تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان بناز (فصل دهم)


تو مگه قول ندادی دنبال جفتت برگردی
آرش : جفت من تویی دنبال چی بگردم .
: ولی جفت من تو نیستی
آرش : تو هنوز منتظر زانیاری
: خودت که جوابم و می دونی
آرش : من می خواهم انتقالی بگیرم بیام اصفهان چون می دونم تو انتقالی نمی گیری که بیای میشد
: آرش من با تو چه کنم
آرش : بیا زنم و شو و راحتم کن .
خندیدم : ترشت نکنه
آرش : نه عزیزم چرا ترشم بکنه
: آرش تو می مونی مشهد و من میرم اصفهان بزار از هم دور باشیم و یکم به هم فکر کنیم
آرش : یعنی ممکنه ...
: آرش
آرش : بهم قول بده که در موردم فکر می کنی
: باشه آرش در موردت فکر می کنم ولی اصلاً هیچ فکر و خیالی نکن
آرش : من که می دونم از صد در صد صفر درصدم شانس ندارم .
: آرش
آرش : اصلاً نمی خواهم بهم فکر کنی من میام اصفهان کار نداری
: نه
آرش : قربونت خداحافظ
گوشی رو قطع کردم : وای خدا باید با این آرش چیکار کنم
چرا احساس تو بهش نمی گی
برگشتم حسام بود : تو همیشه به حرف های دیگران یواشکی گوش می کنی
حسام اومد رو به روم ایستاد : وقتی اونها بلند بلند حرف می زنند
: خیلی فضولی
حسام خندید : بچه اینجایی
: نوه بختیار خان
حسام : من مهمان ده پایین هستم اومدم خونه یکی از دوستانم
: خوش اومدین
حسام : اون روز دیدمت خیلی تعجب کردم با اون لباس محلی خیلی زیباتر شدی ، اول نشناختمت ، اگه دوستت اسم تو صدا نمی زد .
: با اجازه من باید برم
حسام : می خواستم یک چیزی بهت بگم
: بفرمائید
حسام : چرا به آرش نمی گی که دوستش داری
: تو در مورد من چی می دونی که اظهار نظر می کنی
حسام : این طور که فهمیدن خیلی دوستت داره
: خوب
حسام : گناه داره اینقدر اذیتش نکن
از جام بلند شدم : ببینید آقای محترم شما من نمی شناسید با زندگی منم هیچ آشنایتی ندارید پس بهتر سرتون تو زندگی خوتون باشه فهمیدین
حسام : بله ، ببخشید
ازش دور شدم و حسابی از دستش عصبانی بودم . به خونه برگشتم و به همه گفتم قبول شدم فریبا وقتی فهمید اصفهان قبول شدم و آرش مشهد خیلی خوشحال شد که من می تونم کمی از دستش نفس بکشم .
با آرین و فریبا رفتیم اصفهان و ثبت نام کردم ، خوشبختانه خوابگاه خیلی نزدیک دانشگاه بود و این برای من خیلی خوب بود .
***

 


از 10 مهر کلاس ها شروع شد و من باز دوباره به دانشگاه برگشتم جای که حالا با نبودن آرش احساس راحتی می کردم ، خوشبختانه آرش نتونست انتقالی بگیر و من خوشحال شدم .
توی دانشگاه با دختری با نام مهتاب کرامتی دوست شدم ، اصفهانی بود خیلی دختر ناز و زیبا و خیلی آروم درست نقطه مقابل من . هر کدوم زودتر می رسیدم جلوی در دانشگاه منتظر اون یکی دیگه می شدیم . حسابی با هم دوست شدیم . دختر دوم خانواده بود . و سه برادر داشت که دو تاشون مثل خودش معماری خونده بودند و برادر کوچک ترش چون درس خوندن و دوست نداشته مثل پدرش طلا فروش شده بود مادرشم زنی خانه دار و خون گرمی بود . خواهرش ازدواج کرده بود و یک دختر ناز داشت .
وقتی آرش فهمید من با مهتاب دوست شدم اول کمی ناراحت شد ولی گفت از ترم دیگه میاد اونجا تونسته یکی رو پیدا کنه که جاشو با اون عوض کنه .
با این حرفش ناراحت شدم ولی با خودم گفتم شاید این مهتاب بتونه دل آرش و بدست بیاره . و بیشتر اوقات از آرش برای مهتاب می گفتم از اینکه دنبال جفتش می گرده و مهتاب فقط می خندید .
: مهتاب چرا هر وقت حرف از آرش می زنم تو می خندی
مهتاب : خنده ام داره اون تو رو داره بعد دنبال جفتش می گرده
: ولی آرش جفت من نیست .
مهتاب : خیلی دلم می خواهد این آرش ببینم که عرضه نداشته دل تو رو بدست بیاره
: مهتاب خیلی لوسی
من و مهتاب هر روز به هم نزدیک تر می شدیم و با هم صمیمی تر . امتحان های آخر ترم شد واقعاً این ترم زود گذشت چون آرش نبود تا زندگی رو بهم سخت کنه .
تعطیلات بین دو ترم و اومدم روستا پیش فریبا و حسابی این چند روز به ما خوش گذشت .
آرش تونست جای خودش و با یکی دیگه عوض کنه و بیاد اصفهان .
وقتی برای انتخاب واحد رفتم اصفهان آرشم اومده بود و توی فرودگاه منتظر من بود وقتی من و دید با یک ذوقی بغلم کرد خودمم خیلی دلم براش تنگ شده بود . من به خوابگاه رفتم و وسایل ام و گذاشتم . با آرش رفتیم دانشگاه چون ساعت 3 بعدازظهر انتخاب واحدمون بود با مهتاب قرار گذاشته بودم . وقتی وارد کافی نت شدم مهتاب از جاش بلند شد و با خوشحالی همدیگر و بغل کردیم . مهتاب با آرش آشنا شد ، خوشبختانه مهتاب سه تا میز گرفته بود هر سه نشستیم تا با هم انتخاب واحد کنیم .
آرش گاهی به مهتاب نگاه می کرد و مهتاب کمی سرخ شده بود . یواشکی به آرش چشمکی زدم و اون اخم هاش و کرد توی هم .
خندیدم : آرش خوبه نه
آرش : چی ؟
: خود تو به اون راه نزن می دونی دارم در مورد چی حرف بزنم
آرش لبخندی زد : همیشه انتخابات خوب بوده
: پس موفق شدم
آرش : نه هنوز
مهتاب با تعجب به ما نگاه کرد : بناز باز چی تو فکرت
: هیچی مهتاب چرا هر وقت من حرفی می زنم تو فکر می کنی فکری توی ذهنم
مهتاب : چون توی این مدت شناختمت
آرش : ببین چیکار کردی توی این ترم که مهتاب تو رو شناخته . بعد از انتخاب واحد مسیر من به مسیر آرش و مهتاب نمی خورد . خوب شما ها با هم برید من راهم نزدیکه
آرش : خوب بیان بریم یک بستی چیزی بخوریم بعد برو خوابگاه
مهتابم به من نگاهی کرد
: باشه ولی همین نزدیک ها باشه چون من خسته ام
آرش : چشم گیگیلی
مهتاب خندید ، هر سه با هم همراه شدیم و رفتیم توی یک کافی شاپ و سفارش بستی دادیم .
آرش : خوب مهتاب خانم از خودتون بگید
منم ساکت نشسته بودم و به هر دو نگاه می کردم
مهتاب خیلی متین : چی باید بگم
آرش : خوب اول من میگم . من آرش یوسفی هستم دوست صمیمی بناز و همین طور یک فامیل دور برادر خانم پسر عموی بناز .
مهتاب : منم مهتاب کرامتی یک ترم با بناز جان دوست شدم ولی از شما تعریف زیاد شنیدم .
آرش : منم تعریف شما رو از بناز زیاد نشستم .
مهتاب : بناز جان لطف دارن
آرش : نه خدایش تعریفی هستید.
مهتاب دختری بور ، زیبا و ظریفی بود . و با هر بار خجالت لپاش گل می انداخت .
مهتاب دوباره سرخ شد.
: خوب بچه ها من دیگه باید برم کار دارم .
مهتاب : کجا بناز
: من که بستنی ام و خوردم شما دو تا هم بشینید بستنی تون و بخورید و خوب با هم آشنا بشین از پس فردا هم کلاس داریم جلوی دانشگاه می بینمتون . آرش شمار تو به مهتاب بده و شمارش و بگیر .
آرش به من نگاهی کرد : باشه امر دیگه نیست .
: چرا مهتاب تا خونشون برسونی ها . خداحافظ .
از کافی شاپ زدم بیرون و شروع کردم به قدم زدند احساسم می گفت آرش از مهتاب خوشش اومده ، خیلی خدا رو شکر کردم که بالاخره آرش جفتش و پیاده کرده رفتم خوابگاه و روی تختم دراز کشیدم .
سلام بناز
: سلام بهاره باز من با تو توی یک اتاقم
بهاره : از بد شانسی من دیگه هر چی خواهش کردم با تو یک جا نباشم گوش نکردند .
همدیگر و بغل کردیم .
: خوبی بهاره
بهاره : آره دلم برات تنگ شده بود
: منم
دو تا دختر وارد شدند : سلام
: سلام
یکی از اون دو تا گفت : من ثریا اینم سعیده است با شما هم اتاقی هستیم .
: خوشبختم بناز هستم ، اینم بهاره
سلام بچه ها من با شمام
بهاره : بدبخت شدیم بناز
: سمیه اشتباه شده بخدا تو با نیستی
سمیه : گمشو کنار اون تخت منه
: غلط کردی این جای خودم ، ترم پیشم همین تخت من بوده
سمیه : اون مال ترم پیش بوده این ترم جدیده . یا الله بردار وسایل تو
اونقدر با بچه خندیدم و سر به سر همه توی خوابگاه گذاشتیم . سعیده زیاد اهل شوخی نبود . ولی برعکس ثریا یک شیطون به تمام معنا بود . هر کس ما رو میدید می گفت :
بناز کم بوده که هر چی مثل خودش بوده توی یک اتاق جمع شدند . خدا به دادمون برسه


بالاخره کلاس ها شروع شد رفتم دانشگاه آرش منتظر بود .
: سلام بر آرش
آرش : سلام بناز خوبی
: مهتاب نیومده
آرش با یک حالتی : نه ولی دیر کرده
: چیه آرش جفت تو یافتی
آرش سرش و انداخت پایین : نمی دونم بناز ، تو از دستم ناراحت نیستی .
: دیونه خودم برات پیدا کردم بعد ناراحت بشم .
سلام
: سلام مهتاب جون
آرش : سلام مهتاب ، دیر کردی
مهتاب : تا سیاوش خواست من و برسونه دیر شد
: این سیاوش هنوز یاد نگرفته باید خوش قول باشه
مهتاب : فقط می خواهد لج من و در بیاره
آرش : مهتاب اگه از نظر تو ایراد نداره من بیام دنبالت خونه که من گرفتم نزدیک خونه شماست.
مهتاب : مزاحم شما نمیشم آقا آرش
: آقا آرش چیه ، آرش خالی
مهتاب لبش و گاز گرفت
آرش : راست میگه ببین من تو رو مهتاب صدا می کنم پس تو هم من و آرش صدا کن
مهتاب : باشه
هر سه با هم وارد دانشگاه شدیم . رفتیم سر کلاس .
***
دو هفته از دانشگاه گذشت مثل همیشه آخر کلاس نشستیم من وسط نشسته بودم و مهتاب و آرش دو طرفم.
آرش : بچه دلم می خواهد امروز این استاد سلامتی رو اذیت کنم
مهتاب : آرش چیکارش داری
آرش : هیچی خوشم میاد استاد با حالی ، هیچ وقت کم نمیاره
در کلاس باز شد و همه بچه ها ساکت شدند من فقط دست آرش و فشار دادم
آرش : بناز چی شد ؟
آرش به اونجایی که من نگاه می کردم نگاه کرد
: آرش
آرش : جانم چی شد ، چرا یخ کردی ؟
لطفاً همه ساکت باشید من به جای استاد سلامتی اومدم و رفت پای تخته اسمش و نوشت من زانیار بختیاری هستم و از امروز استاد شما هستم .
آرش به من نگاه کرد دستم و فشار داد آروم : بناز جان آروم باش عزیزم خواهش می کنم آروم باش .
مهتاب : بناز چی شد ؟
آرش : هیچی
تا آخر درس هیچی نفهمیدم اصلاً سرش و بالا نیاورد که بچه ها رو ببینه کلاس تموم شد و اون کیفش و برداشت و رفت ، منم همین طور به در نگاه می کردم .
آرین : مهتاب برو یک لیوان آبی آبمیوه ای بیار .
همه بچه از کلاس خارج شدند و من زدم زیر گریه .
آرش : بناز جان آروم باش عزیزم آروم باش خواهش می کنم
: آرش اون اینجا بوده و من چهار سال انتظارش و کشیدم
آرش : حالا آروم باش تو که چیزی در موردش نمی دونی آروم باش خواهش می کنم . مهتاب اومد و لیوان آب و داد دستم .
مهتاب : استاد و می شناختی
آرش : برات تعریف می کنم مهتاب ولی الآن نه
مهتاب : نمی خواهد تعریف کنی از حال بناز فهمیدم که دوستش داره .
آرش لبخندی زد : آره عشق دوران جاهلیت
با اخم به آرش نگاه کردم
آرش : البته هنوز ادامه داره
مهتاب : پاشید بچه کلاس بعدی شروع شد .
رفتیم کلاس بعدی ولی تمام حواسم پیش زانیار بود . کلاس تموم شد و کلاس دیگه ای نداشتم
آرش : نمی خواهی بری باهاش حرف بزنی
: نه ، تا خودش نخواهد نه

دیگه از اون روز ، روزهای که با اون کلاس داشتم از صبح دلم مثل گنجشک می زد ولی دریغ از یک نگاه زانیار اون اصلاً به هیچ کس نگاه نمی کرد .
آرش : بناز من امروز دیر تر میام تو برو کلاس برای من و مهتاب کنار خودت جا بزار .
: باشه
رفتم کلاس و جای همیشگی نشستم و کیفم گذاشتم روی صندلی بغلی برای آرش
ببخشید خانم آفرین این جا جای کسی
: بله جای آرش و مهتاب
بخشید .
تازگی ها این پسر زیاد دور و بر من می گرد ، اسمش شهاب ولی من اصلاً ازش خوشم نمیاد .
زانیار وارد کلاس شد و مثل همیشه رفت طرف میزش وسایلش و گذاشت روی میز و رفت پای تخته و شروع کرد به توضیح دادن .
در کلاس باز شد و آرش و مهتاب اومدن
آرش : ببخشید استاد دیر شد .
زانیار : بفرمائید
آرش و مهتاب به طرف من اومد : بناز بلند شو من می خواهم وسط بشینم
از جام بلند شدم : خوب بیا بشین . من جای آرش نشستم و آرش وسط نشست .
شهاب : خدا شانس بده همیشه میگن دو تا هوو نمی تونن با هم بسازن ولی این آرش نمی دونم چیکار کرده که این دو تا این همه با هم صمیمین .
آرش : خفه شو
شهاب : باید برامون کلاس بزار
خیلی از حرف شهاب ناراحت شدم : میدونی شهاب بس که فکرت فاسده همه رو مثل خودت می بینی حالا دهن تو ببند می خواهم درس و گوش کنم .
شهاب از جاش بلند شد و اومد سمت من : تو دهن تو ببند بچه پر رو
: خفه شو شهاب بشین سر جات
آرش : ببین اینجا کلاس بعداً باهات حرف میزنیم .
شهاب : حرفی داری همینجا بزن
میشه بشینید سر جاتون
همه برگشتیم ، زانیار بود با عصبانیت داشت به شهاب و آرش نگاه می کرد .
آرش نشست . و من پشت آرش بودم و با نشستن اون زانیار من و دید و زل زد بهم
شهاب : استاد می خواهین من بندازمش بیرون
زانیار به خودش اومد : شما بشین سر جات و دهن تو ببند . شما هم بفرمائید خانم بعد از کلاس هر سه تون می مونید .
زانیار رفت پای تخته ولی دیگه نتونست درس و ادامه بده ، برای امروز بسته کلاس تعطیل می تونید برید بیرون .
زانیار پشت میز نشست دستش و روی به دسته صندلی تکیه داد و گذاشت زیر سرش .
وسایلم و برداشتم
آرش : بمون بناز
: نمیتونم آرش از من نخواه
آرش : خواهش می کنم بناز .
مهتاب : راست میگه دیگه بمون .
ولی طاقت موندن توی کلاس نداشتم ، وسایل و برداشتم به سمت در رفتم
خانم آفرین شما قرار بود بمونید .
سر جام موندم و بقیه بچه ها رفتند بیرون .
من و شهاب و آرش ایستادیم .
شهاب : استاد همش تقصیر این آرش بوده
آرش : من کی به کار تو کار داشتم که تو به کار من کار داری
زانیار : میشه ساکت شید . اینجا کلاس درس
آرش : استاد به من و بناز و مهتاب توهین کرده
زانیار : مهتاب کیه ؟
شهاب : دوست دخترش
زانیار به من اشاره کرد : و با ایشون چه نسبتی دارید
شهاب : دوست دختر دیگه اش
من عصبانی برگشتم سمت شهاب : ببین میشه خفه شی تو که نه من و میشناسی نه آرش پس دهن تو ببند .
شهاب : دوست دخترشی دیگه ؟
: اصلاً باشم به تو چه ربطی داره
شهاب : بی خود من غیرتی میشم
آرش : کوتاه بیا با هم بریم .
زانیار : آقایون شما دانشجوی این مملکت هستید بعد اینجوری برخورد می کنید از چند تا لات چه انتظاری باید داشت .
شهاب : استاد ببخشید ، بناز من می خواهم بیام خواستگاریت .
برگشتم توی چشم زانیار نگاه کردم سرش و انداخت پایین و کمی قرمز شد .
: شما غلط زیادی می کنید .
شهاب : یعنی چی ؟
: یعنی نه
شهاب : مامانم تو رو دیده
: میشه بس کنی
شهاب ساکت شد و از کلاس رفت بیرون رفتم و روی صندلی نشستم ، اشک هام ریخت
آرش اومد کنارم : بناز گریه نکن عزیزم
ولی من بیشتر گریه می کردم اصلاً دوست نداشتم اینجوری با زانیار رو به رو بشم همیشه دوست داشتم اون من و پیدا کنه ولی شهاب احمق همه چیز و ریخت بهم .


آرش برگشت سمت زانیار : شما هیچ کار نمی خواهی بکنی
زانیار جا خورد : منظورتون و نمی فهمم .
آرش با عصبانیت جلوش ایستاد : یعنی نمی خواهی به بناز هیچ توضیحی بدی ؟
دست آرش و گرفتم : بیا بریم آرش
آرش : برای چی ؟
: آرش
و دوباره گریه کردم .
زانیار یک دستمال کاغذی بهم داد و باعث شد گریه ام بیشتر بشه .
آرش با عصبانیت : حداقل بسام یک غیرتی داشت این چی ؟
زانیار برگشت سمت آرش : که چی ؟
آرش رفت جلوش ایستاد
: آرش خواهش می کنم ، بیا بریم .
آرش اومد طرفم و دستم و گرفت : پاشو عزیزم بخدا اگه می دونستم این مدت منتظر اینی نمی ذاشتم یک روز بهش فکر کنی .
با آرش از کلاس اومدیم بیرون حالم خیلی بد بود و مهتاب با دیدنم اومد طرفم و دستم و گرفت
آرش : بریم خونه من نمی خواهد امشب بری خوابگاه پیش خودم باش .
با هم رفتیم خونه آرش و رفتم توی اتاق آرش و دراز کشیدم سرم داشت از درد می ترکید . و چشم هام باز نمی شد . آرش برام یک مسکن آورد ، خوردم و چشم هام و بستم ، نمیدونم چطور خوابم برد ، با نوازش دستی توی صورتم چشم هام و باز کردم .
آرش بود : خوبی بنازم
: آره بهترم ساعت چنده
آرش : ساعت 9 پاشو برات یکم سوپ گرفتم پاشو یکم بخور
: آرش سیرم
آرش : پاشو دیگه خانمی اینجوری که نمیشه پاشو یک چیزی بخور
از جام بلند شدم چشم هام خیلی می سوخت : آرش یعنی اون من و فراموش کرده بود
آرش : نمی دونم بناز نمی دونم ، بهش فکر نکن باشه
: آرش من این همه مدت منتظرش بودم
آرش : عزیزم خود تو ناراحت نکن اون ارزشش و نداشت .
آرش یکی دو قاشق سوپ بهم داد ، دیگه نتونستم بخورم ، کمک کرد تا دوباره دراز بکشم .
آرش با موهام بازی کرد تا من دوباره بخوابم ، چشم هام گرم شد که گوشی آرش زنگ زد سریع از اتاق رفت بیرون . نمی دونستم کیه ، چشم هام و بستم و به اتفاق امروز فکر کردم . زانیار با تمام وجودش من و کنار زد و بهم فهمند الکی عاشقش بودم ، اون فقط قلبش و توی غار امانت گذاشته بود اونم نه برای من .
اشک هام ریخت . آرش دوباره برگشت :
باز داری گریه می کنی
: آرش خیلی بهم برخورد
آرش : الهی قربون تو برم ناراحت نباش عزیزم ، همه چیز درست میشه بهش اصلاً فکر نکن . مهتاب تا حالا صد بار زنگ زده خیلی نگران تو بود ، مجبور شد بره و گرنه اینجا می موند .
چشم هام و بستم آرش کنارم نشست و با موهام بازی کرد ، بخواب عزیزم .
اونقدر کنارم نشست و با موهام بازی کرد که خوابم برد .
نور آفتاب افتاد توی چشمم چشم هام و باز کردم و بلند شدم دیدم آرش کنار دراز کشیده برای یک لحظه خیلی ترسیدم ولی کنار تخت خودش و جمع کرده بود و یک متکا کنارش گذاشته بود که سمت من نیاد . به صورتش نگاه کردم خیلی دوستش داشتم همیشه برای من تکیه گاه خوب بود . به ساعت نگاه کردم خوشبختانه امروز کلاس نداشتیم . از جام بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه و سماور رو روشن کردم و اومدم توی حال نشستم .
بازم به اتفاق دیروز فکر کردم ، با من فقط مثل یک غریبه برخورد کرد و هیچ عکس العملی غیر از اینکه برای اولین بار من و دید از خودش نشون نداد .
باز رفتی توی فکر
آرش اومد کنارم نشست
: کار دیگه ای بلدم
آرش : آره بری صبحانه درست کنی من خیلی گرسنه ام .
لبخندی زدم : چشم
به آشپز خونه رفتم در خونه زنگ زدن
آرش من باز می کنم حتماً مهتاب . صدای مهتاب و نشنیدم آرش کی بود پس چرا مهتاب نیومد . از آشپزخونه اومد بیرون و با دید زانیار شوکه شدم و به دیوار تکیه دادم .
زانیار : خوبی بناز
هیچ جوابی ندادم و فقط نگاهش کردم .
آرش : بفرمائید آقا زانیار
زانیار رفت و روی مبل نشست منم همونجا ایستادم .
آرش اومد طرفم : تو برو بشین من چای دم می کنم و میام .
خودم و کمی جمع و جور کردم و رفتم روی مبل رو به روش نشستم .
زانیار : خوبی بناز
سرم و تکون دادم
زانیار : جواب بده
: آره خوبم
زانیار : من و ببخش که بی خبر رفتم
: خیلی بی انصاف بودی
زانیار : باور کن کسی اجازه نداد من حرف بزنم باور کن بناز
: می تونستی به من یک زنگ بزنی می دونی تو این مدت چی کشیدم
زانیار : منم مثل تو خیلی سختی کشیدم من پارسال برگشتم اومدم مشهد هر روز از دور میدیمت و روز با آرش بودی
: تو که آرش میشناختی
زانیار : آرش از کجا باید مشناختم
: برادر آیلین زن بسام
زانیار با تعجب به من نگاه کرد : اصلاً چهره اش توی ذهنم نبود
: خوب چرا نیامدی جلو
زانیار : فکر کردم ازدواج کردی برای همین خودم و نشون نداد که زندگیت بهم نریزه ، وقتی دیروز تو کلاس دیدمت تازه فهمیدم چقدر از تو غافل بودم ، تمام حاضر غایب ها رو نگاه کردم تو هر روز توی کلاس بودی ولی من نفهمیدم ، دیروز وقتی دیدمت خیلی برام سخت بود نمی دونستم آرش چیزی در مورد من می دونه یا نه تا اینکه اونجوری به من توپید .
بناز من عاشقت بودم
: حالا اومدی قلب تو ازم پس بگیری
زانیار : اون همیشه مال تو
: پس چرا میگی عاشقت بودم
زانیار سرش و انداخت پایین
: ازدواج کردی زانیار
زانیار : نه
: پس چرا عاشقم بودی .حالا نیستی
زانیار : چون حالا فقط یک جسم بودن قلبم
: خوب قلبت که پیش من چرا نمیای ازم پس بگیری
زانیار : من خیلی کمتر از اونی هستم که تو فکر کنی من لیاقت عشق تو رو ندارم بناز
: عاشق شدی زانیار
زانیار تو چشم های من نگاه کرد
: اون کیه ؟
زانیار : یکی از دانشجوهام
بغض راه گلوم و گرفت : خوب پس بهتر قلب تو از من پس بگیری
زانیار : ولی اون مال تو
: زانیار وقتی تو نباشی بهتر اونم نباشه
از جام بلند شدم احساس کردم خیلی شکستم ولی : مرسی که اومدی و گفتی ، امیدوارم خوشبخت بشی
زانیارم بلند شد
: خداحافظ
زانیار : خداحافظ بناز
زانیار رفت و در رو بست و منم نشستم گریه کردم . و اشک ریختم ولی چه فایده دیگه همه چیز تموم شد و من موندم .
***

یک ماه از اون روز گذشت و من تا حدودی تونستم خودم و جمع و جور کنم و دیگه به زانیار فکر نمی کنم ، حالا دیگه وقتی میرم سر کلاسش قلبم تند تند نمیزنه و تمام احساسم و نسبت به اون از دست دادم . یک روز زانیار یک جعبه شیرنی آورد سر کلاس و اعلام کرد که ازدواج کرده خیلی برام سخت بود ولی بهش تبریک گفتم .
اون طور که شنیدم با دختر استاد سلامتی ازدواج کرد براش آرزوی خوشبختی کردم .
آرش بازم تنها یار من توی اون زمان بود و بهم امیدواری می داد . مهتابم همش باهام حرف می زد و مجبورم می کرد که دیگه به گذشته فکر نکنم .
خوشبختانه این ترم با تمام تلخی هاش گذشت . من و آرش با هم رفتیم بیرون مهتاب نتونست بیاد چون قرار بود براش خواستگار بیاد
: آرش تو مگه مهتاب و دوست نداری پس چرا نمیری خواستگاریش
آرش : بناز اونجوری که باید دوستش داشته باشم ندارم هیچ احساس خاصی نسبت بهش ندارم ، هر چی تلاش کردم که دوستش داشته باشم نتونستم اون درست برام مثل آیلین مثل فریباست ، پس نمی تونم طور دیگه دوستش داشته باشم .
: مثل من دوستش داری
آرش خندید : نه مثل تو دوستش ندارم .
سه روز از اون روز گذشت
مهتاب : بناز می خواهم یک چیزی بهت بگم
: بگو عزیزم
مهتاب : قرار شد ازدواج کنم
خیلی خوشحال شدم : وای مهتاب با آرش
مهتاب : نه بابا آرش که من و دوست نداره
جا خوردم : پس با کی ؟
مهتاب : با پسر دایی ام
: جدی پس آرش چی ؟
مهتاب : بناز چرا بعضی از اوقات خود تو به خریت می زنی ، چرا نمی خواهی باور کنی آرش تو رو دوست نداره تو رو می پرسته بهش فکر کن اون بهترین انتخاب برای تو
: نمی دونم چرا ؟
مهتاب : همش تقصیر آرش که خیلی به تو توجه نشون میده اگه یکم توجه شو به تو کم کنه تو اون و می بینی و می فهمی بدون اون هیچی نیستی
: مهتاب خودم می دونم بهش خیلی وابسته ام
مهتاب : بناز چرا نمی خواهی باور کنی اون جفت تو اون تمام عشق تو ، وقتی یک لحظه ازت دور میشه همش دنبالش می گردی . بناز دیگه بسته هر چی خود تو به خریت زدی جواب محبت هاش و با محبت بده با عشق بده ، اون و از دست بدی برای همیشه حسرتش و می خوری .
سرم و انداختم پایین می دونستم آرش و خیلی دوست دارم ولی چون همیشه کنارم بوده به بودنش عادت کردم . تصمیم گرفتم وقتی امتحان ها تموم شد و برگشتم روستا به آرش فکر کنم . به این که می تونم زنش بشم یا نه ؟
***
بناز حاضر شدی ؟
: یکم دیگه مونده . فریبا جان میشه تو رایکا رو بدی به آرش
آرش : امر دیگه ای نداری
: آرش بد نشو دیگه یکم دیگه مونده
آرش : همه منتظر شما هستند خانم
: چشم آقای من الآن میام
آرش : دیدی فریبا از آخر این دو
برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 134- رمان بناز , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 22- رمان باديگارد , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 108-رمان پايان بازی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 87- رمان فریاد دلم , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 132-رمان دریای عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 71- رمان دختر شمالی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45893

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا