا حالا سوسک شده بود .
بسام خندید : کم خود بناز زبون داشته که یک دوستم مثل خودش پیدا کرده .
آرین : ببین من بدبخت با این دو تا توی عید باید چی بکشم
بسام : خدا رو شکر که من نمیام چون فکر کنم منم آسایش نداشتم
: بسام نامردی اگه تو عید نیومدی روستا !
بسام : جان من بناز بخدا کار دارم نمیتونم بیام ، من غلط کردم
: باشه پذیرفته شد .
بسام خداحافظی کرد و رفت . ما هم رفتیم بالا و خوابیدیم.

ساعت 5 صبح بود که آیدین بیدارمون کرد ، چون خیلی خوابم می اومد من عقب رفتم و فریبا جلو کنار آیدین نشست . راحت گرفتم خوابیدم که صدای گوشیم در اومد . : بله
سلام تو هنوز خوابی
: فکر کنم آرش کار داری
آرش: آره
: بگو گوش می کنم
آرش : یکم سر حال باش بسته دیگه ساعت 12 است پاشو
: آرش دیشب دیر خوابیدم خوابم میاد
آرش : بیچاره اون فریبا که با تو اومده
: تو غصه اون و نخور گذاشتم مخ آرین و بخوره
یک دفعه یک چیزی خورد تو سرم : فریبا دیونه شدی چرا می زنی
فریبا : بس که پرویی من مخ آرین و می خورم
آرش : بناز
: بعداً حساب تو رو میرسم
آرش : با منی
: نه با این فریبام
آرش : بناز جون دیشت بسام بهت چی گفت
: آرش یعنی چی ؟
آرش : دلم می خواست خودم برسونمت و شبم و اون جوری تموم کنم
: آرش
آرش : جان آرش شب تولدم بود
: آرش تو حرف های من و یادت رفته نه
آرش بلند بلند خندید : نه عزیزم
: زهر مار
آرش : خواب از سرت پرید
: بله اگه اجازه بدید یک چیزی بخورم
آرش : نمی خواهد چیزی بخوری چون ناهار نمی تونی بخوری
: دیگه امری ندارید .
آرش : چرا مراقب خودت باش هر روزم بهم زنگ بزن دلم برات تنگ میشه .
: کار نداری آرش
آرش : نه خداحافظ
گوشی رو قطع کردم :سلام آرین جون
آرین : سلام بناز جون باز چی میخواهی
: آرین
آرین : بله ، حرف تو بزن زیاد روی خودت فشار نیار
: آرین من گرسنه ام
فریبا : کفت بخوری می خواستی نخوابی با من آرین صبحانه بخوری
با اخم به فریبا نگاه کردم : تو دوستی منی یا این
فریبا : الهی قربونت بشم مامانی معلوم که دوست توام
با اخم به آرین نگاه کرد: بچه ام میگه گرسنه اش خوب یکجا نگهدار دیگه
آرین بلند بلند خندید : چشم خانم الآن جلوی یک رستوران نگه میدارم تا بریم غذا بخوریم
: وای چه بابا و مامان خوبی
آرین به فریبا نگاه کرد و فریبا سرخ شد
زدم رو شونه آرین : هواست به خودت باشه مامانم خجالت کشید
آرین : بناز
فریبا بهم چشم غره رفت .
: آرین زود باش دیگه یک جا نگه دار من گرسنه ام .
بالاخره آرین جلوی رستورانی نگه داشت سری پیاده شدم . و جلو جلو رفتم آرین و فریبا هم دنبالم می اومدند. داخل رستوران رفتم و پشت میزی نشستم
فریبا : پاشو بریم بریم دست هام و بشوریم
فریبا به سمت دستشویی رفتم از جام بلند شدم : آرین اگه زرنگ باشی توی این چند روز دل فریبا رو بدست میاری
آرین : بناز
از آرین دور شدم و رفتم دستشویی . فریبا توی دستشویی منتظر من بود : تو چرا بناز اینجوری می کنی
: چیکار کردم
فریبا : دوست ندارم آرین در موردم فکر بدی بکنه .
: اون غلط میکنه در مورد دوست من فکر بد بکنه ، تو خیلی برام عزیزی
فریبا : تو هم برام عزیزی
با هم برگشتیم سر میز
آرین : خوب خانم ها چی می خورند .
: تو چی می خوری
آرین : جوجه
فریبا : آره اون از همه بهتر چون نمی تونن چیزی باهاش قاطی کنند .
آرین : پس برای شماهام جوجه سفارش میدم.
ناهار و با خنده خوردیم و کلی شوخی کردیم .
وقتی می خواستیم سوار ماشین بشیم فریبا می خواست عقب بشینه که من نگذاشتم ،
: من می خواهم عقب دراز بکشم فریبا
فریبا : از صبح دراز کشیدی نمردی
: نه
گوشیم زنگ زد : سلام آرش جون
آرش : سلام بناز جون ، خوبی
: آره الآن حسابی غذا خوردم می خواهم دوباره بخوابم .
آرش : فریبا گناه داره
آروم طوری که آرین و فریبا نفهمند : می خواهم اون دو تا تنها باشن .
آرش : چیه براشون نقشه کشیدی ؟
: آره
آرش : یعنی از هم خوششون اومده
: آره زیاد
آرش : شوخی نکن
: به جون خودم
آرش: گوشی و بده به فریبا بهش تبریک بگم
: الآن نه وقتی برگشتیم .
آرش : دلم خیلی برات تنگ شده بناز
: باشه بهش میگم ، فریبا آرش میگه دلم برات تنگ شده
فریبا : واسه همین از صبح یک ریز به من زنگ زده
: دیدی آرش فریبا ناراحت شده
آرش : گوشی رو بهش بده
: فریبا آرش کارت داره
فریبا : من باهاش کار ندارم خیلی نامرده
: حالا بیا خود تو زیاد ناراحت نکن .
فریبا گوشی رو گرفت : بله کار داشتی
نه خیر معلوم چقدر دلت برام تنگ شده بود خوب ما سه تا همیشه با هم هستیم ولی تو بناز و بیشتر دوست داری
آره که حسودیم شده این تحفه حسادتم داره
آرین از توی آینه به من نگاه کرد و ابروش و بالا داد و سرش و تکون داد
یعنی آرینم به همون چیزی که من فکر می کردم فکر می کرد یعنی فریبا عاشق آرش شده بود یعنی من اینقدر خنگ بودم که نفهمیده بودم .
فریبا : آرش ساکت شو مثل اینکه باورت شده از دستت ناراحت شدم
نه بابا شوخی کردم ، آره بیا گوشی رو بدم به بناز
به جون بناز باهات شوخی کردم .
: هوی از جون خودت مایه بزار
فریبا : تا تو هستی چرا از جون خودم مایه بزارم . آرش خداحافظ بیا با بناز حرف بزن
گوشی رو از فریبا گرفتم
: آرش
آرش : خیلی خوب برو دیگه فکر کنم آرین منو خفه کنه زیادی با خانمش شوخی کردم
: باشه خداحافظ
گوشی رو قطع کردم : فریبا جدی از دست آرش ناراحت شدی
فریبا : تو دیگه چرا اخلاق من و نمی دونی من غیرتی میشم
بلند بلند خندیدم یاد اون روز افتادم جلوی استاد شیبانی
فریبا هم خندید
آرین رمزی حرف میزنی
: نه
شروع کردم به سر به سر گذاشتن فریبا و آرش و باعث خنده اون ها شدم . ساعت 9 بود که آرش دیگه خسته شده بود کناری نگه داشت : من خیلی خسته شدم یکم بخوابم بعد حرکت می کنم .
فریبا : می خواهین من رانندگی کنم
: آره فریبا تو بشین
آرین : گواهی نامه داری
فریبا : آره یک سال گرفتم .
آرین : باشه بیا بشین ولی با احتیاط رانندگی کن .
آرین و فریبا جاشون و عوض کردند . فریبا راحت نشست و شروع کرد به رانندگی
آرین : خوب رانندگی می کنی
فریبا : چون از رانندگی خوشم میاد
: فریبا جون هواست به رانندگی باش من جوونم آرزو دارم ، آرین باهاش حرف نزن
فریبا خندید و تمام حواسش و داد به رانندگی . آرین خوابش برد منم همه حواسم به جاده بود . تا ساعت 1 فریبا رانندگی کرد . آرین بیدار شد و بعد از کمی کش و قوس دادن ، از فریبا خواست که کناری نگه داره تا جاش و با فریبا عوض کنه .
***
ساعت 4 صبح بود که رسیدیم و هر سه نفرمون خسته بودیم آروم رفتیم خونه باپیر همه خواب بودند . من و فریبا رفتیم توی اتاق من ، دشک و پتو آوردم و هر دو خوابیدیم .
با صدای در از خواب بیدار شدم فریبا هنوز خواب بود : بله
آرین : پاشین بچه بیان می خواهیم ناهار بخوریم .
: آرین فریبا هنوز خوابه شما بخورید بعد ما بیدار شدیم میام ناهار می خوریم
آرین : باشه پس بخواب .
دوباره خوابیدم
خانم خرس پاشو دیگه
: باز تو از خواب بیدار شدی
فریبا خندید : آره پاشو دیگه من گرسنه ام
از جام بلند شدم : فریبا میای بریم حموم
فریبا : اول غذا بعد حموم
: باشه ، پاشو تا جاها رو جمع کنم بریم ناهار بخوریم .
از اتاق اومدم بیرون آرین خوابیده بود با فریبا رفتیم آشپزخونه و غذایی که خاله زحمت کشیده بود و گرم کردم و خوردیم . از اتاق که اومد بیرون خاله رو دیدم به طرفش رفتم و محکم بغلش کردم
خاله : سلام بناز جان خوب استراحت کردی
: آره خاله خیلی خسته شده بودیم
خاله : تو کاریم نکنی خسته هستی
فریبا : سلام خاله
خاله به طرف فریبا رفت و اون و بغل کرد : سلام خاله خوش اومدی
فریبا : مزاحمتون شدم
خاله : این چه حرفیه خیلی خوشحال شدم اومدی .
: وای سلام باپیر
باپیر : سلام د
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 134- رمان بناز , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 25- رمان دنيا پس از دنيا , فروردین 1391 - رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 158-رمان عشق و ديوانگي , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 22- رمان باديگارد , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 95- رمان دروازه ي بهشت ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45894

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا