تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان من ... تو ... او ... دیگری (فصل چهارم)


 با کلید در را باز کرد ... لحظه ی اخر برانوش با لبخندی از او خداحافظی کرد و ارمیتا خودش را به داخل خانه پرت کرد.
افسانه با دیدنش رسما سنگ کوپ کرد. تلفن را پشت کمرش پنهان کرد و مقابل ارمیتا ایستاد و
با تعجب گفت: تو چرا الان اومدی؟
ارمیتا نفسی کشید ومقنعه اش را از سرش در اورد وگفت: هیچی تو شرکت یه مشکلی پیش اومد بخاطر همین زود اومدم...
روی مبل ولو شد وگفت: چه خبر؟
افسانه: چی؟ .. هان.. سلامتی....
ارمیتا چشمهایش را ریز کرد وگفت: داشتی چیکار میکردی؟
افسانه: هان؟ هیچی...
ارمیتا: با کی حرف میزدی...
افسانه فورا تلفن را بالا اورد و تماس راقطع کرد و گفت: با هیشکی..
ارمیتا از جا بلند شد و تلفن را از دستش کشید... به اخرین شماره ای که زنگ زده بود نگاه کرد...
شماره ای که چهار رقم اولش زیادی شبیه چهار رقم اول شماره ی خودشان بود .... با حرص گفت: این شماره ی خونه ی کیه؟
افسانه پوفی کشید وگفت: من مجبور نیستم جواب بدم...
صدای تلفن امد... هنوز زنگ اول کامل موزیکش را نزده بود که ارمیتا با حرص گفت: بله...
صدای کسی امد که گفت: افی چرا قطع شد؟
حاضر بود قسم بخورد مرصاد است...
نفس پر حرصی کشید وگفت: افسانه دستش بنده ...
مرصاد ان سوی خط لال شد ... بعد مکث بلند بالایی گفت: ببخشید بد موقع زنگ زدم خانم آرمند... خداحافظ.
وتند تماس را قطع کرد.
ارمیتا با مسخره گفت: اینقدر باهات صمیمی شده که بهت میگه افی؟ خاک برسرت...
افسانه ساد ه گفت: خوب منم بهش میگم مری....!
ارمیتا با حرص گفت: تو 23 سالته... من نباید بهت بگم که چی خوبه چی بده ... عین کبک سرتو کردی تو برف... هرخری که بهت رو میده اسمشورو کارت عروسی مغزت مینویسی.... افسانه بزرگ شو....
افسانه با عصبانیت گفت:اصلا به تو چه مربوط...
ارمیتا: به من چه مربوط؟ تو خجالت نمیکشی؟ من خونه نیستم.... شماره ی خونه رو بهش دادی؟ بعد اینقدر با هم صمیمی شدید که بهم میگید مری و افی؟ ارررررررررررررررره؟
تقریبا داشت جیغ میکشید... امروز فقط باید جیغ جیغ میکرد ان از شرکت ان هم از این ....
افسانه پشت چشمی نازک کرد وگفت: زندگی من به خودم مربوطه... نه به تو..
ارمیتا: اخه ساده لوح ... به من ربط نداشته باشه که همه ازت سواری میگیرن...
افسانه در حالی که مثل دختر بچه ها دستهایش را مشت کرده بود و گردنش را جلو داده بود گفت: من ساده لوح نیستم.... من برای زندگی روش خودمو دارم...
ارمیتا: روشت اینه که با پسر همسایه لاس بزنی؟ اره؟
افسانه: مرصاد از هر لحاظ ایده اله ... متخصص اطفاله... سن ازدواجشه ... با شخصیته ... دیگه چی لازمه؟
ارمیتا دست به سینه ایستاده بو د... لبخند مسخره ای زد : متخصص مخ زنی دخترای ابله هم هست... البته این یه مورد تخصص نمیخواد .. رفتگر کوچه هم باهات تیک بزنه تو میری تو رویا...
افسانه با جیغ گفت: هیچم اینطور نیست...
ارمیتا خنده اش گرفته بود .. با این حال فکر کرد واقعا در دانشگاه به افسانه چه چیزی یادداده بودند... عین کودکان سه ساله حرف میزد وجواب میداد.
ارمیتا سری تکا ن داد وگفت: هر غلطی که دلت میخواد بکن .... فردا نیای بگی ارمیتا غلط کردما... مثل قضیه ی سعید نشینی زانوی غم بغل بگیری ها... چون من یکی دیگه حوصله ی اشک تمساح های تو رو ندارم... فهمیدی؟
و پشتش را به افسانه کرد تا به اتاقش برود اماباصدای افسانه که جیغ زد: نه مثل تو بعد رامین تاریک دنیا میشم... خوبه؟
ارمیتا روی پاشنه ی پا چرخید وگفت: چی گفتی؟
افسانه: هان چیه؟مگه دروغ میگم... بعد این همه وقت هنوزم فراموشش نکردی.... کسی که دم از زرنگی میزنه خودش خوب با کله خورده به زمین...
ارمیتا به صورت با حرص وپیروزمند افسانه نگاه میکرد...
این اسم ممنوعه بود...
افسانه از نگاه ارمیتا سرش را پایین انداخت و کمی بعد وارد اشپزخانه شد ...
با صدای کوبیده شدن در اتاق شانه هایش از شوک پرید... نفس عمیقی کشید و کمی از سوپی که برای سرماخوردگی خفیف مرصاد درست کرده بود چشید...
مرصاد پسرخوبی بود ... در همین چند وقته انقدر به اووابسته شده بود و به او محبت کرده بود که نمیتوانست او را ندید بگیرد هرچند زود اعتماد کرده بود اما موضوع این بود که به نظرش مرصاد از سعید خیلی بهتر بود و مرد تر بود...!
بعد از کمی ریلکس کرد ن...
لباس هایش را تعویض کرد و از اتاق خارج شد...
با دیدن افسانه که یک روسری ترکمن روی سرش انداخته بود و با دستمال کاغذی دور تا دور ظرف بزرگی را تمیز میکرد با تعجب جلو رفت. با دیدن کاسه ی سوپ در یک سینی ابروهایش را بالا داد وگفت: این چیه؟
افسانه با من من گفت: سوپ...
ارمیتا: اهان ... من فکر کردم فسنجونه ... کجا داری می بریش؟
افسانه: بیرون ...
ارمیتا: برای کی؟
افسانه: خوب برای ... ای بابا ... تو چیکار داری...
ارمیتا: بیچاره داری کلفتیشونو میکنی؟
افسانه: بیچاره سرماخورده ...خوب ما همسایشونیم... تازه مرصادم که دیگه غریبه نیست ... دوستمه ....
ارمیتا ماتش برد ... تمام خوبی اش این بود که در هیچ شرایطی دروغ نمیگفت همانی رو میگفت که مطمئنا به وقوع می پیوست ...
با حرص گفت: تو از گشنگی بمیری برای خودت عذا درست نمیکنی حالا برای اون نره غول بی شاخ و دم اشپزی میکنی؟ تو این چند وقت که مامان اینا نیستن زورت میومد یه لقمه غذا جلوی ادم بذاری اونم با کلی منت ... حالا اینقدر بااون نره خر صمیمی شدی؟ خاک برسرت...
افسانه: ای بابا ... هرچی من هیچی نمیگم...
ارمیتا: چی میخوای بگی؟ تو که تو حرف کم نمیاری...
افسانه نفس عمیقی کشید و از در دیگری وارد شد وگفت: بابا ارمیتا محبت و انسان دوستیت کجا رفته؟ بیچاره سرما خورده ...
ارمیتا: سرما خورده؟ هدفت از اشپزی برای پسر همسایه ی واحد رو به رو انسان دوستیه دیگه"
افسانه: اره .... اشکالی داره؟
ارمیتا به سمت افسانه امد وگفت: باشه .... پس این سینی ومن می برم.... هدفتو انجام میدم...
و با حرص شال را از روی سر او کشید و روی سر خودش انداخت و یک مانتو ی دم دستی پوشید وسینی را در مقابل نگاه ناباورانه و گیج افسانه برداشت و دم پایی صورتی انگشتی اش را پوشید و از خانه خارج شد.
دو تقه به در زد ... برانوش در حالی که با موهای اشفته و سر وصورتی نسبتا کبود نگین را که یک پستونک موشی در دهانش بود بغل کرده بود و با تلفن صحبت میکرد در را باز کرد.
نگین با دیدن ارمیتا دستی زد و ارمیتا سری تکان داد و با تعجب به صورت درب و داغانش نگاه کرد. متاسف و متاثر گفت: سلام...
برانوش: سلام .... وکمی بعد گفت: نه با تو نیستم ...
ارمیتا سینی محتوی سوپ را جلو گرفت.... نگین خم شد تا در کاسه فرو برود اما برانوش او را محکم گرفته بود ...
ارمیتا سینی را عقب کشید ... نگین نق نق میکرد و میخواست ان ماده ی نارنجی را بداند چیست ... اما برانوش سفت و سخت او را گرفته بود ...
پستونکش هم از دهانش درامده بود و گریه ی ظاهری اش بیشتر شده بود.
ارمیتا با کلافگی یک دستی سینی را گرفت و دست دیگرش را دراز کرد تا پستونک را در دهان نگین بگذارد. اما نگین انگشت اشاره اش را با همان دندان های نداشته اش گاز گرفت.
برانوش هنوز حرف میزد: اره .... اره .... باشه...
ارمیتا جیغ خفیفی کشید وبرانوش گوشی را حد فاصل گوش و شانه اش گرفت و دستش را که به گوشی بود ازاد کرد و دست ارمیتار ا گرفت و از دهان نگین دراورد ...
از تماس دستش با ارمیتا یک لحظه نگاهشان با هم تلاقی کرد که البته باصدای نق نق نگین توجهات به سمت او کشیده شد.
برانوش با کلافگی از جلوی در کنار رفت و به ارمیتااشاره کرد داخل شود ... ارمیتا هم ناچارا وارد شد. انگشت اشاره اش از بزاق نگین خیس بود.
چپ چپ به نگین نگاه کرد و نگین با لب و لوچه ای اویزان انگشتانش را می مکید از این نگاه های عصبانی اصلا خوشش نمی امد...
برانو ش بالاخره گفت: مازیار من بعدا باهات صحبت میکنم ... فعلا .... اره... باشه ... خوب.... برو... خواست فحشی بدهد که جلوی ارمیتا زبان به دهان گرفت.
بالاخره تماس را قطع کرد.
نفس عمیقی کشید وگفت: واقعا شرمندم...
ارمیتا لبخندی زد وگفت: خواهش میکنم .... همه چیز خوبه؟
برانوش: بد نیست.... این دستپخت شماست؟
ارمیتا نیشخندی زد و گفت: چطور؟
برانوش: برای مرصاده؟
ارمیتا چشمهایش را ریز کرد .... یعنی برانوش میدانست... نفسی کشید وگفت: نه برای شماست....
برانوش یکه ای خورد وگفت: جدا؟
ارمیتا: گفتم صورتتون درد میکنه این بود که فکر کردم سوپ بپزم ...
برانوش نگاهی به ساعت انداخت...کاش دروغ هایی که میگفت کمی با موقعیت زمانی ومکانی تطبیق داشت ...
با این حال چیزی نگفت.
ارمیتا با کنجکاوی گفت: اقا مرصاد نیستن؟
برانوش: نه رفتش بیرون برای نگین پوشک بخره...
ارمیتا : اهان...
با صدای تلفن بار دیگر همان حالت گیج بازی برانوش درحالیکه نگین را یک دستی بلندکرده بود و راه میرفت و تکه سیبی که روی زمین زیرپایش رفت و با نگین خم شدو ان را برداشت و دوباره با نگین سرپا شد تا گوشی اش را که روی اپن بود را بردارد ...
ارمیتا به درگیری های او نگاه میکرد... دست اخر بلند شد وگفت: خوب چرا نمیذاریدش زمین؟
برانوش: این پوشک نداره الان ... خطریه ...
ارمیتا لبخندی زد و برانوش گفت: قهوه میخوری؟
ارمیتا: جواب نمیدید؟ منظورش به موبایلش بود که داشت خود کشی میکرد ....
برانوش: نه .. شخص مهمی نیست...
ارمیتا دستش را دراز کرد تا نگین را بگیرد....
برانوش لبخند تشکر امیزی زد و حالا که دستهایش خالی شده بو دکش و قوسی امد وگفت: با شیر وشکر؟
ارمیتا : چرا یه پرستار نمیگیرید؟
برانوش: اتفاقا دنبالش هستیم... این مدت هم افتاده گردن افسانه خانم... واقعا ازشون ممنونم....
ارمیتا خواست غر بزند که وظیفه ی افسانه نیست اما با حس خیس شدن مانتویش ان هم درست روی شکمش همان جا
که نگین پشت کمر و پاهایش را چسبانده بود...!!!
 
ارمیتا خواست غر بزند که وظیفه ی افسانه نیست اما با حس خیس شدن مانتویش ان هم درست روی شکمش همان جا که نگین پشت کمر و پاهایش را چسبانده بود... دقیقا همان ناحیه گرم و خیس شد...

ارمیتا با تعجب نگین را کمی از خودش دور کرد ... اه از نهادش بلند شد... نگین کمی ام ام کرد و ناگهان برانوش به سمت ارمیتا و نگین چرخید با دیدن مانتوی نیمه خیس ارمیتا با تعجب گفت : چی شده ... انگار خودش جواب سوالش را فهمید تند با عصبانیت جلو امد و رو به نگین داد زد : چه غلطی کردی؟
دستش را بالا برد که ارمیتا با ترس عقب جهید وگفت: ای وای نزنیش....
برانوش با داد گفت: توله سگ این چه کاری بود کردی....
نگین به گریه افتاد و ارمیتا او را محکم به خودش چسباند وگفت: مگه حالا چی شده .... چرا داد میزنی؟ انگار این میفهمه ....
برانوش تا امد حرفی بزند ارمیتا در یک تصمیم ناگهانی پشت چشمی برای برانوش نازک کرد و به سمت حمام رفت ... نقشه ی خانه درست مثل خانه ی خودشان بود پس نیازی به راهنما نداشت....
به ارامی وارد حمام شد... وان را از اب گرم پر کرد... نگین داشت گریه میکرد.... چشمهای درشتش پر از اشک بود و صدای هق هقش در اکوی فضای حمام پیچیده بود ... در حالی که قربان صدقه ی نگین میرفت و لباس هایش را در می اورد و سعی داشت با لحنی بچگانه با او صحبت کند مانتوی خودش را هم دراورد و گوشه ای روی کف حمام انداخت...
به ارامی روی پاهای نگین دست میکشید و با شامپو بچه که اتفاقا خودش هم موهای وزش را با ان میشست مشغول شد ...
در تمام لحظات یک لحظه هم به برانوش فکر نکرد... حتی یک لحظه به کارش فکر نکرد که او دارد بچه ی یک مرد مجرد زن مرده را می شوید ...!
در حالی که نگین با اردک پلاستیکی در اب مشغول بود .... ارمیتا از حمام بیرون امد... فضای سالن پر از دود سیگار بود...
در حالی که با عصبانیت غرغر میکرد گفت: الان وقت سیگار کشیدنه؟ اونم تو خونه....
برانوش با شرمندگی گفت: واقعا نمیدونم چی بگم...
ارمیتا پنجره های سالن را باز کرد وگفت: لباسا و حوله اشو اماده کنید... هر وقت هم دود سالن رفت صدام کنید بیارمش بیرون ....
برانوش با صدای خفه ای گفت: ارمیتا خانم....
متنفر بود او را ارمیتا خانم صدا کنند... اسمش از ان اسمهایی نبود که خانم اول و اخرش بیاورند وزن دار باشد!
به چشمهای سرخ برانوش نگاه کرد .... و صورت کبودش...
سیگاری که هنوز روشن بود...
ارمیتا پوفی کشید وگفت: سیگارتو خاموش کن ... برای نگین خوب نیست.... البته برای دندوناتونم خوب نیست اقای دکتر!
برانوش نفس عمیقی کشید و ارمیتا به حمام باز گشت .... نگین نوک اردک را دردهانش گذاشته بود و مشغول بود... در یک فضای گرم نشسته بود ولذت می برد....
پوست سفید خوشرنگی داشت .... بخاطر خیسی اب موهایش به پیشانی اش چسبیده بود. با تعجب به ارمیتا نگاه میکرد.
ارمیتا نفس عمیقی کشید لبخندش جمع شد... با تقه ای که به در خورد بار دیگر نگین را اب کشی کرد و در را باز کرد ... برانوش او را در حوله ی سفیدی که دستش بود پیچید و ارمیتا اب وان را خالی کرد ... دستهایش را شست ... با مانتویش چه میکرد... نفس عمیقی کشید و سعی کرد فکر کند با این مانتو باید چه کند ....! الان بخاطر خیس شدنش نمیتوانست ان را از سالن رد کند ... ممکن بود همه جا نجس شود.
از حمام خارج شد. نمیدانست به کدام اتاق برود... بی هوا در اتاقی را که در انتهای راهرو بود و درخانه ی خودشان این اتاق متعلق به افسانه بود باز کرد.
فضای تاریک اتاق که با پرده های تیره رنگ زرشکی پوشیده شده بودند حس مغموم اوری را القا میکرد... با دیدن عکس یک زن که یک طرف دیوار را به کل گرفته بود ... با دو نگاه قهوه ای ساده ... حالت چشمهایش دقیقا مثل چشمهای نگین بود.. یک عکس کل دیوار را فرا گرفته بود ... سرش را برگرداند.... با دیدن دیواری که پر از عکس های کوچک بود ... عکس های دونفره ی همان تصویر بزرگ با کسی به غیر از برانوش... !
حس میکرد زیادی اینجا ممنوعه است... در اتاق رابست .... و به سالن رفت.... برانوش سعی داشت به نگین لباس بپوشاند ...
جلو رفت وگفت: بذار کمکت کنم...
برانوش: میخوام کهنه بگیرمش...
ارمیتا: مگه داشتی؟
برانوش یکی از کهنه ها را بالا اورد وگفت: من مای بیبی میگرمش... از اینا بلد نیستم...
ارمیتا خنده اش گرفته بود ... خودش هم بلد نبود اما حس میکرد چندان کار سختی نیست حداقل تا امدن مرصاد کارشان را راه می انداخت... مرصاد هم رفته بود پوشک بسازد!
با عطسه ی نگین... ارمیتا با تشر گفت: پاشو پنجره رو ببند....
برانوش مثل فنر پرید...
کارپوشک نگین تمام شد... البته خیلی مطمئن نبود اما در هر صورت ... حس میکرد نگین خسته است...
با صدای زنگ برانوش بدون انکه جواب بدهد گفت: حتما مرصاده.. و در را بی هوا باز کرد...
به اشپزخانه رفت و با سینی محتوی قهوه وارد سالن شد... ارمیتا تشکر کوتاهی کرد وفنجانی برداشت... برانوش میخواست کلی تشکر کند که
با تقه ای که به در خورد به سمت در رفت و در را باز کرد ....
با دیدن سایه خشکش زد ...
سایه وارد خانه شد وگفت: ببخشید مزاحم شدم؟
ارمیتا از جا بلند شد و سایه گفت: من دوست دختر برانوش هستم ... شما؟
ارمیتا خودش را برای جواب دادن اماده کرده بود که برانوش فوری گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟
سایه لبخندی زد و رو به ارمیتا گفت: چه خبره برانوش خان دو تا دوتا ....
ارمیتا اخمی کرد و برانوش با صدای نق نق کردن نگین به سمتش رفت و او را بلند کرد ... سایه با غیظ گفت: پس زنته؟
ارمیتا هنوز مسکوت مانده بود که او کیست....
برانوش نگین را به ارمیتا داد وگفت: میشه چند لحظه پیشتون باشه؟
ارمیتا پوزخندی زد و نگین را بغل کرد... محترمانه او را از خانه خارج کرد!!!
ارمیتا هنوز مسکوت مانده بود که او کیست....
برانوش نگین را به ارمیتا داد وگفت: میشه چند لحظه پیشتون باشه؟
ارمیتا پوزخندی زد و نگین را بغل کرد... محترمانه او را از خانه خارج کرد!!!
افسانه با دیدن نگین و البته تاخیر قابل شهود ارمیتا در حالی که پوزخند مسخره روی لبش بود یک تای ابرویش را بالا داده بود و به او نگاه میکرد.
نگین خمیازه میکشید...
ارمیتا زیر لب غر ولند میکرد... نگین را روی مبلی نشاند و روسری مدل ترکمنی اش را گوشه ای پرت کرد ...
قبل ازا نکه مورد حمله ی طعنه های افسانه قرار بگیرد فکر کرد وقتی جلوی شرکت یک دختر را سوار کرد ... و حالا با این قیافه یک دختر را به خانه راه میدهد ... چه قدر احمقانه بود.
نفس کلافه ای کشید وبه اتاقش رفت.
پشت سیستم نشست ... ترجیح میداد یک موزیک لایت او را به این فکر نیدازد که احمقی مثل برانوش همسایه ی دیوار به دیوارشان است و باید مدتها و یا شاید سالها تحملش کند.
سعی کرد ذهنش را متمرکز موزیک و کارش بکند ... باید مبلغ بدهی را جبران میکرد ... وگرنه مجبور بودی بخشی از سهام شرکت را به نام بزند و این اصلا خوشایند نبود ... شراکت را در هیچ چیز نمی پسندید... نه در زندگی مشترک نه در زندگی تجاری...!
**************************************
برانوش درحالی که به سایه نگاه میکرد گفت:ادرس منو از کجا اوردی؟
سایه دست به سینه چرخی در خانه زد وگفت: مهمه؟
برانوش: نباشه؟
سایه: او لالا... اینجا رو نگاه... چه بار تکمیلی... میتونم یه شات جین بخورم؟
برانوش با کلافگی گفت: برو بیرون...
سایه:چرا؟
برانوش : تو از جون من چی میخوای؟
سایه:چرا فکر کردی باید حتما از تو چیزی بخوام...
برانوش با پوزخند و لحنی کاملا آمرانه گفت: فکر نکنم اون شب خیلی مست شده باشم و فقط بالا تنه ی برهنه ات رو به یاد بیارم... پس بهتره ازم درخواست پول وباج نکنی...
سایه: اوه چه خبره هم هستی...
برانوش: غیر از این نمیتونه باشه...
سایه: خوبه... ببین من نمیخوام باهات بحث کنم... فقط امشب جایی و برای موند ن ندارم... فکرکردم یه دندون پزشک با شخصیت برای یه دختر تنها که اتفاقا دوستشه وتازه باهاش اشنا شده حتما یه جایی توی خونه اش داره... و به برانوش نزدیک شد و پنجه های ظریف و ناخن های سرخش را روی سینه ی برانوش گذاشت وگفت: و در جواب این پناه یک شبه مسلما چیزی برای ارائه دارم که بتونه راضی نگهت داره...
برانوش پوزخندی زد و مچ دست او را گرفت و گفت: بهتره هرچه زودتر گورتو گم کنی... من ترجیح میدم قبل ازاینکه روی سگم بالا بیاد تو رو از خونه ام بیرون کنم...
سایه: بهت نمیومد این قدر سنگدل باشی... مگه من پیشی تو نبودم؟
برانوش : منم یه سگ هارم... مراقب باش گازت نگیرم...
سایه: میــــــــــــو.... من اینجام ... همین جا... دستهایش را پشت گردن برانوش قلاب کرد وگفت:اینجام تا تو هرچه قدر دلت خواست منو گاز بگیری...
برانوش پوزخندی زد وگفت: چی کشیدی؟علف یا ماری جوآنا... شایدم کوک و کریستال... هرچی هست زیادی نئشه ای...
سایه: میخوای به تو هم بدم بکشی؟
در منزل باز شد....
برانوش به تندی سایه را از خودش دور کرد. مرصاد درحالی که با تعجب به سایه نگاه میکرد و اتفاق چند ثانیه ی پیش را هم از نظر گذرانده بود با اخم های درهمی منتظر توضیح بود.
برانوش درحالی که بازوی سایه را گرفته بود جلوی چشمهای کنجکاو مرصاد اورا کشان کشان ازخانه بیرون برد و داخل اسانسور پرت کرد... تمام مدتی که سایه در اسانسور از گردن برانوش اویزان شده بود و سعی داشت نئشه گی اش را تکمیل کند برانوش فکر میکرد خیلی وقت است یک شیطنت اساسی نداشته است!
درحالی که کم کم رام لبهای برجسته ی سایه میشد و میخواست او را همراهی کند درهای اسانسور باز شد....
با دیدن خانم رحمانی که چرخ خریدی همراهش بود و چشمهاش از پشت عینک شیشه گردش چهارده تا شده بود کمی سایه را از خودش دور کرد و دگمه ی پی را فشار داد ودرهای اسانسور به روی چهره ی متعجب و حیران خانم رحمانی بسته شد!
تنها چیزی که هیچ وقت برایش مهم نبود و به ان اهمیت نمید اد ابرو بود!!!
در پارکینگ دست سایه را کشید ... سایه درحال خودش بود... دستهایش را روی گردن و صورت برانوش میکشید و توقع همراهی داشت....
برانوش در را برایش باز کرد و او را به کوچه انداخت... شیطنت اساسی با یک دختر خیابانی عواقب خوبی ندارد ... شاید باید به همسایه ی روبه رویی اش فکر میکرد! شیطنت با او ... احتمالا جذابیت منحصر به فردی می داشت!!!
وقتی در پارکینگ را بست ارمیتا فکر کرد چقدر وحشی است... پرده را کشید و درحالی که اخرین پوک را به سیگار کنتش میزد افسانه را دید زد که در صفحه ی موبایلش فرو رفته است وریز ریز میخندد...
اهی کشید ... باید با مرصاد حرف میزد... بند تاپش را که روی شانه اش افتاده بود صاف کرد و نگین را که روی فرش سینه خیز میرفت بغل کرد و به سمت جا لباسی رفت... روی تاپش یک مانتو پوشید و شالش را بدون وسواسی روی موهای اشفته اش انداخت...
در را باز کرد که با دیدن برانوش که از اسانسور خارج میشد... بدون اینکه ازدرگاه در خانه خارج شود دستهایی که دور کمر نگین حلقه شده بود را دراز کرد و رو به برانوش گفت: بهتره بخوابونیدش!
برانوش لبخند کجی زد وتشکرش کوتاه و نصفه ماند چرا که ارمیتا به شدت در را بست...
 
مرصاد با حرص منتظر جواب بود...... نگین را ساکت میکرد و منتظر بود برانوش توضیح دهد...
قبل از اینکه مرصاد حرفی بزند برانوش بلند گفت: هیچ توضیحی ندارم....!
و به اشپزخانه رفت و درکابینت فرو رفت.
مرصاد با کلافگی گفت: هر دختری و میاری تو خونه؟؟؟ یه ذره به فکر...
برانوش اصلا گوش نمیداد... دستگاه کوچک اکیوچک را دراورده بود ... درحالی که به اپن تکیه داده بود... مرصاد بدون نگین وارد اشپزخانه شد...
پوفی کشید وسبد مخصوص داروها را به سمت خودش کشید... پنبه الکل و سورنگی را دراورد وگفت: استینتو بده بالا...
تنگ بود و نمیشد تا بازویش ان را تنگ کند... برای همین پیراهنش را دراورد...
مرصاد پنبه الکل را به بازویش زد و چند لحظه بعد سوزن را در پوست بازویش فرو کرد...
برانوش گردنش را چرخاند تا نگین را پیدا کند... جلوی تلویزیون نشسته بود و به پیام بازرگانی مربوط به پوشک نگاه میکرد و ذوق میکرد.
مرصاد : بهتری؟
برانوش به سمت صندلی ای که داخل اشپزخانه بود رفت وخودش را روی ان پرت کرد...
مرصاد از داخل یخچال پاکت اب پرتقالی را مقابلش گذاشت وگفت: اون از دعوات اینم از الان...
برانوش جوابی نداد... مرصاد به هال رفت ونگین را بغل کرد وبه اشپزخانه اورد... بهتر بود جلوی چشم می بود... مقابل برانوش نشست وگفت: نگفتی این دختره کی بود؟
برانوش پوفی کشید و کمی اب پرتقال نوشید و با لحن خسته ای گفت: من نمیشناسمش... ولی اون منو میشناسه!
مرصاد: از کجا...؟
برانوش: نمیدونم...
مرصاد پستونک نگین را در دهانش گذاشت و او را به اتاقش برد و داخل تخت گاشت... دقایقی بعد به اشپزخانه باز گشت و گفت: از اون مزاحم تلفنی چه خبر؟
برانوش کش وقوسی امد وگفت: هیچی...
مرصاد کمی خیره نگاهش کرد و پرسید: از مطبت چه خبر؟
برانوش دستهایش را پشت سرش قلاب کرد وگفت: هنوز سفارش ها رو نگرفتم...
و رو به مرصاد گفت: این افسانه...
مرصاد فوری گفت: خوب؟
برانوش نیش خند کجی زد وگفت: خیلی با خواهرش فرق داره...
مرصاد با ریز بینی نگاهش میکرد و برانوش پرسید: رابطتون چقدر جدیه؟
مرصاد هنوز نگاهش میکرد...
برانوش ابروهایش را بالا داد و گفت: تو عادت نداری اینقدر سریع به یه دختر ...
مرصاد وسط حرفش پرید وگفت: بستگی به دخترش داره!
برانوش: با افسانه خوابیدی؟
مرصاد : هنوز نه...
برانوش لبخند کجی زد وگفت: هنوز؟برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , رمان خوانها , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان فا | بهترین سایت رمان فارسی , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 12- رمان وقتی برای تو وقتی برای من , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , رمان مخصوص موبایل من ، تو ، او ، دیگری | ~sun daughter~ کاربر انجمن ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45836

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا