تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان من ... تو ... او ... دیگری (فصل دوازدهم)


با ضرب روی میز ادامه داد:
برگشتنی یه دختری خوشگل و با محبت
همسفر ما شده بود همراهمون میومد
به دست و پام افتاده بود این دل بی
مروت
گوشی مرصاد لرزید...
برانوش دست از ضرب زدن برداشت و درحالیکه نیم نگاهی به گوشی مرصاد داشت ادامه داد:
میگفت برو,بهش بگو آخه دوستش دارم میگفت
بگو
مخاطب مورد نظر نامش سایه بود!
با این حال بدون فکر ادامه داد:
هرچی میخواد بگه بگه,هرچی میخواد بشه
بشه...
افسانه غش غش میخندید...
ارمیتا دست به سینه با لبخند ملیحی به او نگاه میکرد ... جمعی که در کافی شاپ بودند هم گردن هایشان را صدو هشتاد چرخانده بودندو به او زل زده بودند.
ابتدا با دهان باز کم کم با لبهای به خنده باز... احتمالا القاب سرخوش وخل و چل را بهشان نسبت میدادند.بدبختی به چهره ی هیچ کدامشان هم نمی امد که حد فاصل سنی شان بین 23 تا سی بود...
یکی متخصص اطفال... یکی مدیر جهانگردی... یکی مدیر... یکی دندان پزشک...!!!
اهنگ پارسال بهار زیادی به اکیپ مثلا تحصیل کرده شان می امد!
برانوش با چه چه خواند: هرچی میخواد بگه بگه
هرچی میخواد بشه بشه
راز دلم رو گفتم این رو جواب شنفتم
راز دلم را گفتم این رو جواب شنفتم
...
قبل از انکه قسمت حساسش را بخواند ضربه ای به شانه اش خورد.
مرد جوانی که موهای جو گندمی داشت وزنجیر کلفت استیل ... با عصبانیت گفت: خسلی احساس خوش صدایی میکنید!
برانوش خندید وگفت:شک داشتید؟
مرد:خیر... مطمئن شدم! لطفا سکوت اینجا رو رعایت کنید...
برانوش از جابلند شد ...مرد که فکر کرد او قصد دعوا دارد گارد گرفت ... برانوش با نیشخند کتش را از روی صندلی برداشت و گفت:کارت اعتباری هم قبول میکنید!
مردپوفی کشید وگفت:بله... صندوق اون سمته...
برانوش:شب خوبی داشته باشید!
مرد:همچنین...
مرصاد اهسته زیرگوش برانوش گفت:خوبه شر درست نکردی!
برانوش رو به میز دخترها که بلند به او گفتند صدات قشنگه خندید و چشمکی جلوی ارمیتا زد.
ارمیتا هم پوزخندی زد و سری تکان داد.
مقابل درهای کافی شاپ ایستاده بودند.
برانوش با خنده رو به افسانه گفت:خوشت اومد زن داداش...
افسانه برایش دست زد وگفت:عالی بود ... حرف نداری ... یه دورم تو عروسی بخون...
برانوش مسخره دستش را روی چشمش گذاشت و گفت:چشم...
و رو به ارمیتا گفت:خوب نوبتی هم باشه نوبت خواسته ی خانم آرمنده...
ارمیتا خشکش زد... باز آرمند! وسط بازی تمام مدت با او راحت صحبت کرد... !احمق لابد نفهمیده بود... بدتر از همه اینکه عمرا فکرش را میکرد که برانوش بخواهد ان کار را انجام دهد.
برانوش کش و قوسی امد وگفت:خوب اگر رفتیم اون دنیا حلالم کنید...
افسانه هیجان زده گفت :عالیه... اینجا سرعت ماشیناش خوبه...
مرصاد سری تکان داد وگفت: خدایا یه پولی به من بده یه عقلی به داداشم... برو زودتر از شرت خلاص بشیم...
برانوش برای کسب اجازه به ارمیتا که مات بود نگاهی انداخت و ارمیتا تند قبل از برداشتن قدم اول برای رد کردن جوی میان پیاده رو و خیابان گفت: نه...
برانوش ابرویش را بالا داد وگفت:نه؟
ارمیتا بند کیفش را بین انگشتهایش پیچ و تاب داد وگفت:منظورم اینه که بهتره بریم خونه... دیروقته!
برانوش:نمیخوام بازی وببازم...
ارمیتا با من من گفت: خوب خطرناکه ...
سرعت ماشین ها زیاد بود...
برانوش لبخند کجی زد وگفت: شما نگران منید؟
ارمیتا نفس عمیقی کشید وگفت:نه...
برانوش :خوبه... پس با اجازتون...
ارمیتا پوفی کشید و گفت: من منصرف شدم!
برانوش جلو امد و گفت: پس لحنتونو عوض کنید...
ارمیتا :چرا؟
برانوش: پس من از خیابون رد میشم ... نمیخوام جلوی شما کم بیارم!
ارمیتا با انگشت اشاره و شصت به جان پوست لبش افتاد ... همین مانده بود خون یک دندان پزشک به گردنش بیفتد! و تا اخر عمرش از بازی جرات وحقیقت متنفر شود که جان یک ادم را بخاطر یک شرط احمقانه گرفته است... یا چیزی در این مایه ها... بهر حال... نگران بود... و مطمئن بود هرچقدر هم در خودکنترلی استاد باشد نمیتواند حالت های نگرانی را از چهره اش محو کند.
نگرانی از عذاب وجدان اینده یا شاید...
تنها توجیهی بود که میتوانست روی نگرانی اش سرپوش شود!
برانوش هنوز مصر به رفتن بود ... ارمیتا نفس کلافه ای کشید وگفت:خیلی خب... مشکلت با لحن من حل میشه... باشه...
برانوش هومی کشید وگفت: اون وقت من که جلوتون بازنده به حساب نمیام میام؟
میخواست جیغ بکشد جلوی من هیچی به حساب نمی یای... اما از ترس عذاب وجدان آتی لام تا کام حرف نزد و تنها سری به علامت نفی تکان داد.
برانوش لبخندی زد ... مرصاد و افسانه فیس در فیس زیر نور چراغ های کافی شاپ صحبت میکردند ...
برانوش بلند گفت:مرصاد تاکسی بگیریم؟
افسانه:نه ... با اتوبوس بریم... چه خبره زود برسیم خونه؟
و همراه با چوب لباسی مرصاد که اویزان بازویش شده بود به سمت ایستگاه حرکت کردند.
ارمیتا و برانوش هم پشت سرشان...
برانوش به ارمیتا نگاه کرد وگفت: خوبی؟
ارمیتا:را باید بد باشم؟
برانوش ساکی را به سمتش گرفت وگفت:این برای شماست...
ارمیتا با کنجکاوی بدون توجه به شما گفتن برانوش به نایلون مربوطه نگاه کرد.
رویش نوشته بود مانتو ... !
مانتو؟
با تعجب گفت:برای من؟
برانوش سری تکان داد و ارمیتا ساک را باز کرد.
با دیدن یک مانتوی کرم رنگ کتان... با تعجب گفت: توی خریدت اشتباه نکردی؟
برانوش دست ازادش را درجیبش کرد وگفت:خیر... جای مانتویی که نجس شد و بردمش خشک شویی و با اتو استینش سوخت!
ارمیتا ابرویش را بالاداد ... برانوش در ادامه گفت: سایزش هم از روی همون برداشتم... حتی رنگش و... ولی مدلش کمی متفاوته...
ارمیتا: من ...
قبل از گفتن جمله اش برانوش گفت: اتوبوس...
وشروع به دویدن کرد... ارمیتا هم پشت سرش.... افسانه و مرصاد هم جلو تر میدویدند


بالاخره به اتوبوس رسیدند وسوار شدند.
مرصاد و افسانه در قسمت مردانه دو جای خالی پیدا کردند.
ارمیتا تنه اش را به شیشه تکیه داد و برانوش ان سمت درست کنار ارمیتا که یک میله ی زرد باریک جدایشان میکرد به پنجره تکیه کرد.
ارمیتا پوفی کشید وگفت:نیازی به این نبود!
برانوش:به چی؟
ارمیتا:منظورم مانتوست...
برانوش:اخه خشک شویی استینشو سوزوند...
ارمیتا پیش خودش گفت :فقط برای همین؟
برانوش:چیزی فرمودید؟
ارمیتا به او نگاه کرد.
وقتی از او میخواست رسمی صحبت نکند... چطور خودش رسمی حرف میزد؟!
برانوش دستی به صورتش کشید وگفت:مشکلی هست؟
ارمیتا نگاهش را از او گرفت وگفت:نه...
برانوش: از سوالم ناراحت شدید؟
ارمیتا اخمی کرد وگفت:کدوم سوال؟
برانوش: رامین!
ارمیتا: نه ...
برانوش: مطمئن باشم؟
ارمیتا: دلیلی برای ناراحتی وجود نداره...
برانوش:واقعا؟
ارمیتا:اون قضیه برای من تموم شده است...
برانوش با لحن خاصی گفت:مشخصه...
ارمیتا دوباره به او نگاه کرد وگفت: بله؟
برانوش به ارمیتا نگاهی انداخت و لبش را بازبان ترکرد.
نفس عمیقی کشید وگفت:خوب منظوری نداشتم...
ارمیتا: گمون نکنم!
برانوش: اگر همه چیز براتون تموم شده ... پس چرا؟
ارمیتا:چرا چی؟
برانوش: هیچی!
ارمیتا محل نگذاشت...
برانوش فکرکرد کارهنوز به جایی نرسیده است که ارمیتا بخواهد دوباره چرایش را تکرار کند ... ناچارا گفت: برای دخترا خاطرات فراموش ناشدنی هستن...
ارمیتا پوزخندی زد وگفت:همیشه یه استثنا هم هست!
برانوش: استثنا شمایید؟
ارمیتا: خیر... شمایید...
وقتی او شرط میگذاشت وخودش هنوز رسمی بود دلیلی نمیدید تا حرف او را گوش بدهد!
برانوش با تعجب گفت:من؟
ارمیتا سکوت کرد.
برانوش: من چه خاطره ای داشتم که ...
ارمیتا:واضح نیست؟ شما هم هنوز با خاطراتتون زندگی میکنید...
برانوش:اینطور نیست...
ارمیتا:برای همین یه دیوار پر از عکس های لادن دارید؟یه اتاق اختصاصی برای خلوت؟!
برانوش به او زل زده بود.
ارمیتا: اون روز اتفاقی در اون اتاق وباز کردم...همون روزی که نگین کارخرابی کرد!
برانوش به آهانی اکتفا کرد.
ارمیتاهم چیزی نگفت.... یک صندلی خالی شد اما اجازه داد خانم مسنی رویش بنشیند.
برانوش پوفی کشید وگفت: بخاطر اون اتاق به من جواب منفی دادی؟
ارمیتا در دلش خندید... لحنش باز صمیمی شد!
برانوش تند گفت:اون خراب شده رو اتیش میزنم... اگرمیدونستم... یعنی واقعا فکر میکنی من هنوز تو فکر زن سابقمم بخاطر همین؟اره ارمیتا؟
ارمیتا دست به سینه ایستاد و گفت: تمام دلیلم اون نیست... منم دلایل خودمو دارم...
برانوش:لابد چون رامین پس ِت زده داری سر بقیه خالی میکنی!
ارمیتا با حرص گفت: اهل تلافی کردن نیستم...
برانوش:پس چرا ؟ من هرچی بخوای و برات فراهم میکنم...
ارمیتا با کلافگی گفت:اصرارت برای این پیشنهاد چیه؟
برانوش: تو اصرارت برای پس زدن من چیه؟
ارمیتا لبخندی زد وگفت:فقط یه دلیل بیارید که من باید به شما جواب مثبت بدم! و با طعنه گفت: وهمراه باشم!!!
برانوش با لحن خسته ای گفت: دوست داشتن و موقعیت اجتماعی کافی نیست؟
ارمیتا پوزخندی زد وگفت: نه ... موقعیت اجتماعی من عملا از شما بهتره... راجع به علاقتون هم ... متاسفم... هیچ وقت نمیتونم باورش کنم!
برانوش:اگر ثابت کنم...
ارمیتا: اون وقت شاید راجع به پیشنهادتون فکر کردم...
برانوش:چطوری این کارو کنم؟
ارمیتا : هر وقت فکرکردید که من نماد ذهنیات شما در رابطه با زن ها نیستم ...
برانوش با گیجی گفت:منظورت چیه؟
ارمیتا لبخندی زد و از او فاصله گرفت... جلوی در اتوبوس ایستاد و گفت: من عادت ندارم دهن بین باشم ... ولی فکر کردم شاید مرصاد گزینه ی خوبی باشه تا هرچی درمورد شما گفت درست باشه! بهرحال فهمیدنش چندان سخت نیست... درضمن رسیدیم!
و درهای اتوبوس نفسی کشیدند وباز شدند.
ارمیتا دو پله را پایین پرید... با کارت حساب کرد و به سمت خیابان مورد نظر راه افتاد.
برانوش هم با منگی فکر میکرد یعنی چه هر وقت فکر کرد او نماد ذهنیاتش در رابطه با زن ها نیست ...!!!
مرصاد... یعنی چه گزینه ی خوبی است... هرچه درمورد او گفته درست است... ذهنش داشت میترکید... ارمیتا از انهایی نبودکه فراموش شود.
چنگی به موهایش زد... ارمیتا ! دروغ چرا... نمیخواست او را از دست بدهد.
************************************************** *******************
ارمیتا و افسانه وارد خانه شدند.
بوی لوبیا پلو در خانه پیچیده بود.
بوی لوبیا پلو در خانه پیچیده بود.
ارمیتا به اتاق رفت تا لباس هایش را عوض کند.با کنجکاوی ساک مانتویش را باز کرد.
خوش رنگ بود و البته خوش مدل ترا ز مانتویی که برانوش ادعا میکرد استینش سوخته است.
خوب خوش سلیقه بود.
البته کلا مشخص بود که زیادی خوش سلیقه است... با یک هوس بچگانه ان را پوشید. دقیقا فیت تنش بود. کمی جلوی اینه چپ و راست شد و اگر صدای زنگ دار افسانه نبود که عین کودکان ده دوازده ساله غر میزد : من گشنمه ... همچنان دوست داشت جلوی اینه با ان مانتو راست و چپ شود.
لباس راحتی پوشید و دست ورویش را شست.
سر میز نشست.
شیدا از اتفاقات روز میگفت و افسانه هم میان حرفش میخواست زودتر از اتفاقات خرید بگوید...
در نهایت شیدا حرفهایش را به تماس بانو رساند وافسانه لال شد ... انگار هیچ وقت حرف نمیزند . همه ی وجودش گوش شده بود...
شیدا: با فرح که صحبت میکردم میگفت بانو و اصالتشون زبونزده... خلاصه هیچی دیگه امروز فرح و من و بانو نشستیم باهم صحبت کردیم...
بانو هم که خیلی محترم...خیلی هم با شخصیت بود... بهشون گفتم اخر هفته ما تهران نیستیم این شد که قراره پس فردا برای شام بیان... رو به افسانه گفت: تو و مرصاد انگاری همه ی کاراتونو کردید نه؟
افسانه با چهره ی شرمنده ای گفت: چه کاری؟
شیدا: ازمایش خون و اینا ...
ارمیتا اهسته گفت: پس فکر کردی کدوم کار؟
افسانه سقلمه ای به پهلوی او زد وگفت:خفه شو... بی ادب...
ارمیتا ریز ریز میخندید وافسانه گفت: اره بابا ... ما تازه خونه هم انتخاب کردیم...
امیر:یبارکی بگو تو نظر خانواده میخوای چیکار... واسه جشن عقدتون دعوتمون میکردی افسانه خانم!
افسانه کمی از ابش نوشید وگفت: باباییییی...
همین یک کلمه برای ساکت شدن امیر کافی بود.
شیدا:حالا اگر خدا خواست وقسمت بود... جشن عقد و عروسی و کجامیگیرین؟واسه اونم فکر کردید؟
افسانه: اره یه جاهایی و انتخاب کردیم البته مرصاد میگفت باغ خودشون هم خوبه...
ارمیتا مسخره گفت:اسم بچه چی؟
افسانه خندید وگفت: اونم همینطور...
امیر اهمی کرد و شیدا رو به امیر گفت: کلی خرید دارم... میخوام واسه پس فردا همه چیز اماده باشه...
امیر تشکری کرد وگفت:هرکاری میخوای بکنی بکن...فقط...
ارمیتا میان حرف امیر امد وگفت:فقط اسراف نکنید...
افسانه :چیه؟ تو کبکت خروس میخونه امشب...
ارمیتا خندید وگفت: دارم از شرت خلاص میشم خوشحالم...
افسانه چشم غره ای رفت و امیر هم به سمت اتاق حرکت کرد.
روی تختش دراز کشیده بود... چراغهای خاموش خانه اعلام میکرد همه خوابند...
او هم خسته بود اما نمیدانست چرا خوابش نمی برد...
هیچ فکر خاصی هم نداشت تا ذهنش را مشغول کند...
فقط در تاریکی به سقف خیره شده بود و گهگاه غلت میزد.
حس کرد در اتاق کمی باز شد...
با دیدن قامت افسانه جلوی در نیم خیز شد وگفت:چی شده؟
افسانه اهسته گفت:بیداری؟
ارمیتا چراغ خواب کنارتختش را روشن کرد وگفت:اره... چیه؟
افسانه: هیچی... خوابم نبرد...
و لبه ی تخت نشست.
ارمیتا به او نگاه کردو افسانه به سمتش چرخید وگفت:چیه؟
ارمیتا ابروهایش را بالا داد ودرحالی که نیمی از روشنایی چهره اش را گرفته بود و ان سمت صورتش تاریک بود گفت:من باید از تو بپرسم چیه....
افسانه پوفی کشید وگفت: مرصاد میگفت پس فردا اگر بیان دیگه قرار عقد و عروسی میذارن و خلاص... بابا هم کلی تحقیق کرده... اونم همه رو تایید کرده...
ارمیتا لبخند کجی زدو گفت:خوب مبارکه... دیگه چته؟
افسانه ارمیتا را کناری زد و روی تخت یک نفره کنار او دراز کشید و گفت: چرا تو از مرصاد خوشت نمیاد؟
ارمیتا کمی جابه جا شد وگفت:خرده شیشه داره... صاف وصادق نیست...
افسانه: رو چه حسابی اینو میگی؟
ارمیتا: نمیدونم... از روز اول هم ازش خوشم نیومد... حالا هم...
افسانه:من همش فکر میکنم در حق تو کاری کرده که...
ارمیتا: از ادمایی که دورو هستن بدم میاد... مرصاد هم یه ادم دوروئه...
افسانه:یعنی میگی بهش بگم نه؟
ارمیتا خندید و با مشت به پهلوی افسانه زد وگفت:خاک برسرت...
افسانه:نه جدی... حتی امروزم جلو چشم من باز بهش گفتی...
ارمیتا: مرصاد دلسوز نیست... یه جوریه... همش با برانوشه ... ولی خوب... یادته اون شب بانو اینا اومدن اینجا... مرصاد هیچ دفاعی از برانوش نکرد... میدونی هرکس دیگه ای بود میونه رو میگرفت...ولی مرصاد... بعدشم صدای داد وبیدادشون میومد که داشتن باهم بحث میکردن... نمیدونم... رفتاراهاش یه جوریه... از اون ادم هاست که انگار فقط برای نفع خودشون هرکاری میکنن...
و فکر کرد شاید از اینکه به او گفته بود برانوش چه در سر دارد نفع میبرد... ! سودش این بود که شاید مرصاد برای ارمیتا قابل اعتماد بنظر می رسید ولی نه به قیمت تخریب شخصیت برادرش...! افسانه این چیزها را نمیفهمید یا انقدر غرق احساس بود که نخواهد بفهمد.
افسانه پوفی کشید و ارمیتا گفت:ولی تو رو دوست داره...
افسانه:جدی؟
ارمیتا:اره.... خیلی هم دوست داره... معلومه تو واقعا انتخابشی...
افسانه نیشخندی زد و ارمیتا گفت:جمع کن خودتو... چه خوشش اومد!
افسانه خندید وگفت: ارمیتا...
ارمیتا:هان؟
افسانه: تو که ناراحت نمیشی؟
ارمیتا:از چی؟
افسانه: از اینکه من زودتر برم.
ارمیتا:برو بابا حال نداری... ساعت ... هین... دو صبحه... نمیخوای بخوابی...
افسانه:خوابم نمیاد...
ارمیتا نفس عمیقی کشید ... سکوت مدت داری بینشان بود...
افسانه سکوت را شکست وگفت:ولی من از زندگی مشترک میترسم...
ارمیتا:نگران نباش... همه همینن...
افسانه: نمیدونم...
ارمیتا کمی مکث کردو گفت: راستی...
افسانه:بله؟
ارمیتا:این هدیه...
افسانه: خوب...
ارمیتا: خوب به جمالت... کیه؟
افسانه دستهایش را زیر سرش گذاشت و گفت: دوست دختر برانوش...
ارمیتا به افسانه نگاه کرد وافسانه گفت: یعنی هنوز دوست نشدن... یعنی بودن...
ارمیتا: عین ادم حرف بزن!
افسانه: هم دانشکده ای برانوش بود... از ترم اول... مرصاد میگفت اصلا قرار بود این دوتا با هم عروسی کنن که برانوش خر رفت لادن و گرفت...
ارمیتا برایش جالب شد. تاحالا کجا بود؟!
افسانه ادامه داد: بعد از اون اتفاقا یه مدتی باهم قطع رابطه میکنن و خلاصه میگذره... تااینکه اتفاقی می بینن همو... بعد برانوش هم به هدیه دعوت همکاری میده...
ارمیتا فکر کرد از اول قرار بود دو یونیت تحویل برانوش بدهد... اما ...!
افسانه ادامه داد:هدیه هم قبول میکنه..
ارمیتا با گیجی گفت:پس چرا من تو افتتاح کلینیک ندیدم؟
افسانه:خیلی زود اومد خیلی زودم رفت یه دسته گل خیلی شیک اورده بود... اخه اون روزی مادرش مریض بود. فرح هم که هی دور و برش می چرخید... سر سه سوت هم باهاش اشنا شد فکر کنم فردای افتتاح رفته بودن عیادت مادر هدیه...
ارمیتا با لحن خاصی پرسید:خوشگله؟
افسانه:صورتش نه زیاد... معمولی... ولی چه اندامی داشت...فکر کن با کتونی پاشنه تخت تا گردن برانوش میرسید...
ارمیتا لبش را گزید و افسانه گفت: برای تولدش هم به برانوش یه زنجیر داد... همونی که تو گردنش میندازه... نمیدونم دیدی یا نه....
ارمیتا درحالی که ملافه را محکم در مشتش فشار میداد گفت:حالا رابطه شون جدیه؟
افسانه: مرصاد که میگفت هدیه بدش نمیاد باز هم با برانوش باشه... چند سال با هم بودن ... درس خوندن... هدیه هم که تمام این مدت مجرد مونده... برانوش یه نخ بده رو هوا قبول میکنه...ارمیتا حرفی نزد.
افسانه چند کلام دیگر هم به تعریفاتش از هدیه افزود و درنهایت با تعجب گفت:ارمیتا خوابی؟
ارمیتا جوابی نداد. ترجیح میداد افسانه فکر کند او واقعا خواب است.
شاید هم درتمام این روزها خواب بود... یا خودش را به خواب زده بود؟!
هدیه... هدیه و برانوش... برانوش وهدیه!
هدیه دیگر کی بود؟ از لپ لپ درامد؟؟؟ لعنتی... هدیه و برانوش...
وقتی سفارش دو یونیت میداد...! خوب هرکسی از صنف خودش...!!! دکتر هدیه و دکتر برانوش...! همکار... همدانشکده ای... همسر!!!
پوفی کشید. افسانه صدای خرخرش بلند شده بود.
یک لحظه فکر کرد بیچاره مرصاد!
************************************************** ***********
سایه با سرو صدا اب میوه اش را میخورد.
برانوش با کلافگی گفت:منو کشوندی اینجا بهت ابمیوه بدم؟
سایه نیشخندی زد وگفت:حالا یه ابمیوه خریدی ها... باید جون داشته باشم حرف بزنم؟ و به صندلی اش تکیه داد وگفت:تشنم بودا...
برانوش:منو برای چی کشوندی اینجا؟
سایه دستهایش را زیرچانه اش قلاب کرد و گفت: قرار بود زودتراز اینا همو ببینیم؟
برانوش: یه کلمه حرفتو بزن ... من کلی کار دارم... من تو مطب مریض دارم!
سایه:اون خانم دکتره که هست...
برانوش چشمهایش را ریز کرد وسایه گفت:خوب باباسگ نشو...
و در کیفش خم شد و کاغذی را بیرون اورد... روی به روی او گذاشت.
برانوش به کاغذ به نسبت مچاله که با خودکار ابی رویش چند شماره تلفن نوشته شده بود نگاهی انداخت و سایه گفت:هرکی از این شماره ها بهت زنگ زد... باورش نکن...
دو شماره را خوب میشناخت...
به سایه نگاه کرد وسایه لبخند کجی زد وگفت: این یارو فقط میخواد سرکیسه ات کنه...
برانوش ابروهایش را بالا داد وگفت:میشناسیش؟
سایه به برانوش نگاه میکرد... هیچ شباهتی بهم نداشتند. پس مرصاد راست میگفت.
لبخند کجی به فکرهایش زد و برانوش گفت:این... این شماره یه بار بهم گفت که...
سایه: میگم که بیخیال شو...گندو هرچی بیشتر هم بزنی بوش بیشتر می پیچه...
برانوش با اخم گفت :منظورت چیه؟
سایه کمی به جلو به سمت برانوش خم شد وگفت: منم یه روزی مادر بودم... میفهمم حس و حالش چیه... مطمئن باش هیچ مادری از دور واینمیسه بچه اشو نگاه کنه وسمتش نره... بعد صبر کنه صبرکنه ... بزرگ که شد... سامون که گرفت برم سراغش واسه تلکه کردنش... پس بیخیال شو... من هرزه خراب... هرچی... ولی حرفی که دارم بهت میزنم عین راسته... اکی؟
برانوش:تو این ادمو میشناسی مگه نه؟
سایه خندید وگفت:بیخیال... انقدر کاراگاه بازی درنیار... خطتتو عوض کن و واسه خودت زندگی کن... نذارکسی سرکیسه ات کنه... راحت باش... فکرشم نکن.... مادرت مرده... همین... تنها چیزی که حقیقت داره همینه... بقیه اش واسه قاراش میش کردن اعصاب توئه... واسه چاپیدنت... ادمای صنف من نه بچه میشناسن.. نه حس مادرانه... پس کرکره رو بکش پایین... رو همشون... زرمفت زیاد میزنن...
برانوش مبهوت گفت:هی... صبرکن.. تو چی میگی؟ اینا رو از کجا میدونی؟
سایه خندید وبلند شد...
کیفش را روی شانه انداخت... لبخند کجی زد وگفت: مادرشوهر سابقم بهم پیغوم پسغوم داده برم پیشش... یه کارگاه خیاطی ... تو این مایه ها باز کرده... تو شهرستان...
از جا بلند شد.
برانوش هم ایستاد.
سایه رو به رویش قرار گرفت وگفت: خدایی تو هم کرم نریز... تو ادم حسابی هستی... دکتری... خوشتیپی... پولدارم هستی... برو یه دختری پیدا کن که عین خودت باحال و ادم حسابی باشه... اگه اون روزی خر نمیشدی ماشین دزدی ما رو ببری تعمیرگاه الان من مجبور نبودم دوباره اَدَسر ریمل بزنم...
برانوش به پلکهای به نسبت خیسش نگاه میکرد و هنوز سردرنمی اورد ماجرا از چه قرار است.
سایه فین فینی کرد و برانوش گفت:من هیچی از حرفات سردرنمیارم...
سایه:بیخیال بابا... ما هم هیچی از زندگیمون سردرنیاوردیم... هان... یه چی بپرسم؟
برانوش مبهم تنهاسرش را تکان داد.
سایه چانه اش را خاراند وگفت: ببینم اگر من خواهرت بودم... با همین اوضاع... باهام چیکار میکردی؟
برانوش پوفی کشید وگفت: میکشتمت...
سایه خندید و گفت:اگرخواهرت بودم میذاشتی به اینجا برسم؟
برانوش مستقیم به سایه که مصرمنتظرجوابش بود زل زد.
سراز کارهای این دختر در نمی اورد...
با اینحال گفت:نه... نمیذاشتم!
سایه ناگهانی دستهایش را دورگردن برانوش حلقه کرد وگفت: خیلی خوشحالم که خواهرت نیستم... مراقب خودت باش. خداحافظ...
و گونه اش را بوسید و از او فاصله گرفت.
به سمت صندوق رفت.
پول ابمیوه ی جفتشان را حساب کرد.
چشمکی زد و از در خارج شد.
برانوش منگ به کاغذی که روی میز بود نگاه میکرد... از شیشه ی کافی شاپ به بیرون نگاه کرد... سایه درپیاده رو راه میرفت... دویست وششی برایش بوق زد... حسابی هم موی دماغش شده بود... اما سایه امتناع میکرد. شاید هم ناز میکرد...
شانه ای بالا انداخت اما... لحظات اخر قبل از انکه سایه و ان دویست وشش کامل از دیدش محو شوند... دید که او سوار یک تاکسی زرد شد!
وارد کلینیکش شد... از حجم بیماران کاسته شده بود.
هدیه دراتاقش مشغول بود.
برانوش کت و کیفش را برداشت و بدون حرفی انجا را ترک کرد.
سواراتومبیلش شد.
و به سمت خانه ی بانو راه افتاد.
هنوز ذهنش حول حرفهای سایه میچرخید... هنوز سعی میکرد باور کند که ... یعنی تمام مدت ان تماس هایک بازی بود؟بنظر میرسید سایه همه چیز را
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , رمان خوانها , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 12- رمان وقتی برای تو وقتی برای من , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان فا | بهترین سایت رمان فارسی , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان مخصوص موبایل من ، تو ، او ، دیگری | ~sun daughter~ کاربر انجمن ... ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45828

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا