تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان من ... تو ... او ... دیگری (ادامه ی فصل سوم)


************************************************** *
با کلافگی وارد شرکت شد ... از صبح حس بدی داشت و نمیدانست چطور باید این همه هیجانی که در وجودش رخنه کرده بود را کنترل کند.
با خستگی پشت صندلی اش نشست... ذهنش مشغول بود ... از گرفتاری ها و پیشامد هایی که نگران رخدادشان بود استرس داشت ... نمیتوانست منکر این شود که در مدیریتش سهل انگاری کرده است... حفظ و کنترل شرکت خصوصی جز اینکه بساط نگرانی و دلشوره را برایش فراهم کند سود دیگری نداشت.
با دیدن کاتالوگ ها یاد سفارش برانوش افتاد.
ذهنش ایست داد... حس فریادوارانه ای وادارش کرد فکر کند درست است زیادی درگیر است اما این درست نیست که او را به نام کوچک بخواند پس... برانوش نه ... برومند! فقط برومند... یک بار یک نفر را به اسم میخواند برای هفت پشتش بس بود... اینده اش تباه شد کافی بود دیگر نباید کنکاش میکرد و بخواند...!first name دیگران را به
با کلافگی نفس عمیقی کشید و همان لحظه در به شدت باز شد ...
پرستو با ترس گفت: ارمیتا بدبخت شدیم شمشیری و دار و دسته اش اومدن ...
قبل از انکه غر بزند که اولا چرا پرستو بدون در زدن وارد اتاق شده است و دوما که چرا به انها اجازه داده است وارد شرکت شوند سوما حضورا برسرش اوار شد!
با ان شکم گنده و قد بالای صد و نودی اش در حالی که سیبیل هایش را می جوید گفت: به به ... خانم مهنس...!
با ان لحن چاله میدانی اش در حالی که تمام هیکلش بوی سیگار میداد و چشمهای ریز و هیزش را به او دوخته بود ... لبهایش زیر سیبیل هایش مدفون بود...
ارمیتا نفس عمیقی کشید سعی داشت به خودش مسلط باشد ... دستهایش را مشت کرده بود که لرزششان مشخص نباشد...
لبخند کجی زد وگفت: خانم رضای... مم ... ممکنه به اقا داوود بگی وسایل پذیرایی و فراهم کنه؟
رضایی در حالی که ناخن های کاشته اش را در دهانش کرده بود و لاک رویشان را با دندان میکند گفت: ال... الان...
و به دو از اتاق خارج شد.
ارمیتا به مرد پشت سری که هیکلش دست کمی از شمشیری نداشت نگاهی انداخت .. شبیه مردان اهنین بود ...
سرش را تکان دادو لبخندی زد وگفت: بفرمایید بنشینید... باهم صحبت کنیم...
شمشیری: ببین خانم مهنس.. من نیومدم اینجا صوبت موبت کنم... من امروز اومدم بگم چرا این چک وصول نشده؟؟؟ گرفتی ؟
ارمیتا با اخم گفت: من خودم با اقای مظفری صحبت میکنم و ازشون مهلت میخوام...
شمشیری: دِ ... نه ... اخه نگرفتی چی میگم... مظفری و صحبت و اینا حالیم نی... این چک چرا پول نشده ... تو اینو جواب بده....
ارمیتا هنوز پشت میزش سنگر گرفته بود ... جرات نداشت با ان زانوهای لرزان قدمی از قدم بردارد ... ساعت نزدیک 9 بود ...
شمشیری و ان هیکل همراهش جلویش ایستاده بودند... بعد سه سال با مرد جماعت کار کردن هنوزبا این قسمتش مشکل داشت.
شمشیری ان لنگ کثیف وقرمز را بین انگشتانش که انگشتر های سبز و عقیقی دستش بود میچرخاند واقعا به ان کت وشلوارش استفاده از این لنگ نمی امد...
با لحن ارامی گفت: من قول میدم که تا اخر هفته مبلغ و جور کنم و ....
قبل از انکه برای پایان جمله اش فعلی انتخاب کند شمشیری داد زد: اسم مهلت و جلو من اوردی نیاوردی ها .... یا امروز پول و دو دستی تحویل میدی یا من امروز پولت میکنم....
ارمیتا اب دهان نداشته اش را فرو داد با صدایی که به سختی از دهانش خارج میشد گفت: باور کنید من الان این مبلغ تو حساب شرکت موجود نیست... تا اخر هفته ...
باز جمله اش بی فعل ماند چراکه شمشیری جلو تر امد و دو دستی روی میز او کوبید وگفت: نشنیدم دوباره بگو؟
ارمیتا خشکش زده بود حس میکرد که رنگش به شدت پریده است ...
سعی میکرد به خودش مسلط باشد ... اما اگر شمشیری حتی فقط فوتش میکرد سه بار با دیوار رفت و برگشت برخورد میکرد ... قلبش در دهانش سوک سوک میکرد ...!
با صدای مرتعشی گفت: من الان این مبلغ و ندارم ... بعدشم طرف حساب من شما نیستید .. لطفا از شرکت من برید بیـــــــــــرون ....
با ان صدای خفه نفهمید از کجای حنجره جیغ زد جیغی که بخاطر زنگ زدن گوشهایش خودش نشنید و امیدوار بود شمشیری هم نشنیده باشد.
اما چشمهای سرخ شمشیری این امیدواری را به شدت ا ز او میگرفت ....
شمشیری گردنش را چپ و راست کرد و با رگ های متورم گردنش ونبض شقیقه اش و دندان هایی که روی هم می سایید و فک منقبضش به ارمیتا هشدار میداد که هرچه زودتر میدان را ترک کند اما ارمیتا هنوز خشک شده بود .... هنوز قلبش در دهانش بود و هنوزنامطمئن بود که جیغ کشیده بود و شمشیری شنیده است یا نه ...!

 

با صدای نکره ی شمشیری که مصرانه منتظرپولش بود ... و انتظار داشت ارمیتا با یک حرکت رویایی تمام مبلغ را برایش حاضر کند ....
هنوز داشت بحث میکرد و در جواب نعره های مردانه با صدای ظریفی پاسخ میداد و مهلت میخواست...
شمشیری عصبانی از براورده نشدن خواسته اش رو به همراهش سری تکان داد و مرد جوان به سمت ارمیتا هجوم برد و تمام پرونده هایی که روی میزش بود را روی زمین انداخت... ارمیتا جیغی کشید و شمشیری سینی محتوی شربت وشیرینی را که داود اورده بود را با لگد روی زمین ریخت ... درحالی که داد و هوار را می انداخت و ارمیتا در پنجره ی پشت صندلی اش فرو رفته بود رضایی با دستهایی که می لرزید شماره ی نگهبانی را گرفت اقا داوود هم نمیتوانست از پس ان دو بربیاید... ارمیتا قفل شده بود از ترس مثل بید می لرزید و هیچ کاری از دستش بر نمی امد ...
با باز شدن در ورودی رضایی با دیدن برانوش نفس عمیقی کشید و با ناله گفت اقای برومند....
برانوش متعجب از جو متشنج فضا با دیدن پرستو که داشت گریه میکرد و سر وصدای مرد گردن کلفتی که نعره اش از اتاق ارمیتا بلند شده بود بدون انکه بپرسد چه اتفاقی افتاده بدون اجازه وارد اتاق شد ...
شمشیری با خط و نشان بلند بلند گفت: من پولت میکنم خانم کوچولو... فکر کردی که چی...
برانوش با صدای بلندی گفت: چه خبرته اقا؟
شمشیری به سمت او چرخید وگفت: تو دیگه چی میگی جوجه فکلی؟
برانوش: درست صحبت کن... خجالت نمیکشی جلوی خانما صداتو می بری بالا ؟
شمشیری محلش نگذاشت وبا عصبانیت رو به او گفت: برو بابا حال نداری.... و رو به ارمیتا گفت: ببین یا امروز پول منو میدی یا ...
برانوش میان کلامش امد وگفت: مثلا میخوای چه غلطی بکنی؟
شمشیری اشاره ای به همراهش کرد وگفت: جواتی... اقا رو بفرست بیرون ... من با این جوجه مرغ کاردارم....
ارمیتا با صدایی که لرزش واضحی داشت گفت: درست صحبت کن اقا... اصلا شما به چه حقی صداتونو بالا می برید ... ثانیا طرف حساب من شما نیستید....
شمشیری دست در جیبش کرد و چک را بیرون اورد وگفت: تو که صد میلیون چک میکشی فکر عاقبتش هم باش .... تقصیر منه برگشت نزدم ... فردا که با آژان اومدم کت بسته بردمت حالیت میکنم .... زنیکه واسه من دم دراورده ... من توی الف بچه رو تشنه می برم لب چشمه ... چی خیال کردی..
برانوش با حرص به شانه اش زد وبا صدای بلندی گفت: مرد حسابی درست صحبت کن...
شمشیری با حرص گفت: تو دیگه چی میگی پوفیوز...
و همین یک کلمه برای اینکه برانوش با پیشانی به صورت شمشیری فرود بیاید کافی بود و درگیری شروع شد... جواد از سوی دیگر کمر برانوش را گرفت و او را از شمشیری که با همان یک ضربه گیج شده بود جدا کرد و دو مشت به پهلویش زد...
برانوش از تک و تا نیفتاد با زانو به سینه اش ضربه ای زد ... جواد به سرفه افتاد اما یقه اش را گرفت و شمشیری با فریاد در حالی که ناسزاگفتنش یک لحظه هم قطع نمیشد از پشت با لگد به دو ضربه مهمانش کرد... برانوش با ارنج به صورت شمشیری زد و دوباره با پیشانی به صورت جواد ضربه زد ... حرصش برای کتک زدن مضاعف شده بود ...
اقا داوود و نگهبان و چند تن دیگر هم به انجا امده بودند ... در لحظه ی اخر شمشیری هم یک مشت به صورت برانوش زد و بعد از یک درگیری پنج دقیقه ای بالاخره با کمک بقیه انها از هم جدا شدند و شمشیری و جواد از انجا رفتند اما تا حین رفتن صدای فریادشان بلند بود و پولت میکنم پولت میکنم ها ادامه داشت...
پرستو و اقا داوود دیگر کارکنان بخش های مختلف ساختمان تجاری که سر وصدا انها را به طبقه ی انها کشانده بود را پراکنده کردند...
برانوش روی مبلی نشسته بود و چشمهایش را بسته بود...
نفس نفس میزد ...
ارمیتا مقابلش ایستاد و با صدای گرفته و خفه ای گفت: حالتون خوبه؟
برانوش با همان چشمهای بسته گفت: رفتن؟
ارمیتا هنوز می لرزید لبه ی میز را گرفت و گفت: بله ... واقعا از شما ممنونم...
برانوش چشمهایش را باز کرد و گفت: شما حالتون خوبه؟
قبل از پاسخ ارمیتا پرستو وارد اتاق شد و در حالی که یک لیوان اب را که درونش چند حبه قند بود هم میزد گفت: الهی فدات بشم ارمیتا جون تو خوبی؟ وای این وحشی ها کین دیگه ...
ارمیتا روی مبلی نشست و رو به پرستو اشاره کرد لیوان را به برانوش بدهد ...
پرستو با ناراحتی گفت: وای تو رو خدا ببین صورتشو چیکار کردن نامردا .... شما حالتون خوبه اقای برومند؟
برانوش به پرستو نگاهی کرد و گفت: بله ممنون ...
دو زن جلوی در ایستاده بودند یکی حسابدار شرکت همان خانم تازه استخدام شده بود دیگری هم مشاور بازرگانی شرکت که هر دو با نگرانی ایستاده بودند.
برانوش دستی روی سینه اش کشید و خم شد تا ببیند که چقدر اسیب مالی دیده است... یقه ی کتش کاملا جر خورده بود و دو سه دگمه ی پیراهنش کاملا پاره شده بود ...
نفس عمیقی کشید که حس کرد حلقش طعم خون می دهد.
با صدای ارمیتا که گفت: سرتونو بالا بگیرید به او نگاه کرد...
به خاطر ضربه ها از بینی اش خون می امد.... ارمیتا چشمهایش پراز اشک بود ... یک نگاه به اطرافش انداخت .گلدان شکسته شده و پرونده ها وزونکن هایی که پراکنده روی زمین افتاده بودند... میز عسلی که رسما خرد شده بود و لیوان شربت ها و ...
اه بلند بالایی کشید و با صدای برانوش که گفت: بهتره به خونه برید به صورت نسبتا متورم و کبود او نگاه کرد... پیشانی اش سرخ شده بود و حد فاصل بینی و لبش هم خون خشک شده بود ا لبته هنوز خونریزی کمی ادامه داشت.
واقعا نمیدانست چگونه او از راه رسید و اگر اون نمی امد چه میشد ....
و فکر کرد این سوپر من بازی ها زیادی به قد و قواره اش می امد ...!
و قسمت دیگر ذهنش گازش گرفت...او اصلا قرار بود به شرکت بیاید ... یونیت سفارش داده بود سرساعت برای تحویلش امده بود ... اما با این شرایط موجود شاید به تنها مسئله ای که فکر نمیکرد تحویل یونیت بود!
جلوی برانوش ایستاد وگفت: واقعا نمیدونم این محبتتون و چطوری جبران کنم....
برانوش لبخندی زد اما صورتش فورا در هم رفت... کل صورتش درد میکرد... دستش را در جیبش کرد وگفت: اگه منو برسونید خونه جبران کردید!
با نگاه پرستو فورا سوئیچ را از دستش قاپید و برانوش با رخوت ایستاد از دیگران خداحافظی کرد و سست وسلانه سلانه خودش را داخل اسانسور پرت کرد ... ارمیتا هم بعد از چند سفارش شرکت را در وقتی زودتر تعطیل کرد و او هم وارد اسانسور شد...
برانوش: راستی ماشین خودتون چی؟
ارمیتا:امروز نیاوردم.... زوج و فرده...
برانوش: خوب پس خوبه...
ارمیتا به نیمرخش نگاه کرد... سرش را به دیوار تکیه داده بود و چشمهایش را بسته بود.
ارمیتا یاد صحنه ی قبلی مواجهه ی او با خون افتاد ... حتما این یکی که خون خودش بود بیشتر ضعفش را نشان میداد... یک لحظه فکر کرد ادمی که با هیکلی مثل شمشیری دعوا میکند چقدر ناز نازی است...!
بازشدن در اسانسور مهلت فکر های دیگر را از او گرفت


بازشدن در اسانسور مهلت فکر های دیگر را از او گرفت.
سوار اتومبیل برانوش شد...
دستمال کاغذی را برداشت و دوتا به برانوش داد وگفت: مطمئنید بیمارستان لازم نیست؟
برانوش : اره ...
ارمیتا: پس سرتو بالا بگیر... پیراهنت خونی شده ...
فکر نکرد چرا لحنش از این رو به ان رو شد ... یعنی انقدر شرایط هنوز متشنج بود که به این یک مورد اصلا فکر نکند.
برانوش با غرغر زیر لب گفت: از هرچی خونه متنفرم...
ارمیتا دنده را جا زد و فکر کرد باید یک حرفی بزند ....
نفس عمیقی کشید و به ثانیه شما ر چراغ قرمز خیره شد وگفت:یه سوالی بپرسم؟
برانوش: بفرمایید؟
ارمیتا: چطور دندون پزشکی هستی که ...
برانوش ادامه ی حرفش را گرفت وگفت: با خون مشکل دارم؟
ارمیتا: منظوری نداشتم...
برانوش: با خون زیاد مشکل دارم... حجم خون بیشتر از استانه ی تحملم باشه حالم بدم میشه... از بوی خون هم بدم میاد ... با بدبختی درسمو تموم کردم....
ارمیتا: با خون مشکل داشتی چطوری دووم اوردی؟ حالا مربوط به خاطره ایه یا ...
برانوش : نه ... بعد از اینکه دانشگاه قبول شدم و اناتومی فک و صورت داشتم بعد از اون تازه دوزاریم افتاد که چقدراز این مایع متنفرم...
ارمیتا لبخندی زد وگفت: جالبه...
برانوش: حالا من یه سوال بپرسم؟
ارمیتا زیر چشمی نگاهش کرد واخم ظریفی کرد و گفت: بفرمایید...
برانوش: جبهه نگیر سوال بدی نیست....
ارمیتا با تعجب گفت: من جبهه گرفتم؟
برانوش: اره فوری اخم میکنی....
ارمیتا باز فکر کرد چه سریع صمیمی میشود ... به کل یادش رفت که استارت این لحن باخودش بود!حداقل استارت شروع حرفها در ان لحظه با او بود!
برانوش لبخندی زد وگفت: تو شرکتت همه خانمن نه؟
ارمیتا: بله .. چطور؟
برانوش: به جز اون مرد ابدارچی ... هیچ مرد دیگه ای تو شرکتت نبود... هر کس دیگه ای هم اومده بود مال اون طبقه ی شرکتت نبود .. درست میگم؟
ارمیتا: خوب اره ... مگه چه اشکالی داره؟
برانوش: خوب اگه دونفر تو شرکتت بودن بهتر بود ...
ارمیتا یک تای ابرویش را بالا گرفت وگفت: اون وقت چه مزیتی برام داشت؟
برانوش لبخند شیطنت باری زد وگفت: حداقل جلوی دو تا شرخر به یه دردی میخورد نه؟
ارمیتا: نه ...
برانوش: چرا باور کن گاهی هم جنسای من به یه دردی میخورن...
ارمیتا در حالیکه به سرعت اتومبیل می افزود گفت: هم جنسای شما فقط به درد لای جرز دیوار میخورن....
برانوش با خنده گفت: واقعا؟
ارمیتا:دقیقا...
برانوش: این شامل حال همه میشه؟
ارمیتا:بله استثنا هم نداره...
برانوش تند گفت: حتی من؟
ارمیتا فکر کرد او مگر چه فرقی با بقیه دارد که من من میکند؟
با غیظ گفت: حتی پدرمم شامل همین قاعده میشه...
برانوش: اینو جدی نمیگی...
ارمیتا نفس عمیقی کشید وگفت: چرا ... یه ضرب المثل چینی میگه به هیچ مردی اعتماد نکن حتی پدرت!
برانوش: جالبه .... اون وقت میتونم بپرسم این نفرت شما از مردا...
ارمیتا میان کلامش امد وگفت: شما از کجا فهمیدید که من از مردا متنفرم؟
برانوش: خوب با این اوصاف عاشق چشم و ابروشون که نیستید؟
ارمیتا: موضوع اینه که من از مردا متنفر نیستم ...
برانوش: پس موضوع چیه؟
ارمیتا سرعتش را کم کرد و نگه داشت و درچشمهای برانوش خیره شد وگفت: موضوع اینه که هیچ مردی وجود نداره... دراتومبیل را باز کرد وگفت: رسیدیم....
برانوش با تعجب به او نگاه میکرد... ارمیتا درپارکینگ را با کلید باز کرد و دوباره داخل اتومبیل نشست و برانوش گفت: اعتقاد جالبی داری... احساسات فمنیستی تون و تحسین میکنم!
ارمیتا چیزی نگفت... ماشین را به سمت پارکینگ هدایت کرد و پارک کرد.
برانوش با شیطنت نگاهش میکرد ...
ارمیتا به او نگاهی کرد وگفت:طوری شده؟
برانوش: قبول دارید که از هم جنسای من کمی هم میترسید؟
ارمیتا:ترس؟ بله می ترسم...
چه اعتراف صریح و رکی...
برانوش لبخندی زد وارمیتا گفت: بابت امروز هم ممونم هم متاسفم....
برانوش: خواهش میکنم...
ارمیتا: اگه شما نبودید. ..
وحرفش را نصفه گذاشت... درست بود افعال را دوم شخص مفرد میگفت اما نمیتوانست ضمیر تو را در صراحت چشم در چشم بیان کند!
برانوش خواست تعارف کند اما مکثی کرد و ارمیتا گفت: یونیت هم فردا اماده میشه ... واقعا بابت لطفتون ممنونم... امیدوارم بتونم جبرا ن کنم..
برانوش لبخندی زد وگفت: اگه دعوت منو برای افتتاح کیلینیکم قبول کنید خودش یه نوع جبرانه...
بر خلاف انتظار برانوش ارمیتا لبخندی زد وگفت: خوشحالم میشم....
برانوش لبخند محوی زد و گفت: پس برای فیکس قرار اخر هفته باهاتون تماس میگیرم... اشکالی که نداره؟
ارمیتا: مگه شماره ی منو دارید؟
برانوش: خیر...
ارمیتا گوشی اش را دراورد وگفت: خوب فکر کردم شمارمو از مازیار گرفته باشید....
برانوش: اون فقط شماره ی شرکت و بهم داد....
ارمیتا: تو گوشیتون سیو میکنید؟
برانوش: من شمارمو میگم شما به من میس بندازید شمارتون بیفته ....
ارمیتا مخالفتی نکرد گذاشت به حساب دعوایش... شاید انگشتانش حس شماره نوشتن نداشت.
باشه ای گفت و برانوش شماره ی رندش را گفت...
با نام دکتر برومند درگوشی اش ذخیره کرد ...
برانوش لبخندی زد و گفت: بابت اینکه منو رسوندید ممنون....
ارمیتا: بازم من از شما ممنونم...
برانوش پیاده شد وارمیتا در اتومبیل را قفل کرد برانوش در اسانسور را برایش باز نگه داشت.ارمیتا لبخندی زد و وارد شد.... سوئیچ را تحویلش داد و تا رسیدن به طبقه ی مورد نظر حرف دیگری رد و بدل نشد!


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 23- در حسرت آغوش تو , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 17- رمان شاید وقتی دیگر , دوسـ ـتـداران رمـان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45837

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا