تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان من ... تو ... او ... دیگری (فصل سوم)


برانوش من منی کرد نمیخواست انجا بماند اما دیگر دیر شده بود مرصاد از اتاقی خارج شد وگفت: چه عجب .... از این ورا...
برانوش هنوز با چشم دنبال بانو میگشت نمیخواست با او چشم در چشم شود . حوصله ی بحث نداشت....
نمای خانه به کل قهوه ای و کرم بود...
از در چوبی ورودی گرفته بود تا پله های مارپیچی که نرده های فندقی رنگ و طلایی داشت و دو اسب وحشی چوبی جلا داده شده که دو طرف نرده ها رو دو پا ایستاده بودند .... کف زمین پارکت بود و به جز سالن گردی که دور تا دورش مبل های راحتی و تلویزیون و دم و دستگاهش بود یک میز نهار خوری هجده نفره هم ست مبلمان را کامل میکرد.
بوفه ی مخصوص ظروف کریستال و ظروف شاه عباسی جدا بود.
اینه و شمعدان طلایی و میز کنسولش هم درست زیر پله ی مارپیچ قرار داشت ... اشپزخانه هم در ورود اولیه دیده نمیشد ... نشیمن طبقه ی پایین بود و محل پذیرایی از مهمانان رسمی هم عموما طبقه ی بالا ...
در حالی که نگین ر ا به مرصاد میداد گفت: امشب و نگهش میداری؟
مرصاد: مگه امشب چه خبره؟
برانوش به دیوار تکیه داد وگفت: جایی دعوتم بخاطر همین ...
مرصاد در حالی که نگین را به بالا پرت میکرد و نگین از ذوق از خنده غش میکرد وبرانوش کاملا بی اراده دلش می ریخت که مبادا نگین بیفتد دست اخر هم او را از دست مرصاد کشید وگفت: کشتیش ولش کن ...
مرصاد: کجا دعوتی...؟
برانوش: یه مهمونیه ... حالا گفتم شاید برم....
مرصاد چشمهایش را ریز کرد و برانوش ساک را روی زمین گذاشت و نگین را دست مرصاد داد اما رو به نرگس گفت: نرگس خانم مراقبش باش دیگه .... ممنون....
مرصاد: نمیخاستی بانو رو ببینی؟
برانوش نفس عمیقی کشید وگفت: سلام منو بهش برسون....
خواست برود که مرصاد بازویش را کشید وگفت: برانوش؟
برانوش سرش را پایین انداخت وگفت: من برم چی بهش بگم؟
-قبلا چی میگفتی؟
با دیدن بانو که روی پله ها ایستاده بود سرش را پایین انداخت وگفت: سلام...
بانو چند پله ی باقی مانده را تند طی کرد و به سمتش امد و رو به رویش ایستاد وگفت: چه عجب ... پس از من فرار میکنی...
برانوش همچنان سر پایین گفت: ببخشید یه کم درگیر بودم...
بانو با لحن مرتعشی گفت: اینقدر درگیر بودی که نرسیدی به مادرتم یه سر بزنی؟
برانوش سرش را بالا گرفت و بانو با چشمهایی که پر از اشک بود گفت: چیه نکنه میخوای بگی من مادرت نیستم؟
برانوش حرفی نزد ...
بانو نگاهی به نگین که دراغوش مرصاد بود انداخت و رو به برانوش گفت:نهار میمونی؟
برانوش: نه بانو کار دارم باید برم...
بانو؟ مثل پتک بود بر سر بانو...
باصدایی که لرزش اشکاری داشت گفت: بانو؟ حالا شدم بانو؟ از کی تا حالا؟
برانوش کمی سرجایش جا به جا شد وگفت: همیشه بانو بودید ...
بانو پوزخندی زد وگفت: حقا که که عین پدرتی... زبون باز و غد و مغرور...
برانوش نفس عمیقی کشید وگفت: پس خداحافظ... خواست برود که بانو با تشر گفت: بچه اتم از اینجا ببر....
برانوش با تعجب به بانو خیره شد.
نگین در اغوش مرصاد بود و با تعجب نگاه میکرد و انگشتانش را می مکید و پاهایش را درهوا تکان تکان میداد.
بانو با صدای خفه ای گفت: وقتی من مادرت نیستم پس این برادرت نیست.... دخترتم اینجا جایی نداره... ببرش...
برانوش ماتش برده بود.
مرصاد دخالت کرد وگفت:مامان چی داری میگی؟
نرگس به سمت بانو رفت و درحالی که دستش را گرفته بود گفت: خانم جان شما یه دقه بیاین بشینین الان باز سردردتون شروع میشه ها...
بانو با حرص دستش را از دست او دراورد با غیظ گفت:نرگس برو به کارت برس....
و رو به برانوش گفت: فکر کردی هر کاری دلت خواست بکنی وهیچ کسم هیچی بهت نگه؟
برانوش حرفی نمیزد ... ترجیح میداد سکوت کند. این بار اول نبود که این حرفها را میشنید ....
بانو عصبی بود و همین سکوت برانوش عصبی ترش میکرد تا جایی که دلش میخواست او را بزند ... و با تمام قوا سرش فریاد بکشد ...
برانوش حرفی نمیزد ظاهر بی تفاوتی گرفته بود .... عز و جز کردن های بانو انگار اصلا برایش مهم نبود.
او هم با نهایت سردی و لحنی که این چند وقت اخیر از او سراغ داشت همه چیز را به رخش میکشید ...
سعی داشت به نحوی از معرکه برود بیرون ...
بانو با چشمهای سرخ و صورتی ملتهب که نشان از عصبانیت داشت به او نگاه میکرد.
در ذاتش نبود عذرخواهی کند ... حتی اگر ان شخص در حقش مادری کرده باشد.
به ارامی گفت: بانو من دیگه اینجانمیام... خداحافظ...
رویش را چرخاند که برود اما با صدای بغض دار بانو متوقف شد.
بانو: اره ... برو .... دیگه هم نیا.... اصلا برای چی اینجایی؟ مگه نگفتی میخوای کاسه کوزه ات سوا باشه.... خودت که سوا کردی... رفتی ...زن گرفتی بچه دار شدی... یاد ما هم که نبودی... حالا پیدات شده که چی؟ برو گمشو... دیگه هم اینجا نبینمت.. با پسر منم کار نداشته باش... پاتو اینجا بذاری من میدونم تو... تو هم از تیرو طایفه ی پدرتی .... همون که از پی خوش گذرونی تو رو پس انداخت .... تو هم از رگ و ریشه ی همونی که شراره رو به یه دختر بی چاک و دهن فروختی و از سر هوا و هوست رفتی پنهونی زن گرفتی و یه بچه پس انداختی ... دو روز نشده طلاقش دادی خوب شد... خوشم اومد لیاقتت همین بود ... دختر خواهر من و بگو که از سر حماقتش عاشق تو شده بود .... حالا تو موندی و بچه ات؟ میخای پسر من لـله ی بچه ات باشه؟ برو بیرون... برو بیرون دیگه نمیخوام بیای اینجا.... برو گمشو از خونه ی من برو بیرون...
و سلانه سلانه به سمت مبلی رفت وخودش را روی ان پرت کرد ... سیگار کنتی روشن کرد و پایش را روی پای دیگرش انداخت. لرزش دستهایش اشکار بود با نگاهی به برانوش که جلوی در ایستاده بود گفت: بی انصاف... این بود جواب تمام محبت های من؟ این بود؟ من در حقت مادری کرده بودم... حقت بود همون موقع که بابای بی همه چیزت دستتو گرفت واوردت اینجا پرتت میکردم بیرون.... حالا کارت به جایی رسیده که یه سلامم زورت میاد به من بکنی؟ باشه... خدا خودش جواب منو بهت میده... ببین به کجا رسیدی.... ببین چی شدی... پس فردا اگه همین بچه هم نداشتی ... اگه دیدی اینم یه حرومیه عین همون زن حروم زاده ات بفهم که چوب چیو داری میخوری...
برانوش سرخ شده بود... خواست جواب بدهد ... اما نتوانست شاید بخاطر همان حق مادری بود که بانو دم از ان میزد .... خداحافظ اهسته ای گفت ومرصاد در حالی که با دهان باز به چهره ی بر افروخته ی مادرش نگاه میکرد زیر لب فحشی داد و دنبال برانوش راه افتاد.
برانوش سوار اتومبیلش شده بود....
با دیدن مرصاد که به شیشه میکوبید در ها را از داخل قفل کرد و ماشین را روشن کرد.... مرصاد مدام میگفت: یه لحظه وایسا.... یه دقه گوش بده ببین چی میگم...
برانوش با مشت به فرمان کوبید و پنجره را کمی پایین کشید وگفت: برو بهش بگو اگه یه درصد شک داشتم که نگین دخترم نیست ... لبش را گزید از اینه به نگین که خواب الود سرجایش نشسته بود نگاه میکرد و مرصاد گفت: بخدا حالش خوب نیست..... پریشب بستری شده بود... الانم بخاطر شراره که دوباره قرص خورده اینطوری شده .... وگرنه تو که اونو بهتر از من میشناسی... تو رو بیشتر از من دوست داره...
برانوش پوزخند تلخی زد وگفت: میدونی من چند سالمه؟ منو با این حرفا خرم نکن... و گاز اتومبیل را گرفت و با سرعت راه افتاد.
مرصاد موهایش را به چنگ کشید.... کاش میدانست چطور باید حد وسط را بگیرد و تعادل را رعایت کند...!
=====================
برانوش پوزخند تلخی زد وگفت: میدونی من چند سالمه؟ منو با این حرفا خرم نکن... و گاز اتومبیل را گرفت و با سرعت راه افتاد.
مرصاد موهایش را به چنگ کشید.... کاش میدانست چطور باید حد وسط را بگیرد و تعادل را رعایت کند...!
با حرص وارد خانه شد .... هنوز داشت سیگار میکشید و اشک میریخت... خودش را عذاب میداد هیچ .... روبه رویش نشست و گفت: این رفتن دیگه برگشتن نداشت ها....
بانو با مرصاد نگاه کرد و دود سیگارش را در صورتش فوت کرد وگفت: به جهنم...
مرصاد: این حرف ته دلته دیگه؟
بانو نفس عمیقی کشید ... سیگارش را درجا سیگاری فشرد وگفت: بیست سال زحمتشو کشیدم ... خون دلشو خوردم که اینطوری جلوم دربیاد؟ بره ابروی منو جلوی عالم وادم ببره... شراره چه گناهی کرده بود؟
مرصاد حرصی چند قدم راه رفت و با کلافگی و تکرار گفت: شراره شراره شراره... اینقدر سنگ خواهرزاده تو به سینه زدی که چی... اون دختر اگه یه عقل سلیم داشت این همه بلا سر خودش نمیاورد.... تو هم تو این شرایطی که اون داره این کارو باهاش نکن ...
بانو چیزی نگفت.... هنوز اشکهایش روی صورتش سر میخوردند.... مرصاد بی توجه به او به اتاقش رفت ... وسایلش را برداشت ..
بانوهنوز همان جا نشسته بود و به نقطه ی دور دستی خیره شده بود ...
مرصاد نفس عمیقی کشید وگفت: من دارم میرم پیشش....
بانو به او نگاه هم نکرد....
مرصاد به سمت اشپزخانه رفت. نرگس با اخم وتخم گفت: اقا مرصاد واقعا فکر میکنید کارتون درسته؟
مرصاد با حرص گفت: نرگس من تو این لحظه اصلا فکر نمیکنم.... زنگ بزن به مهربان بگو بیاد پیشش... خودتم حواستو شیش دنگ جمعش کن...
نرگس: الان خانم به شما احتیاج داره...
مرصاد: برادرمم بهم احتیاج داره...
نرگس با تته پته گفت: اخه اقا برانوش خان که برادرتنی تون...
مرصاد میان کلامش امد وگفت: دیگه نشنوم این حرفو.... مسائل خانوادگی ماهم به شما مربوط نیست نرگس خانم....
با چشم غره ای که به سمت او رفت از اشپزخانه خارج شد وبی توجه به بانو به باغ رفت ... سوار اتومبیلش شد وبه سمت اپارتمان برانوش حرکت کرد.
با دیدن جمعی که جلوی اپارتمان بود وترافیکی که سر کوچه بود ناچارا از اتومبیلش پیاده شد .... فضای چراغانی شده و چند پرده و بوی اسفند از و جمع زیادی که ایستاده بودند ونظاره گر بودند ... با دیدن ارمیتا جلو رفت وسلام کرد.
ارمیتا لبخند نصفه نیمه ای زد وگفت: سلام ....
مرصاد: خوب هستید ؟
ارمیتا: ممنون ...
مرصاد: چه خبره؟
ارمیتا: اقای شفق از مکه برگشتن... بخاطر همین کوچه شلوغه ...
مرصاد: که اینطور..... پس ساختمون حاجی داره؟
ارمیتا : همسایه ی روبه رویی هستن ... عمره است تمتع که نیست .... ولی میشه گفت کمی تا قسمتی.....
مرصاد لبخندی زد و پرسید: برانوش و نیومده خونه؟
ارمیتا: اون سمت ایستادن ...
مرصاد عذرخواهی کوتاهی کرد و گفت: با اجازتون ....
ارمیتا: خواهش میکنم و مرصاد از او فاصله گرفت.
بوی گوسفند و بوی اسفند با هم مخلوط شده بود ... همهمه هم زیاد بود ...
نگین تمام مدت چشمش دنبال حیوان زبان بسته بود که با طناب به تیر چراغ برق وصل شده بود.
برانوش با دیدن مرصاد چیزی نگفت... نگین به سمت پایین خم شده بود... میخواست به گوسفند دست بزند ...
برانوش او را محکم گرفت و با تشر گفت: وایسا کجا میری...
نگین اما خودش را به پایین کشید ... میخواست پیش حیوان برود...
برانوش با حرص گفت: کثیفه ...
وصدای بع بع گوسفند و مردی که هیکلش به قصاب ها میخورد و صدای تیز کردن چاقویش می امد ...
نگین هنوز مصر بود ... داشت به جیغ کشیدن میفتاد.... مرصاد هم چیزی نمیگفت یعنی اصلا نمیدانست چه بگوید.
جفتشان به صحبت های پیرمرد و پیرزن که با اقوامشان مشغول بودند مثلا گوش میدادند در حالی که خودشان هم میدانستند این رفتار تنها یک تظاهر ساده است و بحث دیگری قطعا در انتظارشان بود.
ارمیتا به سمت ایفون رفت.
زنگ منزل خودشان را فشار داد وگفت: افسانه بیا پایین میخوان گوسفند سر ببرنا ....
صدای جیغ افسانه که گفت: جدی؟ بگو صبر کنن تا بیام ....
ارمیتا در گوشی اش فرو رفت.
برانوش با غیظ گفت: گوسفند سر زدنم تماشا داره؟
مرصاد حرفی نزد... ان مرد قصاب هیبت به سمت تیر چراغ برق امد و طناب گوسفند را کشید...
مرصاد نگین را از اغوش برانوش گرفت.... افسانه در را باز کرد ... با یک بلوز وشلوار و یک روسری امده بود در کوچه ایستاده بود. با دیدن مرصاد نیشش تا بنا گوش باز شد و با سر سلام کرد.... مرصاد هم متقابلا جوابش را با سلام داد.... دستش را جلوی چشمان نگین گرفت و ...
لحظاتی بعد صدای صلوات جمع و سرخ شدن اسفالت و دست و پا زدن های گوسفند قربانی شده و عق زدن های برانوش که کمی ان طرف تر خم شده بود همه با هم به وقوع پیوست ....!

 

لحظاتی بعد صدای صلوات جمع و سرخ شدن اسفالت و دست و پا زدن های گوسفند قربانی شده و عق زدن های برانوش که کمی ان طرف تر خم شده بود همه با هم به وقوع پیوست ....!
افسانه با هیجان هنوز داشت نگاه میکرد اما ارمیتا حواسش به برانوش بود ... به سمت مرصاد رفت و گفت: چشون شد؟
مرصاد نگین را به اغوش او داد و گفت: یه ذره با تماشای خون مشکل داره ....
و به سمت برانوش دوید که لبه ی جدول نشسته بود ...
ارمیتا نگین را به داخل ساختمان برد... جلوی پیشخوان نگهبانی که چند مبل زوار در رفته داشت نشست و نگین را روی پایش نشاند .... افسانه هم کنارش نشست وگفت: بنظرت برامون سوغاتی چی میارن؟
ارمیتا نگین را به دست او داد وگفت: کوفت ... دلت خوشه ها...
افسانه با لحنی بچگانه گفت: عجیجم... مرصاد و دیدی چه ناز شده بود؟
ارمیتا پوفی کشید وگفت: برو بالا ... منم میرم ماشین و بیارم تو.... احتمالا الان دیگه کوچه خلوت شده...
افسانه شانه ای بالا انداخت و در حالی که نگین را قلقلک میداد و صدای غش و ریسه رفتنش او را سر ذوق می اورد فکر کرد مرصاد از برانوش قدش کمی کوتاهتر است اما مرصاد خیلی صورت و فیس ناز تری دارد ...
ارمیتا در حالی که سوار اتومبیلش شده بود ان را به سمت پارکینگ هدایت میکرد فکر کرد با خون مشکل دارد؟ چطوری دندان پزشک شده است.
پوزخند تحقیر امیزی زد و قفل فرمان را زد و از اتومبیل پیاده شد.
اقا رضا با شلنگ کوچه را کمی تمیز کرده بود ... از برانوش و مرصاد هم خبری نبود ....
اهمیتی نداد و سوار اسانسور شد و به خانه رفت.
با دیدن نگین که افسانه با او بازی میکرد با تعجب گفت: باز که این اینجاست؟
و با فکری که به سرش زد گفت: مرصاد وبرانوش کجان؟ رفتن بیمارستان؟
افسانه: بیمارستان برای چی؟
و رو به نگین گفت: نگین خاله نکن تو دهنت کثیفه ....
نگین نمی فهمید همچنان داشت کلید را در دهانش می چرخاند ... افسانه ان را با ملایمت از دستش گرفت و یکی از عروسک های خودش را برایش به حالت نمایش تکان میداد ... ارمیتا با تحکم گفت: افسانه کجا رفتن؟
افسانه: رفتن پوشت بوم....دیش هوا کنن ... اتفاقا به مرصاد گفتم به دیش ماهم یه نگاه بندازه ...
ارمیتا اهانی گفت و مانتویش را دراورد و به اتاقش رفت... باز به هال برگشت وگفت: لباس ها رو برداشتی؟
افسانه: کدوم لباسا...
ارمیتا وسط هال ایستادوبه افسانه که روی کاناپه ولوشده بود گفت: نگو لباسا هنوز رو پشت بوم پهنه....
افسانه از حرکت چشم مالیدن نگین خندید وگفت: فدات شم خاله خوابت میاد؟
ارمیتا با جیغ گفت: ا فسانه لباسا رو جمع نکردی؟
نگین شوکه با خستگی نق میزد و این صدای بلند بیشتر ناراحتش میکرد.
افسانه با گیجی گفت: کدوم لباسا؟
ارمیتا دو دستی به سرش کوبید ... میدانست زندگی کردن دو پسر مجرد در واحد رو به رو اخر و عاقبت خوشی ندارد ... اینطور که پیدا بود مرصاد هم صبح تا شب اینجا بود....
با حالت مضطرب از خانه خارج شد دم پایی ها را جا به جا پوشید خدا خدا میکرد لباس ها جمع شده باشند و افسانه ی گیج از گیجی اش انها را ازیاد نبرده باشد...
در پشت بوم را باز کرد با دیدن برانوش که لبه ی پشت بام نشسته بود و مرصاد جلوی یکی از دیش ها ایستاده بود و بلوک سیمانی رویش میگذاشت.
نفس عمیقی کشید و به بند رختی که از آنتن اقای ایزدی همسایه ی طبقه ی پایینی به انتن روبه روی همسایه ی طبقه ی سوم وصل شده بود و نزدیک بیست لباس از زیر و رو مشترک رنگارنگ جلوی چشمش بود نگاهی انداخت.
برانوش مسیر نگاهش را تعقیب کرد ... لبخندی زد وگفت: لباس های شمان؟
ارمیتا فکر کرد چه صریح ...
اهمی کرد وگفت: نه.... لباسهای ... اممم.... لباسهای خانم رحمانی همسایه ی طبقه ی پایین...
برانوش فکر کرد عمرا خانم رحمانی که خیلی تپل بود یک تاپ نیم تنه ی سفید دور گردنی ویک جین لوله تفنگی مشکی داشته باشد که پریسنگ نافش را جذاب نشان بدهد !!! حداقل اگر داشت یکی یا دو تا.... این همه تاپی که روی بند بود در وهله ی اول برای یک خانم کارمند بود که هر روز یکی رازیر مانتویش بپوشد در وهله ی دوم پریسنگ نافش را نشان دهد ... در وهله ی سوم سایز خانم رحمانی به این لباس های سوسول و سانتی مانتال خانگی از جمله شلوارک هایی که طولشان بند انگشتی بود و مانتو های کمر باریک و شلوارهای شیش و هشت جیب و کلا لباس های عروسکی و مامانی قد نمی داد.
حداقل ان تاپ سفید و نیم تنه و ان شلوار لوله تفنگی را که دیروز تن ارمیتا دیده بود را مطمئن بود مال خانم رحمانی نیست!!!
بدتر ازهمه که خانم رحمانی کمی سن ماموت را داشت حداقل میخواست بپیچاند کسی را میگفت که بداند فرق ... با ... چیست... بدتر از همه ان لباس زیر های توری و رنگارنگ کوچک و مدل خرسی زیر نور افتاب زیادی در چشم بودند ... با این حال لبخند یکطرفه ای زد و سرش را پایین انداخت.
از شدت خنده داشت منفجر میشد.
ارمیتا شالش را مرتب کرد و مرصاد نگاهی مهربانی به ارمیتا کرد و گفت: میرم پایین ببینم سیگنال میده یا نه....
برانوش هنوز لبه ی پشت بام نشسته بود تنها سری تکان داد و ارمیتا هم لبه ای نشست و برانوش گفت: افسانه خانم گفتن دیش شما هم تنظیم نیست ....
ارمیتا: بله .... حالا خیلی مهم نیست .... با کمی فکر گفت: اومدم به اقا مرصاد همینو بگم لازم نیست خودشونو به زحمت بندازن...
برانوش: واقعا؟ فقط بخاطر گفتن همین جمله؟
ارمیتا به او چیزی نگفت... فقط دوست داشت کله اش را بکند و او را پایین بیندازد ... معلوم نبود چه کسی را جلوی شرکت سوار کرده بود ... اصلا به او چه فقط یک دقیقه میرفت تا او لباس ها را زودتر جمع کند هم کافی بود...
با صدای تق تق فندک به برانوش نگاه کرد... سیگار وینستونش را روشن کرد و ارمیتا نفس عمیقی کشید وگفت: دندون پزشک و سیگار؟!
برانوش لبخندی زد وگفت: واو مباینت استفاده میکنین؟
ارمیتا لبخندی زد و چیزی نگفت. فقط به این نتیجه رسید زیادی درسخوان بود.واو مباینت چیزی نبود که او یادش بماند ... !
ارمیتا خدا خدا میکرد زودتر گورش را گم کند حداقل خودش مانده بود تا حواسش به سمت لباس ها پرت نشود...
برانوش اهمی کرد وگفت: ببخشید تعارف نکردم.... و پاکت را به سمتش گرفت ... در حالی که یک تای ابرویش را بالا داده بود گفت: البته بهتون نمیاد ...
ارمیتا یک نخ برداشت وگفت: مگه به ظاهره...
سیگار را گوشه ی لبش گذاشت و برانوش با تعجب فندک رابالا اورد و دستش را حائل کرد تا باد اتشش را خاموش نکند.
ارمیتا دودش را از بینی اش بیرون فرستاد و برانوش لبخندی زدو گفت: ولی واقعا بهتون نمیاد ...
ارمیتا دود ش را حلقه حلقه بیرون داد.
کاری که برانوش بعد از پنج سالی که از اولین سیگار کشیدنش گذشته بود هنوز نمیتوانست انجامش دهد.
قبل از پرسش سوالی گفت: سیگاری شدم همینو یاد بگیرم...
و خودش خندید ...
برانوش لبخند کجی زد و گفت: جدا؟
ارمیتا: بعدش خواستم ترک کنم بهم ادامس نیکوتین و معرفی کردن .... بعد یه مدت هم به ادامسش معتاد شدم... خواستم ادامسشو ترک کنم دوباره برگشتم سمت سیگار .... بعدشم جفتشو با هم گذاشتم کنار... یهویی ترک کردم...
برانوش: چه اراده ای....
ارمیتا: الان تفریحی ماهی یکی دوبار به خودم یه فرجه میدم...
برانوش: جالب بود....
ارمیتا شانه ای بالا انداخت .
برانوش نفس عمیقی کشید ... ارمیتا از جا بلند شد ...
برانوش : پدر مادرتون فوت شدن؟
ارمیتا: نه سفر هستن...
برانوش: متاسفم...
ارمیتا با تعجب گفت: میگم سفر هستن نمردن ...
برانوش با خنده گفت: نه ... یعنی متاسفم که اینطوری فکر کردم....
ارمیتا: اهان... خواهش میکنم....
برانوش: حمل برفضولی نباشه ... میتونم بپرسم کجا؟
ارمیتا: نیویورک ... برادرم پدر شده...
برانوش: پس تبریک میگم...
ارمیتا : ممنون...
برانوش: پس الان حس خوبی داره از اینکه پدر شده؟
ارمیتا: مسلما شما هم تجربه اش کردید...
برانوش پوزخندی زد و گفت: هیچ وقت ...
ارمیتا حوصله نداشت بیشتر کنجکاوی کند همین هم صحبتی هم برای منحرف کردن نگاهش بود ....
ارمیتا سیگارش را خاموش کرد وبرانوش گفت: راستی نگفتید بابت اتفاق چند وقت پیش منو بخشیدید؟
ارمیتا : کدوم اتفاق؟
برانوش: یعنی بخشیدید؟
ارمیتا نیم خندی زد وگفت: بخشش؟ فکر نکنم موردی پیش اومده باشه که نیاز به بخشیدن داشته باشه...
برانوش لبخندی زد و پک اخر را به سیگارش زد و ته سیگارش را با لبه ی پشت بام همان جا که نشسته بود خاموش کرد و مستقیم به چشمهای ارمیتا که زیر نور افتاب کمی چین خورده بود اما خوشرنگ شده بود انداخت وگفت:پس روح بخشنده ای داری ....
ارمیتا هم مستقیم به او خیره شده بود در همان حال گفت: فکر نکنم... فقط ... با کمی مکث گفت: ذهن فراموش کاری دارم!
برانوش: بهت نمیاد کینه ای باشی....
ارمیتا به لحنش گوش میداد این لحن لفظ قلم صبح نبود .... حتی لحن دوم شخص جمع دو دقیقه پیش هم نبود ... این لحن یعنی او زیادی به او راه داده بود که به خودش اجازه میداد فعلی استفاده کند که شناسه اش از ضمیر تو منشا میگرفت نه شما....!
با اخم گفت: ترجیح میدم خودم راجع به شخصیتم اظهار نظر نکنم... نفس عمیقی کشید دیگر برای لباس ها نمیتوانست کاری کند... با لحنی امیخته با حرص گفت: به اقا مرصاد بگید نیازی به تنظیم نیست خودم بعدا کسی ومیارم... عصر بخیر...
حتا منتظر نماند تا برانوش از او خداحافظی کند ...

حتا منتظر نماند تا برانوش از او خداحافظی کند ...
درحالی که به برانوش بدو بیراه میگفت و فکر میکرد چرا یک دندان پزشک با دیدن حجم خون انطور تا مرز غش و ضعف پیش رفته است به خودش ناسزا میگفت که از او یک نخ سیگار گرفت اصلا برای چه با او صحبت کرد ... او که به هر حال طناب لباس ها را کلی دید زده بود پس چه لزومی داشت ازپدر و مادر سفر رفته اش درد و دل کند ...ان یک نخ سیگار را بگو... . احتمالا هزینه ی این یکی را هم با یونیت حساب میکرد... با دیدن مرصاد که با افسانه گرم صحبت بود ایستاد تا انها را نگاه کند..مرصاد درست رو به روی افسانه ایستاده بود و به دیوار تکیه داد بود و افسانه در چهار چوب در با ژستی که اویزان لولای در شده است مسخ حرفها و نگاه مرصاد شده بود... صورت مرصاد در یک سانتی متری افسانه بود ... افسانه هم بدون روسری جلویش ایستاده بود و غش و ریسه می رفت ... اهسته صحبت میکردند و مشخص نبود چه میگویند.
فقط دلش میخواست افسانه را تا انجا که جا دارد بزند ...
اهمی کرد و تند چند پله ی باقی مانده را پایین امد ... مرصاد لبخندی زد و از افسانه خداحافظی کوتاهی کرد و ارمیتا افسانه را هول داد و با هم وارد خانه شدند.
با حرص به او خیره شده بود....
افسانه : هوم؟ چیه؟
ارمیتا: چیه؟ نخود چیه... چی میگفت بهت؟
افسانه: به تو چه مربوط؟
ارمیتا با جیغ گفت: به من چه مربوط؟
افسانه با غلدری گفت: اره به تو چه مربوط... تو چکار به کار من داری؟ من بیست وسه سالمه ...
ارمیتا با داد گفت: بدبخت داره خامت میکنه ...
افسانه: اون فقط داشت خوش وبش میکرد از همسایه ی قبلی برانوش اینا که یه پیر زن وپیر مرد بود خاطره تعریف میکرد... این خام کردنه؟ خو
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , رمان مخصوص موبایل من ، تو ، او ، دیگری | ~sun daughter~ کاربر انجمن ... , رمان خوانها , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان فا | بهترین سایت رمان فارسی , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 12- رمان وقتی برای تو وقتی برای من ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45838

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا