تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان من ... تو ... او ... دیگری (فصل هفتم)


برانوش محلش نگذاشت و خودش را به داخل واحدش پرت کرد. یک راست سراغ اتاقی که یادواره ی خاطراتش با لادن بود رفت.
همه چیز دروجودش سنگینی میکردند.
مرصاد تقه ای به درزد و برانوش وسط اتاق میان عکس های لادن ایستاده بود.
مرصاد : خوبی؟
برانوش خودش را روی تنها صندلی موجود در اتاق پرت کرد و درحالی که به نیم رخ لادن زل زده بود گفت: کاری داری؟
مرصاد به دیوار تکیه داد و گفت: امروز یکی از همسایه ها جلومو گرفته بود...
بهترین وقت برای صحبت با برانوش حالا بود هم مشکل حل میشد هم ذهن برانوش را از فکر کردن به غیر نجات میداد.
برانوش بی حواس گفت:چی؟
مرصاد دوباره تکرار کرد و برانوش گفت: که چی؟ من تازه شارژ یک ماه وپرداخت کردم ...
مرصاد کمی جلوتر امد وگفت: خیلی هم شاکی بود ... میگفت اینجا زن و بچه زندگی میکنن و از این ک...شعرها...
برانوش سعی کرد ذهنش را معطوف حرفهای مرصاد کند.
مرصاد دستهایش را درجیبش کرد وگفت:افسانه میگفت استشهاد جمع کردن... صبح هم مثل اینکه جلوی ارمیتا رو گرفته بودن تا...
برانوش:امضا کردن؟
مرصاد : افسانه که نه.... ارمیتا رو نمیدونم.
ابروهایش را در هم گره زد وگفت: برانوش اینجا چه خبر بوده؟ چیکار کردی که همه صداشون دراومده؟
برانوش سرش را پایین انداخت و با انگشت اشاره و شصت پیشانی اش را مالید وگفت: صبح شراره اومده بود اینجا...
مرصاد با گیجی گفت:اینجا؟برای چی؟
برانوش: نمیدونم... چرت وپرت میگفت... ببین من نمیتونم با شراره دربیفتم ... به بانو بگو به این دختربچه بگه دست از سر من برداره! من اعصاب بچه بازی ندارم! پس فردا یه بلایی سرش بیاد و یکی از این اداهاش شوخی شوخی جدی بشه ... من حرف و حدیثی وگردن نمیگیرم!
مرصاد پوفی کشید و برانوش از جایش بلند شد.
مرصاد هم پشت سرش راه افتاد وگفت: تو که اعصابت از نبودن نگین خرد میشه برای چی قبول میکنی تا اخر هفته بچه رو نگه داره...
برانوش پوزخندی زد وگفت:مادرشه ... به قول تو پس فردا عقده ی مادر داشتن و نداشتن و یدک نمیکشه!
مرصاد اهسته گفت: اون جور مادر به درد ...
برانوش با حرص گفت:خفه شو مرصاد...
مرصاد جلویش ایستاد وگفت:برانوش... نگین نباید زیر دست لادن بزرگ بشه... کسی مثل اون نمیتونه...
برانوش با دو انگشت اشاره اش شقیقه هایش را فشار داد وگفت:مرصاد خواهش میکنم خفه شو...
مرصاد:توکه حضانت نگین وگرفتی... میدونی همین یه روز دوروز بیشتر هم چقدر روی رفتار نگین تاثیر میذاره ... یه ذره چشمهاتو باز کن ...
برانوش چشمهایش را بست و مرصاد ادامه داد: برانوش هر وقت میاد بهم میریزی... نکنه هنوزم بهش علاقه داری و میخوای که ... با لحن تردید امیزی به شاخه ی دیگری پرید وگفت:برانوش... نکنه که ... نکنه هنوزم باهاش رابطه داری؟ هان؟
برانوش با حرص گفت:بس کن مرصاد ...
مرصاد بازویش را گرفت وگفت:راستشو بگو...
برانوش درحالیکه دندان هایش را روی هم میسایید گفت: یعنی فکرمیکنی من اینقدر پست و وقیحم که با زن سابقم که حالا شوهر داره رابطه داشته باشم؟
مرصاد پوفی کشید وگفت: در اینکه وقیحی هیچ شکی ندارم... اگر منکرش میشی پس این اتاق واین همه عکس وخاطره چیه؟
برانوش با داد گفت: رشته ی ارتباط من ولادن فقط نگینه نه بیشتر...
مرصاد: باور نمیکنم! تویی که یه مجتمع ازت شکایت دارن و با هرکس و ناکس هستی...
برانوش پوزخندی زد و میان حرفش گفت: تو با افکارت خوش باش... و بازویش را از دست مرصاد بیرون کشید و ازخانه خارج شد.
در را محکم کوبید و به سمت پشت بام حرکت کرد.
دم غروب بود و تماشای افول خورشید از ان بالا میتوانست کمی التیام بخش باشد!
با دیدن قامت مازیار نفس عمیقی کشید وگفت: اگر پنج دقیقه زودتر میرفتم نمیدیدمت....
مازیار لبخند کجی تحویلش داد و گفت: برانوش گفت که محموله رو دستش رسوندی...
ارمیتا چشمهایش را گرد کرد وگفت:جوری میگی محموله انگار چه چیز مهمی بود.
مازیار دست به سینه در چهار چوب در ایستاده و ارمیتا پشت میزش ایستاده بود و داشت برگه ها و فرم هایی را داخل پوشه ها قرار میداد.
مازیار: میتونم به یه شام دعوتت کنم؟
ارمیتا اهی کشید وگفت: مازیار ببین...
مازیار:قول میدم حرفهای اخرمون باشه...
ارمیتا کسل گفت: خیلی خستم ... هم پای خوبی برای شنیدن نیستم.
مازیار: حالا تو قبول کن ... یک سومشو هم گوش بدی کافیه...
ارمیتا ناچارا سری تکان داد و گفت: حیف از جیغ و داد مامانم بعد از گزارش فرح جون کسل میشم وگرنه ... فکر نکن از ته دلم قبول کردم!
مازیار خندید وگفت: نمردیم وفهمیدیم ارمیتا خانم از یه چیزی هم میترسن...
ارمیتا کیفش را روی شانه انداخت و درحالی که یک تای ابرویش را بالا داده بود گفت: من حرفی از ترس زدم؟
مازیار: خوب کسل شدن همون معنی رو میده دیگه ؟
ارمیتا دست به سینه ایستاد وگفت: ادبیات وزبان فارسیت حقیقتا صفره...
مازیار خندید و ارمیتا گفت: من جز خدا از هیچ چیز نمیترسم...
مازیار با پوزخندی گفت: واقعا باید به شجاعتت افتخار کنم!
ارمیتا: میدونی جواب کسانی که مسخره ام میکنن چی میدم؟
مازیار:چی؟
ارمیتا:هیچی...!
مازیار مسخره خندید و گفت:این برای اینکه جوابی نداری...
ارمیتا لبخند مطمئنی زد و گفت: البته که اینطوری نیست ... فقط دارم حرمت نون و نمکی که خوردمو حفظ میکنم.
مازیار در اسانسور را باز نگه داشت تا ارمیتا داخل شود .خودش هم وارد شد و کنارش ایستاد و گفت: پس یعنی ممکنه جوابت با بی حرمتی همراه باشه؟
ارمیتا:تو از جانب من تا به حال بی احترامی به شخصی ودیدی؟
مازیار:هرگز.
ارمیتا: پس قطعا در جواب یه تمسخر ساده بی احترامی نمیکنم ...
مازیار:پس چرا حرف از حرمت زدی؟
ارمیتا: بیشتر نگران برداشت تو هستم... احتمال میدم جوابمو اینطور تلقی کنی!
مازیار: چه حساب شده؟!
ارمیتا:شک داشتی؟
مازیار: حالا خوشحال میشم جوابتو بشنوم ... چرا جواب کسایی که مسخره میکنن و نمیدی؟
ارمیتا:چون این تیپ ادمها معمولا از کم اوردن زیادی اینطوری جواب میدن و جوابی برای تمسخرشون وجود نداره!
مازیار با نیشخندی خاصی گفت:چرا؟
ارمیتا:چون لایق جواب دادن نیستن!
مازیار روی صورت ارمیتا خشک شده بود ارمیتا لبخند ژکوندی تحویلش داد وگفت:با ماشین من میای یا ماشین اوردی؟
مازیار: با ماشین خودم ... پشت سرم بیا.
ارمیتا از اسانسور خارج شد وگفت:امشب به رستورانی بریم که من پیشنهاد میکنم... دفعه ی قبل به خواست تو بود!
مازیار چشمهایش را باریک کرد و ارمیتا گفت:اگر مخالفی خداحافظی کنیم برگردم خونه!
مازیار پوفی کشید حیف با او کار داشت وگرنه اصلا حوصله ی برخورد های مشمئز کننده و جدی او را نداشت. واقعا روی چه حسابی قبلا علاقه ی کمرنگی به او داشت؟ خوب مسلما بخاطر همین زبان تند وتیز و قاطعش... تیپ و قامتش... چهره ی جذابش... مدیریت و حساب رسی کردنش... اداره ی شرکتش... و...! انقدر ویژگی مثبت داشت که نمیشد جذبش نشد.
پوفی کشید و سوار ماشینش شد و گفت: باشه حرکت کن...
ارمیتا اهی کشید اخرین تیرش هم به هدف نخورد امیدوار بود مازیار با غد بازی قبول نکند برنامه ی از پیش تعیین نشده ی شام به کل منتفی شود!
پشت میزی نشستند... غذای ایتالیایی... خوب مازیار سفارشش به اسپاگتی ختم شد و ارمیتا چیزی را سفارش داد که مازیار یک لحظه هم نمیتوانست ان را یک دور در کلامش بگنجاند.
مازیار کسل گفت:حالا چرا اینجا؟کباب بهتر نبود؟
ارمیتا:ادم باید هرچیزی و یک بار هم که شده امتحان کنه...
مازیار لبخند کجی زد وگفت: عشق هم امتحان کردی؟
ارمیتا دست از خوردن سالادش کشید و مستقیم به او خیره شد. او هم در نامزدی اش حضور داشت پس چرا می پرسید.
ارمیتا:یعنی تو نمیدونی؟
مازیار:واقعا عاشق رامین بودی؟
ارمیتا: منو به شام دعوت کردی که اینو ازم بپرسی؟
مازیار لبخندی زد وگفت: اون موقع فکر میکردم یه دختر ساده و مهربون باشی...
ارمیتا:حالا چه فکری میکنی؟
مازیار: یه مدیر خشک و جدی...
ارمیتا:خوبه ...
مازیار: چرا به خواستگاری یه نابغه جواب مثبت دادی؟
ارمیتا: میخواستم عشق و تجربه کنم.
مازیار:خوب بود؟
ارمیتا: بدک نبود... اما سرانجام خوبی نداشت.اون موقع ها خیلی بی فکر بودم!
------------
مازیار:اون موقع ها بچه بودی...
ارمیتا:اره ... واقعا بچه بودم...
مازیار: اون موقع اصلا فکرشو نمیکردم یه روزی خودم خواستارت بشم.
ارمیتا لبخندی زد و بدون اینکه شرم صورتش را گر بیندازد یا سرخ شود یا دست و پایش را گم کند با لحنی طنز الود گفت: همچین تفحه ای هم حالا نیستم!
مازیار لبخندی زد ... همین غیر قابل پیش بینی بودنش هم برای اینکه یک مرد را جذب خودش کند کافی بود!
با اوردن سفارشهایشان کمی وقتشان را برای خوردن گذاشتند و لحظات به سکوت کلامی وبرخورد قاشق وچنگال وموزیک ایتالیایی که در فضا پخش شده بود گذشت.
مازیار نفس عمیقی کشید وگفت: خوب جواب نهایی تو به پیشنهاد من ...
ارمیتا میان کلامش امد وگفت:قبلا نگفتم؟
مازیار:قبول کن دست کشیدن از تو سخته...
ارمیتا :قبول کن بهتر از من برای تو له له میزنن...
مازیار:اونایی که برای من له له میزنن بدردم نمیخورن... پیدا کردن یکی مثل تو مشکله!
ارمیتا نیشخندی زد وگفت:بهتره بگی اصلا پیدا نمیشه!
مازیار لبخندی زد وگفت: امشب میخوام برای اخرین بار بهت پیشنهاد ازدواج بدم.
ارمیتا: پس منم امشب جواب قطعی و میدم و خوشحال میشم بار دیگه برای جشن ازدواجت منو دعوت به شام کنی...
مازیار پوفی کشید وگفت:ولی ارمیتا...
ارمیتا : ببین مازیار بهتره قبول کنی بین من و تو هیچ عشقی نیست...
مازیار: دوست داشتن که از عشق قشنگ تره...
ارمیتا:داری اینو به ادمی میگه که مزه ی عشق وچشیده؟
مازیار:شاید تا ابد هیچ وقت عاشق نشی؟
ارمیتا: پس باخاطراتم زندگی میکنم...
مازیار:دوست داشتن طبیعی تره ارمیتا....
ارمیتا: باور کن دیوونه بازی های عشق هم عالمی داره!
مازیار اهی کشید وگفت: ازتو بعیده ارمیتا...
ارمیتا : تو درجریان زندگی من بودی و هستی... من ترجیح میدم ازدواج نکنم... واگر هم روزی تصمیم گرفتم چنین حماقتی وانجام بدم با کسی باشه که حس کنم عاشقشم یا ...
مازیار:میدونی گاهی فکر میکنم رامین احمق ترین نابغه ای بود که در عمرم دیدم!
ارمیتا لبخندی زد وگفت: منم همین فکر ومیکنم... بهتره راجع به یه مرده حرف نزنیم. ولی حسم بهم میگه اگر اون فوت نمیشد ... یعنی اگر اون با من بهم نمیزد و یک هفته ی بعد کارت عروسیش با دخترخاله اش و اگهی ترحیمش باهم به دستم نمی رسید هیچ وقت این ادمی که اینجا رو به روت نشسته نمیشدم!
یه جورایی ازش ممنونم...
مازیار لبخندی زد و چیزی نگفت.
ارمیتا به حرفهایش ایمان داشت. واقعا اگر ان خاطرات را نداشت ... ان تجربه ی نه تلخ نه شیرین را نداشت... ان اتفاقاتی که نمیدانست چه صفتی برایشان برگزیند را درزندگی اش نچشیده بود... الان این نبود!!!
با صدای مازیار از افکارش پرت شد.
مازیار : پس دیگه سماجت نکنم؟
ارمیتا: اره ممنون میشم... دختر خوب زیاده ...
مازیار سری تکان داد وگفت:باشه دیگه بهت اصرار نمیکنم... ولی فکر میکنم خوشبختی با تو خیلی رنگ قشنگی داشت.
ارمیتا: هرگلی یه بویی داره... بهتره یکی و پیدا کنی که بهت بیاد و خوشبختت کنه ... من ادمی نیستم که بتونه یه رنگ خوب و روشن وبهت هدیه کنه ...
مازیار:واقعا... اگر کمی رام ومطیع بودی...
ارمیتا:سرکش بودن عالم خودشو داره!
مازیار خندید وگفت:باشه ... دیگه اصراری نمیکنم.
ارمیتا:این شعور بالای تو رو میرسونه...
مازیار طبق معمول دفعات قبلی اچمز شد و سکوت کرد.
ارمیتا حس کرد بهترین غذای ایتالیایی است که تا به حال خورده است!
در رستوران از مازیار خداحافظی کرد.
نمیتوانست باور کند حتی دوست داشتنش هم واقعی است... بیشتر ترجیح میداد فکر کند مازیار چون پسری زیر سلطه ی مادرش است اجباری به او علاقه پیدا کرده است.
پس نمیتوانست فکر کند که باعث شکستن دل یک جوان عاشق پیشه شده است!
ضبط را روشن کرد و با سرعت به سمت خانه راند. ساعت نزدیک هشت شب بود.
یک ربع این طرف و ان طرف افسانه را تا مرز کشتن می برد.
شاید چون زیادی آن تایم بودو مدیریت در تنظیم وقت خوبی داشت یک بار دیرکردنش موجبات نگرانی افسانه را فراهم میکرد.
با دیدن اپارتمان نفس عمیقی کشید و وارد پارکینگ شد.
هنوز ماشین را درست پارک نکرده بود که صدای موبایلش درامد.
اقای شهابی بود.
نفس عمیقی کشید وگفت:سلام اقای شهابی... شبتون بخیر...
اقای شهابی:سلام دخترم خوبی؟
ارمیتا:ممنونم... شما خوبین؟ مشتری ما پیدا شد؟
اقای شهابی:اره دخترم... اگربتونی فردا ماشین و بیاری ببینه معامله حله...
ارمیتا: حتما اقای شهابی... فقط اون سفارش دویست وشیش منم اماده باشه...
اقای شهابی: یه دست دوم تمیز دارم... برات نگهش داشتم.
ارمیتا: میدونید که بدون ماشین روزم شب نمیشه...
اقای شهابی: پس دخترم فردا ساعت یازده و نیم بیا نمایشگاه... یه دستی هم به ماشینت بکش ...
ارمیتا: باشه چشم.. . ممنون اقای شهابی. سلام خانواده برسونید.
اقای شهابی: ممنون دخترم... سلامت باشی... خداحافظت.
ارمیتا گوشی اش را در کیفش پرت کرد و دو دستی فرمان ماشین را چسبید و گفت:خوب عروسک ... مثل اینکه رفتنی شدی...
پوفی کشید و فکر کرد الان برای این خداحافظی فوق سوزناک اشکش راه میفتد.
چاره ی دیگری نداشت ... کل حساب هایش را خالی میکرد با فروش ماشینش والبته ضرری که شرکت دیگری به ا ورسانده بود همه و همه درکنار هم میشد اصل بدهی برانوش را بپردازد.
خوشبختانه تا اخر هفته میتوانست بدون کم وکسر همه چیز را پرداخت کند!

وارد اپارتمان شد.
افسانه تلفن را قطع کرد.
با حرص نگاهش را از افسانه گرفت. حیف که در همین مدت کم به او ثابت شده بود مرصاد پسر بدی نیست و البته با دیدن بانو و منش و عصبانیتش به جد باورش شده بود که مرصاد بسیار اصیل است.
افسانه جلوی ارمیتا ایستاد و گفت: تو اخرشم به من نگفتی اون استشهاد و امضا کردی یا نه؟
ارمیتا: نه ... برای چی باید چنین کاری میکردم؟
افسانه نیشش باز شد و گفت: خوب خدارو شکر... فکر کردم خربازیت گل میکنه و امضاش میکنی... راستی مرصاد برام یه کارجور کرده... یکی از فامیلاشون اژانس مسافرتی داره ... ازم خواسته یه مدتی اونجا کار کنم... البته ازمایشی ...
ارمیتا: شرکت من نمیای؟
افسانه با ارامش وملایم گفت: نه ... نظرت چیه؟ شب میخوام به مامان اینا زنگ بزنم ... مرصاد خیلی اصراره داره رسمی بیاد خواستگاریم.
ارمیتا به سمت اشپزخانه رفت و گفت: تو که سرخود هستی به اندازه ی کافی چرا به من میگی؟
افسانه: خیر سرم دارم با خواهرم درد و دل میکنم.
ارمیتا بطری اب را از یخچال بیرون اورد و گفت: خوب هرکاری فکر میکنی درسته بکن... کی برمیگردن...
افسانه:حالا شب زنگ میزنم... وای اینو بگم... لادن اومده بود اینجا...
ارمیتا دهانش را دور دهانه ی بطری حلقه کرد و در حالی که یک نفس اب مینوشید فکر کرد لادن کیست!
افسانه: بعد نگین وبرداشت برد... مرصاد میگفت برانوش خیلی عصبانیه... اخه لادن از شوهر جدیدش حامله بوده... وای اینقدر دلم برای برانوش سوخت!
ارمیتا مات دست از اب نوشیدن کشید و رو به افسانه گفت: چی؟ چی میگی؟
افسانه:لادن زن سابق برانوش... امروز اومد اینجا و نگین و برداشت برد...
ارمیتا:چرا؟
افسانه:خوب مادرشه... مرصاد میگفت برانوش ولادن توافق کرده بودن که هفته ای یه بار نگین پیش لادن باشه...
ارمیتا شانه ی بالا انداخت و گفت:خوب ...
افسانه:وای مرصاد میگفت نگران برانوشه... نمیدونی که چقدر بده ادم زنشو ببینه که حامله است.
ارمیتا با گیجی گفت:یعنی چی نمیفهمم...
افسانه وارد اشپزخانه شد و به اپن تکیه داد وگفت: بابا لادن به برانوش خیانت میکنه... اون موقع که زنش بوده ... بعدا که برانوش میفهمه طلاق میگرن دختره هم میره با همون پسره که به برانوش خیانت میکرده باهاش ازدواج میکرده... حالا هم حامله است... افسانه بینی اش را خاراند وگفت:البته مرصاد میگفت برانوش میدونسته ... ولی خوب هربار که می بینتش ...
ارمیتا تند گفت: لادن و دیدی؟
افسانه: اره ... از چشمی...
ارمیتا: چشمهای مشکی و کشیده داره نه؟ قدش هم متوسطه...
افسانه: تو مگه دیدیش؟
ارمیتا: ته چهره اش عین نگینه ...
افسانه با حیرت گفت: واه ... ارمیتا تو دیدیش؟ کی؟ قبلا هم اومده بود؟
ارمیتا بطری را در سینک خالی کرد و دهانه اش را شست و گفت: عکسشو دیدم... یعنی یه دیوار عکسشو دیدم...
و درحالی که بطری را میشست فکر کرد برانوش حق دارد بهم بریزد؟!
شانه ای بالا انداخت وافسانه روی صندلی پشت میز نشست و گفت: وای مرصاد که برام تعریف میکرد ها ... خیلی دلم سوخت.
ارمیتا از سرشانه نگاهی به افسانه کرد وگفت: مگه دیگه چیا گفت؟
افسانه: هان؟ مرصاد... خوب همینا دیگه... میگفت برانوش خرد شد وقتی فهمید لادن باهاش چیکار کرده... اخه خیلی بی شرم بود فکر کن زن یکی باشی بعد با یکی دیگه هم باشی... مرصاد میگفت بانو و همه با این ازدواج مخالفن... اما برانوش پاشو کرد تو یه کفش... با لادن دوست بودن ... نه که هنوز ازدواجم نکرده بودن رابطه داشتن... برای همین هم برانوش مجبور شد با لادن ازدواج کنه ... هم دوستش داشت. دو سال بعدش هم که لادن باهاش اینکار و کرد. مرصاد میگفت:برانوش مریض شده بود... همش میترسیدیم یه بلایی سر خودش بیاره... میگفت سر دوماه ده کیلو وزن کم کرد ... !
ارمیتا نیش خندی زد وگفت:خوش بحالش... من از حرص وجوش بیشتر چاق میشم...
افسانه: ژن ما خیلی فرق میکنه ... چقدر بدبختیم یه ابم میخوریم چاق میشیم...
ارمیتا روبه رویش نشست وگفت: پرستو خوب اراده کرده ... تو یه ماه پنج کیلو کم کرده ... میگه شبا فقط سالاد میخورم...
افسانه: وای خوش بحالش... من نمیتونم شبا شام نخورم...
ارمیتا با همدردی گفت: اره منم...
افسانه: تو از من چاق تری...
ارمیتا چشمهایش را باریک کرد ... از ان حرفها بود که دوست داشت افسانه را بخاطرش با هشت ضربه چاقو نفله کند. هیچ هم چاق نبود!!!
افسانه نیشخندی زد و گفت:پاشو برو از پشت بوم ملافه ها رو جمع کن... من پهنشون کردم.
ارمیتا دو دستی سرش را گرفت وگفت: افسانه باز تو ملافه شستی؟ اه ... بابا پوسیدن...
افسانه: من نمیتونم مثل تو کثیف و چندش باشم... هفته ای یه بار ملافه میشورم...
ارمیتا با غرغر تشتی را برداشت وگفت: اره .. هفته ای یه بار ملافه ... هفته ای سه بار مانتو... شلوار... بولیز... هر روز جوراب... هر شب حموم... عین مرغابی فقط تو ابی... بقران پول اب این دفعه بالای پنجاه تومن بیاد خودت باید بدی... دستشویی هم بس که توش اب میریزی هر ماه میگیره...
افسانه با جیغ گفت: مثل تو نکبت باشم خوبه؟؟؟ اصلا به نظافت اهمیت نمیدی... لابه لای موهای فرت همش ات اشغاله...
ارمیتا با ارامش گفت: چون موهات فر نیست حسودیت میشه؟؟؟
افسانه: اتفاقا خیلی هم خوشحالم... هروقت چرب بشه میفهمم...
ارمیتا نیشخندی زد وگفت: خوش باش... راستی تی وی و روشن کن یه فیلم گرفتم تو کیفمه ... بذار ببینیم...
افسانه: باشه ... تو برو ملافه ها رو بیار...
ارمیتا مانتوی دم دستی اش را پوشید و شالی را نا مرتب روی سرش انداخت و به سمت پشت بام رفت.
درحالی که زیر لب شعری را زمزمه میکرد چراغ پشت بام را روشن کرد.
پرسون پرسون لرزون لرزون اومدم در خونتون
ترسون ترسون يواش يواش اومدم در خونتون
پرسون پرسون لرزون لرزون اومدم در خونتون
ترسون ترسون يواش يواش اومدم در خونتون

يك شاخه گل در دستم سرراهت بنشستم
از پنجره منو ديدي همچون گلها خنديدي
واي به خدا واي نگهم از خاطرم نرود
واي به خدا واي نگهم از خاطرم نرود
پرسون پرسون لرزون لرزون اومدم در خونتون
ترسون ترسون يواش يواش...
صدای افتادن چیزی امد و سایه ی کسی را دید ....
بیتش را کامل کرد .... اومدم در خونتون.
با حس حرکت چیزی درست لبه ی پشت بام سرجایش ایستاد وگفت: کسی اونجاست؟
صدای برانوش را شنید که گفت: نترسید منم...
ارمیتا پوفی کشید وگفت: من نترسیدم...
و گامی به سمت طناب ها برداشت... یک لحظه صورت برانوش را دید ... حس کرد پلکهایش نم دار است. یعنی اگر نور چراغ تعبیه شده در پشت بام روی صورتش نیفتاده بود ... خوب وقتی صورتش انطوری برق میزد ... خوب کمی خیس بود!
ملحفه ها را جمع کرد.
برانوش بر عکس دفعات قبل که او را به حرف میگرفت درسکوت لبه ی پشت بام نشسته بود و به جای دوری خیره بود.
صدای فین فینش هم باعث شد مطمئن شود که او در خلوت پشت بام گریه میکرده است! واقعا ؟ از او بعید بود.
درحالی که تشت را دستش گرفته بود خواست برود که برانوش گفت:لطفا چراغ و هم خاموش کنید.
ارمیتا به سمتش چرخید حس کرد درست نیست چیزی نگوید با همان حسش گفت: خلوتتونو بهم زدم؟
نمیدانست چرا روی ادای شناسه هایی که به کار می برد هیچ نظمی ندارد ... یک بار صمیمی ... یک بار خودمانی... یک بار رسمی... خودش هم از طرز حرف زدنش با او کلافه شده بود.
موضعش با مرصاد و مازیار مشخص بود ولی برانوش!
برانوش هیچ تلاشی برای خشک کردن صورتش نمیکرد.... ارمیتا حس کرد باید بماند!
این احساسات از کجا به سمتش هجوم اورده بودند نمیدانست!!!
درحالی که روبه روی برانوش با فاصله ی شاید ده قدم ایستاده بود و تشت به بغل به او نگاه میکرد گفت: هوا سرد نیست؟
برانوش انگشت اشاره و شصتش را به چشمش برد و گفت : نه خیلی...
یک لحظه حس کرد دلش سوخت. واقعا از اینکه هیچ تلاشی برای رفتن و پنهان شدن نمیکرد...
ان چند قدم را جلو رفت و گفت: تا اخر هفته پولتونو برمیگردونم...
برانوش مستقیم به او خیره شد.
ارمیتا فکر کرد خوب بحث دیگری نداشت شروع کند.
یک لحظه حس کرد اصلا چرا باید بحثی را شروع کند؟؟؟ خوب همسایه اش که زیادی هم چشم دیدنش را نداشت بدهی هنگفتش را پرداخته بود... با او نهار خورده بود... و یک شب نامادری اش رسما ابرویش را جلوی او برد و ... خوب نمیدانست چرا نمیخواست گریه کند.
یعنی خوب مردها که نباید گریه کنند!!! حس میکرد این ادم مردنما که زیادی ادعای غرورش میشود و کلی هم ادم ها را نمی بیند... خوب نباید گریه کند... ای بابا... از این قیافه ی بچگانه ی برانوش خوشش نمی امد. بیشتر دوست داشت او را ضایع کند و او...
اه نباید گریه میکرد... حداقل جلوی او... گریه قیافه اش را مظلوم میکرد. مظلومیت تنها صفتی بود که به برانوش نمی امد. برانوش مظلوم!!! اخی...
نفهمید کی لبه ی پشت بام نشست و داشت به نیم رخ بی رنگ و روی برانوش نگاه میکرد.
یعنی وقتی یک قطره ی دیگر از اشک او را دید... وای خودش یک دختر بود در عمرش جلوی کسی گریه نمیکرد ... برانوش یه مرد بود ... خوب نباید گریه میکرد... اصلا چرا گریه میکرد؟ بخاطر حاملگی زن سابقش؟ یا ...
ارمیتا پوفی کشید ... مهم نبود.
یکی در وجودش جواب داد: نه خیلی هم مهم است...
خوب مسئله ی مهمی بود... یعنی نمیشد مهم نباشد... یعنی خودش هم نمیدانست... یعنی خوب نباید در این تاریکی در پشت بام خلوت میکرد... بعد در خلوت خودش...!
خوب چرا ...
هرچند گریه و ب
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خوانها , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 12- رمان وقتی برای تو وقتی برای من , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان فا | بهترین سایت رمان فارسی , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان مخصوص موبایل من ، تو ، او ، دیگری | ~sun daughter~ کاربر انجمن ... , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خوانها , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 12- رمان وقتی برای تو وقتی برای من , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان فا | بهترین سایت رمان فارسی ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45833

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا