تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان من ... تو ... او ... دیگری (ادامه ی فصل چهاردهم)



برانوش ولش کرد و دو دستی چنگی به موهایش زد ... انقدر انها را کشید که پوست پیشانی اش هم کشیده شده بود ...
چند لحظه گذشت ... از جا بلند شد و مقابل او که روی زمین به سی دی ها زل زده بود زانو زد.
نفس عمیقی کشید وگفت: بیا بریم خونه من ...
برانوش سرش را بلند کرد.
چشمهای ارمیتا هنوز از اشک تر بود.
ارمیتا لبخندی زد وگفت: بلند شو دیگه ...
برانوش نفس عمیقی کشید و روی پا ایستاد. ارمیتا هوایش را داشت که شاید بیفتد ... نمیدانست چرا حس میکرد سر او هم مثل خودش گیج میرود ... از طرفی نگران معده اش هم بود . با این حجم عصبانتی که متحمل شده بود قطعا حال خوبی انتظارش را نمیکشید ...
وارد خانه شدند.
برانوش به نگین نگاه میکرد ... روی مبلی نزدیک نگین نشست و ارمیتا به اشپزخانه رفت... پیشبندی بست و مشغول داغ کردن غذا شد ... در همان حال یکی از سالاد های مخلوطش را هم اماده میکرد.
به برانوش که مغموم به نگین زل زده بود نگاهی انداخت وگفت: روی میز از تو کیفم یه دی وی دی دربیار ببینیم...
برانوش به او نگاه میکرد که مشغول خرد کردن هویج بود.
از جا بلند شد ورو به اپن ایستاد.
ارمیتا : کیفم اینجاست ... و به چوب لباسی اشاره کرد.
برانوش نفس عمیقی کشید و گفت: واقعا میخوای فیلم ببینی؟
ارمیتا: هان؟ حوصله نداری ببینی؟
برانوش به ستون تکیه داد و ارمیتا گفت:باشه ... بیا سالادم اماده شد... بیا که من یکی خیلی گرسنمه .
هنوز داشت به او نگاه میکرد ... ارمیتا لبخندی زد وگفت: میخوای نازتو بکشم؟
برانوش لبخند تلخی زد و ارمیتا گفت: بیا تو ...
و رو به روی ارمیتا نشست ... غذای ظهر بود .
ارمیتا هم میز را با سلیقه چیده بود ... برانوش حرف نمیزد.
ارمیتا هم ترجیح میداد سکوت کند.
شاد ده دقیقه به همین منوال گذشت . برانوش به او نگاه میکرد. ارام میخورد ... ارام ولی با اشتها وولع ... تمیز میخورد شیک ... لقمه های کوچک برمیداشت ولی بدون افاده ... ناز و ادایی هم در خوردنش نبود . ساده بود... مثل همیشه ...
ارمیتا مچش را با نگاه گرفت.
برانوش نفس عمیقی کشید وگفت:لادن چی میگفت؟
ارمیتا: نمک وبه من میدی...
برانوش به نمک که دقیقا کنار دست چپ ارمیتا بود نگاه کرد وگفت:پیش خودته ...
ارمیتا خودش را نباخت وگفت: نه منظورم فلفله ...
برانوش فلفل را جلویش گذاشت وگفت: جواب منو نمیدی؟
ارمیتا لقمه اش را فرو داد و گفت:دستپختت ...
برانوش متحکم گفت:ارمیتا ...
ارمیتا به او نگاه کرد و گفت:برات مهمه؟
برانوش: نباشه؟
ارمیتا مستقیم به او زل زد وگفت: چرا باید باشه؟مگه طلاقش ندادی...؟
برانوش صندلی را تند عقب کشید و خواست از اشپزخانه بیرون برود که ارمیتا گفت: برانوش...
برانوش ایستاد.
ارمیتا مقابلش امد و گفت: کجا میری؟
برانوش:برم خونه ...
ارمیتا: خسته ای؟
برانوش:سرم داره میترکه ...
ارمیتا :یه پیشنهاد دارم ...
برانوش منتظر نگاهش کرد.
ارمیتا:بریم رو پشت بوم کاهو سکنجبین بخوریم؟
برانوش نگاه خسته ای به او کرد وارمیتا گفت: اون بالا حرفهای لادنم بهت میگم ... خوبه؟
برانوش:چرا همین جا نمیگی...
ارمیتا به شقیقه ی خودش ضربه ای با سر انگشت اشاره زد و گفت:میخوام به سرت باد بخوره.... اروم بشی...
برانوش:نیستم؟
ارمیتا:هستی؟
و لبخند نازی زد وبه اشپزخانه رفت تا بساط شام را درسینک بگذارد.
سبد محتوی کاهو ها را از یخچال دراورد ... کمی زیر اب سرد انها را گرفت تا کمی تر وتازه شوند ... شیشه ی سکنجبین هم بیرون اورد.. همه را در سینی گذاشت ورو به برانوش که بالای سر نگین ایستاده بود گفت: گریه کنه میشنویم... در وباز میذارم...
برانوش دستهایش را درجیب شلوارش فرو برد وپشت سر ارمیتا از خانه خارج شدند.


ارمیتا درحالی که سینی را به یک دستش سپرده بود ... از لابه لای کارتون هایی که در پشت بام بود ... یکی را برداشت و روی زمین انداخت.
و خودش هم افتتاحش کرد ورویش نشست.
برانوش ابروهایش را بالا داد و گفت:خاکی شدی که ...
ارمیتا:خاکی باش... بشین ...
برانوش نشست و ارمیتا گفت:بزن روشن شی...
برانوش به لحنش خندید و ارمیتا کمی نگاهش کرد و برانوش گفت:خوب...
ارمیتا کاهو را اغشته به سکنجبین کرد وگفت:خوب به جمالت!
برانوش:ارمیتا خواهش میکنم ...
ارمیتا لبخندی زد وگفت:اینقدر مهمه؟
برانوش:فقط میخوام بدونم که اون...
ارمیتا میان کلامش امد وگفت:گفت میخواد برگرده پیشت... گفت متوجه اشتباهاتش شده ... گفت میخواد تو اونو ببخشی...
برانوش خشکش زده بود.
ارمیتا جدی گفت: لادن بهم گفت که هنوزم دوست داره و میخواد که تو اونو ببخشی ... و دوباره یه زندگی جدید و شروع کنید...
برانوش به تندی از جا بلند شد.
ارمیتا ادامه داد: گفت بهت علاقه داره ... و خیلی پشیمونه ... گفت برانوش و هنوز دوسش دارم ... هنوز...
برانوش مقابل ارمیتا ایستاد وگفت: واقعا اینا رو گفت؟
ارمیتا نیشخندی زد وگفت: میخواد سه تایی باهم زندگی کنید ...
برانوش دستی به پیشانی اش کشید وگفت: ولی اون حامله است....
ارمیتا داشت لبش را میگزید با این حال گفت:خوب میتونه سقطش کنه .. میتونید سه تایی باهم از نو شروع کنید...
برانوش متفکر به ایزوگا م روی پشت بام خیره شد...
ارمیتا هم از جا بلند شد و گفت: تو هم هنوز دوسش داری نه؟
برانوش به ارمیتا نگاه کرد ...
ارمیتا پوزخندی زد وگفت: دو به شک شدی؟
برانوش نفس عمیقی کشید وگفت: نه ...
ارمیتا:مشخصه...
برانوش نفس کلافه ای کشید وگفت: داشتم به وقاحتش فکر میکردم ...
ارمیتا:به وقاحتش یا به شکمش؟
برانوش به ارمیتا نگاه کرد ...
ارمیتا دست به سینه لبه ی بام نشست وگفت:دوست داشتن ادمی که میدونی دوستت نداره ... میدونی پشیزی برات ارزش نداره ... میدونی لهت کرده ... ازگناهم بدتره ...
برانوش اهی کشید و گفت:من به لادن هیچ حسی ندارم...
ارمیتا:بخاطر همین همه ی عکس هاشو نگه داشتی... اینطوری اشفته میشی؟؟؟
برانوش حرفی نزد وارمیتا گفت: برای چی یازده ماه بچشو نگه داشتی؟؟؟
برانوش خواست چیزی بگوید که ارمیتا تند گفت: چی؟؟؟ یه نقطه ی اتصال بود برات؟توقع داشتی لادن برات بمونه؟برگرده؟
برانوش داد زد: نه ...
ارمیتا با ارامش گفت:پس چی؟ چرا شنیدن جمله ی دوست دارم از طرف لادن تو رو به این روز میندازه که بخوای به شکم برجسته ی لادن فکر کنی؟؟؟ هان؟ ترسیدی بخوای بچه ی دیگه اشم تو بزرگ کنی؟؟؟ اره؟
برانوش مستاصل لبه ی بام کنار او نشست و ارمیتا گفت: فیلم ها رو هنوزم داری... هنوزم وقتی می بینیشون داغون میشی.. فاکتور اون تخت و داری... ولی ... بچه ی زنی که بهت خیانت کرده رو نگه داشتی چون امیدواری بخاطر بچه اشم که شده برگرده نه؟؟؟
برانوش پوفی کشید و گفت: نه ...
ارمیتا با حرصی که نمیدانست از کجا منشا میشود داد زد : پس چی؟
برانوش بدون انکه به او نگاه کند گفت:ترسیدم مثل خودش بشه ... و به ارمیتا نگاه کرد وگفت:نمیخواستم مثل مادرش بشه ...
ارمیتا:فقط این؟ باور نمیکنم....
برانوش اهی کشید وگفت: اولش میخواستم یه جورایی از بین ببرمش... ولی دلم نیومد نتونستم... گناهی نداشت... بعدش هر روز بزرگ میشد ... هر روز عین لادن میشد ... قیافه اش... نگاهش... رنگ چشم و وموهاش... ترسیدم مثل اون...
ارمیتا: بخاطر همین بچه ی زنی که ازش متنفری و نگه داشتی؟
برانوش: اون حتی نمیدونست که نگین ... و با اهی افزود: من ازش متنفر نیستم ...
ارمیتا: متنفر نیستی؟؟؟ مگه میشه... و با کلافگی که در لحنش موج میزد گفت: مگه میشه از حرف زنی که بهت خیانت کرده دو به شک بشی... مگه میشه متنفر نباشی... مگه میشه بچه ی یه خیانت و پیش خودت نگه داری... تو هنوزم لادنو دوست داری... مگه میشه اون ادم و دوست داشت و بعد به من ... و به برانوش که مبهوت نگاهش میکرد زل زد.
از جا بلند شد ... حس کرد دستش را گرفت...
برانوش پشت سرش ایستاده بود ومچ دست راستش را گرفته بود.
اهسته گفت:ارمیتا ...
ارمیتا برنگشت ... تقلای کوچکی کرد و خواست مچ دستش را از دست او دربیاورد.
برانوش جلویش ایستاد و گفت: وقتی خودت زاده ی یه خیانت باشی... دیگه هیچ کدوم از این مسائل ... پوفی کشید و گفت: لادن برای من مرد ...
ارمیتا نفس عمیقی کشید وگفت: پس نگین و پس بده ...
برانوش ابروهایش را بالا داد وگفت: چی؟
ارمیتا: برانوش... تو نمیتونی بچه ای و بزرگ کنی که از مادرش متنفری... از خودش متنفری...
برانوش :از خودش متنفر نیستم....
ارمیتا بلند گفت:هستی... ازش متنفری... اون داره بزرگ میشه... تو داری داغون میکنی خودتو.. اونو.. این رشته ی اتصال بین تو ولادنه ... اگر میخوای با لادن باشی ... اون یه زن شوهرداره ... مدارک تمام لحظاتی که با تو نگذرونده رو داری ولی... برانوش تو نمیتونی بچه ی چنین زنی وبزرگ کنی..

ارمیتا: برانوش... تو نمیتونی بچه ای و بزرگ کنی که از مادرش متنفری... از خودش متنفری... [2 43]
برانوش :از خودش متنفر نیستم....
ارمیتا بلند گفت:هستی... ازش متنفری... اون داره بزرگ میشه... تو داری داغون میکنی خودتو.. اونو.. این رشته ی اتصال بین تو ولادنه ... اگر میخوای با لادن باشی ... اون یه زن شوهرداره ... مدارک تمام لحظاتی که با تو نگذرونده رو داری ولی... برانوش تو نمیتونی بچه ی چنین زنی وبزرگ کنی...
برانوش :بانو تونست...
ارمیتا:بانو فرق میکنه ... تو مادر نداشتی اون فوت شده بود... پدرت بود ... احساسات زنونه فرق میکنن... نگین 9 سالش بشه دیگه بهش محرم نیستی... دیگه نمیتونی بهش دست بزنی... مثل یه پدر ببوسیش... بغلش کنی... بهش محبت کنی... نگین به تو محرم نیست... بزرگتر بشه بفهمه چطوری اونو از مادر وپدر واقعیش جدا کردی داغون میشه ... تو همین الانشم وجودش برات مهم نیست ... بهت میگه بابا اذیت میشی .... وقتی می بینی داره به راه افتادن میفته اذیت میشی... وقتی پدرش نیستی ...وقتی هیچ نسبتی باهاش نداری... برای چی میخوای رشته ای که به لادن وصل میشه رو پیش خودت نگهش داری؟؟؟ حتی اگر میخوای پیش لادن برگردی این راهش نیست... دور نگه داشتن یه بچه از پدر ومادرش ... هرچقدر هم که اونها نادرست باشن ... بازم درست نیست برانوش...
برانوش پوفی کشید و لبه ی بام نشست... ارمیتا جلویش ایستاد. تازه هم قد شده بودند ...
ارمیتا اهسته گفت:مگه دلت نمیخواد یه زندگی ساده و اروم داشته باشی؟مگه نمیخوای تا ابد ارامش داشته باشی... نگین وخانواده اش ازت سلب اسایش میکنن... تا اخر عمر هر وقت به نگین نگاه کنی یاد لادن میفتی... اون بچه باید خانواده بالای سرش باشه... بعدشم تو مگه میخوای تا اخر عمرت مجرد باشی؟ پس فردا از یه دختر تقاضای ازدواج کنی ممکنه نگین وقبول نکنه... حتی اگر هیچ وقت نفهمه نگین به تو هم هیچ ربطی نداره...
دستهایش را جلو برد ... به ارامی روی سرشانه های برانوش گذاشت وگفت: من میتونم بفهمم گذشته چقدر تلخه ... میتونم درک کنم چقدر بده ادم همه ی حساساتشو پای یه نفری بریزه که هیچ ارزشی نداره... ولی ادما همیشه وقت دوباره از نو شروع کردن و ندارن ... برانوش فرصت ها خیلی کوتاهن ... تو تا ابد همیشه جوون و شاداب نمی مونی... تا ابد این خاطرات اینقدر پررنگ نیستن که با هر بار یاد اوریشون اینقدربهم بریزی...
برانوش نفس عمیقی کشید و گفت: من فقط به نقطه اشتراک خودم ونگین فکر میکنم ...
ارمیتا صریح گفت:یعنی تو هم مثل نگین نا مشروعی؟
برانوش با حرص گفت: نه ... پدرم قبلش مادرمو صیغه کرد ...ولی...
ارمیتا: لادن وبخشیدی؟
برانوش: نه ...

برانوش با حرص گفت: نه ... پدرم قبلش مادرمو صیغه کرد ...ولی...
ارمیتا: لادن وبخشیدی؟
برانوش: نه ...
ارمیتا:ولی بخشیدی...
برانوش نگاهش کرد و ارمیتا گفت:تو روح بخشنده ای داری... اگر نبودی کار رو می کشیدی دادگاه و سروصدا به پا می شد اما تو چی کار کردی....فقط طلاقش دادی و قضیه رو بستی ... ولی نگه داشتن نگین ... تو نمیتونی پست باشی که از یه بچه ی معصوم انتقام بگیری... تو بزرگتر از اونی که بخوای با این چیزای کوچیک... مکثی کرد وگفت: میدونی ادمای بزرگ فقط بلدن ببخشن ... به او نگاه کرد وگفت: من هنوز رامین ونبخشیدم....!
برانوش:داری خرم میکنی؟
ارمیتا خندید وگفت:میشه لطفا خر شی؟
و اهی کشید و گفت: برانوش ... تو که خودشو بخشیدی... پس دخترشو پس بده و بذار همه چیز تموم بشه ... تو نمیخوای این بازی تموم بشه چرا؟
برانوش: من نمیخوام اون بچه مثل مادرش بشه...
ارمیتا تکانی به شانه های برانوش داد و کنارش نشست وگفت: هزارتا بچه زیر دست پدرو مادرهایی بزرگ میشن که لایق اون بچه رو ندارن ... ولی .... ولی بچه های خوبی بار میان ... نگین پیش کسی که ازش متنفره بزرگ بشه بهتره ... یا پیش مادری که چندین نفر ازش متنفرن ولی حداقل اون بچه اشو دوست داره؟! درست تصمیم بگیره ... اینده ی یه بچه است ... یه موجود زنده ... بخاطر انتقام و اینکه چقدر از لادن بدت میاد حق نداری سر نگین خالی کنی... میفهمی؟
برانوش ابروهایش را بالا داد و گفت:نفهم که نیستم...
ارمیتا خندید و برانوش هم لبخندی زد و گفت:حالا واقعا این حرفها رو زد؟
ارمیتا پشت چشمی برایش نازک کردو گفت:چیه میخوای برگردی پیشش؟
برانوش: نه ... احمق نیستم!
ارمیتا خندید و گفت: لادن احمق بود که ولت کرد ...
برانوش:عین رامین...
ارمیتا بلندتر خندید وگفت: احمقا زیادن ...
برانوش از خنده ی او لبخندی زد وارمیتا گفت:لادن میگفت تو پارانویا داری...
برانوش چشمهایش را گرد کردو گفت: من؟
ارمیتا با خنده گفت: من بیشتر فکر کنم نارسیسیم داری....
برانوش: من نارسیسیم دارم؟؟؟
ارمیتا: نه من دارم... منم که اصولا هیچ کس ونمی بینم جز خودم دیگه ...
برانوش بلندتر خندید و گفت: کشتی ما رو با اون یه جمله ...
ارمیتا بادی به غبغبش انداخت وبه تقلید ادای او گفت: من کسی ونمی بینم بقیه منو میبینن... ولی پوزت خورد دکتر... یعنی اومدی شرکتم چشمات ده تا شد...
برانوش بلندخندید و ارمیتا با قهقهه گفت: خدایی فکر نمیکردم یه کوه غرور جلوم وا بده ...
برانوش میان خنده گفت: من وا دادم؟
ارمیتا: نه ... من تو پارکینگ ازت خواستگاری کردم...
برانوش: چه لگدی هم پروندی...
ارمیتا غش غش خندید و برانوش گفت: هنوزم جوابت منفیه؟
ارمیتا لبخندش را جمع کرد وگفت: تو پارکینگ بپرسی... رو پشت بوم بپرسی... حالا حالاها منفیه ...
برانوش پوفی کشید وگفت: چه کار کنم مثبت بشه ...
ارمیتا:فعلا هیچ کاری نمیتونی بکنی...
برانوش سری تکان داد و ارمیتا گفت:قرارمون این بود که باهم دوست باشیم... و درحق هم دوستی کنیم ...اکی؟
برانوش لبخندی زد وارمیتا گفت: تو ادم خوبی هستی برانوش...
برانوش نگاهش کرد و ارمیتا گفت: جدی میگم... خیلی خوبی... ولی خیلی سعی میکنی خبیث باشی...
برانوش لبخند کجی زد و ارمیتا گفت: بیا از فردا یه تصمیم جدید بگیر... بیا و همه چیز و با گذشته ات تموم کن ...
ارمیتا وسط پشت بام ایستاد وگفت: من همین جا رامین و خاطراتشو اتیش زدم ... پایش را کوبید و گفت: درست همین جا ... فقط یه پوشه ازش عکس دارم که یادم نره قبلا چی بودم ... بعد چی شدم ... تو هم فکراتو بکن ... یهویی تمومش کن ... بذار خلاص بشی... بذار زندگیتو بیشتر از این تحت شعاع قرار نده ... بذار تموم شه ... نگین تو رو پدر خودش میدونه ... نذار بیشتر ازاین اشتباهی تو رو بابا صدا کنه ...
ودستهایش را درجیبش فرو کرد و راه خروج را پیش گرفت. جلوی در پشت بام ایستاد واز سر شانه نگاهی به او کرد وگفت:لطفا خر شو... شب بخیر... و با خنده در را بست.
============
  [2 40] [2 16] [2 41] [2 25]
ودستهایش را درجیبش فرو کرد و راه خروج را پیش گرفت. جلوی در پشت بام ایستاد واز سر شانه نگاهی به او کرد وگفت:لطفا خر شو... شب بخیر... و با خنده در را بست.
**************************************************
نفس خسته ای کشید ... رزومه ی کاری شرکای جدید را چک میکرد.
بوی پول خوب به مشامش ساخته بود . تاسیس شعبه ی دوم نیاز به شریک داشت ... ادم های بنظر درستی می امدند. حداقل هیز نبودند .
بهروز صمدی و همسرش فتانه صمدی... به قول پرستو شاید دخترعمو پسرعمو بوده اند.
هرچه که بود قرار داد بستن با انها و به نوعی شراکت با یک زوج که اتفاقا نام خوبی در صنفشان داشتند رضایت بخش بود.
دیگر بعد از این همه مدت باید شاهد موفقیت های بیشتری می بود.
کش وقوسی امد و به ساعت نگاه کرد.
نزدیک یک بود . به صفحه ی گوشی اش نگاه کرد... چرا فکر میکرد باید به برانوش زنگ بزند یا برانوش به او زنگ بزند؟! نه واقعا چرا ...
اهی کشید و روی میز پهن شد ... چانه اش را روی ساعدش گذاشت وبه گوشی اش زل زد.
دیشب عکس های لادن را در پشت بام اتش زد ... وقتی زنگ اپارتمانش را فشار داد فکر نمیکرد برانوش اینقدر زود تصمیمش را عملی کند.
همان دیشب میخواست نگین را ببرد ولی ارمیتا با گفتن بچه بد خواب میشود مانع شد.
همه چیز را به صبح موکول کرد و درپشت بام چهارشنبه سوری بازی کردند.
اهی کشید و فکر کرد خب توقع دارد زنگ بزند و بگوید که نتیجه ی خداحافظی از یک موجود زنده ی یازده ماهه چه میشود... هرچند میدانست این برای برانوش کمی سخت و دردناک است.
حتی وقتی خودش هم فهمید ... اهی کشید ... نمیدانست چرا حالا که او یک فرزند ندارد بیشتر میتوانست با او در ذهنش کنار بیاید .
واقعا کنار می امد؟
با انگشت اشاره وشصت گوشی اش را روی میز میچرخاند.
چرا او زنگ بزند؟ برانوش باید زنگ میزد...!
گوشی اش را هل داد و روی صندلی اش لم داد. دستهایش را پشت سرش قلاب کرد وبه لوسری که در اتاق اویزان بود نگاه کرد.
احتمالا دو جشن درپیش داشتند ... لباس نداشت.
از افسانه باید شروع میکرد... یک لباس برای حنابندان ... یکی برای عروسی... یکی برای پاتختی...!
هدیه ومازیار هم که ... نمیدانست چرا به دلش افتاده بود انها هم با هم ... !
نفس عمیقی کشید ... تنهایی خرید رفتن نمی چسبید... البته دروغ چرا برانوش سلیقه ی خوبی داشت.
به مانتویش نگاه کرد. واقعا فقط یک مانتو کم داشت ...که برانوش زحمتش را کشید.
نفس عمیقی کشید ... خوب مسلما امروز برانوش روز سختی را پشت سر میگذاشت... چه بهتر با خرید سرش گرم شود . . . حتما اوهم برای مراسم مرصاد نیاز به یک کت و شلوار شیک داشت.
هرچند او سلیقه اش را نمی پذیرفت. با یاد اوری رنگ کیف کمی پوست لبش را کند و درنهایت فکر کرد بعد از ظهر خالی اش را به خرید لباس برای مراسم های افسانه اختصاص دهد بد نیست. نه کسل میشود ... نه برانوش فکر میکند ... نه ... کلا بهانه ی خوبی بود تا زنگ بزند بدون انکه حس کند توجیهی که برای خودش می اورد احساساتش را درگیر کرده یا ...!
دستش را به سمت گوشی اش دراز کرد... روی لیست مخاطبین باز تو جیهش را از نو برای خودش مرور کرد ... صرفا چون سلیقه ی برانوش خوب است و نمیخواهد برانوش به چیزی فکرکند ... از روی رفاقت و این حرفها میخواست زنگ بزند ... وگرنه!!!
شماره را گرفت.
بوق نخورده گفت: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است...
The Mobile Set is Off
چرا؟؟؟
چرا خاموش بود.
خودش هم نفهمید چرا این کار را دوباره تکرار کرد.
به ساعت نگاهی انداخت وفکر کرد نیم ساعت دیگر زنگ میزد ... ولی باز یک ربع نگذشته همان اوا ... نمیدانست عادت اوست که خاموش کند ... یا ...!


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 100- رمان همه زنهای من , رمان خوانها , دوسـ ـتـداران رمـان , بی رمان - 566- رمان قصه ی عشق من , رمان فا | بهترین سایت رمان فارسی ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45823

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا