تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان من ... تو ... او ... دیگری (فصل یازدهم)


 شیدا از خانه بیرون زد ... درحالی که بند کیفش را روی شانه مرتب میکرد وارد اسانسور شد.
لیست خریدش را از جیبش دراورد.
قرار بود فرح را ببیند و از او در مورد بانو پرس و جو کند.
هنوز فرصت درستی گیرش نیامده بود که از ارمیتا بپرسد که بالاخره جواب مازیار را چه داده است... هنوز کلی کار داشت... رفتن به سفر وبرگشتنش زیادی سخت بود.
از جلوی اقا رضای سرایدار رد میشد که با صدای سلام حال شما خانم آرمند ناچارا جلوی پیش خوان ایستاد وگفت:خوبی اقا رضا؟ چه خبر؟
اقا رضا پوفی کشید وگفت:خبری نیست ... سلامتی... رسیدن بخیر... کی اومدید به سلامتی؟
شیدا: همین دیشب رسیدیم... شما هم نبودید اتفاقا... و اخمی کرد وگفت:اقا رضا صحیح نیست پستتون رو ترک کنید...
رضا چانه اش را خاراند وگفت: بخدا خانم دو دقیقه گلاب به روتون رفته بودیم...
شیدا سری تکان داد وگفت:خیلی خوب... به خانمت و پسرات سلام برسون...
اقا رضا فورا گفت: خانم ارمند...
شیدا به سمتش چرخید وگفت:بله...
اقا رضا با دستمال مشغول تمیز کردن پیشخوان بود درهمان حال گفت: راستیتش... این چند وقت که شما تشریف نداشتید... این همسایه ی رو به رویی شما...
شیدا با کلافگی گفت: در جریان هستم اقا رضا... بهتره به مردم تهمت نا روا نزنید... بعدا خودم با اقای مهدوی صحبت میکنم اگرببینم به دخترا من و این دو تا پسر که از اشناهای دور ما هستن حرفی نا مربوط زده شده مطمئن باشید شکایت میکنم...
اقا رضا با گیجی گفت: به چه جرمی خانم؟
شیدا: حیثیت و تهمت ... به اقای مهدوی هم بگو بجای این موش دووندنا یه فکری به حال پسرخودش بکنه... خداحافظ.
رضا پوفی کشید وبه سلامتی زوری زیر لب زمزمه کرد.
در کوچه را باز کرد.
با دیدن اتومبیلی که جلوی پارکینگ پارک کرده بود نفس عمیقی کشید ... با این وضع که اصلا نمیشد ماشین را از داخل پارکینگ جا به جاکرد، به ارامی جلو رفت و تقه ای به شیشه ی سمت راننده زد.
راننده هم زن بود... چراکه با ان شال نارنجی و موهای بلوطی رنگ سرش راروی فرمان گذاشته بود.
شیدا دوباره به شیشه زد وگفت: خانمم جلوی پارکینگ پارک کردید!
دختر به ارامی سرش را بالا اورد...
شیدا با گیجی به چهره ی کبودش زل زد... کمی روی بینی اش هم خون خشک شده بود.
شیدا با هول در را باز کرد وگفت:دخترم حالت خوبه؟
با توجه به شکم بزرگش لبش را گزید و پرسید:تصادف کردی؟
ولی بدنه ی سالم اتومبیل حرف دیگری میزد.
دختر با بی حالی گفت: نه ... یخرده سرم گیج رفت...
شیدا: پیاده شو بیا تو یه ابی به سرو صورتت بزن... بیا دخترم... صورتت چرا کبوده؟ بیا بریم بهت یه اب قندی چیزی بدم... با این حالت چرا نشستی پشت فرمون؟
دختر میخواست امتناع کند که شیدا بی توجه به ممانعتش گفت:دخترم خونه ی ما همین اپارتمانه... بیا بریم بشین یخرده حالت جا بیاد... شاید احتیاج داشته باشی بری بیمارستان... یا درمانگاهی!
شیدا او را به خودش تکیه داد وبا کلید در را باز کرد.
اقا رضا با دیدن ان دختر باردار که قبلا هم در اسانسور او را همراه ساکن به نسبت جدید الورود دیده بود پوفی کشید و گفت: خانم ارمند کمک میخواین؟
شیدا سوئیچ را از دست دختر گرفت وگفت:اقا رضا برو ماشین وقفل کن ...
و همراه او به اسانسور رفت...
کمکش کرد روی مبل بنشیند... شالش رادراورد به اشپزخانه رفت تا یک لیوان اب قند فراهم کند.
درحالی که بر میگشت گفت:دخترم اسمت چیه؟
دختراهسته گفت:لادن...
شیدا لیوان محتوی اب قند را نزدیک لبهای او اورد وگفت: دخترم چند ماهه ای؟ صورتت چی شده؟
لادن نفس عمیقی کشید و گفت: مهم نیست... نزدیک شش ماه... همسایه ی رو به روییتون نیستن؟
===============
لادن نفس عمیقی کشید و گفت: مهم نیست... نزدیک شش ماه... همسایه ی رو به روییتون نیستن؟
شیدا: چه میدونم والله... سرو صدایی که نمیاد... چطور؟
لادن لبهایش را با زبان خیس کرد وگفت: من دیگه بهتون زحمت نمیدم... باید برم...
سعی کرد روی پایش بایستد که حس کرد همه چیز مدور دور سرش میچرخد و وسط هال جلوی چشم شیدا از هوش رفت.
شیدا خاک برسرمی گفت و درحالی که بالای سرش نشسته بود و به ارامی به صورت نیمه کبودش ضربه میزد ...
لادن یک لحظه چشمهایش را باز کرد ودوباره پلکهای سنگینش روی هم افتاد.
شیدا کوسنی از روی مبل برداشت و زیر سر لادن گذاشت...
کمی بعد آیفون زنگ خورد. با دیدن ارمیتا نفس راحتی کشید و در را باز کرد و درجواب پیغام فرح تنها نوشت:اتفاقی افتاده است و بعدا با او صحبت میکند...
ارمیتا وارد خانه شد وگفت: از صبح گوشیم جا مون...
با دید ن دختری که وسط حال با شکم برامده ای و رنگی پریده وصورتی کبود خوابیده بود نفسش حبس شد.
شیدا با کلافگی گفت: برو از اتاق فشار سنج و بیار... دختره ببین به چه روزی افتاده...
ارمیتا با گیجی به مادرش نگاه کرد و شیدا با تشر گفت:ارمیتا!
ارمیتا فورا به اتاق رفت... وسایل وکیف را اورد ... مادر امداد گرداشتن قطعا این بساط را هم باید میداشتند!
با کلافگی بالای سر دختر نشست وگفت: مامان من باز تو یکی و تو خیابون پیدا کردی حس کمک کردن و نوع دوستی بازیت گل کرد اوردیش خونه؟ بابا شاید دزد باشن... شاید خلاف کار باشن... شاید نقشه داشته باشن... بعد من از خودم میپرسم افسانه این همه سادگی وا زکجا اورده... و به دختر نگاه کرد... بنظرش اشنا بود ...
شیدا اهسته گفت:لادن جان... صدامو میشنوی؟؟؟
لادن؟
با گیجی دوباره به چهره ی کبود و بی رنگ و روی او خیره شد ... لادن!
شیدا فشارش را گرفت و گفت: طفل معصوم فشارش پایینه ...
ارمیتا نگاهش را از روی صورت لادن به سمت چهره ی مادرش چرخاند وگفت : نیومده شروع شد؟
شیدا: توقع داشتی بی تفاوت از کنارش رد بشم؟
ارمیتا پوفی کشید وگفت: مامان من کشته ی این حس انسان دوستی شمام!
شیدا نفس عمیقی کشید وگفت: یه کم استراحت کنه حالش بهتر میشه... رو به ارمیتا گفت: تو مگه نباید شرکت باشی؟
ارمیتا: موبایلمو جا گذاشتم...
شیدا:اینقدر مهم بود؟
ارمیتا پوفی کشید وگفت: وقتی قرار باشه به یکی زنگ بزنم و فقط شماره اشو تو گوشیم ذخیره کردم ... بله خیلی مهمه...
شیدا به سمت اتاق رفت... از لا به لای چمدان های هنوز بسته گذشت و پتویی برداشت ... به هال باز گشت.
ارمیتا بالای سر لادن نشسته بود و با خیرگی به او زل زده بود.
شیدا نفس عمیقی کشید وگفت: چرا به مردم اینطوری زل زدی؟
ارمیتا با حواس پرتی گفت:هان؟
شیدا: انگار غیر آدمی زاده...
ارمیتا پوفی کشید و گفت: کجا پیداش کردی؟
شیدا: تو ماشینش جلوی پارکینگ بی حال بود... رفتم بهش تذکر بدم که از جلوی پارکینگ بره کنار دیدم رنگ به رو نداره...
ارمیتا پوفی کشید و گفت: کجا پیداش کردی؟
شیدا: تو ماشینش جلوی پارکینگ بی حال بود... رفتم بهش تذکر بدم که از جلوی پارکینگ بره کنار دیدم رنگ به رو نداره...
در ادامه ی حرفش گفت: ازهمسایه ی رو به رویی هم پرسید...
ارمیتا سرش را بلند کرد و گفت: خوب... خوب چی پرسید؟
شیدا شانه ای بالا انداخت و گفت: هیچی... فقط پرسید هستن یا نه... برو از دارو خونه یه سرم قندی بگیر...
ارمیتا با جیغ گفت:مامان دختره حامله است طوریش بشه...
شیدا چشم غره ای به او رفت و گفت: نه که نمیدونم....
ارمیتا پوفی کشید و گفت: من اصلا باید برم شرکت... خداحافظ!
در رابست ... نفس عمیقی کشید... در ورودی منزل برانوش زیادی در میدان دیدش بود ... یعنی لادن با برانوش قرار داشت؟!
نفس عمیقی کشید وتقه ای به در زد...
جوابی نیامد... دوباره ضربه ای به در زد و کمی بعد صدای قدم هایی را شنید و در باز شد. با دیدن موهای اشفته و چهره ی خواب الودش نفس عمیقی کشید وگفت: سلام...
برانوش گیج از حضور او جلوی در خانه اش حتی دهانش به سلام هم نچرخید...
ارمیتا کیفش را روی شانه جابه جا کرد و گفت: امروز با لادن قرار ملاقات داشتید؟
برانوش اخم هایش را در هم گره زد وگفت:بله؟
ارمیتا پوفی کشید وگفت: مثل اینکه جلوی خونه از حال رفته...
برانوش با منگی گفت: کدوم خونه؟
ارمیتا سری تکان داد و گفت: اینجا... توی ماشینش از حال رفته ... فکر میکنم بهتر باشه ببریدش بیمارستان...
برانوش : ارمیتا من اصلا متوجه نمیشم!
ارمیتا به سمت واحدشان رفت وزنگ زد...
شیدا در را باز کرد و گفت: تو که هنوز نرفتی؟
ارمیتا دست به سینه معرفی کرد: مادرم... ایشون هم برانوش... همسر سابق لادن...
شیدا سری تکان داد وگفت:خوبی پسرم؟
برانوش هنگ کرده بود... نفس عمیقی کشید و با لبخندی مصنوعی گفت:رسیدن بخیر... ببخشید چه خبر شده؟
شیدا: هیچی پسرم... این دختر اینجا از حال رفت... منم اوردمش خونه... حق با ارمیتاست باید ببریمش بیمارستان...
ارمیتا شانه ای بالا انداخت و گفت: من عجله دارم باید برم شرکت ... شما باید...
برانوش با اخم واضحی گفت: من ببرمش؟
ارمیتا مداخله کرد و گفت: بهرحال همسر سابق شماست و امروز لابد با شما قرار داشته که تا اینجا اومده...و...
برانوش زمزمه کرد: چه جور قراری بوده که من ازش خبر نداشتم...
شیدا: اگر کمک نمیکنید زنگ بزنم اوژانس... اون طفل معصوم بی حال هنوز افتاده...
برانوش پوفی کشید وگفت : من امروز ماشینم دست مرصاده...
ارمیتا: ماشین من هست!
برانوش نفس عمیقی کشید و شیدا گفت: بیا تو پسرم.. بیا کمک کن... الان هم خودش هم بچه اش تلف میشن!
برانوش دگمه های پیراهنش را بست و سر به زیر وارد خانه شد. ارمیتا در واحد برانوش را بست و دگمه ی اسانسور را زد ...
وقتی برانوش لادن را بغل کرد و از جلوی چشمهای ارمیتا وارد اسانسور شد شیدا گفت: میرم زیرگاز وخاموش کنم...
برانوش پوفی کشید وگفت:شما نمیخواد زحمت بکشید خانم ارمند ... من خودم می برمش بیمارستان...
ارمیتا هم وارد اسانسور شد... دگمه ی پی را فشار داد ... برانوش تشکری کرد و ارمیتا فکر کرد مادرش اصلا فکر نمیکند که همسر سابق برانوش چه ربطی به او دارد که او تازه بخواهد او را به بیمارستان برساند... بدتر ازهمه اینکه او استارت را زده بود.
برانوش داشت به نفس نفس می افتاد.... خوب لادن سنگین بود.
ارمیتا در عقب را باز کرد و روی صندلی عقب نشست... برانوش سر لادن را روی پای ارمیتا گذاشت....
ارمیتا نفس عمیقی کشید و سوئیچ را به سمت برانوش گرفت و گفت: شمابرونید...
برانوش پوفی کشید و ارمیتا پرسید: میخواست نگین و ببره؟
برانوش دنده عقب گرفت واز پارکینگ خارج شد.
از اینه نگاهی به عقب انداخت وگفت: قبلش به من اطلاعی نداده بود!
ارمیتا سری تکان داد و برانوش گفت: ازمادرت بعدا تشکر کن ... نشد درست و حسابی ازشون تشکر کنم!
ارمیتا به صورت لادن نگاه کرد... جذابیت خاصی نداشت ... بیشتر مژه های بلندش و ابروهای کمانی اش به چشم می امد.
نفس عمیقی کشید و گفت: شاید اگر میدونست نگین پیش شما نیست نمیومد!
برانوش حرفی نزد...
ارمیتا هم سرش را به شیشه ی ماشینش تکیه داده بود!

ارمیتا بالای سر لادن نشسته بود.
برانوش وارد اتاق شد ... ارمیتا نفس عمیقی کشید .بوی سیگار میداد.
به چهره ی منقبضش نگاهی انداخت و برانوش اما به صورت لادن زل زده بود.
هراز گاهی هم نفسش را مثل پوف بیرون می فرستاد.
ارمیتا خودش هم نمیدانست چرا به حرکات او زل زده است.
کلافگی اش انقدر بارز بود که حس میکرد باید چیزی بگوید یا حرفی بزند یا ... درهرحال او وظیفه نداشت همسرسابق باردار شده از شوهرجدیدش را به بیمارستان بیاورد... هزینه هایش را بپردازد یا ...
برانوش به دیوار تکیه داد... دو دستی به موهایش چنگ زد .
ارمیتا از جا بلند شد و مقابلش ایستاد.
اهسته گفت:طوری شده؟
برانوش به او نگاه کرد ... حدقه ی چشمانش به سرخی میزد... درحالی که هنوز کمی پلک هایش پف دار بود گفت: نه...
این نه برای مجاب شدن ارمیتا کافی نبود.
با این حال دوباره نپرسید چرا طوری هست!
از پنجره به محوطه ی بیمارستان نگاه میکرد... زیرچشمی بدون اینکه اراده ای داشته باشد او را هم می پایید.
برانوش پیشانی اش را می مالید...
ارمیتا دست به سینه ایستاد وگفت: سرتون دردمیکنه؟
در این هاگیر و واگیر چه اصراری داشت دوم شخص جمع خطابش کند...
برانوش پوفی کشید وبا چهره ی سرخ شده ای گفت: من خوبم...
ارمیتا:مسکن دارم...
برانوش حرفی نزد.
ارمیتا به زمین خیره شد ... برانوش سلانه سلانه از اتاق خارج شد.
نگاهش را از زمین به لادن دوخت...
هنوز نگاه کردنش به چهره ی بیهوش او ادامه داشت که در باز شد.
پسر بوری وارد اتاق شد.
بالای سر لادن ایستاد ... روی او خم شد... اهسته گفت:عزیزم...
لادن واکنشی نشان نداد. هنوز بیهوش بود ... بخاطر ضعف و خستگی ... یا چیزی مشابه این ها...
پسر بور متوجه ارمیتا شد...
ارمیتا با اخم به او زل زده بود.
نمیدانست از کجا انقدر دقیق ست بودن حلقه هایشان را تشخیص داد ولی خوب تشخیص داد!
پسر با لبخند مسخره و نگاهی که صفت هرزه را ارمیتا به ان نسبت میداد گفت:شما زحمت کشیدید همسرم رو...
همان لحظه برانوش وارد اتاق شد و رو به ارمیتا گفت: ما دیگه کاری اینجا نداریم... بریم!
پسر بور چپ چپی به برانوش رفت ورو به ارمیتا گفت: از اشنایی تون خوشحال شدم...
ارمیتا به صورت سفید وچشمهای قهوه ای و موهای قهوه ای روشن او زل زده بود.
برانوش متحکم گفت: ارمیتا...
ارمیتا تکانی خورد... به سمت مبل امد و کیفش را از رویش برداشت.
پسر بور دوباره گفت: بخاطر لطفتون ممنون...
ارمیتا چیزی نگفت... همراه برانوش از اتاق او خارج شدند.
برانوش دستهایش را در جیبش کرد و ارمیتا گفت: از کجا به شوهرش زنگ زدید؟
برانوش نفس عمیقی کشید و گفت: شماره اش توی موبایلش ذخیره بود!
ارمیتا اهانی گفت ورو به برانوش دوباره پرسید: مشکلش چی بود؟
برانوش پوفی کشید وگفت: سر بارداری نگین مسمومیت حاملگی داشت... این بار فقط یه افت فشار ساده بود... با توجه به اینکه چند وقت پیش هم تصادف کرده بود...
ارمیتا:تصادف؟
برانوش: دکترش که میگفت ضرب دیدگی ها وکبودی هاش بخاطر تصادفه ... بنظر نمیومد برخورد فیزیکی داشته باشه...
ارمیتا: این پسره همونه که تو سفارت باهاش اشنا شده بود؟
برانوش سری به علامت اره تکان داد ... در محوطه کنار او ارام قدم برمیداشت.
سردردش نه تنها بهتر نشده بود که حتی بدتر هم شده بود.
ارمیتا کیفش را شانه به شانه کرد و مستقیم خیره بود درهمان حال گفت: چقدر زشت بود!
برانوش به نیم رخ ارمیتا زل زد و ارمیتا شانه هایش را بالا انداخت وگفت: عین اسهال میموند ...
خیره خیره نگاهش کرد وکمی بعد پقی زد زیر خنده...
برانوش درمیان خنده هایش فکر کرد همان آدم بود ... همان دختر سخت که ظاهرا هیچ کس برایش مهم نیست ولی حداقل با حرفهایش با تمام مرزی که دور خودش کشیده است... با تمام خشکی ها و خانمی و نجابت و مدیر بودنش... با تمام جذابیتش که بعد از رنگ کردن وصاف کردن وهایش صاحبش شده بود ... با تمام بی رنگ و رو بودن چهره اش ... اما جذاب بودنش... یک رنگ بودنش... با تمام اخلاق خشک و مهربانش... حداقل در شرایط خاص میتوانست همراه باشد... با ان پریسنگ نافش میتوانست کسی باشد که در اوج گرفتگی او را بخنداند... مایه ی ارامش باشد و... سردردش را بدون خوردن مسکن کمی ارام بخشد.
حداقل مطمئن بود اگر او را دوست دارد به خاطر تک تک جستجوهایش در شخصیت محکم و پیچیده ی او بود... حداقل مطمئن بود که اگر یک هفته شب و روز به او ورفتار و منشش فکر میکند وقتش را نه تنها تلف نکرده است بلکه حتی فکر کردن به موجودی مثل او مایه ی ارامش است... حتی رفتار خودش در قبال او ... میدانست جایی را اشتباه کرده است... میدانست تندرفته است... میدانست به دختری مثل او که نیازی به کسی ندارد چون همواره همیشه به خودش متکی بوده نباید در پارکینگ میان لکه های روغن ... میان اتومبیل ها و... با صدای موتورخانه... جلوی درب اسانسور گفت دوستت دارم!
حداقل مطمئن بود ان روز که به او صراحتا گفت که دوستش دارد... واقعا از سر دوست داشتن بود نه فکری احمقانه درباره ی منش او یا قیاس او با کسانی که یک تار موی گندیده ی ارمیتا می ارزید به هزاران تا مثل انان...
حداقل اگر او را پس میزد ... حق داشت ... زیادی لایق داشتن الهه ی ارامشی مثل او نبود!
صدای ارمیتا او را بخودش اورد... او گفت: من میرم خونه...
برانوش به چهره ی او نگاه کرد... حس میکرد هر روز از روزهای قبل زیباتر و خواستنی تر میشد... ویژگی بخصوصی در چهره اش نبود که او را بیش از حد معمول خواستنی تر کند یا باعث شود او فکرکند تا زیباترین دختر دنیاست... نه او فقط شخصیت زیبایی داشت ... محکم بود ... سخت بود... راست بود... درست بود... قوی بود ... حداقل یک رنگ بود ... بی ریا بود... مهربان هم بود... شوخ هم بود...
به ارامی پرسید:شرکت نمیری؟
ارمیتا چینی به بینی اش انداخت و گفت: فکر نمیکنید دیر شده؟ ساعت یک ظهره...
اگر میدانست این دوم شخص خطاب شدن چه قدر سردردش را بیشتر میکرد ... حتما بجای پیشنهاد مسکن روی به کاربردن شناسه ها تمرکز میکرد.
حداقل میدانست چقدر بخاطر ان حرف هایی که گفته بود چقدر خودش را شماتت میکند و پشیمان است ... وواقعا کاش انقدر زود چنین پیشنهادی نمیداد.
برانوش نفس عمیقی کشید و ارمیتا گفت: برسونمتون؟
برانوش:میخوام کمی قدم بزنم...
ارمیتا سری تکان داد.
سوار اتومبیل شد و برانوش ارام گفت: مراقب خودت باش!
ارمیتا دنده عقب گرفت و اهسته گفت:همچنین... خداحافظ.
درک گفتن این همچنین از ته دل مشکل بود... ولی میتوانست متوهم شود که این کلمه را ازته دل میگوید... یا امیدوار باشد یا هم...
درک گفتن این همچنین از ته دل مشکل بود... ولی میتوانست متوهم شود که این کلمه را ازته دل میگوید... یا امیدوار باشد یا هم...
ارمیتا وارد خانه شد... شیدا روی کاغذی امور روزش را نوشته بود.
نفس عمیقی کشید.
با صدایی که از اتاق مشترک پدرو مادرش به گوش رسید با کنجکاوی به ان سمت رفت . با دیدن امیرکه مشغول جا به جایی چمدان هایش بود لبخندی زد وگفت: به به اقای پدر ...
امیر سرش رابالا گرفت وبا لبخندی متقابل گفت: به به خانم دختر... چطور خونه ای بابا؟
ارمیتا در حالی که دگمه های مانتویش راباز کرد گفت: هیچی مامان دستمو گذاشت تو حنا خودش رفته ددر... نشد برم شرکت.
و روی تخت نشست ... به چمدان ها و خرت و پرتها نگاه کرد.
با حس فرو رفتن تخت به سمت پدرش خیره شد.
امیر : چه خبرا؟
ارمیتا: گزارش های هر روز و که اطلاع رسانی کردم!
امیر لبخندی زد وگفت:حالا نمیشه یه دورم حضورا بگی؟
ارمیتا لبخندی زد و امیر با اشاره به چمدان گفت: این چرخش شکسته ...
ارمیتا مستقیم به پدرش نگاه میکرد.
امیر دستی به گردنش کشید و از نگاه خیره ی اوغافلگیر شد.
ارمیتا پوفی کشید وگفت: بگین اون چیزی که قراره بگین... پشت گزارش وچمدون قایم نشید...
امیر بلند خندید وگفت: هیچی و نمیشه از چشمت پنهون کرد نه؟
ارمیتا: بیخود که رییس شرکت نشدم...
امیر همچنان با خنده گفت:بیچاره کارکنانت... ازت حسابی حساب میبرن...
ارمیتا کش و قوسی امد و گفت: ای میشه گفت...
امیر سری تکان داد و ارمیتا گفت: طفره نرو اق امیر ما خودمون ختم روزگاریم!
امیر با لبخند گفت: امروز که رفتم برای گرفتن جواز زمین های شمال اتفاقی علیزاده رو دیدم...
به صورت ارمیتا نگاه کرد و گفت: پدر رامین!
ارمیتا نیشخندی زد وگفت: اینقدرا هم الزایمر ندارم که اسم علیزاده رو راحت فراموش کنم...
امیر خندید و ارمیتا گفت:خوب... حالشون چطور بود؟
امیر : شکسته شده بود... ولی سر پا بود.
ارمیتا دستهایش را درهم قلاب کرد وگفت: خدا رو شکر...
امیر: بهم یه پیشنهاد کار داد...
ارمیتا اخمی کرد وگفت: مگه قرار نبود بازنشست بشین؟ بازم کار؟
امیر: بشینم خونه به حرفهای خاله خانباجی مامانت و فرح گوش بدم؟؟؟
ارمیتا خندید وگفت: بی شوخی... مگه بازم میخواین ساخت وساز راه بندازین؟
امیر: بالاخره باید به زمینا یه سامونی بدم... سرمایه است...
ارمیتا: حالا اقای علیزاده چی می گفت؟ میخواین باهاش شریک بشین؟
امیر: راستش جواب قطعی بهش ندادم... گفتم اول با تو راجع بهش صحبت کنم...
ارمیتا شانه ای بالا انداخت و راحت گفت: برای چی ؟ اصلا نیازی نبود...
امیر: میخوای بگی برات مهم نیست؟
ارمیتا: دقیقا همینو میخوام بگم...
امیرخندید وگفت: تفاهم پدر ودختری...!
ارمیتا :برمنکرش لعنت... از جابلند شد وگفت: من برم یه دوشی بگیرم... بعدش هم زنگ بزنیم نهار سفارش بدیم...
امیر به ارمیتا نگاه کرد وارمیتا درپرسش این نگاه گفت: مشکلی هست؟
امیر: مطمئنی؟
ارمیتا:از چی؟
امیر: ته دلت راضیه؟ راضی هستی من با پدر نامزد سابقت همکاری کنم؟
ارمیتا لبخندی زد وگفت: چرا که نه... اصلا حتی نباید هم بهم میگفتین...
امیر سری تکان داد و ارمیتا گفت: من برم ببینم اب برای دوش گرفتن گرم هست یا نه ... به این اقا رضا و اقا مهدوی هم بگین بجای استشهاد جمع کردن و دید زدن و کلانتری کردن تو ساختمون یه فکری به حال اب ساختمون بکنن...
ارمیتا میخواست از اتاق خارج شود که امیر گفت: پیشنهادشو رد کردم.
ارمیتا یکه ی واضحی خورد... سرجایش ایستاد وبا تعجب از سر شانه به امیر نگاه کرد.
امیر لبخندی زد وگفت: تا گفت یه نه پرت کردم تو صورتش و خلاص...
ارمیتا لبخند یک طرفه ای زد وگفت: اگرم پیشنهادشو قبول میکردید مشکلی نبود ...
امیر نفس عمیقی کشید وگفت: خوشحالم که حساسیت بخرج نمیدی...
ارمیتا چینی به بینی اش انداخت وگفت: داشتین منو امتحان میکردین؟؟؟
امیر خندید و گفت: ناراحت شدی؟
ارمیتا: ابدا... بهر حال منم توبازار و کار هستم ... تو مسائل کاری فقط سود وضرر بررسی میشن ... نه مسائل شخصی و خانوادگی...
ارمیتا لبخندی زد و رو به پدرش که خیره خیره نگاهش میکرد گفت: چیه؟چرا اینطوری نگام میکنین؟
امیر:چند وقت دیگه سالگردشه...
ارمیتا:میدونم... یه پنج شنبه باید برم سرخاکش...
امیر ابروهایش را بالا داد وگفت:باید؟!
ارمیتا:دستش از دنیا کوتاهه... هرچی بوده یا نبوده جوون بود ادم دلش میسوزه... خوش تیپ... نبوغ مملکت!
امیر: چقدر بزرگ شدی...
ارمیتا دست به سینه به چهار چوب در تکیه داد و گفت: دوست داشتی همون دخترکوچولوی نق نقوی لوس خودشیفته باشم؟
امیر لبخندی زد و گفت: اره ... یه دختر لوس که به خاطر نمره ی نوزده و نیم ریاضی یه شب تا صبح گریه کرد...
ارمیتا: اخه قرار بود اگر بیست بشم بریم سینما گلنار و ببینیم...
امیر: من میخواستم ببرمت ...
ارمیتا: اون رفتن ارزش نداشت... چون دلت برای گریه هام سوخته بود میخواستی منو ببری سینما...
امیر: همیشه فکر میکردم لج کردی نمیای...
ارمیتا: اون موقع هم خوشم نمیومد از سر ترحم کسی برام کاری کنه!
امیر خندید و ارمیتا گفت: هنوزم اون فیلم وندیدم!
امیر سری تکان داد و ارمیتا از اتاق خارج شد.
************************************************** *******************************
بعد از ظهر گرمی بود ... با تمام زمستانی بودنش خانه زیادی گرم بود. در واقع بیرون سرد بود ولی خانه گرم بود.
هرچند او با اب سرد دوش گرفته بود و از سرما می لرزید و به افسانه غر میزد که بخاطر حس گرمایش تمام شوفاژ ها را خاموش کرده بود و او داشت سگ لرزمیزد...ولی به هرحال بعد ازظهر زمستانی برای او زیادی سرد بود.
ارمیتا حوله را مثل روسری روی سرش ا
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 95- رمان دروازه ي بهشت , رمان خوانها , رمان فا | بهترین سایت رمان فارسی , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان مخصوص موبایل من ، تو ، او ، دیگری | ~sun daughter~ کاربر انجمن ... , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 12- رمان وقتی برای تو وقتی برای من , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمانکده گلها 27 - رمان رویا - Blogfa ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45829

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا