تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان من ... تو ... او ... دیگری (فصل نهم)


 زنی اعلام طبقه کرد و در اسانسور باز شد... فرح و مازیار منتظر اسانسور بودند برانوش به عقب پرید و ارمیتا تکانی خورد.
مازیار لبخندی زد و گفت:برانوش تولدت مبارک... دیگه ما بریم....
رو به ارمیتا که از فرح خداحافظی میکرد و مانتویش را پس میداد گفت: نخوردیم نون گندم اما دیدیم دست مردم....
ارمیتا: خب چی؟
مازیار لبخند کجی زد وگفت:برانوش پسر خوبیه.... هوای همو داشته باشید....
ارمیتا کلافه گفت:مازیار خواهش میکنم بس کن...
مازیار: غاز هم بود از دیدن رفتارای شما دو تا میفهمید... برادرانه برای جفتتون ارزوی خوشبختی میکنم...
با گیجی گفت: مازیار این وقت شب مست کردی زده به سرت...
و بی توجه به بقیه وارد خانه شد. نگین در روروئکش بود.
او را بغل کرد و لحظاتی بعد از خاله و مهربان ودیگر اعضا هم خداحافظی کردند.
هیچ میلی به فکر کردن به لحظات پیش را نداشت... حتی کنجکاوی اش هم تحریک نشده بود که بداند برانوش چه چیزی را میخواست پیشنهاد بدهد!
به نگین نگاه میکرد...
نگین دو دستی به صورتش میزد ... برانوش هم برایش شکلک درمی اورد...
به ساعتش نگاهی انداخت... پس داشت رام میشد... بیمارستان... پشت بام... ساعت ... فروش اتومبیلش... او را مرد میدانست... پس نقشه ها تا الان خوب پیش رفته بود!
لبخندی زد و به او نگاه کرد که همراه خواهرش در اشپزخانه مشغول جمع وجور بودند.
مرصاد با جارو برقی به جان هال افتاده بود.
هدف هم در اشپزخانه طبق اصرارهای افسانه داشت میوه ها را جا به جا میکرد هرچند هنوز با کمک به خانواده ی برومند مشکل داشت ولی افسانه بود دیگر... بهرحال داشتند فامیل میشدند!
نگین سرحال بود یعنی وقتی اکثر وقت مهمانی غرق خواب بود خوب مسلما ساعت دوازده شب بسیار سرحال بود و دلش میخواست بازی کند.
نگین با صدای جاروبرقی با تف وبزاق دهانش بووو بووو میکرد...
مرصاد جا رو برقی را خاموش کرد و پایش را روی پدال سیم جمع کن جارو برقی گذاشته بود و نگین داشت به جمع شدن تند سیم ها نگاه میکرد...
مرصاد رو به برانوش گفت: شازده بلند شو یه کاری بکن...
برانوش لبخند کجی زد وگفت: من بچه بغلمه...
نگین انقدر خم شده بود که بفهمد سیم ها با ان سرعت کجا رفتند که برانوش نزدیک بود او را سرو ته به زمین واگذار کند.
بلند شد و گفت: نگین چیکار میکنی....
نگین به برانوش نگاه کرد وبه زمین اشاره کرد و گفت: بَ ... بَ...
برانوش سرجایش ایستاد وبه نگین زل زد.
ارمیتا و مرصاد وافسانه هم ساکت مانده بودند... صحنه ی هیجان انگیزی بود.
مرصاد با ذوق گفت: فدای تو دخمری... چی گفتی الان؟
نگین با تعجب به چشمهای گرد انها نگاه میکرد... مشتش را در دهانش فرو کرد و با همان لحن شیرین و دوست داشتنی گفت: بَ بَ...
افسانه با جیغ به هال امد وگفت:عزیزممممممم....
ارمیتا نیشش باز شد وگفت: اخی... اولین بارش بود ....؟
برانوش کلافه پوفی کشید و نگین را روی زمین گذاشت...
نگین اصلا خوشش نیامد لب برچید و به نق نق افتاد... پدر قد بلند بودن همین بود فاصله ی ارتفاعی انقدر واضح بود که نشود از ان بالا بودن گذشت.
برانوش از خانه خارج شد ... در راهم کوبید.
مرصاد نگین را از روی زمین بلند کرد و گفت: عمویی... بابات دیوونه است... بگو عمو...
نگین داشت شصتش را می مکید ... دربغل عمو هم بالا بودن خوب بود!
افسانه با گیجی گفت: یهو کجا رفت؟
ارمیتا دستش را گرفت و کشید ورو به مرصاد گفت: فکر کنم امشب بهترین هدیه ی تولدش رو از دخترش گرفت.
مرصاد لبخندی زد و محکم گونه ی نگین را بوسید و گفت:بخاطر زحماتتون ممنوع...
افسانه میخواست بماند... دستش را از دست ارمیتا بیرون کشید ومقابل مرصاد ایستاد و مشغول پچ پچ شد . ارمیتا هم در چهار چوب در ایستاده بود... به پله هایی که به پشت بام ختم می شد زل زده بود.
یک بار برای دلداری مانده بود... بار دوم... صحیح نبود... یعنی عقلش فرمان داد برود خانه و روز خوبی که گذرانده است را به یک خواب ارام ختم کند. همین...
و همین هم شد! یاد گرفته بود عقلش حاکم باشد... نه دلش... نه احساسش... یاد گرفته بود در دنیا باید تابع عقلش باشد... عقلی که گروی عقل باشد نه گروی احساس... اگر نه که فاتحه اش خوانده بود!
و همین هم شد! یاد گرفته بود عقلش حاکم باشد... نه دلش... نه احساسش... یاد گرفته بود در دنیا باید تابع عقلش باشد... عقلی که گروی عقل باشد نه گروی احساس... اگر نه که فاتحه اش خوانده بود!
یک بسته سیگار تمام کرد... به ته سیگار ها زل زد ... نفس عمیقی کشید . به اسمان ... ستاره ها ... ودوباره به ته سیگار ها...
فکرهایش در سطح ذهنش نا مرتب و نامنظم چرخ میزدند... گیج بود... کلافه بود ... انگار خنگ بود... نمیفهمید... نمیدانست... نمیشد...
راه رفت... راه رفت ... راه رفت... موهایش را کشید... چرا... چرا ... به کف دستهایش نگاه کرد... جرات نداشت اگر داشت الان اینجا ... اسم نگین را از کجا اورد؟
چرااورد... با کلافگی دستی به موهایش کشید ... ان هارا تا جا داشت کشید ... درد در مغز سرش پیچید... مهم نبود... بودن نگین درد بیشتری داشت!
اخرش چه میشد...
نگین... کاش نبود ... حالا بود کجای دنیا را گرفته بود؟! خسته بود ... کلافه... گیج ... منگ... مبهم... در ان چهار قدمی پشت بام... در میان کولر و دیش های ماهواره ای ... را ه رفت... صد سوال بی جواب و ... خسته بود یک کوه بار روی شانه هایش بود ... مرد بود باید بار روی شانه داشته باشد ... کاش نبود ... میخواست فریاد بزند نامرد است این کوله بار را بردارید تحملش سخت است . سخت بود.
حالا حتی نفس کشیدن هم سخت بود... همه اش درد بود... از بدو تولد تا حالا...
ازدواج کرد که زندگی تشکیل دهد... خانواده ای داشته باشد که خودش هرگز طعم واقعی اش را درک نکرده بود!
پوفی کشید.
به اسمان نگاه کرد... خدا... ترجیح میداد فکر کند هست ... بود ... مسلما بود ... !
پوفی کشید ... کاش کسی بود که بگوید چه کند... با این وضع چه کند...
اگر یک دقیقه ی دیگر در تاریکی شب میان ته سیگار ها ودیش و کولر ها زیر سایه ی خدا و نفرت و بغض و کوله بارش در ان خلوت سیاه که تک نور های نقطه ای در شهر پیدا بود را دید میزد می ماند قطعا خفه میشد....
از تماشای تک نو رهایی که معلوم نبود در غرق سیاهی پشتشان یا زیرشان یه جلویشان چه ممکن است رخ دهد... دنیاست... این خراب شده دنیاست!
از پله ها پایین رفت. ساعت دو صبح بود. با دیدن عقربه های ساعت جدیدش و در ورودی اپارتمان اهدا کننده ی ساعت کلافه دستی به صورتش کشید و کلید را از جیبش دراورد.
وارد خانه شد ، به اتاقش رفت .با دیدن تخت او ...
مثل یک فرشته ی کوچک... پا ک... معصوم... خالص... لبش را گزید...
روی زمین نشست... پیشانی اش را به نرده های حفاظ تکیه داد به پلک های بسته و دهان غنچه ی نیمه بازش که از اب دهن خیس بود نگاه کرد...
به ارامی دستش را به صورت او رساند.
نفس عمیقی کشید و گفت: بزرگ بشی مثل مادرت میشی؟
قفسه ی سینه اش به تندی بالا وپایین میرفت... دستهای کوچکش مشت شده بود. فکر کرد چه قلب کوچکی دارد!
با سر انگشت پوستش را نوازش میکرد.
به ارامی زمزمه کرد:
یه دختر دارم شاه نداره ..........صورتی داره ماه نداره
از خوشگلی تا نداره
به کس کسونش نمیدم.......به همه کسونش نمیدم
به راه دورش نمیدم ................به حرف زورش نمیدم
به کسی میدم یه دست باشه..........یه تنه تنش اطلس باشه
شاه میداد با لشکرش ...........شاهزاده با پشت سرش
واسه پسر کوچیکترش............
آیا بدم؟ ...آیا ندم ؟ ..........آیا بدم ؟... آیا ندم؟
به کسی میدم که تک باشه ..............ملک باشه
دختر من رفیق من ................هم نفس شفیق من
نگین انگشتر من ...............عقیق من ،عقیق من
نگین من... نگین !!!
دختر من یار بابا ............شمع شب تار بابا
تو این گلستان جهان ..........نو گل بی خار بابا
یه دختر دارم شاه نداره ...........صورتی داره ماه نداره
از خوشگلی تا نداره
صدایش از بغض میلرزید......
به این و اونش نمیدم ...........به همه نشونش نمیدم
به خواستگارش نمیدم ..........به هر دیارش نمیدم
به کسی میدم که تک باشه .........ملک باشه و ملک باشه
به کسی میدم یه دست باشه ........یه تنه تنش اطلس باشه
شاه شهر ما میاد .......با صد برو بیا میاد
با گنج هدیه ها میداد................
آیا بدم ؟ ....آیا ندم؟......آیا بدم ؟ ...آیا ندم ؟
به کسی میدم یه دست باشه ...یه تنه تنش اطلس باشه
نفس لرزانی کشید و گفت: میدونی خانم کوچولو... اگر دختر داشتم... دوست داشتم دخترم مثل تو باشه... تا کی این راز بین من و تو باشه؟!!! تا کی؟
لبش را گزید... قطره اشکی از گوشه ی چشمش پایین چکید... کف دستش را به پیشانی اش زد و گفت: چرا لادن... چرا ... من با این بچه چیکار کنم!!!
سر و صدایی در هال شنید ... با رخوت از جا بلند شد و در اتاق را باز کرد.
مرصاد با کوله پشتی دور خودش میچرخید...
برانوش اهسته گفت: داری چیکار میکنی؟
مرصاد: بیداری؟ هیچی... قراره با افسانه بریم کوه... میای؟
برانوش:ساعت چنده؟
مرصاد: پنج ونیم...
برانوش که دیشب نخوابیده بود کش وقوسی امد و گفت: فکر نکنم...
مرصاد : خیلی خوب ... من رفتم...
برانوش هنوز درهال ایستاده بود ...
مرصاد در را باز کرد که با دیدن افسانه و ارمیتا که به شدت خواب الود بود و کوله به دست ، چشمهایش را گرد کرد. ارمیتا هم قرار بود بیاید؟
مرصاد لبخندی زد و گفت:برانوش نمیای؟
ارمیتا با خواب الودگی گفت: حالا چه وقت کوه رفتنه... شما دو تا خسته نیستید... دیشبم که دیرخوابیدیم!
برانوش که اصلا نخوابیده بود ... جلوی در ابراز وجود کرد وسلام کرد.
ارمیتا میان خمیازه فقط سری تکان داد...
افسانه با هیجان گفت: برانوش نمیای؟
برانوش به ارمیتا که پلک هایش را ایستاده بسته بود نگاهی کرد و گفت: نگین و چیکار کنم؟
مرصاد: خوب سر راه میذاریمش خونه ی مامان... نرگس مراقبه...
برانوش: اگر ده دقیقه صبر کنید میام...
مرصاد لبخندی زد و رو به افسانه و ارمیتا گفت:خوب بیاین تو یه قهوه اماده کنم... اینم حاضر بشه...
ارمیتا از خدا خواسته ... فقط دوست داشت یک جا ولو شود و ادامه ی خوابش را ببیند... لعنتی نمیشد هربار هربار افسانه را تنها بفرستد... این عشق بازی های این دو نفر خواب و خوراک را از او گرفته بود!
روی مبل ولو شد و سرش را به پشتی تکیه داد...
برانوش نگین را اماده کرد... نگین خواب وبیدار بود... لباسی تنش کرد و پوشکش را تعویض کرد ...
کوله ی کوهش که اکثر اوقات فراهم و اماده بود را از کمد بیرون اورد. جین و تی شرتی پوشید... به دستشویی رفت و دست ورویش را شست ... مسواک زد و دوباره به اتاق برگشت ، کاپشن سورمه ای اش را هم برداشت... کمی عطر زد و کوله به پشت و نگین به بغل از اتاق خارج شد.
ارمیتا به نظرش خواب بود... مرصاد در اشپزخانه چهار قهوه اماده کرد و به هال امد...
بعد از صرف قهوه ،افسانه و ارمیتا با دویست وشش ارمیتا و پسرها هم با اتومبیل برانوش به سمت تجریش حرکت کردند. ابتدا به منزل بانو تا نگین را دست نرگس بسپارند و بعد هم به سمت مکان مربوطه راه افتادند ... ارمیتا خوابش پریده بود ...
به ارامی راه میرفت... با توجه به ان موقعیت مکانی وزمانی زیادی شلوغ بود!
درواقع هوای شش صبح کوه که همراه با سوز زمستانی بود باعث میشود فکر نکند قبلا چقدر خوابش می اید!
برانوش ساکت بود... افسانه و مرصاد هم که انگار تخم کفتر نوش جان کرده بودند...
ارمیتا بی هوا گفت: چقدر اینا حرف دارن!
برانوش فکر کرد قطعا با او است... چون شخص دیگری کنارشان نبود. اه ... او را این همه خوشبختی محال بود ارمیتا او را مخاطب برای حرف زدن قرار داده بود!
برانوش پرت گفت:کیا؟
ارمیتا به نیم رخ برانوش نگاه کرد وگفت: افسانه و مرصاد...
برانوش لبخندی زد وگفت: اولاشه...
ارمیتا سری تکان داد وگفت: خدا کنه تا اخرش همین باشه... وگرنه ....
وسکوت کرد.
برانوش کنجکاو پرسید:وگرنه چی؟
ارمیتا: هیچی... نظرت چیه؟
برانوش دقیقا شانه به شانه ی او قدم برمیداشت درهمان حال گفت: راجع به چی؟
ارمیتا: خوب... راجع به افسانه ومرصاد... ازدواجشون...
برانوش لبخندی زد و گفت: بهم میان....
ارمیتا: من اینطور فکر نمیکنم!
================================
ارمیتا: من اینطور فکر نمیکنم!
برانوش با تعجب گفت:چرا؟
ارمیتا: نمیدونم... بنظرم هنوز جدی نیست... اگر پس فردا روزی...
برانوش: راجع به برادرم اطمینان خاطرداشته باش... مطمئن باش اجازه نمیده اب تو دل خواهرت تکون بخوره!
ارمیتا لبخندی زد وگفت: شاید ...
برانوش روبه کوله ی ارمیتا اشاره کرد وگفت: اگر سنگینه برات بیارم؟
ارمیتا: مرسی... توش وسیله ی خاصی نیست ...
برانوش سری تکان داد... در این مدت فهمیده بود ارمیتا یک کلام است و یک بار باید حرفی را بیان کند به بار دوم کشیده شدن مطلب برای لوث بود!
برانوش نفس عمیقی کشید وگفت:هوای خوبیه...
ارمیتا تنها اوهومی گفت و برانوش پرسید: بازم بابت دیشب وزحماتت مرسی...
ارمیتا تنها عبارت خواهش میکنم را ادا کرد.
برانوش دنبال سوال وکلمه بود ... کلا خوشش می امد با او حرف بزند... حرفهایش حساب شده بود ... پرت و پلا تحویلش نمیداد!
برانوش: راستی ... دیشب اون سروانه رو از کجا میشناختی؟
ارمیتا: مگه نگفتم؟
برانوش لبخند مسخره ای زد وگفت: منظورم با جزییات بیشتر...
ارمیتا بند کوله اش را گرفت وگفت: پسر دوست پدرم بود!
دقیقا همان جمله ی دیشب.
برانوش لبخند کجی زد وگفت:فکر کنم دیگه همسایه های مشکلی ایجاد نکنن...
ارمیتا :چطور؟
برانوش: برای اشنا بودن شما با سروان حسینی... مزید بر علت میشه که اونها حساب کار دستشون بیاد!
ارمیتا تنها گفت: چه خوب....
برانوش پوف سنگینی کشید و دوباره گفت: مجرد بودن؟
ارمیتا : دیشب جلو خودت گفتم به همسرش سلام برسونه!
برانوش واقعا یادش رفته بود با این حال گفت : اهان...
باز داشت از فضولی میمرد ... ارمیتا هم کم وبیش از حالتهای او لذت میبرد هرچند اگر خوابش نمی امد بیشتر لذت می برد!
برانوش نفس عمیقی کشید وگفت: میدونی طرز نگاهش به تو ... یه جوری بود!!!
بی هدف تیری در تاریکی پرت کرد... البته فقط در حد یک حدس! دوست پدری که یک دختر مثل ارمیتا داشته باشد... مغز خر خوردانکه ارمیتا را ول کند و ... الی اخر!!!
ارمیتا: چطور؟
برانوش: خوب نگاهش حس داشت...
ارمیتا : اون وقت شب با اون همه درگیری حس نگاهشو فهمیدی؟
حرفش بوی طعنه میداد ... با این حال برانوش حرفی نزد وارمیتا گفت: یه وقتی خواستگارم بود...
برانوش در دلش پیروزی قهرمانانه اش را جشن گرفت!
برانوش:بهش جواب منفی دادی؟
ارمیتا: اره ...
برانوش: بپرسم چرا؟
ارمیتا: بپرس...
و سکوت کرد.
برانوش خوب به نوعی پرسیده بود چرا...
ارمیتا لبخندی زد وگفت: چرا نمی پرسی؟
برانوش گیج گفت:چیو؟
ارمیتا: خوب چراتو نپرسیدی...
برانوش خنگ بازی اش عود کرده بود پرسید: چرای چیو؟
ارمیتا با خنده گفت:هیچی...
برانوش داشت فکر میکرد موضوع چی بود ... چه شد؟ چرا او را در ان موقعیت میگذاشتند... ارمیتا که بود... چی شد؟ او کجاست... اینجا کجاست!!!
برانوش عقب افتاده بو د..... خودش را به ارمیتا رساند و گفت: من نفهمیدم...
ارمیتا خندید وگفت: شوخی کردم...
برانوش: اخه نفهمیدم!
اخی... عین بچه ها... الهی الهی... واقعا داشت ارمیتا را وادار میکرد تا برایش دل بسوزاند ... پسرک گرگریوی لوس!
ارمیتا توضیح داد: تو پرسیدی بپرسم چرا ... منم گفتم بپرس... وتو نپرسیدی... همین! متوجه شدی؟
برانوش فکر کرد چه لوس... یعنی فکرش را بلند گفت.
ارمیتا لبخندی زد وگفت: لوس نیست... نیاز به کمی ذکاوت میخواد...
عملا گفت خنگ است!
صبح اول صبحی ببین چطور با او تا میکند!
برانوش شانه ای بالا انداخت .... فهمیدن اینکه او هنوز نفهمیده است اصلا کار سختی نبود!!!
برانوش:حالا چرا بهش جواب منفی دادی؟
ارمیتا: با شغلش نمیتونستم کناربیام...
برانوش:فقط همین؟
ارمیتا:کافی نیست؟
برانوش: نمیدونم... جز مردها حساب میشد؟
ارمیتا: اون موقع که خواستگارم بود هنوز این اولویت ونداشتم!
برانوش: اهان... بعد از رامین اولویت بندی کردی؟
ارمیتا مستقیم به او نگاه کرد.
برانوش گفت: اسمش همین بود دیگه... رامین نه؟
ارمیتا: اره...
برانوش: جوابمو ندادی...
ارمیتا: اره دیگه ... جواب دادم!
برانوش باز شوک شد... واقعا دستش انداخته بود ... ان هم به نوعی که خود برانوش نمیفهمید چقدر اسکل شده است! واقعا حرفهایش نیاز به هوش داشت وذکاوت... البته شاید چون دیشب نتوانسته بود بخوابد مغزش مدام هنگ میکرد ... ولی در هرحال زیادی دو پهلو حرف میزد!
برانوش دستهایش را در جیبش کرد وگفت: حالا چرا به رامین جواب مثبت دادی؟
ارمیتا: از منبع موثقت بپرس!
برانوش:مازیار؟
ارمیتا: از من میپرسی منبعت کیه؟
برانوش: نه ... یعنی... خب ...
ارمیتا لبخندی زد وگفت: اینقدری که تو از من می پرسی من از تو پرسیدم؟
برانوش ذوق کرد وگفت:خوب بپرس...
ارمیتا: چی بپرسم...
برانوش:هرچی...
ارمیتا: هرچی؟ هرچی یعنی چی؟
برانوش: خب .... هرچیزی که کنجکاویتو تحریک میکنه!
ارمیتا لبخند محوی زد وگفت:چیزی درمورد تو کنجکاوی منو تحریک نمیکنه!!!
فک برانوش رفت وبرگشت خورد به زمین!
اگر تحریکش نمیکرد پس چرا ساعت میخرید؟؟؟ روی پشت بام دلداری میداد .... ماشین میفروخت یا ...!
زور که نبود خوب او را نمیدید... به جهنم صد تا دختر دیگر بودند او را می بلعیدند!
واکنشی نشان نداد ... ساکت به ارامی قدم برمیداشت... هم پای اومی امد. تقریبا داشت خود خوری میکرد!
ارمیتا فکر کرد چه موقر شد یک دفعه!
لبخند ی به افکارش زد ... کنجکاوی داشت ... مثل جمله ی نیمه کاره در اسانسور... یا ارتباطش با لادن ... اما ایا از پرسش این سوالات برانوش فکری در موردش نمیکرد ... !
برانوش نفس عمیقی کشید و ارمیتا دلش از این سکوتش سوخت وگفت: چرا به اینجا رسیدی؟
برانوش ابروهایش را بالا داد و گفت : فکر میکردم کنجکاو نباشی...
ارمیتا: کنجکاو که نیستم... اگر نمیخوای بگی...
و سکوت کرد ... فقط خواست به برانوش یک شانس بدهد که خوب برانوش ان شانس را از دست داد!
برانوش تند گفت: نه ... خوشحال میشم باهات حرف بزنم... این مدت رفتارهایی از تو دیدم که تا به حال تو منش هیچ دختری در اطرافم ندیدم...
ارمیتا به او نگاه کرد و صریح و تند گفت:امیدوارم منو با اون دخترهایی که به خونه میاریشون یا تو خیابون سوارشون میکنی مقایسه نکرده باشی!!!
برانوش سرجایش ایستاد وبا لحنی که منکر این فرض بود تند گفت: آرمیتا...
ارمیتا فکر کرد اولین بار است اسمش را با صدای او میشنود!
برانوش سرش را تکان داد وگفت: این چه حرفیه... تو واقعا چنین فکری راجع به من میکنی؟
ارمیتا: نه...
برانوش با اخم واضحی گفت: من فقط... یعنی اصلا نمیدونم چه توضیحی بیارم... اگر اینطوری در مورد طرز فکر من فکر میکنی...
ارمیتا لبخندی زد و گفت: اون فقط یه امید وارزو بود ... نه فکر من ... راستی داری از جواب دادن طفره میری!
برانوش پوفی کشید... این سردی وخشکی را به حساب مدیریتش میگذاشت یا کم خوابی اش؟!
با این حال کمی از ان شوک درامد وگفت: خوب از چی بگم؟ از گذشته ام یا از حالم؟
ارمیتا شانه ای بالا انداخت و گفت: از اون چیزی بگو که گهگاه وادارت میکنه بری پشت بوم و خلوت کنی...
برانوش لبخندی زد وگفت: فکرشم نمیکردم یه روزی به اینجا برسم... بعد از مکثی گفت: وقتی بیست سالم بود ... ارزوهایی داشتم که حالا به هیچ کدومشون نرسیدم!
ارمیتا: یه ازدواج ناموفق نباید سد راه بشه...
برانوش: یه ازدواج ناموفق ... فکرمو درمورد همه چیز عوض کرد... من توی دوسال تمام نظرم از همه چیز برگشت... ارمان هام... ارزوهام... اعتقاداتم... همش ...
ارمیتا: همش تقصیر لادن بود؟
برانوش: فکر میکنی منم مقصرم؟
ارمیتا:من درجریان زندگیت نبودم!
برانوش پوفی کشید وگفت: تو یه مهمونی باهاش اشنا شدم... با معیارهای من خیلی فاصله داشت ولی ناخوداگاه جذبم میکرد...
ارمیتا:چه معیاری؟
برانوش:تحصیلات .... خانواده... اینا برام مهم بود... داشتن شغل اجتماعی... روابط اجتماعی... و به ارمیتا نگاه کرد... داشت از معیارهایش برای کسی میگفت که دقیقا با انها مطابقت داشت! واقعا؟ واقعا مطابقت داشت...

 

سرش را تکان داد و در ادامه گفت: چند بار تو مهمونی دیدمش و... کم کم ازش خوشم اومد... از اون تیپ دخترها که خوشگلن و به خودشون مینازن ... اون فخر فروشی وبه حساب غرروش گذاشتم... چون فکر میکردم دخترهای مغرور و دست نیافتنی به شخصیت من میخورن... ولی لادن فقط از خود راضی بود ... تا به خودم بیام دیدم همه چیز تموم شده ... من برای لادن با خانواده ام درافتادم... با خانواده ای که مدیونشونم چون میدونم اونها منو بزرگ کردن و به اینجا رسوندن... ازدواج کردیم... لادن اصرار داشت به خارج بریم... من نمیخواستم. با اینکه هم موقعیتشو داشتم هم پولشو هم ..اما نمیخواستم .. اون موقع هنوز درسم مونده بود... کم کم رفتاراش عوض شد ... میگفت حالا که من نمیام خودش تنها میره... میخواست بره کانادا... مدام میرفت سفارت کانادا و ... مثل اینکه با یه پسر دورگه ی ایرانی و کانادایی تو سفارت اشنا شده بود تمام عمرشو تو کانادا زندگی کرده بود ... حالا که برگشته بود ایران باید میموند وخدمت میکرد ... لادن هم تورش کرد هم به بهونه ی زبان یاد گرفتن هم به بهونه ی اقامت ... بعد هم افتادم دنبال گانگستر بازی و تعقیبش... با کلی مدرکی که ازش داشتم تو دادگاه میتونستم حکم سنگسارشو اون پسره رو بگیرم... ولی نمیدونم چرا این کارونکردم... مهریه اش و بخشید... حضانت نگین و گرفتم و ازش جدا شدم... حتی الانم نمیدونم چرا!
ارمیتا: چرا حضانت نگین وگرفتی؟
برانوش به ارمیتا نگاه کرد... سوتی داده بود!
برانوش: من امادگی نگهداری از بچه رو نداشتم... حتی الانم ندارم...
ارمیتا سری تکون داد وگفت:حتما خیلی سخت بوده ...
برانوش: الانم هست ...
دو دستی موهایش را کشید و ارمیتا گفت:ولی زندگی هنوز جریان داره!
برانوش لبخندی زد وگفت: اره...
حالا نوبت توئه...
ارمیتا: گرو کشی میکنی؟ اگر میدونستم باید در ازای سوالام جواب بدم اصلا نمی پرسیدم!
برانوش ابروهایش را بالا داد وارمیتا لبخند شیطنت باری زد و گفت: بهتره این سوال و جواب و بذاری بعد صبحونه ... من الان گرسنمه...
برانوش دلش میخواست بپرد گازش بگیرد... نه شوخی اش معلوم بود نه جدی اش !
سری تکان دادن... مرصاد و افسانه الاچیقی را پیدا کرده بودند... افسانه مثل خانم ها بساط صبحانه را اماده میکرد ... ارمیتا هم بند کتانی هایش را باز میکرد.
برانوش فلاسک چای را برداشت و روی زیر انداز نشست... دو خواهر کنار هم رو به روی دوبرادر نشسته بودند... ارمیتا جلوی برانوش... مرصاد هم جلوی افسانه!
ارمیتا برای خودش تخم مرغ اب پز هایی که افسانه فراهم کرده بود را پوست میکند... درخانه جانش در می امد یک چای دم کند برای این صبحانه چه تشکیلاتی اماده کرده بود... کره و عسل وخامه و پنیر و گردو و کشمش و گوجه وخیار خرد کرده بود... در بساطش نمک وفلفل هم گذاشته بود!
انگاری واقعا اماده بود تا ازدواج کند این نواوری را در منزل به رخ بکشد ... مرصاد هم که شورش را دراورده بودبرای افسانه تخم مرغ پوست میکند... نمک میزد... لقمه می گرفت... !!!
برانوش هم زرده ی تخم مرغ را نمی خورد فقط سفیده اش را میخورد... همه ی ویتامین در زرده ی تخم مرغ ب
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان خوانها , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان فا | بهترین سایت رمان فارسی , رمان مخصوص موبایل من ، تو ، او ، دیگری | ~sun daughter~ کاربر انجمن ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 12- رمان وقتی برای تو وقتی برای من , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45831

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا