تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان من ... تو ... او ... دیگری (فصل پنجم)


 پرستو چشم غره ای رفت وگفت:نامزدتم تو اتاقت منتظرته!!!
تقریبا به سمت اتاقش حمله کرد...
در را باشدت وحدت باز کرد... قامت برانوش درحالی که از پنجره بیرون را تماشا میکرد میشناخت.
بجز رامین و پدرش سومی مردی بود که قامتش را از پشت میشناخت!!!
در را بست...
برانوش بدون انکه برگردد گفت:واقعا منظره ی شهر از این بالا خیلی جذابه... و به سمتش چرخید وبا لبخند دلفریبی که بیش از حد جذابش میکرد و ارمیتا کم مانده بود این را پیش خودش اعتراف کند سلام کرد.
با حرص جلورفت وگفت: رو چه حسابی به ادم ها اعتماد میکنید؟
برانوش دستهایش را شیک درجیبهایش فرو کرد... سینه اش را جلو داد وگفت: چه دلیلی داره به کسی که سفارش شده ی صمیمی ترین دوستمه اعتماد نداشته باشم... حالا دیگه بخاطر نداشتن کارمند مرد تو شرکت دچار خسارت مالی نمیشید... راستی این گلدون هم برای شرکتتون خریدم... قشنگه؟؟؟
ارمیتا پوف کلافه ای کشید و روی مبلی نشست وگفت: این کارتون داره به اعتبار وشخصیت من صدمه میزنه... اصلا متوجه هستید که چه کار کردید؟
برانوش:یعنی پرداخت بدهی تون اینقدر کار شاقیه؟؟؟ خانم پول چرک کف دسته!
ارمیتا: ابروی من اصلا مهم نیست؟
برانوش چشمهایش را گرد کرد وگفت: ابرو... رو به رویش نشست وگفت: من فقط بدهی تونو پرداخت کردم... و مطمئنم این فقط یه قرضه... ازشخصیت خودساخته ی شما بعیده قرض منو بی جواب بذاره... من فقط خواستم به نوبه ی خودم به شما کمک کنم...
خودساخته! تمجید خوبی بود... انقدر خوب بود که ارامش کند.
ولی هنوز سخت بود با سختی گفت: به چه نوبه ای؟؟؟ نامزد؟
برانوش ابروهایش را بالا داد و گفت:نامزد؟ کم کم لبهایش به لبخندی باز شد و گفت: این مهندسینی که با شما همکاری میکنند بشدت انسان هایی روان پریشی هستند... وقتی داشتم درمورد مبلغ صحبت میکردم هم بیشتر میل داشت نسبت من باشما رو بدونه...
ارمیتا:شما بهش چی گفتید؟
برانوش: من؟؟؟ خوب... ... من فقط گفتم که یک دوست هستم!
ارمیتا پوفی کشید و گفت:مظفری میدونه که من اصولا دوست...
برانوش:دوست پسر؟؟؟ واقعا ندارید؟
ارمیتا چپ چپی نگاهش کرد وگفت:به هرحال تا اخر هفته قرضتونو پرداخت میکنم... مطمئن باشید.
برانوش:من عجله ای ندارم... فقط...
ارمیتا به اونگاه کرد و برانوش گفت: سفارش یونیت ها ... میشه تا اخر همین هفته اماده بشه؟؟؟
ارمیتا نفس عمیقی کشید و گفت:البته... بخاطر این لطفتون هم... نمیدونم به چه حسابی این کارو کردید...
برانوش:مطمئن باشید قبلا درمورد شما و اعتمادم تحقیقات لازمه رو به عمل اوردم... مازیار برای پرس و جو کیس خوبیه؟
ارمیتا نگاهش را از او گرفت وگفت:بهر حال جبران میکنم...
برانوش: جبران؟؟؟ فکر خوبیه...
ارمیتا سرش را بلند کرد ... برانوش لبخند کجی زد وگفت: خوشحال میشم شما منو به یه نهار دعوت کنید... یه جبران به حساب میاد!
چقدر پررو...
برانوش:البته امیدوارم اینو به حساب پررویی من نگذارید!
دیر شده بود... ان را دقیقا به حساب پر رویی اش گذاشته بود.
برانوش :پیشنهادمو قبول میکنید... ؟
ارمیتا:چرا باید قبول کنم؟
برانوش:اممم... چون امروز یه چکتون رو پرداخت کردم... با تمام بی اعتمادی هایی که شما ازش حرف میزنید... ظرف شناخت یک هفته ای ... یک مبلغی وبه شما دادم که ...
ارمیتا با هیجان خاصی گفت:ولی من پولتونو بهتون بر میگردونم...
برانوش:پس قبول دارید که باید ازم تشکر کنید... درحالی که حتی لفظی هم حرفی نزدید! فکر میکنم حق دارم یخرده ناراحت بشم...
ارمیتا:من ازتون نخواسته بودم...
برانوش:بذاریدش به حساب لطف...
ارمیتا:یه لطف از سرهمسایگی؟
برانوش: یه لطف از سر دوستی... و البته همسایگی!!!
ارمیتا: نیم ساعت دیگه صبرکنید من کمی کارهامو سامون بدم... ساعت تازه دوازدهه فکر نکنم هیچ رستورانی غذایی داشته باشه!!!
برانوش لبخند فاتحی زد وارمیتا ارام گفت:بخاطر این لطف و اعتمادتون ممنونم... دکتر برومند...
برانوش: توصیه میکنم از این حالت رسمی دربیایم... ما قراره دوست باشیم... چطوره؟ ارمیتا... اسمتون خاص وزیباست خوب هم ادا میشه... میتونم امیدوار باشم چنین حسی هم نسبت به اسم من دارید؟
ارمیتا:اگر معنی اسمتو... تصحیح کرد وگفت:اسمتو میدونستم بهتر میتونستم قضاوت کنم!
برانوش:یکی از شخصیت های شاهنامه است اسم یه سردار رومی در زمان شاپور ذوالاکتاف پادشاه ساسانی بوده! ارمیتا یعنی الهه ی ارامش؟؟؟
ارمیتا لبخند محوی زد و گفت: بیرون منتظر باشید... میام...
برانوش:می باشم!!!


با یک تماس به انبار طوری صحبت کرد که تا فردا یونیت های سفارشی برانوش حاضر شود.... کمی کارهایش را راس و ریس کرد وسپس...
وارد دستشویی شد و ابی به سر وصورتش پاشید... درحالی که مقنعه اش را دراورد ویک دور موهایش را باز کرد وبست دوباره مقنعه اش را سر کرد.
کرم ضد افتابش را تجدید کرد وکمی مرطوب کننده به دستهایش مالید... پرونده های روی میزش را جا به جا کرد و از اتاقش به پرستو اطلاع رسانی کرد که برانوش نه تنها نامزدش نیست بلکه باید به مظفری هم این مقوله را فکس کند ... چون درصنف انها بپیچد که مهندس ارمند نامزد کرده است ممکن است تمام موقعیت های بعدی اش را از دست بدهد. هرچند واژه ی مرد کاملا برای او تعریف شده بود اما نمیتوانست منکر این باشد که شاید روزی چنین حماقتی میکرد.... درواقع حماقت یعنی صد در صد از چیزی مطمئن بودن... !!!
گوشی موبایلش را برداشت... کیفش را مرتب روی شانه انداخت... و از اتاق خارج شد.
پرستو با تیز بینی نگاهشان میکرد...
ارمیتا محلش نگذاشت همراه برانوش از اسانسور پیاده شدند ... درحالی که ارمیتا عینکش را روی چشمش میگذاشت پرسید:ماشین اوردی؟
برانوش:خیر...
ارمیتا سری تکان داد وگفت:پس چند لحظه...
و به سمت پارکینگ رفت کمی داخل اتومبیلش رامرتب کرد وراه افتاد.مقابل برانوش توقف کرد و او هم سریع سوار شد.
درسکوت به ارامش رانندگی میکرد... برانوش دستش را لبه ی پنجره گذاشت و گفت:جایی مد نظرت هست؟
ارمیتا یک تای ابرویش را بالا داد وگفت:فکر کردم قراره ادرس بدی!
حتی الامکان از ضمیرتو استفاده نمیکرد ... اما ضمیر فعلهایش همه منشاشان از توبود!
برانوش دست به سینه نشست وبا لبخند خاصی گفت:من مهمونتم...!
چه تفاهم و وجه اشتراکی... او هم از تو به صورت مستقیم استفاده نمیکرد...
ارمیتا راهنما زد و گفت: با غذای دریایی مشکلی نداری؟
برانوش:خیلی هم عالی...
ارمیتا به رستورانی درنزدیکی همان شرکت میرفت... خودش انجا را خیلی دوست داشت... دنج وشیک بود...
بخاطر نداشتن مشتری انچنانی خیلی راحت پارک کرد... و همراه برانوش وارد رستوران شدند...
چیزی که در وهله ی اول توجه را جلب میکرد یک اکواریوم دیواری بود با سه ماهی فوق العاده جذاب وزیبا... ارمیتا فقط عاشق این اکواریوم بود.
برانوش درقبال ان ماهی های جذاب هیچ واکنشی نشان نداد فقط پیشنهاد کرد که طبقه ی بالا که دنج تر است بنشینند....
ارمیتا مخالفتی نکرد... پله ها را بالا رفتند و دقایقی بعد درحالی که جفتشان به منو زل زده بودند رو به روی هم نشسته بودند.
برانوش کسی را صدا کرد و ارمیتا فوری گفت: من فیله ی ماهی و اسفناچ میخورم...
برانوش منو را بست و گفت:دوتا فیله ی ماهی ...
پیش خدمت: مخلفات؟
ارمیتا: همه ی مخلفات...
پیش خدمت سری تکان داد و تا اوردن غذا جفتشان سکوت کرده بودند.
برانوش به طبقه ی پایین نگاه میکرد وارمیتا داشت برای افسانه توضیح میداد که چرا نمیتواند با مرصاد جمعه به کوه برود... ودرقبال پیشنهادهای مکرر افسانه که تو هم بیا تو هم بیا ... یک جانبه میگفت حق نداری حق نداری!!!
برانوش سکوت را شکست وگفت: خوب...
ارمیتا دستش را زیر چانه برد و گفت:خوب؟
برانوش: راجع به چی صحبت کنیم؟
ارمیتا:هیچی... اهان... یونیتهاتون و اماده کردم...
برانوش: چه خوب...
ارمیتا:اگر ادرس بدید فردا برای مطب میفرستم...
برانوش: باشه حتما...
باز بینشان سکوت افتاد.
برانوش کمی نگاهش کرد ولبخندی زد وگفت: بحث دیگه ای نداری؟
ارمیتا چشمهایش را ریز کرد وگفت: قراره نهار بخوریم یا حرف بزنیم؟
برانوش:جفتش... مانعی هست؟
ارمیتا: فکر میکنم بهتر باشه اینقدر زود به کسی اعتماد نکنید...

برانوش:مطمئن باش اگر ا ز اعتمادم سو استفاده کنی بی جواب نمیمونه...
ارمیتا پوزخندی زد وگفت:چه از خود مطمئن...
برانوش: خوب قبول کن ... با مردها درافتادن...
ارمیتا با همان پوزخند وسط حرفش امد وگفت: البته تعریف مرد و قبلا گفتم! با مرد درافتادن سخته... ولی...
برانوش جمله اش را کامل کرد وگفت: بله مردی وجود نداره...! البته از نظر تو...
تو؟؟؟
پس بالاخره طلسم نگفتن این ضمیر کامل شکست...
ارمیتا شانه ای بالا انداخت و برانوش گفت: دقیقا همین تعریف و من درمورد یه زن دارم...!
ارمیتا: چون یه بار متارکه کردی؟
برانوش: شاید... ولی تو متارکه نکردی... پس چرا...
سوالش واضح بود اما پیش خدمت با اوردن غذاهایشان باعث شد بحثشان کامل نشود.
ارمیتا بدون حرف مشغول خوردن غذایش بود.
برانوش تکه ی کوچکی از ماهی را به سس مخصوص اغشته کرد و گفت: چرا تو اینقدر با این مسئله مشکل داری... برخلاف خواهرت...
ارمیتا:هیچ دوادمی افکارشون مشابه هم نیست...
برانوش:خوب اره...
وارمیتا تند گفت: حتی اگر باهم نسبت فامیلی داشته باشن... راستی ... درموردافسانه... میخواستم باهات صحبت کنم.
برانوش:با من؟
ارمیتا: خواهر من فوق العاده ساده و حساسه... هنوز افکارش تو بچگی و رویاهاش سیر میکنه... و حس میکنم برادر شما داره کمی زیاده روی میکنه...
برانوش اخمی کرد وگفت: فقط برادرمن؟
ارمیتا: گفتم که ... افسانه ساده است!
برانوش: تا سادگی و چی تعریف کنی...
ارمیتا کمی به جلو خم شد... این بهترین فرصت بود تا به مرصاد بفهماند درخانه نیست اما حواسش بسیار جمع است!
درادامه ی کلامش گفت:من دلم نمیخواد خواهر من بخاطر احساساتش لطمه بخوره...
برانوش:منم دلم نمیخواد برادر من درگیر احساسات دختری بشه که ظرف یه مدت خیلی کوتاه بهش وابسته شده!
ارمیتا: دقیقا... اما من نمیخوام خواهرم به این رابطه که سرو ته نداره اونقدر وابسته بشه که نشه کاری کرد...
برانوش کمی با غذاش مشغول شد و گفت:ولی یه راهکاری هست...
ارمیتا:چی؟
برانوش درچشمهای ارمیتا خیره شد وگفت: خراب کردن ذهن یه پسر درمورد یه دختر کارخیلی اسونیه...
ارمیتا چشمهایش را ریز کرد و فکر کرد چقدر احمقانه که خراب کردن ذهن یک دختر درمورد یک پسر کارخیلی سختیه! قبلا از نزدیک این را لمس و تجربه کرده بود!!! اعتمادش با همه ی شواهد یک ارزن هم سست نشد...
برانوش کمی نوشیدنی نوشید و گفت: حالا جدای این بحث ها... بهتره این مسائل و به خودشون واگذار کنیم... برادر من هم اونقدرا که فکر میکنی ادم سنگدل و بی احساسی نیست...
ارمیتا:ترجیح میدم خواهرمو ازش دور نگه دارم...
برانوش:اگر قسمت باشه نمیتونی مانع بشی...
ارمیتا:حداقل بعدا نمیگم هیچ تلاشی نکردم...
برانوش: من کاری به کسی ندارم... خواهرت هرچه قدر احساساتی باشه دختر بالغیه...
ارمیتا حرفی نزد... ولی مطمئن بود اثر حرفهایش روی مرصاد را در اینده مشاهده میکند بعید بود برانوش از این صحبت ها کلامی هم برای مرصاد نگوید.
نمیدانست روی چه حسابی چنین حسی دارد ولی برانوش قطعا همه ی این مکالمه را بدون جا انداختن نقطه بیان میکرد.
برانوش: حالا بهتر نیست کمی از خودمون حرف بزنیم؟
ارمیتا :ازخودمون؟
برانوش:من هیچی از شما نمیدونم...

ارمیتا خواست متقابلنی بگوید که برانوش گفت:ولی شما میدونید که من متارکه کردم... یه دختردارم...
ارمیتا:شما هم میدونید من مجردم... یه شرکت دارم... بدهی من ومیدونستید...
با انگشتهایش حساب کرد... سه تا... برانوش سه تا میدانست... ارمیتا دو تا... البته منهای ان اتاقی که عکس های داخلش بیش از حد شبیه صورت نگین بودند!
پس شد سه تا...
برانوش لبخندی زد وگفت: خوب...
ارمیتا:خوب چی؟
برانوش: نمیخوای یه کم از خودت بگی؟
ارمیتا:دلیلی ندارم!
برانوش: واقعا؟
ارمیتا:برای چی باید از خودم براتون بگم؟
برانوش:پس من شروع کنم؟
ارمیتا:کنجکاو نیستم!!!
برانوش واضح یکه خورد... هیچ کس عادت نداشت او را از بالا به پایین نگاه کند... اما ارمیتا...
برانوش با این حال از تک وتا نیفتاد و با لبخند خاصش گفت: میدونم اهل دوست پسرو این مسائل هم نیستی...
منهای ان رابطه ... بقیه ی روابطش تعریف شده است.
برانوش لبخندش را عمیق ترکرد وگفت: مگه ما دوست نیستیم؟؟؟
نمیدانست این واژه را برای سرپوش برکنجکاوی اش مداوم استفاده میکند ... یا کلا از این دوست دوست کردن منظوری دارد.
نفس عمیقی کشید و گفت: بیشتر همسایه ایم!
برانوش دستهایش را زیرچانه گذاشت وگفت: باور نمیکنم هیچ پیشنهادی نداشته باشی ... فکر نکنم تو دانشگاهتون تمام پسرهاش اینقدر بدسلیقه باشن که...
ارمیتا میان کلامش امد وگفت:اصولا من کسی ودرحد خودم نمی بینم... وگرنه چرا خیلی پیشنهادات بوده!
برانوش این بار از غرور او چشمهایش را گرد کرد... چقدر راحت صحبت میکرد... لیاقت و حد ...!
ارمیتا خوشش امده بود ... این بحث که هربار موجب سکوت ناگهانی برانوش میشد بامزه بود... و البته نباید منکر این میشد که حالتهایی که برانوش به چهره اش از عکس العمل های او میدهد بامزه تر است... واقعا خنده اش گرفته بود.
برانوش اهمی کرد وارمیتا کمی دلش سوخت و گفت: کنجکاویت ارضا شد؟
برانوش:نه ... یعنی هیچ کس وسوسه ات نکرد که بخوای....
ارمیتا:من نامزد داشتم...
برانوش پوف راحتی کشید... دیگر زیادی داشت او را غیرادمی میدید!!!
برانوش:خوب؟؟؟
ارمیتا: بهم خورد...
برانوش:واقعا؟ چرا ؟زیادی لایقت نبود؟
ارمیتا لبخند کجی زد وگفت: گذشته ی من اینقدر مهمه؟
برانوش لبخند شیطنت امیزی زد وگفت:قبول کن کنجکاوی ادمو تحریک میکنه...
ارمیتا پوزخندی زد و سری از روی تاسف تکان داد.
برانوش:این یعنی چی الان؟

برانوش منتظر بود تا او هم متعاقبا از گذشته اش بپرسد...
اما ارمیتا ... مثل اسمش خشک بود... سرد... یخ... ولی جذاب! منکر این نمیشد...
ارمیتا نی دلسترش را دردهانش فرو برد وگفت: از حرفام که ناراحت نشدید؟
برانوش نفسش را یکباره رها کرد وگفت:چیه... خواستی بگی اگر ناراحتم شدم مهم نیست؟
ارمیتا واقعا خندید و گفت: تقریبا... البته از سوی محترمانه اش...
برانوش: کدوم سو؟؟؟
ارمیتا:خواستم بگم بالاخره هرکسی یه دیدی داره!
برانوش: حدس زدن درمورد حرفهات اصلا کار سختی نیست... تمام مدت جبهه گرفتی...
ارمیتا:اینکه فرصت حمله به کسی نمیدم خوبه...
برانوش:ممکنه بعدا پشیمون بشی....
ارمیتا:راجع به بعدا....بعدا فکر میکنم!
برانوش لبخندی زد و گفت:شما خانم ها اصولا موجودات غریبی هستید... هیچ وقت نمیشه شناختتون.
ارمیتا: حداقل نما نیستیم...
برانوش : شایدم باشید...
ارمیتا: شما اقایون به طور قطع هستید!
برانوش: این قطع از کجا میاد؟
ارمیتا: از دیده ها... توصیفات بصری... سمعی... به خانم ها تو جامعه ظلم میشه... وکسی هم جوابگو نیست.
برانوش: ظلم به ... مکثی کرد وگفت:به قول شما مردنماها اشکالی نداره؟
ارمیتا:چه ظلمی؟
برانوش: شما از من چی میدونید که به یقین از ارزش نداشتن و مرد نما بودنم حرف میزنید...
ارمیتا به چشمهای او خیره شد... دیگر رنگ شیطنت و کنجکاوی دران مشخص نبود.
برانوش کمی به جلو خم شد و گفت:بعضی وقتا علت همه ی این بدی ها وظلم ها بخاطر وجود معلول هاست...!!!
ارمیتا: معلول؟؟؟
برانوش : شما وقتی از زندگی کسی چیزی نمیدونید بهتره قضاوت نکنید...
ارمیتا: شنیدن حرفهای حق به جانب یطرفه کمکی به قضاوت ندونسته ام نمیکنه...
برانوش دیگر واقعا عصبی شده بود... یک لحظه چشمهایش را بست وباز کرد.
چشمهایش در نگاه ارمیتا قفل شد... نگاهی که بیشتر از این حرص دادن لذت میبرد هرچند برانوش نبود که برای این نگاه اسم میگذاشت و ان را لذتی از حرص دادن یک مردنما نمیداسنت... ولی خود ارمیتا که میدانست...
برانوش نفس عمیقی کشید وگفت:زندگی من فقط در دو جمله خلاصه میشه... زنی که دوستش داشتم... زنی که دوستم نداشت!
ارمیتا:بدست اوردن دل یه زن کارزیاد مشکلی نیست... مردنماها در این کار تبحر دارن!
برانوش پوزخندی زد وگفت: مردنماها بهم وفا نمیکنن... یهو یکیشون از اون یکی جلو میزنه!
ارمیتا از جا بلند شد وگفت:میرم حساب کنم...
برانوش به رفتنش نگاه میکرد. گام برداشتنش بی عشوه و محکم بود... از ان چیزی که فکر میکرد خیلی سخت تر بود!!! خیلی بیشتر ازخیلی... هر دختر دیگری بود وا میداد... نه تنها که وا نداد... باعث شد او وا بدهد.... از ان شخصیت های پیچیده بود که باید در وجودش احساس را به سختی پیدا میکرد...
از ان دخترهایی بود که دست نیافتنی بود و ... خاک برسر نامزدش!!! دیگر چه میخواست... به قول مرصاد ... اصیل وپاک وپریسنگ ناف...!!! اما درعین حال ساده و محکم... رییس... مدبر... خوش صحبت ... تحصیل کرده... بدون هیچ ارایش بخصوصی جذاب... لوند ... جدی... فقط کمی بی احساس بود!!!
هی... چه گفت؟؟؟ او امده بود ارمیتا را جذب خودش کند یا خودش جذب ارمیتا شود؟!!!
ارمیتا مقابل میز ایستاد وگفت: بریم؟
برانوش بلند شد... پشت سرش راه افتاد... یک لحظه حس کرد کل رستوران به او خیره شدند... انقدر غرق فکرش بود که فکر نکرد این خیلی زشت است که یک دختر جلوی او دست درکیفش کند...
پوفی کشید و فکر کرد دختری مثل ارمیتا که به قول خودش از مردنماها مرد تر است... حس بدی بود... انگارتمام فکر وتصوراتش با مغزسقوط کرده بود!
سوار اتومبیل ارمیتا شد...
ارمیتا اورا به خانه رساند... باورش نمیشد که او انقدر گیج بازی دربیاورد و مثل بچه ها عمل کند...!!! به اونهار بدهد او را برساند... حس بدی بود کلا بد پرت شده بود... ست اول را بد باخت...!!! ولی باخت بدی نبود... !


ارمیتا:گفتنش خوشایند شما نیست!
برانوش:گفتن گذشته یا این از روی تاسف سرتکون دادن...
ارمیتا:دومی...
برانوش:حالا بگو سعی میکنم با ناخوشایند بودنش کنار بیام...
ارمیتا:اصولا مردها عادت دارن فقط تحریک بشن!
برانوش:همه ی مردها؟
ارمیتا:مردنماها!!!
برانوش اهانی گفت و پس از سکوت چند ثانیه ای گفت: خوب... نگفتی!
ارمیتا به شدت داشت از این بحث لذت میبرد... تقریبا برانوش حاضر بود تمام دارایی هایش را بدهد تا حرفهای بو دار ارمیتا را بفهمد...
ارمیتا اصلا فکر نمیکرد نهار اینقدر بچسبد... بخصوص با این دلقک بازی های برانوش...!!!
برانوش :نمیگی؟
ارمیتا مانعی برای حبس لبخندش نتراشید... لبخندی زد وگفت:چیو؟
برانوش کف دستهایش را روی میز گذاشت... ارمیتا از حرص دادن او لذت میبرد.
ولی کم کم دلش برای او سوخت...
نفس عمیقی کشید و گفت: چه کمکی میکنه؟
برانوش:چی؟
ارمیتا:دونستنش؟
برانوش: همینطوری... محض صمیمیت!
ارمیتا: صمیمیت؟؟؟ چراباید باشما صمیمی باشم؟
برانوش:شما؟
ارمیتا:یه لطفی درحق من کردید وتا اخر هفته این لطف و جبران میکنم... ولی برای بقیه ی مسائل تعریفی پیدا نمیکنم...
برانوش:اگر تعریف پیدا کنید حرف میزنید...
ارمیتا فکر کرد برانوش به مرحله ی درد فضولی رسیده است... دیگر دارد از ندانستن درد میکشد!
دستهایش را درهم قلاب کرد وگفت: زندگی من تو پنج جمله خلاصه میشه... من درس خوندم... نامزد کردم... با نامزدم کنار نیومدم... نامزدم ازدواج کرد... شب ماه عسلش فوت شد!
برانوش چیزی نگفت... بعد از مکثی گفت:متاسفم...
ارمیتا: اگر با نامزدم کنار میومدم و باهاش ازدواج میکردم مطمئنا الان بدهی همسایه ای که بهش سفارش یونیت دادی و پرداخت نمیکردی!
برانوش لبخند کجی زد وگفت:دقیقا... پس خیلی هم بد نیست...
ارمیتا:من اصلا گفتم بده که براش مقیاس انتخاب بشه؟
برانوش:فکر کردم ناراحتی...
ارمیتا: ناراحت؟نه...
برانوش:واقعا؟
ارمیتا:چرا باید خودمو احساسمو برای یه ...
برانوش وسط حرفش امد وگفت:یه مرد نما حروم کنی؟!
ارمیتا:واقعا شماها ارزششو ندارید...!
برانوش دیگر چشمهایش از حدقه بیرون میزد... ارمیتا انقدر صریح ورک حرف میزد که نمیتوانست هضم کند... هنوز سردلش مانده بود که جواب بدهد ولی ... ولی نمیشد... جواب دادن به دختری که تحصیلات و دانش کافی برای بحث کردن با او را داشت عواقبی جز اعصاب خردی خودش نداشت...
با این حال گفت:بعضی وقت ها هم استثنا وجود داره...
ارمیتا: به هرحال هیچ چیز نمیتونه برداشت و نظر منو عوض کنه...!
برانوش دست به سینه نشست وگفت:ادم ها با کــــَس خطاب میشن ... نه با چیز! پس میشه امیدوار بود شاید کسی نظرشما رو عوض کنه!
ارمیتا لبخندی زد وگفت: و خداوند امید را افرید!!!
برانوش کم کم داشت حرص میخورد...
ارمیتا کیفش را برداشت وروی ران پایش گذاشت وگفت:بریم؟

کیفش را روی شانه اش فیکس کرد و مقابلش ایستاد وگفت:مطمئنی دوست دخترت نیست!
برانوش ابرویش را بالا داد وگفت: باز که تو این ورا پیدات شد؟
سایه با نوک پنجه ضربه ای به سنگ ریزه ای زد وگفت: فکر کن عاشقت شدم!!!
برانوش:چی از من میخوای...
سایه:دعوتم نمیکنی خونه ات؟
برانوش چشمهایش راریز کرد وگفت:نترس خالیه... برادرت و یه دختره وبچه ات زدن بیرون...
برانوش پوزخند مغروری زد وگفت:اینقدر دوست داری با من باشی؟
سایه: تو که بدت نمیاد...
برانوش موبایلش را از جیبش دراورد و با نوک انگشت شصت مسیجش را باز کرد وگفت: بدم که نمیاد... ولی میترسم!
سایه پوزخندی زد وگفت: از مامان جونت؟
برانوش پوشه ی پیام را بست وگفت: از هپاتیت... ایدز... تو که میدونی من یه دکترم و به این چیزا واقفم!
سایه به صورت او خیره شد وگفت:میدونم... ولی بهتره از من نترسی!!!
برانوش دست درجیبش کرد وکلید را بیرون اورد... در را باز کرد وگفت: من بفهمم از من چی میخوای راحت ترمیتونم باهات کنار بیام!
سایه نفسش را فوت کرد وگفت: تو اونقدر ادم درست و حسابی ای هستی که یکی از سرنیاز بهت دست دراز کنه و تو بدون چشم داشتی کمکش کنی؟
برانوش لبخند کجی زد وگفت:بدون چشم داشت؟ عزیزم فکر نکنم بتونم از توبگذرم!
اهی کشید و مستقیم درچشمهای برانوش خیره شد...
برانوش با همان لبخند گفت: حالا این اه و ناله هاتو نگه دار... بعدا لازمت میشه... حیف الان کار دارم...
سایه یک قدم جلوتر امد و با حرکت خاصی موهایش را از جلوی صورتش کنار زد و با باریک کردن بینی اش لبهایش را برجسته تر نشان داد وگفت:مطمئنی؟
برانوش لبخند مسخره ای زد وگفت:فکر کنم بتونم یه نیم ساعت کارمو عقب بندازم...
سایه :پس بریم تو خونه ی تو؟؟؟
برانوش در را باز کرد وگفت:برو تو... من تو خونه ی خودم دسترسیم به همه چی راحت تره...!!! حتی پلیس و...
سایه اصلا نترسید... هیچ واکنشی هم که برانوش منتظربود نشان نداد.
با رد شدن از جلوی سرایدار وارد اسانسور شدند... به گزارش سایه اعتماد نداشت اما با نبودن افسانه ومرصاد و نگین ..اعتماد که نه... دلیلی برای ترسیدن از اعتماد کردن یا نکردن نداشت... کلا بعد از طلاقش زیادی رله شد
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 12- رمان وقتی برای تو وقتی برای من , رمان فا | بهترین سایت رمان فارسی , رمان مخصوص موبایل من ، تو ، او ، دیگری | ~sun daughter~ کاربر انجمن ... , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , بی رمان - 566- رمان قصه ی عشق من ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45835

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا