تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان من ... تو ... او ... دیگری (فصل پانزدهم)


================================================== =کمی به کارهای عقب مانده اش رسیدگی کرد ... ساعت از سه گذشته بود که افسانه تماس گرفت و کمی اطلاعات و گزارش سفر داد. خوشبختانه روشن دلی اش نسبت به مازیار و هدیه کاملا به هدف خورده بود و فکر خرید چند دست لباسش کاملا صحیح بود.
نزدیک چهار به خانه رفت.
با نبود ماشین برانوش ابروهایش را بالا داد و در اسانسور باز به گوشی اش زنگ زد. این بار میگفت در دسترس نیست...
پوفی کشید و قبل از دراوردن کلید و رفتن به واحد خودشان تقه ای به واحد برانوش زد. صدایی نیامد ... زنگ را امتحان کرد... باز هم خبری نشد.
شانه هایش را بالا انداخت و وارد خانه شد.
در شرکت قرمه سبزی خورده بود. یاد تنقلاتش افتاد. با چرخش گردن نگاهی به پس سرباند پیچی اش در اینه کرد وفکر کرد باید صبرکند برانوش پانسمانش را عوض کند یا ... صبحی هم او پانسمانش را سبک کرده بود و به یک پانسمان کوچک در پس سر اکتفا کرده بود.
خواست کمی ور برود که بیخیال شد وترجیح داد باز برانوش با نوازش موها چنین کاری کند و خودش رسما حس میکرد این لطف است در حق برانوش که میگذارد یک پانسمان سرش را عوض کند ... دو اینکه موهایش را نوزش کند ... سه کلی پشتش را دید بزند!
چهار دلش تنقلات میخواست ...
پنج برانوش کجا بود ...
شش ... دلش برای نگین خیلی تنگ میشد! ولی بچه باید زیر دست مادر و پدر بزرگ شود ... حتی اگر مادرش... یک لحظه تصاویری که در ان اتاق کذایی دیده بود پیش چشمش جان گرفت.
برانوش چه طاقتی داشت.
نفس عمیقی کشید وفکر کرد رامین اگر این کار را درحقش میکرد ...
خوب شد رامین فقط سر چهار بحث ساده اب پاکی را روی دستش ریخت و تمام شد... پس زد و رفت و مرد ... اگر میخواست چنین ... اوفی کشید و بالاخره تصمیم جدی ای گرفت تا یکی از فیلم ها راتماشا کند.
گوشی اش هم در بغلش بود و هنوز منتظر تماسی از جانب برانوش... و البته هنوز برای خرید عصر برنامه ریزی میکرد. هراز گاهی هم زنگ میزد و زنی میگفت ... خاموش... میگفت در دسترس نیست ...!
ساعت هفت بود ... حالا مستقیما به گوشی اش نگاه میکرد... چرا خاموش بود؟
چند باری از خانه خارج شد و زنگ واحدشان را فشرد ... ولی باز هم ...
از کلافگی دلش خوراکی میخواست... انقدر چیپس و پاپ کرن و پفک خورده بود که حس سیری میکرد ولی برای ارامشش ترجیح میداد همچنان دهانش بجنبد.
وارد اشپزخانه شد... فکر کرد باید شام درست کند ... و حالا که قضیه ی خرید کلا بخاطر زمان از دست داده منتفی شده است بهتر است شام را باهم بخورند...
یک لحظه به سیب زمینی هایی که میخواستند تبدیل به کوکو شوند نگاهی کرد وفکر کرد چرا باید برای پسرهمسایه شام درست کند ومنتظر باشد تا او بیاید؟؟؟
گزینه ی یک:پسر همسایه دوستش داشت ... گزینه ی دو پسر همسایه کمکش کرده بود ... گزینه ی سه پسر همسایه وقتی بازمیگشت حالش خوب نبود ...گزینه ی چهار...صورت مسئله ناقص است ... نیاز به اطلاعات بیشتر!
نفس کلافه ای کشید. قبل از پوست گرفتن سیب زمینی ها یک بار دیگر شماره ی او را گرفت...
نفس کلافه ای کشید...
درحالی که سیب زمینی ها را رنده میکرد فکر کرد :کجایی...
ساعت دوازده شب بود...
برانوش نیامد... ارمیتا فکر میکرد از کوکوی ارمیتا پز گذشته است و نیامده است...؟
بلایی سرش امده است و نیامده است ...
دوباره و دوباره ودوباره شماره اش را گرفت...
چندین بار هم از خانه خارج شد... جلوی واحدشان کشیک داد... شماره ی تلفن واحدش را از خانه گرفت ... حتی صدای تلفن هایی که خودش به منزل برانوش میزد را میشنید ...اهی کشید وباز شماره گرفت وباز خاموش است ...
واقعا نگران بود.
حال دیشب برانوش اصلاتعریفی نداشت... از صبح ... دقیقا از هشت صبح از او بی خبر بود.
صبح هم دودلی اش را حس میکرد ولی قاطعیت هم داشت... با همه ی شک و تردید ولی قاطع بود.
حس اینکه حرفهایش روی برانوش اثر گذاشته است ، حس خوبی بود ... ولی حس نگرانی از اینکه شاید اصلا نباید دخالت میکرد و حالا برانوش کجاست ... این حس دوم را به هیچ وجه دوست نداشت.
کلافه اش میکرد ... سردرگم جلوی در ایستاده بود .. به واحد رو به رو نگاه میکرد... به اسانسور زل میزد ... شماره میگرفت... دندان قروچه میکرد.. ثانیه میشمارد... بوی کوکو خیلی وقت بود که در فضای خانه نبود... سالادی که درست کرده بود را هم چند ساعت پیش در یخچال گذاشته بود ... ولی ... نیامد! انگار اصلا قرار نبود بیاید...
این حس ازار دهنده ای بود که دلش نمیخواست تحملش کند...
وضع روحی خوبی نداشت ... اگر معده اش خونریزی میکرد ... اگر میگرنش به گفته ی مرصاد عود میکرد ... شام چه میخورد؟پانسمان سرش را چه کسی عوض میکرد؟
ان عکسها را اتش زد ... نگین را خواست پس بدهد ... اسباب بازی که نبود ... لابد دل کندن از کسی که یازده ماه بزرگش کرده بود ... شاید هم مست دیدار لادن بود ... شاید لادن نبود که نگین را تحویل بگیرد ... شاید بود و برانوش هم بود ... شاید با هم شام خوردند ... یعنی هنوز هم به او حس داشت؟؟؟
لادن وبرانوش... ان نفرسوم چه میشد؟
لادن برانوش را دوست داشت؟ نکند میخواست برانوش را پس بگیرد؟
ذهنش فکر کرد برانوش را از چه کسی پس بگیرد؟ نگین را از برانوش... برانوش را از...
رفته بود یک ادم را به مادرش بدهد ... و خوب بدون بحث باید تا الان برمیگشت ... خرید عصری که خودش با خودش برنامه ریزی کرده بود تا برانوش همراهی اش کند منتفی شده بود ... بوی کوکویی که برای او و خودش درست کرده بود هم نبود!کوکو مانده بود دست نخورده ... خودش هم نخورده بود... او هم جلوی در بود ... تلفن دستش بود ... اوای زنی که میگفت خاموش است هم بود... نبودن برانوش هم بود... بی خبر بود ... بی خبری بد بود! لعنتی خسته شده بود از این همه بود و نبود!!!... اصلا نبود که نبود ... مگر وقتی ک بود چه گلی به سرش ... ذهنش ادامه نداد... اصلا پس دادن نگین چقدر طول میکشید؟ چرا نمی امد... ساعت دوازده شب بود!
از صبح خبری نداشت... هرچند نگین که نان قرضی نبود ... ادمیزاد سایز کوچک بود ... نگین را برده بود که بدهد به مادرش.. به پدرش... به انها که برای نگین واقعی بودند و دوستش داشتند ... برانوش دروغی او را میخواست... برانوش نمیتوانست نگین را بخواهد ... نمیشد با وجود ان همه مدرک از لادن نگین را بخواهد ...برانوش مرد بود ... مردها سند زنده ای که نفس میکشد ... مدرک خیانت زنشان را میخواهند چه کار؟ مدرکی که انها را بابا صدا کند؟ اصلا با عقل جور در می اید؟ برانوش خبیث بود؟نبود؟هست؟ نیست؟ نکند بلایی سر نگین ولادن بیاورد؟ برانوش نگین را دوست نداشت ... وگرنه ... برانوش بخشید ... بزرگواری اش را نشان داد .. حالا نگین را باید پس بدهد ویک زندگی جدید بسازد ... برانوش مرد بود ... از ان مرد نماهای خودخواه ... از انها که میخواستند جواب خیانت را انتقام حواله کنند ولی ... در لحظه شاید وجدانشان گفته نه ... جواب خیانت را بزرگ میکنند تا جایی که جواب خیانت او را بابا صدا کند!
او نمیتوانست در حق نگین پدری کند ... حرفهایش دیشب روی بام درست بود ...!
زنها عادت دارند ببخشند وفراموش کنند و مادری کنند... مثل بانو... برانوش را بزرگ کرد ... اقا کرد... دکتر کرد...!!! ولی برانوش نمیتوانست ... خوب حالا چرا بر نمیگشت؟؟؟
============================


...
صبح شد ... هفت صبح بود ... بدون انکه پلک روی هم بگذارد .... بدون انکه یک لحظه گوشی موبایل وتلفن خانه را از خودش دور کند...
نیامد ... یک صبح تا شب... یک شب تا صبح ... از برانوش خبری نداشت.
نفس عمیقی کشید...
مانتوی کرمی که نادانسته محبوبش شده بود را تنش کرد... مقنعه را بدون وسواس سرش انداخت... کیفش را با خستگی روی شانه جا به جا کرد. حس نگرانی اجازه نمیداد خواب الود باشد ...
گوشی اش را از شارژ دراورد .... صبحانه نخورده ... شام نخورده ... یعنی برانوش با لادن بود؟
سرش را تکان داد .. مهم نبود ... شایدهم ...
یک بار دیگر به در واحد او نگاه کرد... با بی اعتمادی به چرت های ناخواسته اش زنگ در را فشرد ... یک بار... دوبار... سه بار... دستش را روی زنگ نگه داشت.
نبود که نبود!
سوار اسانسور شد. به دیواره ی فلزی تکیه کرد ...
دوباره زنگ زد... ان زن خسته نشده بود یک جمله را تکرار میکرد؟
پوفی کشید.در پارکینگ با شک به حس شنوایی اش و با امیدواری چشم چرخاند ... ماشینش نبود!
قبل از انکه سوار اتومبیلش شود به سمت نگهبانی رفت... چند پله ای که از پارکینگ به مجتمع میرسید را بالا رفت ... نفس عمیقی کشید و رو به سرایدار گفت: صبح بخیر... دکتر برومند امروز نیومدن؟
جواب صریحی که خودش میدانست اما با شک به دانسته هایش باز پرسیده بود را تحویلش داد.
از دیروز صبح...
تاانتهای جمله اش گوش داد... جمله ای که فعلش را میدانست ... اهی کشید ... به پارکینگ رفت.
سوار شد ... یک لحظه سرش را روی فرما ن گذاشت. نگران روحش بود ... نگران جسمش بود ... نگرانش بود ...! حالش بد نشود ... کاردست خودش ندهد ... بلایی سر خودش نیاورد...
با ان همه ندیدن ادم ها هم احساساتی بود ... هم حساس... هم... اصلا خیلی هم ادم ها را میدید... کاش می امد ... زنده بود؟!
لبش را بین دو دندانش فشار داد ...
یادش افتاد اینطور مواقع زبان گاز میگیرند...
این بار روی زبانش اعمال کرد.
دنده را جا زد ... از خلاص درامد ... عقب گرفت وفرمان چرخاند ... ریموت را زد ... درها را باز کرد... ضبط روشن کرد ... عینکش را روی چشمش گذاشت...
گاز داد ... درکوچه ایستاد... صبرکرد درها بسته شوند.
چشمهایش را بست ... هدیه شمال بود ... لادن تهران بود ... لادن را دوست نداشت... داشت؟ نکند داشت و ... نکند با او ...نکند ماند و... نکند بماند و...یک شب تا صبح ...!
شب؟؟؟
این کلمه ی تحریک کننده ای بود که فکر کند ...
یعنی برانوش ... یک مرد نمای دیروز... یک ادم بزرگ وبخشنده ی امروز... اینقدر حقیر و کم بود؟؟؟برجستگی شکم لادن را از یاد برده بود؟؟؟شب را ...
امکان نداشت... نه این نبود ... این فکرش از بیخ وبن غلط بود.
نگران بود ... واقعا نگران بود ... بخودش اعتراف میکرد نگران برانوش است ... برانوشی که هم ساده بود هم مهربان بود ... غرورش یک بادکنک بود که خیلی زود پنچر شد!
حساس بود ... شکست خورده بود ... دکتر بود ... جذاب هم بود ... از ان ادم ها... مرد بود که برای خودش درخلوتش گریه میکرد ... مرد بود که می بخشید ... ولی نکند باز..
داشت واقعا به او فکر میکرد؟ نمیشد فکر نکرد، نمیشد فکر نکند ... یک شب تا صبح نیامده بود! نگین را پس داده بود و ... نکند بلایی سر خودش یا نگین یا لادن یا ... بلایی کلا سرش امده باشد؟؟؟ نگران بود وفکر میکرد...
نمیشد فکر نکند حتی اگر حال دیشبش بد نبود! داشت توجیه میکرد چون حال دیشبش مساعد نبود الان ذهنش را مشغول کرده است ... وگرنه ... هرچند وگرنهی در کار نبود ! قبل تر هم فکر میکرد... به وصول چکش فکر میکرد ... به سفارش هایش... به تلافی هایش... به حرفهایش... به هدیه ی تولدش... به حرفهای مرصاد ... گاهی فکر میکرد اگر مرصاد به او خط نداده بود !!! به هدیه هم فکر میکرد ... حالا خیلی بیشتر در ذهنش فکرهایش درمورد برانوش مانور میدادند... یک مرد بخشنده ...! میشد به او فکر نکرد؟اصلا کی بود که او به او فکرنکند؟
او دختر بود ...کسی هم جنس خودش را نمی بخشید وقتی که دید چه با برانوش کرده است ... حالا میتوانست به برانوش فکر نکند؟
برانوش...
تلفظ اسمش اوایل سخت بود.
حالا زیادی راحت در دهانش میچرخید...
در ذهنش... حالا دیگر خودش را شماتت نمیکرد که چرا او را اینقدر در فکرش می چرخاند...
به دکتر برومند زیاد عادت نداشت.
فقط برانوش...
برانوش خالی...
بی پسوند... بی پیشوند...
به برانوش خالی فکر میکرد.
نمیشد به او فکر نکند ... از ان ادم ها بود که ... درگیر کننده بود ... خسته بود ...! بخاطر رامین هم شب تا صبح بیدار نمی ماند ... ولی برانوش...چرا نیامد؟
نبودنش زیادی در چشم بود ...
یک بار دیگر گوشی اش را نگاه کرد ... زنگ زد... زن خسته نمیشد ... او هم برای رو کم کنی... دوباره زنگ زد!
صدایی در اتومبیل پیچید خوشش نیامد... ترجیح میداد اهنگ وصف حال تری را انتخاب کند. هرچند در وصف حالش اغراق هم کند ... ولی ...
کمربندش را بست ... دنده را جا زد ... ضبط هم روشن بود ... بار دیگر شماره را گرفت... هنو ز خاموش بود.
حرصی گوشی را کناری انداخت...

واست بی تابم و بیخوابم و میدونی دلتنگم
واست میمیرم و درگیرم و با دنیا در جنگم
منو تنها نزار از روزگار با اینکه دل خستم
واست دیوونم و میمونم و تا آخرش هستم
داره میباره بارون و تو نیستی
شده این خونه زندون و تو نیستی
چقدر حسِ بدیه حسِ تنهایی
دارم میشکنم آسون و تو نیستی
دارم میشکنم آسون و تو نیستی
دارم از بین میرم توی این دلتنگی
داره دل میگیره بی تو از بیرنگی
دارم از بین میرم توی این خاموشی
کاش میشد میبردی منو با آغوشی
نمیشه با نبودت ساده سر کرد
نمیشه سالم از این غم گذر کرد
داره میباره بارون و تو نیستی
شده این خونه زندون و تو نیستی
چقدر حسِ بدیه حسِ تنهایی
دارم میشکنم آسون و تو نیستی

=======================

**********************************************
پشت میزش نشست ... دستهایش را در هم قلاب کرد .
چند لحظه به ساعت نگاهی انداخت و کمی بعد شماره ی برانوش را گرفت... ناقوس خاموش است مثل پتک بود.
نفس کلافه ای کشید و تلفن روی میز زنگ زد.
با کلافگی به پرستو گفت: کسی و وصل نکن...
و تق گوشی را کوبید.
سرش را میان دستهایش گرفت .نمیخواست مرصاد را نگران کند... ولی نگرانی خودش مهم تر بود یا مرصاد؟!
شماره را گرفت... بعد از سه بوق مرصاد جواب داد:بله ...
ارمیتا:سلام مرصاد...
مرصاد با شیطنت گفت: به به خواهر زن جان چطوری خوبی؟
ارمیتا از شوخی لوس او صورتش جمع شد وگفت: ممنون خوبی؟ بقیه خوبن؟ خواهرم خوبه؟
مرصاد با خنده گفت: حال همه عالی... خواهرتم عالی تر از همه...
و با شنیدن صدای خنده های افسانه نفس عمیقی کشید و مرصاد گفت:میخوای باهاش حرف بزنی؟
صدای افسانه امد: چرا به تو زنگ زده بده ... ببینم چی شده...
ارمیتا تند به مرصاد گفت: مرصاد با خودت کاردارم...
مرصاد: خدایا چه موهبتی... چی شده؟
ارمیتا نفس خسته ای کشید و گفت: راستش چطوری بگم...
مرصاد: خوبی؟صدا ت بنظر نگران میاد...
ارمیتا: اره .... همه چیز خوبه... فقط میخواستم بپرسم برانوش خونه نیاد معمولا کجا میره...
مرصاد پقی زیر خنده زد و ارمیتا با حرص پوست لبش را میجوید.
بعد از اتمام خنده های گوشت تلخ مرصاد ، با لحن مسخره ای گفت:نگران برانوشی ؟
ارمیتا میخواست مرصاد را له کند.
با این حال کوتاه امد وگفت:اره... حالا میگی معمولا کجا میره یا نه...
مرصاد: نگرانش نباش... شاید پیش نرگسه...
ارمیتا نیم خیز شد نرگس دیگر که بود؟!
با این حال یک دستی به جان انگشتانش افتاده بود ومفصل هایشان را ترق ترق میشکست...
کمی به خودش مسلط شد وگفت: ادرس خونه ی لادن هم داری؟
مرصاد شوکه گفت:چی؟
ارمیتا نفس عمیقی کشید وگفت: میدونی فامیلیش چیه ... ادرسش کجاست؟
مرصاد جدی گفت: چی شده ارمیتا؟ اتفاقی افتاده؟
ارمیتا: نه ...نگران نباش...
مرصاد:پس ادرس لادن ومیخوای چیکار؟دوباره اومده سر وقت برانوش؟
ارمیتا: مرصاد اروم باش... میگم طوری نشده...
صدای افسانه هم می امد که میپرسید: چی شده ...
مرصاد:الان کجایی؟
ارمیتا:من الان شرکتم... خوب ادرس این نرگس بده...
مرصاد: اکی...مینویسی؟
ارمیتا خودکاری برداشت ورو ورقی نوشت.
مرصاد نفس عمیقی کشید وگفت: حالا برای چی فامیلی و ادرس لادن ومیخوای؟
ارمیتا: الان توضیحی براش ندارم...
مرصاد: بعدا بهم میگی؟
ارمیتا:حتما...
مرصاد: لادن فامیلیش جهرمیه... ادرسشونم... اکباتان...
ارمیتا بعد از مکالمه ی کوتاهی تماس را قطع کرد. از جا بلند شد... کیفش را روی شانه انداخت و از اتاقش خارج شد.
رو به پرستو تند گفت: شرکت تعطیله ...
حتی منتظر خداحافظی پرستو هم نشد ... خودش را داخل اسانسور پرت کرد و خیلی زود هم سوار اتومبیلش شد.
ادرس اول... نرگس... ! هـــه... احمق... نرگس ...
 


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 85- رمان فرشته من , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 95- رمان دروازه ي بهشت , رمان خوانها , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 12- رمان وقتی برای تو وقتی برای من , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان فا | بهترین سایت رمان فارسی , دوسـ ـتـداران رمـان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45822

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا