تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان من ... تو ... او ... دیگری (فصل ششم)


 هوا برای خشک کردن لباس ها بسیار ایده ال بود...
برانوش یک زانویش را بلند کرد و چانه اش را روی ان گذاشت... افتاب نیمی از صورتش را پوشانده بود وطوری روی صورتش سایه روشن انداخته بود که ارمیتا فکر کرد موهای برانوش قهوه ای است یا مشکی؟!
هنوز دو دستی ساز دهنی اش را در دهان گذاشته بود و مینواخت... هرچند منقطع بود واحتمالا بخاطر سیگارهایش نفس کم می اورد... اما خیلی بد هم نبود... یعنی انقدری بود که یک لحظه فکر کند او خوب سازدهنی مینوازد...
بدتر از همه اینکه اصلا دوست نداشت وجه اشتراکی پیدا کند ان هم بین علاقه اش به سازدهنی و البته علاقه ی این پزشک جوان و بی تجربه به ساز دهنی!!!
برانوش متوجه حضور او شد وگفت: به به ... خانم همسایه... حال شما...
ارمیتا به سمت طنابهایشان رفت وگفت:سلام...
برانوش جلو امدوفکر کرد زحمت پهن کردن لباس های خانم رحمانی را ارمیتا می کشد؟؟؟
نیشخندی زد وگفت:خوبی؟چه خبرا؟
ارمیتا نمیدانست چرا ولی اصلا نگاهش نکرد... سرش به کارش مشغول بود و حتی الامکان سعی داشت تا لباس هایی نکته دار را زیرمانتو وشلوارش روی طناب پهن کند...
برانوش دست هایش را در جیبش کرد وبا سماجت گفت: سوال کردما...
ارمیتا:ممنون...سلامتی...
برانوش :همین؟
ارمیتا مانتویش را صاف پهن کرد وبرانوش مسخره گفت: کمک میخوای؟
ارمیتا: ممنون...
برانوش لبخندی زد وگفت: دیگه چه خبر؟
ارمیتا: خبری نیست...
برانوش داشت به مرز کلافگی میرسید... با این حال خودش را نباخت وگفت: راستی از قرضم چه خبر؟
ارمیتا تند به او نگاه کرد... اصلا بحث خوبی را شروع نکرده بود!
درحالی که با نگاهش برانوش را مواخذه میکرد گفت: تا اخرهفته پرداخت میشه...
برانوش دستهایش را درجیبش فرو کرد... متنفر بود با کسی صحبت کند و طرفش درچشمهایش خیره نشود و احتمالا در دلش از یک دندان پزشک جذاب تعریف وتمجید نکند ... اصولا برانوش عادت نداشت دیده نشود... عادت کرده بود نبیند... نه اینکه...
ارمیتا حرفی نزد.
برانوش: لبخند کجی زد وگفت:من عجله ای ندارم...
نگاهش را از او گرفت و گفت: ولی من عجله دارم...
برانوش:چرا؟
ارمیتا:اصولا خوشم نمیاد هیچ کسی بخاطر کاری که ازش نخواستم سرم منت بذاره...
برانوش شوکه و خفه گفت:چی؟
ارمیتا یک تای ابرویش را بالا داد وجدی گفت: انقدر گوشهاتون سنگینه؟؟؟
برانوش اخمی کرد وگفت: ولی منظورم از این حرف ...
ارمیتا منتظر ادامه ی حرفش بود...
برانوش پوفی کشید وگفت:بیخیال... من منظوری نداشتم.
ارمیتا: من ازتون اینو نخواستم... ولی لطفتون رو بزودی با سودش جبران میکنم... خوبه؟
برانوش اصلا نمیدانست چه بگوید... همینطور ایستاده بود و برخلاف عادتش او را خیره خیره نگاه میکرد.
ارمیتا کمی از او فاصله گرفت وشلوارهای افسانه را ردیف چید...
برانوش جلوترا مد وگفت: من واقعا منظوری نداشتم...
ارمیتا خیلی ریلکس گفت:شما دارین کاری و که من ازتون نخواستم و شما سرخود انجام دادین و طوری جلوه میدید که من حداقل این برداشت و میکنم که دارین سرم منت میذارین...!
برانوش چنگی به موهایش زد وگفت:اصلا اینطور نیست... من بد منظورمو رسوندم... منظور من...
ارمیتا میان کلامش امد وخونسرد گفت:ببخشید من اصلا عادت ندارم در کلام کسی بپرم... ولی خواهش میکنم توجیه نکنید... اصلا ربطی به امروز نداره من بهرحال باید پول شما رو پس بدم... و مطمئن باشید تا اخر هفته قطعا این کار ومیکنم... اصلا اگر شما هم این هزینه رو پرداخت نمیکردید بهرحال در صنف همکاری با اقای مظفری من تا اخر هفته از ایشون وقت میگرفتم... !
برانوش کمی به او نگاه کرد و ارمیتا بدون اینکه هیچ حالتی در صورتش به نمایش بگذارد گفت:شب خوبی داشته باشید...
و از جلوی چشمهای گیج و منگ برانوش به ارامی عبور کرد... در را با ملایمت باز کرد... در را به ارامی بست.... حتی برانوش میتوانست صدای پاهای ارام او را که از پله ها پایین می رفت را بشنود...
لعنتی چقدر اعتماد به نفس داشت!!! این تنها چیزی بود که نثار خودش کرد... !!!
لعنتی چقدر اعتماد به نفس داشت!!! این تنها چیزی بود که نثار خودش کرد... !!!
درحالی که از ان خشکی درامده بود ... نفس عمیقی کشید و ازپله ها پایین رفت... با دیدن مرصاد که نگین به بغل از خانه بیرون میرفت پرسید:کجا؟
مرصاد با حرص نگین را به اغوش او سپرد و بلند گفت:قبرستون...
برانوش چیزی نگفت... همان لحظه صدای افسانه وارمیتا بلند شد که افسانه جیغ زد: من خرید نمیرم...
ارمیتا در را باز کرد و با دیدن برانوش که نگین به بغل بود بدون انکه توجهی نشان بدهد جلوی اسانسور کنار مرصاد ایستاد... هر دو منتظر بودند که اسانسورها بالا بیایند...
افسانه در را باز کرد و روبه ارمیتا گفت: یه بسته ماکارانی هم بگیر...
و چشم غره ای به چپ چپ نگاه کردن مرصاد رفت ودررا کوبید... برانوش و ارمیتا همزمان حدس میزدند که این دو باهم یک بحثی انگار داشتند!
همراه مرصاد سوار اسانسور شد...
درحالی که به اخم های درهم مرصاد نگاه میکرد ... و با تصور اینکه این مسئله به خواهرش مربوط است پرسید:طوری شده؟
مرصاد انگار منتظر همین بود ...
نطقش باز شد وگفت: افسانه اصلا ادمو درک نمیکنه...
ارمیتا چشمهایش را گرد کرد وگفت:از چه لحاظ؟
مرصاد: من بخاطر شغلم... کشیک هام... خوب مجبورم بایه سری از همکارام بیش از حد صمیمی باشم و باهاشون در ارتباط باشم...
در اسانسور را باز نگه داشت...
ارمیتا لبه ی شالش را گرفت و کمی ان را روی سرش جلو کشید...
مرصاد همچنان حرف میزد...
درادامه گفت:خوب جون بیمار درخطره... حالا دو تا پرستار به من زنگ میزنن ... شرایط بیمار وتوضیح میدن... من شب تا صبح با اونا کشیک میدم... وقت میگذرونم... ولی روابط تعریف شده است...
از جلوی سرایدار گذشتند و مرصاد در را برای ارمیتا باز نگه داشت و ارمیتا اول خارج شد...
مرصاد دوباره گفت: بعضی وقتها ممکنه حالا شوخی وخنده پیش بیاد... بحث پیش بیاد... صمیمیت در کار خیلی مهمه... نمیشه که طوری رفتار کرد که کسی چشم دیدن ادمو نداشته باشه... اونم چی... وقتی یک خانمی زنگ میزنه بخاطر سلامتی بچه اش از من تشکر میکنه... این تقصیر منه اون خانم شوهرش فوت شده یا چه میدونم طلاق گرفته... بعد ... افسانه اصلا اینو درک نمیکنه که گاهی وقتا خیلی از مسائل تقصیر من نیست... همه چیز و از چشم من می بینه... الانم خانم قهر کردن که چی...
ارمیتا امیدوار بود دوباره حرفهایش را از سر نگیرد... واقعا مرصاد چقدر حرف میزد...
یک لحظه فکر کرد افسانه سرسام نمیگیرد؟
عصر جمعه ای مخش را به کار گرفته بود.
مرصاد نفسش را فوت کرد انگارخودش هم از حرف زدن خسته شده بود.
رو به ارمیتا که پشت سرش راه می امد گفت: حالا من باید چیکار کنم؟
ارمیتا: من نمیدونم.
مرصاد:خوب شما میتونید با افسانه صحبت کنید واین حرفها رو بهش بگید...
ارمیتا: از واسطه گری خوشم نمیاد... هرچی که هست بین خودتونه... ضمن اینکه من همینطوری هم با اصل رابطه ی شما دو نفر مشکل دارم.
مرصاد باچشمهای گرد شده گفت:واقعا؟
ارمیتا مقابل میوه فروشی ایستاد و درحالی که نایلونی برمیداشت وسیب های سبز و ترش را که اب اورنده ی دهان بود جمع میکرد گفت:واضح نیست؟
مرصاد: اخه چرا؟
ارمیتا: خواهر من...
مرصاد وسط حرفش پرید وگفت:حساسه... زودرنجه... مهربونه... رویا پردازه...
ارمیتا:خوبه میدونید و باز هم...
مرصاد باز وسط حرفش پرید وگفت:باز هم چی؟؟؟ خوب من دارم سعی میکنم خودم رو اول به خودم بعد به افسانه ثابت کنم...
ارمیتا:پس چه احتیاجی به واسطه گری من ...
مر صاد دوباره وسط حرفش پرید وگفت:خوب افسانه اصلا به من اجازه ی حرف زدن نمیده...
مرصاد دست دراز کرد ونایلون سیب های سبز را گرفت...
ارمیتا داشت پرتقال ونارنگی سوا میکرد...
مرصاد دوباره متکلم وحده شد وگفت:اخه چرا باید اینطوری رفتار کنه که اجازه نده من توضیح بدم...؟؟؟
ارمیتا خیار هم سوا کرد وبه سمت صندوق رفت... مرصاد خرید ها را در دستش گرفته بود... بعد از میوه فروشی به سمت سوپری رفت.
مرصاد هم دنبالش می امد...
ارمیتا درحالی که لیستش را دراورده بود و از فروشنده میخواست انهارا برایش فراهم کند سعی میکرد به حرفهای مرصاد هم توجهی نشان دهد!ولی واقعا داشت سرسام میگرفت.
============
ارمیتا درحالی که لیستش را دراورده بود و از فروشنده میخواست انهارا برایش فراهم کند سعی میکرد به حرفهای مرصاد هم توجهی نشان دهد!ولی واقعا داشت سرسام میگرفت.
ارمیتا داشت وسایل داخل نایلون را با لیستش چک میکرد که مرصاد گفت:ماکارانی...
ارمیتا رو به فروشنده ان یک قلم جامانده را گفت و مرصاد خواست حساب کند که ارمیتا زودتر کارت کشید.
مرصاد پوفی کشید وگفت:حالا بنظرتون من چیکار کنم؟
ارمیتا:نمیتوانست به مرصاد خرده بگیرد... سی سالش بود... به او نگاه کرد وگفت: افسانه هنوز یه دختر بچه است که توی روزهای دبیرستانش سیر میکنه... احساساتیه... نازک نارنجیه... زودرنجه... مهربونه... کم توقعه... براش یه دسته گل بگیر و... وچشمهایش را باریک کرد وگفت: گول زدن دخترا چندان کار سختی نیست که نتونید از پسش بربیاید! ویک لحظه در دلش گفت :اگر کمک خواستی برادرت که هست...!
خوبیه...!Teacher
مرصاد: افسانه گل رز دوست داره؟
ارمیتا: بیشتر یاس... عاشق این گل فروشهای خیابونیه... میگه ازشون حس صداقت و واقعیت میگیره...
مرصاد لبخند کجی زد و پشت سر ارمیتا راه افتاد... درحالی که با تعارف هایش داشت مخ او را همچنان تلید میکرد خرید ها را تا داخل اسانسور اورد ...
دروغ چرا انقدری که از برانوش بدش می امد با مرصاد مشکلی نداشت!
درحالی که تند تند با افسانه خانه را جمع میکردند ... فکر کرد عصر جمعه ای ... مازیار وفرح برای چی باید به خانه شان بیایند...
با صدای زنگ در افسانه تند گفت: اومدن؟؟ چه زود..
در را بی هوا باز کرد...
ارمیتا با دیدن گلبرگ های گل وبوی یاس ... از لبخند عمیق افسانه چندشش شد... ترجیح داد در معرض در ورودی قرار نگیرد... به اشپزخانه رفت تا میوه ها را بشوید...
قهقهه های افسانه و تو ازکجا میدونستی من گل یاس دوست دارم گفتن هایش و لحن لوس و عق اور مرصاد که میگفت میدونستم و تو خودت گلی و گلم و عشقم... نفسم... نه دیگر انقدر ها هم سبک بازی درنمی اورد... ولی در کل...! حق داشت حالش بهم بخورد ؟؟؟ خر شدن افسانه... اوووف... حیف مرصاد را جز دسته ی نیمه ادم هایی که سعی میکنند مردنما بازی هایشان را توجیه کنند قرار میداد وگرنه چنان او را سر وته میکرد که...
با صدای ایفون... دستش را ابکشی کرد و ایفون را جواب داد.
افسانه که جلوی در بود... ارمیتا هم به او پیوست.... قبل از اینکه مرصاد تشکرش از ارمیتا ان هم از لحاظ نگاه وابرو و زل زدن تمام شود دراسانسور باز شد.... قامت مازیار... وفرح جون و یک خانم که به عصایش تکیه داده بود و مانتوی مشکی حریری با دامن و بلوز سنگینی پوشیده بود پیدا شد.
مرصاد باتعجب گفت:مامان!
قبل از اینکه ارمیتا از شوک مامان دربیاید... فرح جون مادر مازیار او را محکم به اغوش کشید وگفت:چطوری خانم خانم ها...
مازیار با افسانه دست داد و مرصاد معرفی کرد:مامان... افسانه... ایشون هم خواهرشون ارمیتا ...
و رو به دخترها گفت:مادرم بانو...
بانو رو به افسانه که دست دراز کرده بود و گفته بود:خوشبختم بانو خانم...
لبخندی زد وگفت:فقط بانو صدام کن.... و رو به ارمیتا که خشک ایستاده بود لبخند دیگری زد وگفت:وصفتو از فرح جون زیاد شنیدم...
ارمیتا از جلوی درکنار رفت وگفت:بفرمایید...
مازیار لبخند کجی زد وگفت:با اجازه ات من دو تا مهمون هم دعوت کنم... و رو به مرصاد چشمکی زد وگفت:برو اون عروس خانمم بیار...
قبل از اینکه ارمیتا معنی ان عروس خانم رادریابد همه وارد خانه شدند... بانو و فرح کنار هم نشستند... افسانه عین پروانه دور بانو می چرخید...
مازیار به همراه مرصاد به واحد رو به رو رفته بود.
فرح از جا بلند شد و رو به ارمیتا گفت:تو زحمت افتادی؟؟؟
ارمیتا:نه فرح جون... فقط ایشون...
فرح دست ارمیتا را کشید و با هم وارد اشپزخانه شدند و گفت: بانو مادر مرصاد وبرانوشه دیگه... یه مشکلی داشتن دیگه گفتم امشب بیایم اینجا وحل بشه... مزاحمت که نشدیم...
ارمیتا لبخند بی تفاوتی زد وگفت:نه اصلا...
واقعا هم مزاحم نبودند...!

ارمیتا لبخند بی تفاوتی زد وگفت:نه اصلا...
واقعا هم مزاحم نبودند...!
در ورودی توسط افسانه باز شد... با امدن برانوش و مرصاد ومازیار... ارمیتا سینی چای بدست یک لحظه به قیافه ی درهم و دمغ برانوش نگاه کرد... وکمی بعد هم نگاهش را به سمت بانو چرخاند...
با خیرگی به او زل زده بود...
برانوش نگین را دست مرصاد سپرد و جلو امد رو به فرح وبانو سلام کرد.
فرح با مهربانی جوابش را داد وگفت:خوبی پسرم... سنگین شدی... قبلا بیشتر به مازیار سر میزدی...
بانو به سلام سردی اکتفا کرد.
برانوش کناری نشست ... مازیار نگین را بغل کرده بود و با لحنی که ارمیتا را تا اوج دق مرگ کردن پیش می برد با او که اصلا نمی فهمید حرف میزد!
بانو پایش را روی پایش انداخت و فرح گفت:شرمنده ارمیتا جون مزاحمت شدیم ها...
و با لبخند رو به جمع گفت: من و مادر ارمیتا وافسانه ... از قدیم همدیگه رو میشناسیم... همسایه بودیم... بانو هم که اتفاقی باهاش تو یه مهمونی اشنا شدم پسرامون که جیک تو جیک شدن من و بانو هم...
کسی گوش نمیداد... مخصوصا ارمیتا که به شدت روی چهره ی دمغ و پر حرص برانوش زوم کرده بود.
دروغ چرا ... کمی کنجکاوی اش تحریک شده بود...
مازیار به اشپزخانه امد وگفت:چه خبرا خانم؟
به لبه ی اپن تکیه داد... حالا وقت حالگیری مازیار نبود ... نفس عمیقی کشید وگفت:این بانو و برانوش باهم مشکل دارن؟
مازیار خیاری از داخل ظرف میوه برداشت وگفت: ای میشه گفت...
صدای مرصاد امد که گفت:حالا وقت این حرفها نیست...
مازیار چشمکی زد و گفت:ببخشید دیگه .... پیشنها د فرح جونت بود گفت جلوی دوتا غریبه اشتی میکنن! شما هم که باهم همسایه شدید و...
ارمیتا درحالی که به صورت مازیار خیره شده بود گفت: مادر وپسر قهر کردن؟
مازیار: اره... همچین ... میشه گفت... البته بیشتر تقصیر خود شازده است وگرنه...
با صدایی که درحال پیچید جفتشان از اپن به هال نگاه کردند.
کمی به نظر جو متشنج می امد...
بخصوص که بانو با لحن تند و خاصی گفت:
گرگ زاده گرگ شود... گرچه با ادمی بزرگ شود!!!
ارمیتا با یک سینی چای و شیرینی وارد هال شد...
بانو دستهایش را روی عصایش گذاشته بود و با نگاهی خاصی به برانوش خیره بود...
بانو سری تکان داد و گفت:
می بینی فرح جون... یه عمرهمه ی جون و زندگی وجوونیتو بذاری به پای پسرشوهرت ... که معلوم نیست از تخم وترکه ی کیه...
بانو سری تکان داد و گفت:
می بینی فرح جون... یه عمرهمه ی جون و زندگی وجوونیتو بذاری به پای پسرشوهرت ... که معلوم نیست از تخم وترکه ی کیه...
ارمیتا یک لحظه نگاهش به چهره ی بی تفاوت برانوش که به پایه ی میز خیره بو دافتاد.
رو به بانو گفت:بفرمایید....
بانو سری تکان داد و خم شد ویک لیوان برداشت وگفت: بخدا فرح من که دیگه نمیدونم چیکار باید میکردم که نکردم... یه عمر محبت کردم که اخرش یکی نمک بخوره نمکدون بشکنه...
ارمیتا رو به برانوش سینی را گرفت.
شاید درنظرش امد از بی تفاوتی زیاد دارد فکش را روی هم می ساید ...
ته چهره اش عصبی بود.
به ارامی تشکری کرد ویکی برداشت.
افسانه بلند شد و میز عسلی ای را جلوی برانوش گذاشت.
برانوش ولی هنوز لیوان چای داغ را در دستش گرفته بود...
ارمیتا ظرف پایه بلند شکلات را می گرداند... افسانه کنار فرح رو به روی مرصاد نشسته بود.
بانو بی توجه به موقعیت با پوزخند تلخی گفت: فکرشو بکن فرح جون... مازیار که تو از جون واسه اش مایه گذاشتی یهو بره با یه دختری که معلوم نیست کیه چیه ... بعد پشت کنه به تو و خانواده ات... ببین چه حالی که نمیشی... ببین چه که به روزت نمیاد... بعد از طلاقش هزار تا راه کار جلوش بذاری تازه واست ناز کنه بگه نه ... من از زندگیم راضیم...
برانوش دست ازادش را درموهایش فرستاد.
ارمیتا اهمی کرد وبرای اینکه از این بحث خارج شوند گفت:بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید ... ناقابله...
بانو کمی از چایش مزه مزه کرد.
نگین نق نق میکرد ... مرصاد سعی میکرد ارامش کند.
با شکلک هایی که از خودش در می اورد نگین را وادار به خندیدن میکرد...
بانو پایش راروی پا انداخت وگفت: فرح دخترخواهرمو دیده بودی؟
فرح که هنوز دربهت سخنان قبلی بانو بود لبخند مصنوعی ای زد وگفت: اره ... شراره؟
بانو نیم نگاهی به برانوش انداخت و گفت:از خانمی هیچی کم نداره... اصیل... نجیب... پاک... چقدر عاشق... بخدا خانواده دار... پدرش کارخونه داره... همگی نجیب زاده ان... و درحالی که با خیرگی مستقیم به برانوش نگاه میکرد گفت: ولی کو لیاقت... کسی که دنبال یکی بره که عین مادرش باشه... راسته که میگن هرپسری میره لنگه ی همونی وپیدا میکنه که مادرش بوده ...
برانوش پوزخندی زد و گفت:مادرم که شمایین!
بانو ماند...
بد حرفی بود!
مرصاد هم داشت به برانوش نگاه میکرد.
بانو اخمی کرد وگفت: من فقط بزرگت کردم... فرح جون که غریبه نیست... این دو تا دخترم جای دخترای من ... بدونن... که...
برانوش میان کلامش امد و گفت:شما لطف کردید... اگربهتون بدهکارم امر کنید پرداخت کنم!
بانو علنا از درون و بیرون می لرزید.
از کیفش سیگاری بیرون کشید و ارمیتا بلند شد تا زیر سیگاری بیاورد.
فرح میانه را گرفت و گفت:ای بابا بانو جان.... من تو رو کشون کشون اوردمت اینجا با پسرت اشتی کنی... نه که هرچی هم که قبلا بوده خراب کنی!
مرصاد هم لبخند مسخره ای زد و گفت:اره دیگه مادر من ... بیخیال این بحث ها.... نظرتون چیه شام سفارش بدیم؟
ارمیتا دخالت کرد وگفت: الان میرم خودم حاضر میکنم... و داشت به افسانه اشاره میزد که بانو تند گفت:نه دخترم من که مزاحمت نمیشم... قصد من هم همین بود فرح جون... فقط حیف که خیلی دیر شده... دیگه هیچی درست نمیشه...
باز برگشت سر مهره ی اول!
برانوش لیوان چایش را روی میز گذاشت وگفت: من مشکلی با شما ندارم بانو... شمایید که....
بانو با بغض واضحی دود سیگارش را درفضا رها کرد و گفت:اره... مشکلی نیست ... اصلا تو که محبت و عاطفه سرت نمیشه... خوبه خودت پدری... همین دخترت فردا ببین چطوری تو روت بلند میشه... ببین چطوری قالت میذاره ... ببین ...
برانوش ازجا بلند شد و گفت:یه جوری بارش میارم که توروم بلند نشه .... شب خوش!
و نگین را از بغل مرصاد کشید نگین داشت از همه بای بای میکرد ... برانوش از خانه خارج شد ...
خودش را داخل خانه اش پرت کرد... نگین را داخل روروئکش گذاشت و به اشپزخانه رفت تا شیرخشک نگین را اماده کند... صدای بوبو کردن نگین و حرکتش درخانه و چرخ زدنش در سرش بود. لحظاتی بعد درخانه باز شد.
با دیدن مرصاد نفس کلافه ای کشید و مرصاد گفت: خیلی نمک نشناسی...
برانوش:میدونم...
مرصاد:مادرمن دیگه باید در حقت چی کار میکرد که نکرد؟
برانوش:منت سر من نذارید!!!
مرصاد:منت؟خیلی بی چشم و رویی...
برانوش با حرص گفت:من؟؟؟ هرکی ندونه تو که باید بدونی هرچی هستید و نیستید از صدقه سری مادر منه ... تو که میدونی بابا بخاطر ارث و میراث زن اولشو ول کرد و با فرزانه تاج بخش رو هم ریخت... تو که باید اینا رو بدونی... تو که باید بدونی که اگر الان بانو شده بانو از صدقه ی هووی عزیزشه...
هان؟؟؟ یادت رفته؟؟؟ پز اصل ونصب اون دختر خواهر پوفیوزشو به مادر خانزاده ی من میده؟ مرصاد تو اگر به این قد و قواره رسیدی بفهم از کجا و کدوم اخور... اگر برومند ها شدن برومند ... صدقه سری ...
مرصاد با پوزخند گندی گفت:اره ... صدقه سری فاحشگری خاندان تاج بخشه!!!
برانوش مستقیم درچشمهای او خیره شد وگفت:فاحشه مادر توئه...
مرصاد تلخ خندی زد و گفت: فعلا که داریم می بینیم کی ... و کلامش را خورد.
برای برانوش تکمیل ادامه ی جمله خیلی سخت نبود.
مرصاد در ادامه با لحنی که حرصش دیگر از کنترلش خارج شده بود گفت: خودتم ازهمون قماشی... نجابت و شعور برات معنی نداره... یه نگاه به خودت بنداز... ببین کجای دنیا وایستادی... یه نگاه به زن وزندگیت بنداز... به دخترت... پس فردا بهش چی داری بگی؟؟؟ ببین فردا که به حرف افتاد اولین کلمه اش اینه... مامانم کجاست... چیزی که خودتم پرسیدی... تو چشماش نگاه کن و به دخترت بگو مادرت به من خیانت کرد و ولت کرد... باهاش صادق باش... اون وقت یه عقده ای عین خودت بار میاد...
برانوش:عقده ای بار بیاد... به جهنم... بهتر از صد تا مثل توئه...
مرصاد:تو داری تاوان اشتباهات خودتو میدی... تاوان این همه نمک خوردن و نمکدون شکستنو...
برانوش با صدای بلندی گفت:اینقدر سر من منت نذار!!! همش تقصیر اون مادر گند و ...
مرصاد با اخم و چشمهایی که باریک شده بود گفت:منت؟؟؟ منت چی؟؟؟ حقیقته... منت نیست... تو تنهایی... بی کس وکاری... گاهی شرمم میاد تو هم خون منی...
برانوش به دیوار تکیه داد...
مرصاد حق نداشت ... هرچند شاید هم داشت... وقتی پای مادری به میان می امد که اونداشت اما از او دفاع میکرد... وای به حال مرصاد که داشت و بود و باید دفاع میکرد!!!
با صدای افتادن چیزی و سکوت خانه ... مرصاد فقط به نگین نگاه کرد که روروئکش سر وته شده بود ...!
با صدای افتادن چیزی و سکوت خانه ... مرصاد فقط به نگین نگاه کرد که روروئکش سر وته شده بود ...!
مرصاد به سمتش دوید...
صدای جیغ و گریه ی نگین بلند شده بود...
کمی خون از بینی کوچکش بیرون زده بود...
مرصاد بغلش کرد وسعی داشت ارامش کند... برانوش هنوز ایستاده بود... نگاه میکرد. شاید ذهنش داشت نگین بزرگ را مصور میشد که اگر روزی بپرسد مادرم کجاست چه جوابی به او میدهد؟
همان حقیقتی را که بانو و پدرش به او گفته بودند را به نگین میگفت؟
مرصاد با صدای بلندی گفت: چرا ماتت برده؟
ازجایش تکانی خورد و گفت:برو توشیشه اش یخرده اب قند درست کن...
نگین هنوز داشت جیغ میکشید وگریه میکرد.
مرصاد بلند شد تا صورتش را بشوید...
برانوش خشکش زده بود...
با این حال کاری که مرصاد خواسته بود را انجام داد...
مرصاد نگین را که به نسبت ارام تر شده بود را میخواست به دست او بدهد که برانوش ممانعت کرد ...
مرصاد تعجبی نکرد... گاهی واقعا فکر میکرد هیچ حس و عاطفه ای دروجود این مرد وجود ندارد.
با صدای قدم هایی در راهرو جفتشان حدس زدند که مهمان های کذایی قصد رفتن کرده اند!
برانوش سرش را به پشتی مبل تکیه داد و مرصاد گفت: سرت درد میکنه؟
برانوش:نه...
مرصاد:خوبی؟
برانوش: مگه قرار بود بد باشم؟
مرصاد نفس عمیقی کشید وگفت: وسط عصبانیت نقل ونبات پخش نمیکنن...
برانوش: مرصاد خفه شو...
مرصاد: از حرفهام...
برانوش بدون اینکه نگاهش کند گفت: کلا دیگه بی اثره ... حرف جدیدی نزدی!
مرصاد مسیرنگاه برانوش را تعقیب کرد و پوفی کشید.
هنوز نگین را در اغوشش گرفته بود و نگین با ملچ مولوچ درحالی که کمی از اطراف بینی اش سرخ بود مشغول نوشیدن وخوردن شیر بود.
برانوش نفس عمیقی کشید ومرصاد پرسید: باز کی و اوردی تو خونه؟
برانوش :چی؟
مرصاد:یه مانتو تو حموم
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , رمان خوانها , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 12- رمان وقتی برای تو وقتی برای من , رمان فا | بهترین سایت رمان فارسی , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان مخصوص موبایل من ، تو ، او ، دیگری | ~sun daughter~ کاربر انجمن ... , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45834

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا