تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان من ... تو ... او ... دیگری (فصل دهم)


 برانوش اهسته گفت: میخواستم بهت پیشنهاد... من میخواستم ازت درخواست کنم تا با من باشی...
ارمیتا به او زل زده بود. مات و مبهوت...
برانوش به ارامی سرش را خم کرد و درحالی که نبض شقیقه میزد وکمی سرخ شده بود گفت: من دوست دارم ارمیتا...
قبل از انکه لبهایش روی لبهای ارمیتا فرود بیاید دردی در زانویش حس کرد و با آخ بلندی از او دور شد...
ارمیتا با کیفش محکم به پهلویش زد ... برانوش با گیجی باز هم از او فاصله گرفت و گفت: ارمیتا...
ارمیتا بند کیفش را محکم میان پنجه هایش فشار میداد ... درحالی که تمام تلاشش را به کار گرفته بود تا صدایش بلند نشود و در پارکینگ اکو نشود گفت: لازم به توضیح بیشتره؟
برانوش با کلافگی گفت: من اون شب تو اسانسور...
ارمیتا:اگر اون شب تو اسانسور رفتار درستی باهاتون داشتم قطعا کار به اینجا نمیکشید... تا به امروز احترام همسایگی ولطفتون رو نگه داشتم وتوقع داشتم شما هم متقابلا چنین رفتاری داشته باشید... بهتون بی احترامی نکردم... وفکر نمیکنم حرکتی کرده باشم که این تصور ودیدگاه رو در ذهن شما بوجود بیارم که شما به خودتون اجازه میدید چنین جملاتی و رو به من ادا کنید... و اگر این اتفاق امروز افتاده یا از دیروز در ذهن شما نقش بسته قطعا تقصیر خودمه و قصور از من بوده که طی این مدت رفتاری نکردم تا شما حد خودتونو بدونید بهرحال بنده ازتون عذر میخوام!
برانوش با گیجی گفت: ارمیتا من ... من واقعا...
ارمیتا محکم... خشک... قاطع گفت : ترجیح میدم توضیح اضافه تری ندم... لطفا منو به اسم کوچیک صدا نزنید... صورت خوشی نداره...
و به تندی خودش را داخل اسانسور پرت کرد.
قبل از بسته شدن درها اتمام حجت کرد و گفت: بار دیگه چنین رفتاری از شما ببینم قطعا سکوت نمیکنم و برخوردی میکنم که مسلما در شأن من نیست! روزتون بخیر!
احمق... احمق... احمق...
چطور توانست ان جمله ی لجن را نثارش کند؟!
با ایست اسانسور به تندی از ان خارج شد... در را با کلید باز کرد.
افسانه با دیدنش گفت: کیفت پیدا شد؟ بیا تعریف کن ببینم...
ناگهان ساکت شد. صورت ارمیتا زیادی عصبی بود...
خواست حرفی بزند که ارمیتا به اتاقش رفت ودر را هم کوبید.
کیفش را گوشه ای پرت کرد... چند قدم در اتاق راه رفت... شالش را روی زمین انداخت و موهایش را کشید... چطور شد... چرا؟!
پسره ی احمق...
پوفی کشید و لبه ی تخت نشست... پاکت سیگارش را از پاتختی بیرون اورد نیاز مبرمی به ان داشت. یک نخ را با یک تک ضرب به جعبه از ان بیرون کشید.
فندکش را جلوی سیگار گرفت و با چند تق روشنش کرد.
پک محکمی کشید و چند لحظه دود را در دهانش نگه داشت... هرچند به قیمت سوختن گلویش بود اما روحش را ارام میکرد...
دود را از بینی اش خارج کرد.
حرفه ای میکشید... خیلی حرفه ای... !
چند لحظه به رو به رو خیره شد...
برانوش نمیتوانست کسی مثل او را دوست داشته باشد.... و او هم نمیتوانست کسی مثل برانوش را ...!
خوب برانوش یک بچه داشت... نیازی به تحقیقات محلی هم با این اوصاف و اه و ناله ی همسایه ها نبود! حتی ... حتی همسر سابق برانوش هم خیانت کرده بود و او این اتفاق را تقصیر برانوش میدانست... خوب برانوش ... میخواست لبهایش را ببوسد؟ کاری که هرگز به رامین اجازه نداد! انطور خم شدن معنی دیگری نمیتوانست داشته باشد!
پوفی کشید و ته سیگارش را در لیوان ابی که روی میز کنار تخت بود خاموش کرد... شقیقه هایش را محکم فشار داد و فکر کرد این روز گندترین روز زندگی اش است... کسی مثل برانوش... که هر روز دختربازی میکند... حتی سوار شدن یک دختر را به چشم در خیابان دید!
به هرحال حادثه ی ماورای طبیعی نبود ... یک پیشنهاد بود و یک جواب منفی...
خیلی زودتر از این مسائل توقع داشت... بهرحال مرصاد گفته بود!
گفته بود.... قبلا گفته بود... گفته بود اگر برانوش پیش قدم شود... اگر ابراز علاقه کند... این یک بازی احمقانه است... مرصاد گفته بود...!
او تمام مدت دانای کل بود ومیدانست که درگیر احساسات و طرح های برانوش نمیشود... حتی ذهنش را هم درگیر نمیکرد. بهرحال میدانست و متوجه بود ، این چیزی بود که ازقبل اولتیماتومش را مرصاد داده بود. شاید چون برادرش را می شناخت ...
با تقه ای که به در خورد و ورود افسانه که شوکه به او نگاه میکرد لبخندی زد وافسانه پرسید:خوبی؟
ارمیتا روی تخت ولو شد وگفت: اره...
افسانه: چرا عصبانی هستی؟
ارمیتا: هیچی...
افسانه: راست بگو ... چی شده؟
ارمیتا راحت گفت: برانوش بهم پیشنهاد داد...
افسانه نیشخندی زد وگفت: دکّی.. پس باهم جاری شدیم؟
ارمیتا خندید وگفت: دیوونه...
افسانه: خوب گزینه ی یک... بهش گفتی اکی... گزینه ی دو گفتی بذار فکر کنم... گزینه ی سه با نهایت خریت دکش کردی!
ارمیتا خندید وگفت:خوب گزینه ی سه!
افسانه بالش را محکم به صورت ارمیتا کوبید وگفت:خاک برسرت ... پسر به این ماهی...
ارمیتا نیم خیز شد وروی ارنجش لم داد... درحالیکه به افسانه نگاه میکرد گفت: میدونی مرصاد قبلا ... خیلی قبل تر بهم گفته بود... گفته بود برانوش چه شخصیتی داره...
افسانه: اره خوب عین دستمال کاغذی دخترا رو مصرف میکنه... اینو که خانم رحمانی هم میدونه!
ارمیتا: نه ... مرصاد گفته بود چون من به برانوش پا نمیدم اون احتمالا برام یه برنامه چیده... یه چیزی که مثلا با اون بخواد خودنمایی کنه.... یه همچین چیزی... یه روز اومد شرکت... وای چه رفتاری هم باهاش داشتم... اون موقع ها که اصلا ازش خوشم نمیومد... هرچند الانم ازش دل خوشی ندارم!
سعی کرد جزییات امدنش را بهتر به یاد بیاورد...
درست تاریخ و روزش یادش نمی امد... فقط میدانست با کلی من من شروع کرده بود به بحث در رابطه با برادرش و سفارش یونیت ها و احتمالا اینکه اگر برانوش هرکاری کند قطعا دلیل منطقی اش برای انجام شدن یک رویه ی فکری است و ... خدایا او حتما آلزایمر دارد... چیز زیادی از بحثش یادش نمی امد فقط میدانست که گارد درستی در مقابل برانوش ورفتارهایش دارد!
افسانه مسخره میخندید با صدای خنده اش متوجه او شد وافسانه گفت:هوی با شوهر من درست صحبت کن... حالا مثلا اگر قبلش مرصاد بهت نمیگفت تو خیلی به این شازده رو میدادی؟
ارمیتا خندید وگفت: نمیدونم!
افسانه ابروهایش را بالا داد وگفت: نه مثل اینکه فسفر به مغزت رسیده... داری راه میفتی... ولی خدایی برانوش پسر بدی نیست!
ارمیتا شانه هایش را بالا انداخت و گفت: من هیچ وقت راجع بهش فکر نکردم...
افسانه سری تکان داد وگفت:حالا ناراحتی؟
ارمیتا شانه هایش را با لاقیدی بالا انداخت وگفت: میدونی... یه لحظه دلم خواست کاش مرصاد بهم نگفته بود که برانوش چه فکری تو سرشه...
افسانه چشمهایش را گرد کرد وگفت:نه ... داری خوب میشی... افرین... افرین... پس از برانوش خوشت اومده؟
ارمیتا چینی به بینی اش انداخت وگفت:نه... من فکر نکنم هیچ وقت از ادمی مثل اون خوشم بیاد!
افسانه: ای شا الله یه شوهر کچل ایکبیری گیرت بیاد ... همین برانوشو میذاری سرت حلوا حلوا میکنی...
ارمیتا خندید وگفت: تو که میدونی هرگز در حق برانوش چنین لطفی نمیکنم!
افسانه خندید و گفت: بیچاره... لابد تا الان توپارکینگ کف کرده...
ارمیتا بلندتر خندید وگفت: وقتی داشتم بهش جواب میدادم بیچاره چشمهاش داشت از حدقه بیرون میزد...
افسانه با دلسوزی تصنعی گفت: اخی... برادرشوهر حیوونیم...
ارمیتا با چندشی صورتش را درهم فرستاد وگفت: حالمو بهم نزن...
افسانه کلیپسش را از سرش باز کرد وارمیتا با دیدن موهای کوتاه شده ی فارایش لبخندی زد وگفت: هی مبارکه ... بهت میاد...
افسانه: خاک برسرت تازه فهمیدی؟
ارمیتا با گیجی گفت: وای اره... اصلا اولش متوجه نشدم... فکر کردم فقط قراره رنگ کنی...
و به بلوندی موهای او اشاره کرد وگفت: زیادی دکولوره نکرده؟
افسانه: خودمم همین حس و میکنم... ولی خیلی هم بد نشده... نیست؟
ارمیتا: اره بهت میاد...
افسانه: تو هم برو یه تغییری به خودت بده... ابروهات پاچه شده...
ارمیتا بالشش را بغل کرد وگفت: اتفاقا تو فکرشم... ولی حسش نیست...
افسانه:میخوای برات ا ز همین ارایشگرم وقت بگیرم؟
ارمیتا سرش را به علامت باشه تکان داد وگفت:خوبه...
افسانه: ولی به این زودی ها بهت وقت نمیده ها...
ارمیتا: عب نداره... راستی نفهمیدی پرواز مامان اینا چه ساعتیه؟
افسانه: چرا پنج شنبه ساعت هشت صبح... حالا باز زورمو میزنم امروز فردا برات وقت بگیرم...!
ارمیتا خمیازه ای کشید وگفت: چه خوب... وای عجب روزی بود امروز... کلی خوابم میاد...
افسانه از اتاق بیرون رفت وگفت: شب من و مرصاد شام بیرونیم... تو هم عدس پلوی دیشب وبخور...
ارمیتاباشه ای گفت و دمر روی تخت سعی کرد پتویش را روی خودش بکشد!
ساعت شش ونیم صبح بود ... خوشبختانه پدر ومادرش گفته بودند که برای استقبال نیازی به فرودگاه امدن نیست بخصوص که ساعت پروزاشان تغییر کرده بود و به از هشت صبح به 9 شب رسیده بود... با این حال ارمیتا از شش صبح بیدار بود... میخواست نان تازه برای صبحانه ی دونفرشان با افسانه بگیرد و کمی خرت و پرت برای لازانیای شام که پدرش عاشقش بود و البته سری هم به شرکت بزند ...
وارد اسانسور شد ... موهای صافش را داخل شالش فرستاد... ابروهایش هشتی شده بود ...کمی در اینه به خودش خیره شد و رنگ عسلی موهایش با هایلایت نسکافه ای زیادی تغییرش داده بود... بخصوص که موهایش را صاف و انها را تا روی گردنش کوتاه کرده بود. هرچه که بود زیادی تغییرات در خودش ایجاد کرده بود.
سنش را بیشتر نشان میداد... با دقت خودش را برانداز کرد در هر صورت به صورت و پوستش این رنگ مو می امد...
در پارکینگ سایه ای را دید... اهمیتی نداد و پشت فرمان نشست.
با دیدن مرصاد که به سمت پنجره ی شاگرد می امد شیشه را پایین داد وگفت: سلام...
مرصاد لبخندی زد وگفت:صبح بخیر...
ارمیتا : سحرخیز شدی دکتر...
مرصاد لبخندی زد وگفت: میتونم چند دقیقه وقتتو بگیرم؟
آرمیتا خواست حرفی بزند و مخالفتش را اعلام کند که مرصاد فوری در سمت شاگرد و باز کرد و گفت: میدونم کار داری... میدونم ... ولی زیاد وقتتو نمیگیرم...
ارمیتا یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: قراره تو پارکینگ صحبت کنیم؟
مرصاد پنجه هایش را در هم قفل کرد و گفت: جای بهتری سراغ داری؟
ارمیتا سری تکان داد و دنده عقب گرفت... از پارکینگ خارج شد و کیفش را که دست مرصاد بود را به صندلی عقب فرستاد...
به سمت پارکی در نزدیکی خیابانشان رفت.
مرصاد شروع کننده ی بحث بود به ارامی پرسید: همیشه همین ساعت میری شرکت؟
ارمیتا: نه ... خواستم نون بگیرم... تو چطور؟میرفتی بیمارستان؟
مرصاد: نه... دیشب کشیک بودم... تازه برگشتم ...
ارمیتا اوهومی گفت و مرصادهم سکوت کرد. سعی داشت کلماتش را منظم بچیند... باید بیان درستی با ارمیتا میداشت.
ارمیتا گوشه ای پارک کرد ...
کیفش را برداشت ومرصاد هم پشت سرش پیاده شد. وارد پارک شدند درحالی که کنار هم قدم میزدند... مرصاد دستهایش را در جیبش فرو کرد و نفس عمیقی کشید.
هوای زمستانی و سوزش را به ریه هایش دعوت کرد.
ارمیتا در تعجب ازسکوت ا وگفت:فقط اومدی نفس عمیق بکشی...
مرصاد به نیم رخ ارمیتا نگاه کرد.
با ان بینی عمل شده و موهای به تازگی صاف و رنگ شده بدون هیچ ارایشی خوب مشخصه ی جذابیت را میشد به او نسبت داد.
پس به برانوش حق میداد.
نفس عمیق دوباره ای کشید و گفت: یک هفته است نه درست و حسابی میخوابه... نه لب به غذا میزنه... الکی هم میره مطب ... حرفم نمیزنه ...
ارمیتا لبخندی زد... نیازی نبود منشا ضمیرهایی که جملات نسبت به او ادا میشدند را کشف کند یا سوال کند که کیست و چیست ...
با همان لبخند محو که به لبهایش فرم شیکی بخشیده بود گفت: خوب منم جای اون بودم همینطوری میشدم... ستون اعتقاداتم درمورد یه ادم کاملا خرد شده... و حالا بایدسعی کنم از یه بعد دیگه بشناسمش.... اینطور نیست؟!
مرصاد شانه ای بالا انداخت و گفت: یه کم تند نرفتی؟
ارمیتا به نیمکتی اشاره کرد وگفت: بشینیم؟
مرصاد سری تکان داد وکنار هم نشستند... ارمیتا به دسته ای از کلاغ ها که در اسمان صبح با سر وصدا حرکت میکردند نگاه کرد .
مرصاد پایش را روی پایش انداخت و گفت: برانوش واقعا کودک درونش زنده است...
ارمیتا فکر کرد حماقت درونش زیادی زنده است!
مرصاد ادامه داد: یه ذره بچه است... البته متحمل سختی های زیادی هم شده... نه بچگی کرده نه جوونی... همیشه هم نیاز داشته تا کسی حمایتش کنه... چون اگر کسی پشتش نباشه گند میزنه ...
با این قسمت حرفهای مرصاد هم به شدت موافق بود.
مرصاد:میدونم که خواسته ی زیادیه .... ولی فکر کنم اون واقعا احتیاج داره که باهاش صحبت کنی...!
چه صحبتی؟ بگوید قربان دو چشم و ابرویت بروم ... اشکالی نداره ...! دفعه ی بعدی این کار ونکن... اخی ... عزیزم!
ارمیتا پای چپش را روی پای راستش انداخت ، کیفش را روی زانو هایش گذاشت... یقه ی پالتوی کرم رنگش را بالا داد وبا ارامش گفت: ببین مرصاد روز اولی که وارد خونه شدی... توقع نداشتم که اتفاقاتی بیفته که تو با خواهر من رابطه داشته باشی و بهم نزدیک بشید و قصد ازدواج کنید... از این بابت نه خیلی خوشحالم نه خیلی ناراحت... ولی حس میکنم هم تو هم افسانه لایق یه زندگی خوب هستید... اما درمورد اینکه اومدی به من درمورد برادرت هشدار دادی... اگر فکر میکنی که نمیومدی و من چنین رفتاری با برادرت نداشتم کاملا در اشتباهی...!
مرصاد با کلافگی بارزی گفت: من حس میکنم تقصیر منه... اون به اندازه ی کافی مشکل داره...
ارمیتا هومی کشید وگفت : تو میکنی که این مشکل الان بخاطر هشدار توئه؟! لبهایش به لبخندی کج شد و گفت: یعنی فکر میکنی که تو مقصری که به من گفتی اگر برادرت بهم نزدیک شد ...
مرصاد تند گفت : نه نه ... ارمیتا من اگر نمیگفتم هم تو همین بودی... هیچ فرقی نمیکرد!
ارمیتا سری تکان داد وگفت: خوبه... پوفی کشید و گفت: حالا چی میخوای؟
مرصاد ارنج هایش را قائم روی زانوهایش گذاشت و چانه اش را به کف دستش تکیه داد و گفت: دقیقا نمیدونم...
ارمیتا یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: ببین مرصاد برانوش دچار شکست عشقی نشده...
مرصاد: ولی واقعا فکر میکنم به تو یه حس قوی ای داره...
ارمیتا پوزخندی زد و گفت: حسش از روی چیه؟شکست در مقابل دختری که نتونسته اونو شیفته ی خودش کنه؟ تو که اونو بهتر از من میشناسی مرصاد... مطمئنا بهتر از من برادرتو میشناسی....
مرصاد: اره.. بهتر ازخودش میشناسمش... ولی الان ...
ارمیتا: الان چی؟
مرصاد: فکر کنم نباید به تو اون مسئله رو میگفتم ... تو گارد گرفتی بدون اینکه فکر کنی اونم احساساتش دخیل شده!
ارمیتا نفس عمیقی کشید وگفت: خیلی خوب... بیا از یه سمت دیگه بهش نگاه کنیم... اگر تو هیچ وقت نمیومدی دست برانوشو برام رو کنی... تو پارکینگ مطمئنم که اولا درجواب دوست داشتنش همون حرفها رو میزدم... و درجواب قصد بوسه اش هم یه سیلی محکم... !!! ببین مرصاد من نمیتونم فکر کنم که یه نفر با یه طرح قبلی میاد بدهی های منو پرداخت میکنه بهم نزدیکه... مدام حواسش به منه... تا در نهایت ضربه ی اخر و بزنه ... تا به خودش ثابت کنه که همه ی دخترا و زن ها عین هم هستن! و وقتی بهش ثابت بشه که اینطوری نیست... یه هفته غذا نخوره و حالش بد باشه... این به من اصلا ربطی نداره... من برای برانوش ارزش قائلم... بهش احترام میذارم.... اون تو زندگی سختی کشیده... درس خونده .... تحصیلات داره.... به شعور نسبیش احترام میذارم... به هرحال هرکسی افکار خودشو داره... اون یه مرد با مسئولیته که دختر نوپاشو بزرگ میکنه... تو زندگیش خیانت دیده... هرچند من این خیانت و پنجاه درصدشو به گردن خود برانوش میذارم ... به گردن رفتار و نوع فکرش در زندگی مشترک ... اون ارزو وایده ال خیلی هاست .... ولی با معیارهای من هیچ سنخیتی نداره... با این حال رفتاری که او روز تو پارکینگ باهاش داشتم کاملا منصفانه بود و حقش بود بدون هیچ توهین وبی احترامی مرصاد... و فکر نکن تو اگر قبلش به من اینا رو نمیگفتی من اینقدر کوچیک وحقیرم و گدای محبت و علاقه ام ... که فورا به یک احساس جواب مثبت بدم... ببین برادرت حتی در نوع پیشنهادش هم می لنگید... با من باش! میدونی... سنت پیغمبر ازدواجه ... یه امر مقدسه... من خیلی از دین بارم نیست... من هجده ساله هم نیستم که کسی بهم شماره بده و دست و دلم بلرزه واخر شب بهش زنگ بزنم... عشق تو یک نگاه برای من احمقانه است... اگر برانوش حرفش و نوع دیگه ای پیش میکشید... کمی مکث کرد وگفت: گویشش میتونست خیلی متفاوت باشه...
ولی حتی برانوش با این موضوع حرفشو پیش نکشید... فقط گفت با من باش... میدونی... میتونست نوع پیشنهادش بهتر باشه... میتونست بگه در راستای هدف مقدسی مثل ازدواج وبهم رسیدن بیا یه مدت همدیگه رو بشناسیم... یه با من باش و یه تصمیم به بوسیدن که فقط بخودش ثابت کنه همه عین همن... این برام خیلی گرون تموم شده مرصاد... به شخصیت من توهین کرده درصورتی که من هرگز به هیچ کس توهین نمیکنم و نکردم! اگرم اینا رو دارم به تو میگم چون دیگه داری عضوی از خانواده ی مامیشی.... دامادمونی و مثل برادرم احمد هستی...
مرصاد خواست حرفی بزند که ارمیتا دستش را به علامت صبر کن بالا اورد و گفت: نه .... مرصاد خواهش میکنم اجازه بده فکر کنم ادم شناس خوبی هستم... نمیخوام دید وقضاوتم درمورد تو هم عوض بشه ... بذار حس کنم تجربیاتم باعث شده که به اینجا برسم... من دختر بیست ساله نیستم که با یک اشاره گیج بشم ... منم اصول خودمو دارم... برانوش و من زمین تا اسمون باهم فرق داریم... حتی تو و افسانه هم با هم همخونی ندارید! ولی بهتم بگم چون به کمال هم نشین به شدت اعتقاد دارم هنوز دیدم نسبت به تو هم زیاد صاف نیست!... و مطمئن باش اگر الان کوتاه اومدم به خاطر اصرارهای افسانه است وگرنه گاردم در برابرتو هنوز حفظه... هرچند که ترجیح میدم کمی خودمم کوتاه بیام... ولی خواهش میکنم اینقدر سنگ برانوش وبه سینه نزن... من هیچ حسی نسبت بهش ندارم... حداقل حسی که نسبت به تو هم دارم از این خراب تر نکن! من ادم رکی هستم همه ی جوانب هم میسنجم... اول فکر میکنم ... حرمو مزه مزه میکنم و بعد حرف میزنم... پس مطمئن باش ادمی با این خصوصیات هیچ وقت نظرش برنمیگرده ... چون در ازای تک تک کلماتش از فکرش کمک گرفته ... برای رسیدن به اینجا کم سختی نکشیدم !
مرصاد نفس عمیقی کشید وگفت: میدونم که حماقت کرده... همیشه احمق بوده... حتی همین حالا هم که هنوز نسبت به لادن حسی داره...
ارمیتا تکانی خورد ....
============
یعنی نسبت به همسرش که جلوی چشمش خیانت کرده بود هنوز حس داشت؟هرچند با ان اتاق وحضور ان عکس ها...
مرصاد پوفی کشید و صدای پوفش او را متوجه مرصاد کرد.
مرصاد: من حق و به تو میدم... از روز اول هم که بهت گفتم برای همین بود که حق وبه تو میدم... لبخندی زد وگفت: امیدوارم یه روزی منوواقعا مثل یه برادر قبول کنی...
ارمیتا هم متقابلا لبخندی زد وگفت: تو و افسانه جفتتون لیاقت داشتن یه زندگی خوب و دارید... ولی به شرطی که تو زندگی بقیه دخالت نکنید...
مرصاد : من نمیخوام تو زندگی وتصمیمات برانوش دخالت کنم...
ارمیتا: واقعا هم نباید دخالت کنی... کارخانواده ها همیشه باید حمایت باشه نه دخالت ... ! منم سعی میکنم خواهرمو حمایت کنم و تو تصمیم گیریش نقشی نداشته باشم... وگرنه همین الان هم رابطه ای نداشتید...
مرصاد چینی به بینی اش انداخت وگفت: میدونی تفاوت تو با افسانه چیه؟
ارمیتا نگاهش کرد ومرصاد گفت: افسانه نیمه ی پر لیوان ومی بینه... ولی تو با نهایت بی اعتمادی نیمه ی خالی!
ارمیتا: هرکسی یه دیدگاهی داره... من به دید همه احترام میذارم... خوب... من دیرم شده.... برسونمت خونه؟
مرصاد: نه... من هستم... افسانه هم میخواد بیاد اینجا یخرده قدم بزنیم...
ارمیتا لبخندی زد وگفت: امیدوارم از حرفهام ناراحت نشده باشی...
مرصاد از جا بلند شد و دستهایش را در جیبش فرو برد و گفت: فقط سعی میکنم در حق برادرم برادری کنم! اهی کشید وزمزمه وار گفت: در تمام کوتاهی ها سعی میکنم ... خب خداحافظ!
ارمیتا از جلوی چشمش دور شد و به سمت اتومبیلش رفت. دیگر برای خرید نان دیر شده بود ... باید خودش را به شرکت می رساند.
با تمام این اوصاف نه تنها از حرفها و گفتگو هایش پشیمان نبود بلکه هنوز هم فکر میکرد اگرزمان به عقب برمیگشت باز هم همان جملات را نثار برانوش میکرد.
هیچ احدی حق نداشت راجع به او قضاوت کند... فکر کند یا ...
باورودش به شرکت پرستو لبخندی زد وگفت: به به خانم مهندس خوش تیپ... چی شدی...
ارمیتا لبخندی زد وگفت: خوبه؟ بهم میاد؟
پرستو: وای عالی شدی... و دستش را دراز کرد تا مقنعه اش را بردارد... ارمیتا با هول گفت: اینجا؟ خانم رضایی بفرمایید تو اتاق...
پرستو خندید و پشت سر ارمیتا وارد اتاقش شد.
هنوز در رانبسته مقنعه را از سرش کشید... با دیدن موهای صاف و رنگ شده اش لبخندی زد وگفت: وای چقدر عوض شدی... خیلی بهت میاد!
ارمیتا کش موهایش را باز کرد و گفت:جدی؟ خودم اولش زیاد خوشم نیومد... ولی پس بدم نشده؟
پرستو: نه دیوونه ...
ارمیتا چپ چپ نگاهش کرد وپرستو کمی خودش را جمع و جور کرد وگفت: راستی یه خبر خوش... شرکت سهند بدهیشو تمام وکمال به حسابت واریز کرده... کلی هم تشکر کرده بابت اینکه چکشونو برگشت نزدی!
ارمیتا لبخند عمیقی زد وگفت: فکر میکردم حالا حالا ها باید دوندگی کنم...
پرستو: خدا رو شکر نه... راستی اکثر سفارش ها رو تحویل دادیم... سفارش جدید هم قبول میکنیم؟ یاهنوز بهشون جواب منفی بدم؟
ارمیتا کش وقوسی امد و گفت: حالا فعلا نه ... فکر کنم کارمندا نیاز به یه استراحت موقت داشته باشن... راستی از اژانس کسی تماس نگرفت؟
پرستو: چرا اتفاقا ... این اقای صامت گفت که یه جایی برای شعبه ی دوم شرکتت پیدا کرده ولی به بزرگی اینجا نیست... حالا میخوای برو ببین...
ارمیتا: باید فکرامم بکنم...
پرستوبا صدای تلفن ازاتاق خارج شد. ارمیتا هم روی صندلی اش نشست... یک شعبه ی جدید شرکت یعنی کارها و کارمندها وسود ها وضررها دوبرابر شدن... ولی قطعا از عهده اش برمی امد... همانطور که این سالها از عهده ی همه چیز برامده بود.
بعد از نوشیدن یک چای سبز به رسیدگی کارهایش مشغول شد.
=========
************************************************** **
با دیدن شماره ی برانوش روی صفحه ی گوشی فورا گفت: الو...
صدایی امد که گفت: من حاضرم بیام سر قرار...
گوشش تیز بود این صدا قطعا صدای برانوش نبود. نفس عمیقی کشید وگفت: کدوم قرار ...
صدا گفت: مگه تو نخواستی منو ببینی مادر عزیز!
سایه پوفی کشید و گفت: فکر کنم اشتباه گرفتی...
خواست تماس راقطع کند که باز صدا مصرانه گفت: ولی من باید تو رو ببینم... خودت گفتی!
سایه سرش را خاراند و گفت: تو کی هستی!
صدا: من برانوشم...
سایه نیشخندی زد صدای برانوش بنظرش تن کلفت تری داشت و بم تر بود.
پس این کی بود که ادعا میکرد برانوش است ؟!
نفس عمیقی کشید و گفت: خیلی خب... تا یک ساعت دیگه .... بیا به کافی شاپ ... میدون... من اونجام ... !
و تماس را قطع کرد.
گوشی فرنگیس را از تماس کسی که ادعامیکرد برانوش است پاکسازی کرد ... شماره ی برانوش بود درست ولی طرف برانوش نبود!
فورا اماده شد واز خانه بیرون زد.
خودش را سریعا د ر عرض چهل وپن
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , رمان خوانها , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 12- رمان وقتی برای تو وقتی برای من , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , رمان فا | بهترین سایت رمان فارسی , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45830

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا