تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان من ... تو ... او ... دیگری (فصل هشتم)


 افسانه مسخره گفت: برو گمشو...
ارمیتا نفس عمیقی کشید و ارام زمزمه کرد: بخیر گذشت... اون فیلمه رو دیدی؟
افسانه: نه بابا.... تو این موقعیت کی حس فیلم دیدن داره ... ولی به مامان اینا زنگ زدم...
ارمیتا: چه خوب... بهشون گفتی؟
افسانه با خجالت گفت: نه...
ارمیتا لبخندی زد وگفت: یه کار میکنم تا دو هفته ی دیگه برگردن... واسه عروسیت چی بپوشم؟
افسانه با ذوق وشوقی بچگانه خندید و ارمیتا هم خندید و گفت: وای به حال اون پسره ی عنتر که بخواد اذیتت کنه ... خودم شخصا میکشمش...
افسانه ارمیتا را بغل کرد و اهسته زیر گوشش گفت: ناراحت نمیشی خواهر بزرگه؟
ارمیتا افسانه را محکم بخودش فشار داد وگفت: از چی؟
افسانه: از اینکه زودتر از تو برم...
ارمیتا محکم به کله اش زد وگفت: نه خره... سعی کن مرصاد و مثل موم بگیری دستت ...
افسانه خندید و گفت: باشه ... یه زن ذلیلی ازش بسازم خودت حض کنی...
ارمیتا خندید و افسانه با نگرانی از اغوش خواهرانه ی خواهرش بیرون امد ودر لحظه نگران شد و گفت: اگر مامان اینا مخالف باشن چی؟
ارمیتا: از خداشونم هست یکی مثل مرصاد تو رو قبول کنه...
افسانه دهن کجی ای کرد وگفت: خوب شد تو و رامین به جایی نرسیدید... زشت بود یه نابغه مثل رامین و یه ادم عادی مثل مرصاد با جناق هم باشن...
ارمیتا شانه ای بالا انداخت و چیزی نگفت.
افسانه لبخندی زد وگفت: قبلنا که اسمش میومد زیادی اتیشی میشدی...
ارمیتا کش و قوسی امد و فکر کرد چند سال است که گذشته ...!
بی توجه به نگاه های افسانه به سمت دستگاه رفت و دی وی دی را داخلش گذاشت و گفت: برو یه چایی بیاربخوریم...
افسانه به اشپزخانه رفت و ارمیتا فکر کرد خیلی وقت است که با شنیدن نامش اتیشی نمیشود!!!
افسانه داشت چای میریخت که گفت: راستی پنج شنبه افتتاح مطب برانوشه....
ارمیتا: میدونم...
افسانه: تولدش هم هست...
ارمیتا :شوخی نکن...
افسانه : جدی میگم... مرصاد میگفت میخواد یه برنامه ای بچینه بعد از نهار توی کلینیک بیایم خونه و بزن و برقص... البته خونوادگی... ما هم که دعوتیم... من و مرصاد میخوایم براش یه کت و شلوار بخریم... خوبه؟
ارمیتا: حالا چرا کت وشلوار...
افسانه با لحن شیرینی گفت:خوب برای عروسی من و مرصاد باید یه چی داشته باشه بپوشه...
ارمیتا روی اپن پهن شد وگفت : پس من چی؟ این طوری خواهرتو دور میزنی؟
افسانه: میخوای تو هم یه قسمت پول کت و شلوار برانوش وبده...
ارمیتا پوفی کشید وگفت:لازم نکرده... افسانه نری کل پول و حساب کنی...
افسانه خندید وگفت: نه نگران نباش... من فقط قراره پول ست کراوات و بدم...
ارمیتا نفس راحتی کشید افسانه احمق بود اما زیادی خسیس بود از این بابت خیلی نگران و ناراحت نمیشد.
با کلافگی گفت: پس من چی بخرم...
افسانه شانه ای بالا انداخت و ارمیتا فکر کرد: همین مانده بود کادو خریدن برای همسایه ی رو به رویی دغدغه ی هفته اش شود...
به اندازه ی کافی دغدغه ی پرداخت بدهی همسایه ی رو به رویی را داشت... وای به حال کادو!
با توجه به اتفاق چند ساعت پیش هم...
نفهمید با چه هدفی به مرصاد زنگ زد ... از سر دلسوزی... از سر محبت ... از سر... !
صدای مرصاد ارام بود و میگفت که حالش خوب است ووضعیتش استیبل است!
خدا را شکری گفت و تشکری شنید و خواهش میکنمی بیان کرد و تماس را قطع کرد.
شب را راحت میخوابید ... بی نگرانی برای همسایه ی رو به روی... ولی کادو چی میخرید!؟!
*************

************************************* ساعت نزدیک ده صبح بود.
پلکهایش را برای بار دوم باز کرد. میدانست کجاست و چه موقعیتی دارد.
با دیدن مرصاد که مشغول نوشیدن چای بود دستش را زیر سرش برد و مرصاد گفت: بهتری؟
برانوش به سقف نگاه کرد و گفت: رفتی مخابرات؟
مرصاد لبه ی تخت نشست و گفت: برانوش تو یه شوخی و اینقدر جدی گرفتی که...
برانوش با حرص گفت:شوخی نیست... اون زنده است...
مرصاد پوفی کشید و گفت: برانوش...
برانوش مستقیم به مرصاد نگاه کرد و گفت: وقتی هیچ وقت جنازه اش پیدا نشد... وقتی همتون گفتید توی اون تصادف مرد... خوب شاید نمرده...
مرصاد با حرص گفت: تو این بیست و اندی سال کجا بوده؟ میخوان ازت سواستفاده کنن...
برانوش: چه سو استفاده ای مرصاد؟
مرصاد با غیظ گفت: اینا یه شوخی احمقانه است...
برانوش گوش نمیداد مرصاد با حرص گفت: احمق نباش...
برانوش پتو را روی صورتش انداخت و مرصاد خواست از اتاق خارج شود اما درچهارچوب ایستاد و گفت: برانوش مادرت فوت شده ... مطمئن باش!
و از اتاق خارج شد و در را محکم کوبید.
به سمت اشپزخانه رفت. سعی کرد ارام باشد... با حرص کتری را پر از اب کرد و مشغول شستن قوری بود ... با اسکاچ به جان بدنه ی قوری افتاده بود که بخاطر کف و لیز بودن قوری از دستش با کف سینک برخورد کرد و صدای بدی داد. صدای فس فس کتری روی گاز هم بلند شده بود ... با عصبانیت در داغ کتری را برداشت اما دست کفی اش سوخت و در کتری را روی گاز رها کرد.
با دیدن کفی که داخل اب جوش امده ی کتری ریخته بود پوفی کشید و دست از کارش کشید.
دستهایش را شست و زیرکتری را خاموش کرد... با دستگیره کتری را داخل سینک گذاشت و روی صندلی نشست.
سرش را روی میز گذاشت.
فقط امیدوار بود با تمام این اتفاقات برانوش زیادی به این مزاحم وابسته نشده باشد یا فکرش مشغول نشده باشد یا... انقدراحمق بود که با این تفاسیر به این خزعبلات اعتماد کند و باورشان کند.
ازجا بلند شد ... موبایل خودش و برانوش را برداشت و تقه ای به در اتاق زد ...
برانوش جوابی نداد ... ارام در را باز کرد... بنظر خواب می امد.
شلوارش را با یک جین تعویض کرد ... باید به کارواش میرفت تا ماشین برانوش را بردارد ...
ازخانه خارج شد ...
خیلی زود به کاراواش رسید و تمام مدت مسیر پیاده روی فکر میکرد چه اتفاقاتی رخ داده است.
به یک اس ام اس احمقانه نمیشد اعتماد کرد.
سوار اتومبیل شد ... حساب کرد و به سمت منزل مادری اش راه افتاد.
ظرف مدت یک ساعت انجا رسید.
نرگس در را برایش باز کرد هنوز سلام و چاق سلامتی اش را کامل نکرده بود که سرو کله ی خواهرش مهربان هم پیدا شد ...
مرصاد لبخندی زد وگفت: تو اینجا چیکار میکنی؟
مهربان هم متقابلا لبخندی زد وگفت: به به ... چه عجب از این ورا... ماشین برانوش و دیدم خوشحال شدم... باهم اومدید...
بانو با غرو لند گفت: فکر کردی اون پسره ی غد حاضر میشه بیاد اینجا...
مرصاد و مهربان هر دو به مادرشان سلام کردند و بانو روی مبلی نشست و گفت: چه خبر مهربان؟ راه گم کردی؟
مهربان خندید و گفت: مامان ما که همیشه سرت خرابیم...
مرصاد کلافه گفت: الان وقت گله و گلایه نیست...
بانو چشمهایش را ریز کرد وگفت: چی شده مرصاد؟ بعد مدتها از برادر عزیزت دل کندی ...
مرصاد با حرص گفت :مامان... یه اتفاق مهم افتاده ....
بانو :چی شده؟
مرصاد: تو مطمئنی مادربرانوش...
بانو با تعجب گفت: الان وقت صحبت راجع به ...
مرصاد چشمهایش را بست وباز کرد ... لحظه ای بعد همه ماجرا را میدانستند. بانو خشکش زده بود ...
بانو با حرص گفت: اسم اون زنیکه رو جلوی من نیار....
مرصاد با کلافگی گفت: یعنی چه ... بالاخره یکی پیداش شده که ادعای مادری برانوش و کرده...
مهربان با گیجی گفت: چی؟ مگه میشه؟
مرصاد از جا بلند شد و درحالی که قدم رو میرفت گفت:اینقدر ادعای محکمی هم داره که میخواد برانوش وببینه...
بانو درحالی که سرش به دوران افتاده بود بلند گفت: فرزانه مرده ... من ازاون تصادف اطمینان دارم... خودم با حسین صحبت کردم... حتی اگر تو تصادف کشته نمیشد اونقدر مریض بود که ... سرطان داشت مرصاد ... همه ی اینهارو میدونی و ...
مرصاد موهایش را کشید و گفت:میدونی اگر برانوش بفهمه که اون تصادف کار توبود...
بانو با حرص گفت: کار من یا پدر خودش... من که ازجون برای اون پسرمایه گذاشتم...
مرصاد قدم رویی رفت و با عصبانیت گفت: حتی اصرار هات برای ازدواج با شراره هم بخاطر ثروت برانوشه... میدونی گاهی فکر میکنم باید بشینم و همه چیز و از اول تا اخر براش تعریف کنم... بهش بگم تمام دار و ندار حال حاضر ما از صدقه سری اونه... میدونی اگر یه روزی ادعا کنه اموالشو میخواد باید چیکار کنیم؟
بانو: تو که خوب بلدی براش دم تکون بدی...
مرصاد: من دارم سعی میکنم حق برادریمو به جا بیارم... هیچ کدوم از کارامم بخاطر...
بانو با حرص بحث را عوض کرد و بلند گفت: فرزانه مرده... مرده مرصاد...
مهربان از جا بلند شدو به سمت بانو رفت تا شانه هایش راماساژ بدهد.
مرصاد: پس این کیه؟؟؟ کیه که ادعا میکنه برانوش پسرشه... اگر فرزانه زنده باشه... اگر واقعیت و به برانوش بگه... اگربفهمه اون تصادف یه تصادف ساختگی بوده و تو مادرشو کشتی... اگر بفهمه تمام این سالها ... این همه ارث و ثروت برای اونه ...
بانو با گریه گفت: نه ... من بعد از اون اتفاق فهمیدم پدرت چیکار کرده... من نمیخواستم... من نمیخواستم یه بچه رو یتیم کنم...
مرصاد درحالیکه رگهای گردنش متورم شده بود گفت:اره فقط میخواستی یتیم خوری کنی... ولی مسئولیتش هم افتاد گردنت....
بانو با گریه گفت: بی انصاف تو که دیدی براش کم نذاشتم...
مرصاد دستش را پشت گردنش کشید و سری از روی تاسف تکان داد و گفت: برای همین اصرار داشتی با دخترخواهرت ازدواج کنه؟؟؟ اره؟؟؟ خواستی ارث باد اورده ی خاندان تاج بخش تو فامیلت بمونه مگه نه؟
بانو زمزمه کرد: خواهرم... و رو به مرصاد که کلافه مقابلش قدم میزد گفت: شاید خواهر فرزانه است...
مرصاد ایستاد و گفت: چی؟
بانو پرت و نا منسجم گفت:من مطمئن نیستم.... ولی فرزانه یه خواهرداشت که پدرشون اونو از خونواده طرد کرده بود... بعد از مرگ فرزانه هم چند باری تهدید کرد که مال و اموال وسهمشو بدیم ... اما پدرت رو حرفش حسابی باز نکرد... اون موقع معتاد بود... الان حتما مرده ... اون موقع که یادمه وضعش خراب بود...
مرصاد دست به کمر ایستاد وگفت: یعنی خاله ی برانوش؟
بانو: نمیدونم... شاید...
مرصاد:برای چی باید ادعا کنه که اون مادرشه؟
بانو دست مهربان را که روی شانه هایش بود را پس زد و گفت: فرزانه مرده... تو تصادف هم اگر جون سالم به در میبرد سرطان داشت ...
مرصاد دستی به صورتش کشید و گفت: مطمئنی؟
بانو بغضش را با اب دهانش فرو داد وگفت: اره... نمیدونم!
مرصاد روی مبلی نشست وسرش را میان دستهایش گرفت و گفت: بابا چرا طمع کرد؟چرا؟
بانو به سختی از جا بلند شد وکنارش نشست وگفت:مرصاد مادر... نکنه یه وقت بری همه چیز وبهش بگی... بفهمه هممون از چشمش میفتیم... بعد ... برای خودش هم خوب نیست... من که مقصر نبودم... توهم که هیچ کاره ای... برومند خدابیامرز هم که نیست جواب پس بده ... نذار این پسر به خون ما تشنه بشه...
مرصاد به اشکهای بانو نگاه کرد و گفت: اگر روزی بفهمه تمام این دارایی ... خونه... کارخونه که شوهر مهربان اداره اش میکنه و .... اگر همه چیز وبفهمه که برای خودشه... هیچی نه ازتو نه من ...نه مهربان نمی مونه! هیچی بانو... تازه با این اوصاف تو داری سرش منت هم میذاری... واقعا جالبه...
بانو خفه گفت: اون زن زندگی منو خراب کرد ...
مرصاد با حرص به اطراف و وسایل وعتیقه های خانه اشاره کرد و گفت:این زندگی خراب شده اته؟
بانو اشکهایش جاری شد ...
مرصاد بی حرف دیگر از جا بلند شد ... گیج و کلافه اصلا نمیدانست باید چه کار کند یا منتظر چه پیشامدی باشد!
************************************************** ***************************************
************************************************** ***************************************
عین ادم های مسخ به صفحه ی گوشی اش زل زده بود ...
با صدای خش دار او که پرسید: تو گوشی من چی میخوای ؟ از جا پرید وگفت: هی هیچی....
فرنگیس گوشی اش را از دستش کشید و گفت: نشستی پیامای منو چک میکنی؟
سایه دستهایش را در هم قلاب کرد و گفت: خوب... خوب... روی دسته ی مبل نشست و با لبخند گفت:بهش گفتی که مادرشی؟ هان؟ یعنی... دستهایش را جلوی دهانش گرفت وگفت: وای فرنگیس... وای خیلی خوشحالم... پس تمام نقشه هات ... ای ول... یعنی همه چی حله؟
فرنگیس بی توجه به ذوق وشوق او گفت: برو بابا دلت خوشه... اینم جز همون نقشه است... تو هم کار خودتو میکنی... البته هنوز مطمئن نیستم .... و با لبخند مشمئز کننده ای گفت: اینطوری دو طرفه تیغش میزنیم...
سایه با گیجی گفت: مگه بهش نگفتی که ...؟
فرنگیس: حالا... من واسه این پسر برنامه زیاد دارم... باید یه چکی ازش بستونم که کل بدهی و طلبم صاف بشه...
سایه: مگه نگفتی اگر بفهمه خرد میشه...
فرنگیس: پول خرد شدنشم میده...
سایه : چی از جونش میخوای؟
فرنگیس : فکر کن جونشو... میدونی اگر بمیره کل مال و منالش به من و تو میرسه؟
سایه: اون یه بچه داره!
فرنگیس لبخندی زد وگفت: من حساب رسیم درسته خانم... حساب همه چیز و کردم...
سایه پوزخندی زد وگفت: تو فقط ادعای زرنگیت میشه... حالا من چیکارم؟
فرنگیس: تو رُل خودتو بازی کن ... طبق برنامه... من واسه ی این کار زحمت کشیدم... تو هم حق نداری خرابش کنی!
سایه دستهایش را مشت کرد وگفت: ببین من اگر نخوام کاری بکنم ... منو مجبور نکن... مجبورم نکن همه چیز وبهش بگم...
فرنگیس درحال مصرف بود ... در اثر نئشگی سری تکان داد و گفت: تو راحت باش...
سایه از اتاق خارج شد... تمام هنرش این بود که گرفتار مصرف مداوم نشود... همان تفننی کشیدن هم برای هفت جدش بس بود.
مانتویی پوشید و روسری اش را روی سرش پرت کرد.
بی توجه به موهای بلوندش که نا مرتب روی پیشانی اش ریخته بودند از خانه بیرون زد.
کیفش را روی شانه مرتب کرد ...
موبایلش را از حالت سایلنت خارج کرد.
شارژ نداشت ... به سمت دکه ای رفت و شارژی خرید...
هنوز کد مربوطه را وارد نکرده بود که دوستش کیمیا زنگ زد.
حوصله اش را نداشت برای همین با کلافگی گفت:بله؟
کیمیا: احوالات سایه خانم...
سایه: سلام خوبی؟ کاری داشتی؟
کیمیا:سرکاری؟
سایه یک لحظه چشمش را بست و باز کرد... با کلافگی گفت: نه ... طوری شده؟
کیمیا:پسر پیشته؟
سایه: نه... کارتو بگو...
کیمیا: شب خونه منصور دعوتیم... زنگ زدم ببینم تو هم میای؟
سایه گوشی موبایلش را دست به دست کرد و گفت: نه ...
کیمیا:جا بهتری هستی؟
سایه: نه ...
با دیدن ماشینی که برایش بوق زد راهش را به سمت پیاده رو کج کرد.
عادت کرده بود همیشه از کنارخیابان برود ... عادت گندی بود!
کیمیا: فکر کردم خوشحال میشدی اگر میومدی... بخصوص که افشین هم هست...
سایه: نه کیمیا... نمیام... خوب کاری نداری؟
کیمیا: باشه... خود دانی... امشب میومدی خوب کاسب میشدی...
سایه بلند گفت: خداحافظ و تماس را قطع کرد.
گوشی اش را خاموش کرد و درکیفش پرت کرد.
دستهایش را جلوی صورتش گرفت و ها کرد.
با دیدن دو دختری که لباس های ساده ای پوشیده بودند و کلاسوری دستشان بود با حسرت به رد شدنشان از خیابان نگاه کرد...
به سمت پارکی رفت .
لبه ی نیمکتی نشست و دستهایش را درجیب مانتویش فرو کرد.
با دیدن خانواده هایی که در پارک بساط پهن کرده بودند لبخندی زد و فکر کرد چقدر حسرتش را دارد...
یک دختر کوچک از جلویش با اسکیت گذشت... پرینازش ... دختر خودش هم عاشق اسکیت بود!
حالش بهم میخورد مجبور میشد از فعل ماضی استفاده کند...
هرچند سطح سوادش به دانستن فعل ماضی میرسید... ولی سطح عقلش به این نمیرسید که نباید با یک پسر معتاد ازدواج کند!
شاید هم اگر میماند وسعی میکرد او را ترک بدهد... شاید اگر پرینازش برحسب اتفاق درچهارسالگی از پیشش نمی رفت... شاید اگر در شانزده سالگی مادر نمیشد... بیست سالش بود ... ان موقع فقط بیست سالش بود...
درس میخواند وپریناز را بزرگ میکرد... شبها با داوود جنگ و دعوا میکرد و طلاهایی که مادر داوود سر عقد به او داده بود را می فروخت تا او جنسش جور شود. دهنش بسته باشد. فرنگیس یک بار هم مفت و مسلم به شوهر دخترش جنس نداد !!! ولی مادر شوهر خوبی داشت . خود زن بیچاره پیشنهاد کرد برود و به پای پسرش نماند ... ان موقع ها دلش به پریناز خوش بود و جمع کردن پول تو جیبی هایی از منشی بودن نصیبش میشد ... میخواست برای پریناز یک کفش اسکیت صورتی بخرد. حتی یک بار رییسش گفت : اگر شب بمانی دوبرابرحقوقش را می دهد... ان موقع انقدر عفت داشت که نماند و با کیبورد کامپیوتر به صورت ان مردک کچل بکوبد... ان موقع شاید پریناز را داشت... شاید داوود معتاد را داشت که هر شب پنج شنبه انقدر شعورش میرسید که انها را به درکه ببرد ...!!! داوود دوستش داشت... از ان معتاد های عذاب وجدانی بود که میدانست بد است اما نمیتوانست این بد را رها کند...
اگر پرینازش زنده می بود بهانه دستش نمی افتاد که از داوود جدا شود... ان هفته هایی که ترک میکرد زندگی اش بهشت بود... دروغ چرا ... طعم خوشبختی را زیاد چشیده بود!!!
چشمهایش را بست ... سوز بدی امد و حس کرد صورتش خیس از اشک و باران شد.
برانوش برادرش بود... از ان برادرهایی که اگر ان روزها که داوود و پریناز را داشت حتما کمک دامادش میکرد تا ترک کند... حتما کاری برایش جور میکرد... اگر ان موقع برانوش را داشت...
ارنج هایش را روی زانو هایش گذاشت... کف دستهایش هم زیر چانه ، به جین ابی اش زل زد . سر زانویش بر حسب مد روز سوراخ بود ... یک قطره باران دقیقا در همان سوراخی افتاد و سر زانویش خیس شد...
لرزی تنش را گرفت ... گوشی اش را از تنش دراورد ... پیام برانوش را باز کرد...
کی و کجا؟!
این همه ی پیامش بود.
باید او را میدید... اما نه حالا... نمیدانست ... باید با خودش کنار می امد... یعنی اول باید با خودش کنار می امد... بعد همه چیز را از زیر زبان فرنگیس میکشید... یک چیزی می لنگید... فرنگیس هیچ وقت رو بازی نمیکرد ...! کاش فرنگیس مادرش نبود.
او هم طعم مادری را چشیده بود... میدانست !
یک لحظه فکر کرد پریناز اگر چنین دایی ان زمان داشت... حداقل اگر یکی از زاده های فرنگیس ادم به حساب بیایند برانوش است!
چشمهایش پر وخالی شد... الان داشتن برانوش خیلی دیر بود!
*************************************************
*************************************************
پنج شنبه ی موعود بالاخره رسید.
ارمیتا فکر کرد خریدن یک ساعت مچی صد و چهل وسه هزار تومانی ... باید هزینه اش را از چک کم کند یا نه؟؟؟ نه واقعا ... تازه هزینه ی بیمارستان هم بود ... !!!
یعنی اگر غرو لند های افسانه مبنی برا ینکه تو یک رییس شرکت معتبر هستی و ال هستی وبل هستی ود رپول غرقی وفلانی وبهمانی نبود عمرا صد و چهل وسه هزار تومان ناقابل را به پای یک ساعت مسخره میداد. هرچند مارک دار محسوب میشد .... ولی خوب نزدیک صد وپنجاه هزار تومان از کفش رفته بود.
تازه با خرید یک سبد گل چهل وهشت تومانی برای افتتاح مطب... از وقتی برانوش امده بود همسایه شان شده بود همینطور ضرر بود که متحمل میشد.
کاش میتوانست تمام این خرج های اضافی وگزاف را درچک ضمیمه کند... واقعا روی این کار را کردن را داشت.
دویست تومان کم پولی نبود... وای خدایا ... همه اش تقصیر افسانه بود... اه ... کلا برای مرد ها خرید کردن مزخرف بود.
کاش روی ان را داشت با یک جوراب و زیر پیراهن و لباس همگانی زیر سر و تهش را هم اورد... فکر کن برای برانوش... از فکرش خنده اش گرفت.
حیف سایزش را نمیدانست وگرنه کفش وشلوار وپیراهن را ترجیح میداد... حیف افسانه قرار بود کراوات بخرد... عطر هم به گفته ی افسانه کلی عطر وادکلون دارد... کلا افسانه فقط روی مخش نشسته بود و پاپ کرن میخورد و میگفت که ساعت بخرد.... واقعا چرا عقلش را داده بود دست افسانه؟
نتوانست ماشین را جای درستی پارک کند ناچارا جلوی پارکینگ مغازه داری پارک کرد و گفت که در کلینیک است!
برانوش الکی در کلینیک می چرخید... مهربا ن و همسرش فرید و پسرشان کیانوش گوشه ای نشسته بودند وفرید بنظر عصبی می امد...
بانو وفرح هم مشغول گفت وشنود بودند.
هنوز درباورش نمیگنجید بانو باز پیش قدم شود ... حیف که زیاد ذهنش ماجرا جو نبود وگرنه کلی کاسه زیر نیم کاسه میچید! افسانه و مرصاد و مازیار هم الکی میخندیدند...
ارمیتا چرا نمی امد... خودش هم باورش نمیشد هر پنج دقیقه یک بار به ساعت زل میزند ومنتظر است تا او بیاید.
هرچند به او نمی امد بد قول باشد... والبته هنوز ساعت دوازده نشده بود ... ولی بهرحال! اتفاقی برایش رخ نداده باشد!!!
مرصاد کنارش ایستاد و گفت: حالا قراره چیکار کنی؟
برانوش:فعلا منتظر مهندس ارمند ....
کلامش بی فعل ماند ... در باز شد و ارمیتا با یک دسته گل شیک وارد کلینیک شد وبه جمع سلام بلندی کرد.
به سمت برانوش امد وگفت: دیر که نکردم.
برانوش لبخندی زد و گفت:ابدا ... سلام ... چرا زحمت کشیدی... خودت گلی...
چه صمیمی !
ارمیتا با خودش گفت ... برای چه جلوی جمع اینقدر محبت امیزانه صحبت میکرد. این جور استفاده از فعل و مفعول ها برای پشت بام خوب بود و دم غروب که جان میداد برای خلوت کردن! شاید هم گریه کردن...!!!
با این حال لبخندی زد وگفت: بهرحال تبریک میگم ... به سلامتی... با دل خوش...
و دردلش گفت: کلا از این حرفها ... حوصله ی تعارف و تکه انداختن را نداشت. بیشتر ترجیح میداد ساعت مربوطه را پس بدهد و پولش را بگیرد! این اعمال را دوست داشت عینا روی سبد گل هم انجام دهد... هزینه ی بیمارستان!!!
بانو خیره خیره نگاهش میکرد.
ارمیتا محض ادب جلو رفت و محترامه عرض ادب کرد.
فرح هم با او سلام علیکی کرد. ارمیتا حوصله نداشت رفتار فرح را تفسیرکند و خشکی نداشته ی کلامش را به حساب جواب منفی اش به مازیار واریز کند.
هرچند فرح مثل همیشه بود!
کنار افسانه ایستاد و افسانه با هیجان گفت: به مرصاد گفتم مامان اینا اخر ماه میان...
ارمیتا سری تکون داد وگفت:خوبه کیفتون کوکه ...
افسانه: حالا یه خبر دیگه ... من ومرصاد میخوایم عروسیمونو تو باغ خونه شون بگیریم...
ارمیتا خیره خیره نگاهش کرد.... هتلهای تهران خراب شده بودند؟ باغ های تهران اتش گرفته بودند؟ تالارها و سالن های تهران ویران شده بودند که عروسی خواهر کوچکش را مرصاد میخواست در خانه بگیرد؟
به خودش نهیب زد حق ندارد دخالت کند... !!! یعنی یک نفس عمیق کشید که دخالت نکند... یعنی واقعا میل عجیبی به دخالت داشت و اینکه پاشنه کفشش رادر فرق سرخواهر ساده اش فرو کند.
افسانه دستش را کشید تا با مهربان اشنا شود.
مهربان دختر بانمکی بود همراه با شوهرش جلوی ارمیتا بلند شدند.
اینطور که مشخص بود افسانه حسابی در دل خانواده ی مرصاد جا شده بود.
تا جایی که میشنید گهگاه برانوش او را زن داداش هم صدا میکند... هرچند به شوخی... ولی هنوز باورش برایش سخت بود. بخصوص این سواری بازی های مرصاد ... یعنی چه... عروسی خواهرش باید در یکی از بهترین و بزرگترین هتل ها یا باغ ها یا تالار های تهران برگزار میشد!
گوشه ای نشست.
داشت یونیت هایی که خودش فراهم کرده بود را دید میزد...
کلینیک کوچکی بود... بخش تزریقات و سه اتاق مجزا و یک ابدارخانه ... همه چیز هم سفید و ترتمیز... بوی رنگ دردماغش بود.
با دیدن برانوش که با یک سینی شربت اب پرتقال و ظرفی پر از شیرینی به سمتش امد لبخندی زد وگفت: مرسی...
برانوش کنارش نشست وگفت: از این تیپ ادم هایی هستی که برای یه جشن از عقب وجلوش میزنن و فقط برای اصل کارش میان ،نه؟
ارمیتا شیرینی را برداشت وگفت:چطور ؟
حیف امروز جز روزهای خوب برانوش محسوب میشد وگرنه ارمیتا میل عجیبی داشت مثل هربار او را ضایع کند... کلا خوشش می امد. خوب ضایع میشد... درواقع ضایع شدنش ملس بود!
برانوش: دقیقا برای تایم نها
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خوانها , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 12- رمان وقتی برای تو وقتی برای من , رمان مخصوص موبایل من ، تو ، او ، دیگری | ~sun daughter~ کاربر انجمن ... , رمان فا | بهترین سایت رمان فارسی , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45832

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا