تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زیبا (فصل دوم)


 فاطمی : زهرا هم همین و میگه ، نمی دونم باید باهاش چیکار کنم
: چیزی ازش دیدی
فاطمی : هنوز نه ولی به وهاب گفتم شب ها مراقب باشه راستش یکی دو بار چیزهای خیلی مشکوکی بین و اون سراجی دیدم
: شاید هم دیگر و دوست دارند . راستی وهاب کیه ؟
فاطمی : نمی دونی
: نه
فاطمی : اسم جلالی دیگه
: نمی دونستم
صدای در اومد : بله
جلالی وارد شد تعجب کردم سابقه نداشت این موقع روز بیاد باغ
فاطمی : چیزی شده ؟
جلالی : نه اومدم دیدم تو دفتر نیستید ، محمدی گفت اومدید اینجا
فاطمی : آره ، زیباجون تنها بود اومدم پیشش ، بچه هاش رفتند مدرسه
جلالی : بله می دونم
فاطمی : مدیر مدرسه باهام تماس گرفت خیلی تعریف کرد
جلالی سرش و تکون داد ولی چیزی نگفت .
فاطمی : وهاب طوری شده ؟
جلالی بهش نگاهی کرد : بیا یک لحظه بریم
اون دو تا رفتند بعد از چند دقیقه دیدم جلالی و خانم فاطمی رفتند . به کارهام رسیدم و منتظر بچه ها شدم تا بیان .
زهرا اومد توی اتاقم : شنیدی چی شده
: نه چی شده
زهرا : شوهر فاطمی سکته کرده
: بنده خدا ، خدا کنه اتفاقی براش نیافته
زهرا : آره ، دیدم آقای جلالی ناراحت
: خوب شوهر همکارش
زهرا : وای تو چقدر پرتی دختر فاطمی میشه زن برادر جلالی
: جدی
زهرا : بس که تو ، توی این اتاقی از هیچ چیز خبر نداری .
بچه ها اومدند خونه حسابی سر حال بودند و معلوم می شد خیلی بهشون خوش گذشته . یکسره برام تعریف می کردند که چه کاری انجام دادند و من با جون و دل گوش می کردم .
شب جلالی اومد باغ زیاد رو به راه نبود وقتی دیدمش : سلام آقای جلالی ، خسته نباشید
جلالی : مرسی ، اتفاقی که نیفتاد
: نه ، فقط
جلالی : چی شده
: هیچی : می خواستم حال شوهر خانم فاطمی رو بپرسم
جلالی : فعلاً تو ccu هستند تا ببینیم چی میشه
: امیدوارم زود خوب بشند
جلالی : مرسی ، مدرسه امروز بچه ها چطور بوده
: خوب بوده راضی بودند
جلالی : خوب خدا رو شکر
لبخندی زدم : بله ، با اجازه من برم پیش بچه ها
جلالی : بفرمائید
وارد اتاق شدم دیدم بچه ها همه سر جاشون دراز کشیدن و منتظر منم تا قصه شب و بگم . اونها خوابیدن و من به زندگی خودم فکر کردم ، پنج ماه گذاشت و هیچ کس از من خبری نگرفت یعنی این قدر زود فراموش شدم ، یعنی همه مادرها اینقدر مهربونند که زود فراموش می کنند .
از هیچ کس خبری نداشتم نمی دونستم بالاخره مامان زری رو عروس کرد یا نه ؟
صدای در اومد : بله
ببخشد خانم ، محمدی هستم
در باز نکردم از همون پشت در : امرتون
محمدی آروم : می خواهم تنهایی باهات حرف بزنم
: من با شما حرفی ندارم بهتر برید
محمدی : بهتر باز کنی و گرنه خودم باز می کنم
خیلی ترسیدم ، مبل و گذاشتم پشت در : از اینجا برو
محمدی : چرا می ترسی تو که قبلاً شوهر داشتی
: از اینجا برو گمشو
محمدی : بزار بیام بیرون
: برو
محمدی کلید انداخت در فشار دادم که نتونه باز کنه
اتفاقی افتاده
صدای جلالی رو شنیدم
محمدی : مثل اینکه درگیر کرده
سریع در باز کردم : اصلاً در گیر نکرده ایشون مزاحم من شدند
جلالی اخم هاش و توی هم کرد و یقه محمدی رو گرفت : ایشون چی میگن محمدی
محمدی : من مزاحم شما شدم
: بله ، این کلید ، من خودم می تونم در باز و بسته بکنم نیازی به شما ندارم ، اینجا گیر کنم به زهرا میگم نه تو
جلالی یقه اش و ول کرد : وسایل تو جمع کن
محمدی : آقا به خدا من کاری نکردم
جلالی : زود باش ، فکر نکن از کارهات خبر ندارم ، بقیه رو گفتم خودشون خواستند ولی زیادی دُم در آوردی
زهرا از اتاق اومد بیرون : چه خوب آقای جلالی کاش زودتر بیرونش می کردید ، کسی از دستش امنیت نداره
جلالی : حالا دارم اینکار رو می کنم .
محمدی رفت و بعد از چند دقیقه با چمدون اومد : باز به هم می رسیم
: باشه منتظرم
جلالی عصبانی : بیا برو تهدید نکن ، بر می گردی پیش آقای اسلامی
محمدی : آقا تو رو خدا
جلالی : خودت خواستی ، من بهت لطف کردم از اونجا آوردمت بیرون ولی خودت نخواستی .
جلالی همون شبی محمدی رو فرستاد رفت ، آخش از دستش راحت شدم توی این مدت اصلاً احساس امنیت نمی کردم .
زهرا اومد پیشم : خوبی زیبا
: آره راحت شدم باورت نمیشه چند شب نمی تونم از دستش بخوابم هر شب اینجا بود
زهرا : سر وقت منم اومد ولی منم در و از تو قفل کرده بودم ، مبل و گذاشته بودم پشتش
ساجدی : اون به شما چکار داشت ؟
زهرا : اون به همه زن های اینجا کار داشت اگه تو می خواهی خود تو بزنی به نفهمی ایراد نداره
ساجدی اخم هاش و کرد توی هم رفت توی اتاقش
صابری اومد : خدا خیرتون بده نمی دونی از ترسش مجبور بودم شب ها پشت در بخوابم
: چرا زبون نداشتید بگید
زهرا : چرا به من نگفتی سارا
سارا : چی می گفتم فکر می کردم فقط سراغ من می میاد و کسی حرفم و باور نمی کنه
سرم و تکون دادم : خوب حالا که رفت بیرون ، برید بخوابید
خانم ها همه برگشتیم : بله

جلالی : هیچ اتفاقی که تو این مدت نیافتاد
زهرا : برای ما سه تا که نه
جلالی : یعنی برای خانم ساجدی اتفاقی افتاده
زهرا : نمی دونم
جلالی به طرف اتاق ساجدی رفت
: من که رفتم تو شب بخیر
اومدم تو و در بستم دوست داشتم بدونم ساجدی به جلالی چی میگه . ولی چه سوال زشتی از ما کرد .
صبح بچه ها رو بیدار کردم و روانه مدرسه شون کردم . خودمم رفتم یک دوش گرفتم داشتم موهام و شونه می کردم که در باز شد چقدر ترسیدم
زهرا : چی شده در باز گذاشتی
: یادم رفته ببندم بدم دیگه همه اینجا زن هستند غیر از عمو حسن و آقای جلالی
زهرا : اونا هم که کبریت بی خطرند
: آره
زهرا : حمام بودی
: آره ، دیدم خیلی کثیف شدم رفتم حمام
زهرا : چه موهای نازی داره
: مرسی
زهرا : یک چیزی بهت بگم بهم نمی خندی
: نه بگو
زهرا : راستش زارعی ازم خواستگاری کرده
: اون کیه ؟
زهرا لبش و گاز گرفت : همونی که هر هفته مواد غذایی رو میاره
: بهتر اول به جلالی بگی باز اون بهتر از تو زارعی رو میشناسی ، ببینم زن داره نداره
زهرا : راست میگی ها شاید زن داشته باشه .
روز جمعه شد ، شاکری در باز کرد : بدو با بچه ها بیا بیرون
: چی شده
شاکری : خانم بزرگ اومده
: اون کیه ؟
شاکری : مادر آقای جلالی ، زود با بچه ها بیان بیرون
لباس بچه ها رو عوض کردم و لباس تمیز تنشون کردم موهاشون شونه زدم و مرتب بردمشون بیرون وقتی رسیدم دیدم خانم جلالی اومده به من و بچه ها نگاهی کرد : چرا دیر اومدید
: ببخشید خانم جلالی لباس پوشیدن بچه ها یکم زمان برد
خانم جلالی به بچه یک نگاهی کرد و سرش و تکون داد
وهاب جان به بچه ها شیرینی بده
جلالی اول جلوی من گرفت : نه مرسی
جلوی هر کدوم گرفت بچه ها دست به شیرینی نزدند
جلالی برگشت سمت : چرا بر نمی دارند
به بچه ها نگاهی کردم : حتماً میل ندارند .
جلالی : باشه میدم شاکری بیاره اتاق تون
: نه مرسی نیازی به این کار نیست .
خانم جلالی : خوب می تونید برید ، راحت باشید .
بچه ها رو برگردوندم داخل اتاق لباس هاش و مرتب گذاشتند سر جاشون و من روی مبل لم داده بودم و کتاب می خوندم . اونهام رفتند سر وقت دفتر مشقشون می دونستند امروز از تفریحی خبری نیست .
شاکری اومد : زیبا بیا برو اتاق جلالی باهات کار دارند
: باشه الآن میرم ، تا من میام مودب باشید
از اتاق رفتم بیرون و جلوی در اتاق جلالی رسیدم نفس عمیقی کشیدم و در زدم
با بفرمائید تو وارد شدم
: بله با من امر داشتید
خانم جلالی اخم هاش توی هم بود : چرا بچه ها اجازه نداشتند شیرینی بردارند
: خوب چون تنبیه شدن
خانم جلالی : چرا ؟
دیدم جلالی کناری نشسته و حرفی نمی زنه
: چون کار اشتباهی انجام دادند برای همین تنبیه شدند ، باید یاد بگیرند چطوری رفتار کنند
خانم جلالی : میشه بپرسم اشتباه چقدر بزرگ بوده که اینطوری تنبیه شدند .
: بله ، دیروز که جشن روز جهانی کودک بود به بچه ها شکلات دادند و اون ها زیاده روی کردند
خانم جلالی : یعنی چند تا شکلات برداشته بودند
: دو تا
خانم جلالی چشم هاش و گرد : تو به خاطر برداشتن یک شکلات بیشتر تنبیه شون کردی
: بله امروز یک شکلات بیشتر بر می دارند فردا چیزهای بیشتری بر می دارند .
خانم جلالی : چقدر شما سخت گیر هستید
: باید باشم ، چون دوست ندارم وقتی جایی میرند بگن چون پدر و مادر با سرشون نیست اینطوری بار اومدن
خانم جلالی به مبل تکیه داد می دونستم که قانعش کردم
: ببخشید اگه ایرادی نداره باید برگردم بچه ها تنها هستند
خانم جلالی : باشه می تونی بری
به سمت در رفتم : ببخشید خانم کاظمی
برگشتم : بله آقای جلالی
جلالی : واقعاً شیرینی نفرستم به اتاقتون
: نه ، می دونند وقتی بهشون بگم نه ، یعنی نه
جلالی : بله ، می تونید برید .
زهرا تا من دید : چی شد ؟
: هیچی یک صحبت کوچک بود
زهرا : چرا نگذاشتی شیرینی بردارند
: باید یاد بگیرند که چه طوری رفتار کنند .
زهرا : خودتم وقتی بچه بودی همین طوری بود
: آره مامان روی این مسائل خیلی حساس بود ، منم مثل اون
زهرا سرش تکون داد : خوب ، برم که بچه ها تنها هستند امروزم با بودن این دیو فولاد زره نباید براشون اتفاقی بیافته .
وارد اتاق شدم دیدم هنوز دارند مشق هاشون و می نویسند حرفی نزدم و شروع کردم به کتاب خوندن .
در زدند در باز کردم دیدم خانم جلالی و خود جلالی هستند

بله
خانم جلالی : می تونم بیام داخل
: بله بفرمائید
بچه ها از جاشون بلند شدند و سلام کردند .
خانم جلالی جوابشون داد و اون ها نشستند و به کارشون مشغول شدند .
خانم جلالی تو اتاق ها دوری زد و از همه چیز بازدید کرد از هیچی ایراد نگرفت ، روی مبل نشست
: چای میل دارید
خانم جلالی : بله لطفاً
سه تا چای ریختم و آوردم گذاشتم روی میز خودم روی صندلی بچه ها نشستم جلالی هم همینطور
رضا اومد طرفم : زیباجون
: جانم
رضا : ببینید خوب شده
دفتر و ازش گرفتم ، نگاه کردم : مشقتون همین بوده
رضا : بله
: خوبه آفرین خیلی خوش خط نوشتی .
رضا : حالا چیکار کنم
: می تونی یک کتاب قصه برداری و عکس هاش و نگاه کنی
رضا : میشه اون کتاب حل بردارم
: آره
رضا لبخندی زد : مرسی زیباجون
محکم بوسم کرد و رفت
خانم جلالی فقط به کارهای من دقت می کرد و حرفی نمی زد .
: بفرمائید چای تون سرد شد .
بقیه بچه هام یکی یکی اومدن مشق هاشون و نشون دادند و همه مثل رضا کتاب حل و برداشتند
خانم جلالی بالای سرشون رفت و به کتاب نگاهی کرد : کتاب جالبی
: بله ، آقای جلالی زحمت کشیدن تهیه کردند .
جلالی لیوان چایش و برداشت ، شروع کرد به خوردن ، خانم جلالی دوباره اومد نشست : ازت خیلی تعریف شنیده بودم مخصوصاً آزاده در مورد کارهات خیلی تعریف می کرد
: ایشون به من لطف دارند .
جلالی : واقعاً توی این مدت کسی رو ندیدم که اینطوری با این بچه ها کار کنه .
خانم جلالی : چقدر از اینجا می دونی
: می دونم که از بچه ها مراقب می کنید همین
خانم جلالی ابروش و بالا داد : یعنی نمی دونی این بچه ها تحت پوشش من هستند
: نه خبر نداشتم
خانم جلالی : این ها از نوزادی اینجا بودند همه کلاس ها مربی خودشون دارند یعنی همه از روز اول با اون ها بودند ، این کلاسم دست چند نفر افتاد تا به تو رسید .
: خیلی خوش شانس بودم
خانم جلالی سرش و تکون داد : این ها تا بزرگ بشن همین جا می مونند
: چه خوب
خانم جلالی : پسرم وهاب و عروسم آزاده مسئولیت اینجا رو قبول کردند و تا حالا از هیچ کاری برای این بچه ها فرو گذاری نکردند . خوشحالم می بینم تو هم مثل این دو تا با جون و دل کار می کنی . ولی باید برای اون سه تا کلاس دیگه یک فکری بکنم
جلالی : کلاس نیازمندی خوب من از کارش راضیم ولی اون دوتایی دیگه نه
خانم جلالی : باید به فکر باشم اون دو تا فایده ای نداره مخصوصاً ساجدی
من اصلاً نظری ندادم
خانم جلالی : نظر شما چیه ؟
: من زیاد با مربی های دیگه حرف نمیزنم ، فقط با زهرا هم صحبتم
خانم جلالی : خوب
از جاش بلند شد : موفق باشی ، از اتاق بیرون رفت
جلالی آروم : خوب اینجا که بخیر گذشت
لبخندی زدم اونم همین طور
موقع ناهار شد سفره رو انداختم ، وسایل و آوردم : خوب بیان ناهار
همه بچه ها اومدند نشستند ، غذا رو کشیدم هیچ کدوم حرفی نمی زدند .
شهاب : زیباجون

جانم
شهاب : چرا شما امروز شیرینی نخوردید
: وقتی میگم همه تنبیه میشن فرقی نداره منم جزو شما هستم
شهاب : ببخشیدمون زیباجون
: باید فکرهام و بکنم
علی : زیباجون می دونیم کار بدی کردیم دیگه تکرار نمیشه
به همشون نگاه کردم : اگه تکرار شد چی ؟
رضا : هر تنبیهی بگید بدون و چون و چرا انجام میدیم .
: قول دادید ها
همه دست زدند و با اشتها غذا خوردند . بهشون نگاه کردم چقدر دوستشون داشتم احساس می کردم جزئی از من شدند .
سه هفته ای گذشت و هر روز خانم جلالی خودش می اومد باغ چون فاطمی از شوهرش مراقبت می کرد.
همه خیلی مراقب بودند تا کاری نکند که خانم جلالی عصبانی بشه .
زهرا : داری بچه ها رو میبری
: آره الآن سرویس میاد دنبالشون
با بچه ها رفتم توی حیاط یکی یکی بوسیدمشون و اون ها سوار سرویس شدند ، به رفتنشون نگاه می کردم که جلالی اومد در براش باز کردم و اون با ماشین اومد داخل .
: سلام
خانم جلالی پیاده شد : اینجا چکار می کنی ؟
: بچه رو فرستادم مدرسه
خانم جلالی : هر روز بدرقه شون می کنی
: بله
خانم جلالی سرش و تکون داد و رفت داخل . جلالی کنارم ایستاد
: کار بدی می کنم
جلالی شونه هاش و انداخت بالا : نمی دونم
برگشتم نگاهش کردم : مادر شماست نمی تونید حدس بزنید چه فکری دارند
جلالی : نه
سوار ماشین شد ، شیشه رو داد پایین : مامان من همیشه مرموز ، زیاد بهش فکر نکن
: مرسی که بهم گفتید
جلالی خندید و رفت منم دوباره در بستم ، به طرف داخل ساختمون رفتم . اتاق و تمیز کردم .
هر روز که برای بدرقه بچه ها می رفتم خانم جلالی هم همون موقع می رسید . سال جدید چند روز دیگه آغاز میشه منم تمام اتاق ها رو تمیز کردم بچه هام بهم کمک کردند . سفره هفت سین خوشگلی انداختیم و به تعداد همه یک ماهی توی تنگ انداختم . موقع سال تحویل همه نشستیم دور سفره هفت سین وقتی سال نو شد بچه ها رو بوس کردم و از لای قرآن بهشون عیدی دادم خیلی خوشحال شدند .
در زدند رضا زود در باز کرد : سلام آقای جلالی عیدتون مبارک
جلالی اومد داخل : سلام عید همه تون مبارک ، بهتر حاضرشید تا بریم
می دونستم روز اول عید همه می ریم خونه خانم جلالی . بچه ها رو مرتب کرده بودم و لباسی که برای عید خریده بودند تنشون کرده بودم .
بچه رفتند بیرون جلالی به من نگاهی کرد : سال نو مبارک
: سال نو شما هم مبارک امیدوارم سالی خوب داشته باشید .
جلالی : مرسی ، بهتر بریم
بچه ها رو سوار مینی بوس کردیم فقط بچه ها من و زهرا بودند ، اونم بچه ها رو خیلی مرتب و تمیز آورده بود ، اونم جدیداً خیلی رو بچه ها کار می کنه و کمی سخت گیر شده
جلو گل فروشی که رسیدیم به راننده گفتم نگه داره پیاده شدم و سبد گلی رو که سفارش داده بودم گرفتم و سوار شدم
جلالی : گل برای چی ؟
: زشت که دست خالی بریم اونجا
جلالی سرش و تکون و هیچی نگفت
زهرا : چه کار خوبی کردی عقل من که به این چیزها نمی رسه
وارد خونه خیلی زیبا و شیکی شدیم بچه یکی یکی پیاده شدند . و مرتب پشت سر من راه افتادند . اول جلالی وارد شد و پشت سرش زهرا و بچه هاش بعد من و بچه ها .
گل دادم به یک خانمی که اونجا بود . خانم جلالی روی مبلی نشسته بود بچه بهش سلام کردند ، عید و تبریک گفتند . مودب روی صندلی نشستند.
خانم جلالی بهشون عیدی داد و اون ها تشکر کردند و هیچ کدوم در پاک تو باز نکردند . خانم جلالی من و صدا کرد و بهم پاکتی داد : اینم عیدی شما
: ممنون لطف کردید .
رضا : این دومین عیدی بود که امسال گرفتیم .
بهش نگاهی کردم و اون زود ساکت شد .
خانم جلالی : اولی رو از کی گرفتید
رضا به من نگاهی کرد و با یک ذوقی : از زیباجون از لای قرآن بهمون عیدی داد .
خانم جلالی : آفرین ، سفره هفت سینم داشتید
علی : بله ، یازده تا ماهی تو تنگ انداختیم برای هر کدوم یکی ، خودمون انتخاب کردیم
خانم جلالی سرش و تکون داد
حسین : تازه امسال خودمون برای لباس عید رفتیم خرید . خیلی خوش گذشت .
بهشون لبخند زدم . اشک توی چشم هام جمع شد : ببخشید
بلند شدم و رفتم بیرون از اتاق
خانم کاظمی : حالتون خوبه ؟
برگشتم : آره خوبم آقای جلالی چیزی نیست .
جلالی : بهتر برگردید .
: بله
برگشتم داخل دیدم بچه ها شیرینی برداشتند هر کدوم فقط یکی نه دیگه دست به شکلات زدند و نه دست به میوه .
صدای زنگ تو خونه پیچید . بعد از مدتی فاطمی با یک آقا اومد . اول با خانم جلالی احوال پرسی کرد و عید و تبریک گفت بعد اومد سمت من و بغلم کرد : خوبی زیبا
: مرسی تو خوبی ، کم پیدایی
فاطمی : به خدا شرمنده دیدم چند بار زنگ زدی ، ولی فرصت نکردم بهت زنگ بزنم
: ایراد نداره مهم اینکه خوبی
فاطمی : یوسف بیا اینجا
یوسف که برادر جلالی بود اومد سمت ما : بینم این زیباست
: سلام خوشبختم
یوسف : منم همین طور از شما خیلی تعریف شنیده بودم .
فاطمی : یوسف مثل اسمش زیباست نه
یوسف : بله
: شرمنده ام نکنید .
یوسف : بفرمائید بشینید .
فاطمی با زهرا هم احوال پرسی کرد و اونم به یوسف معرفی کرد . دوباره زنگ خونه به صدا در اومد ، نمی دونم تا کی باید بشینیم ، چون مهمون های خانم جلالی داشتند می اومدند .
بچه هام دیگه خسته شده بودند .
زن و مردی همراه دو دختر و یک پسر وارد شدند . خانم جلالی بلند شد باهاشون احوال پرسی کرد . بعد من و زهرا به اون ها معرفی کرد .
اونها رو هم خانواده غلامی معرفی کرد . همین
زهرا آروم : دیگه بچه ها خسته شدند .
: می دونم
بچه هام فهمیده بودند که باید خیلی مودب باشند . کنارم صادق نشسته بود آروم : کی میریم زیباجون
: باید صبر کنیم تا خانم جلالی اجازه بدند .
به جلالی نگاهی کردم و اون اومد سمت من : اتفاقی افتاده ؟
آروم : بچه ها دیگه خسته شدند .
جلالی بهم نگاهی کرد : بزار به مامان بگم ببینم چی میگه
جلالی رفت و آروم با خانم جلالی صحبت کرد چشمم بهشون بود که دیدم یکی از دخترها داره من و نگاه می کنه بهش نگاه کردم و لبخندی زدم ولی اون اصلاً توجه نکرد .

فاطمی اومد کنارم : خوبی زیبا ، دلم خیلی تنگ شده
: منم همین طور ، باز تا بودی بهتر بود ، حداقل یک هم صحبت داشتم
فاطمی خندید : زهرا که خوبه
: آره ، ولی جرائت نمی کنه دیگه از اتاقش بیاد بیرون منم وقتی بچه ها میرن مدرسه تو اتاق تنهام تا بیان . فاطمی جون بیا دیگه
فاطمی : بگو آزاده این طوری راحت ترم
: باشه
آزاده : شاید از اول اردیبهشت برگردم ولی هنوز معلوم نیست .
سیامک اومد پیشم دستم و تو دستش گرفت : جونم
سیامک : خسته شدم بس که نشستم
لبم و گاز گرفتم : می بینی که منم نشستم
سیامک : شما داری با خاله حرف می زنی ولی ما ساکت نشستیم .
آزاده : الهی من فدای شما بشم ، خوب شما هم می تونید آروم حرف بزنید
سیامک : نه نمیشه
بوسش کردم : چشم عزیزم به آقای جلالی گفتم بزار ببینم نظر ایشون چیه
سیامک رفت سر جاش نشست
آزاده : آقا شدند
: معلوم
آزاده : بگو خودم و کشتم تا این شدن
لبخندی زدم : نه بچه های خیلی خوبین ، باور کن .
جلالی اومد سمت من : می تونیم بریم
خوب بچه بلند شدید از خانم جلالی خداحافظی کنید بریم
بچه یکی یکی از خانم جلالی تشکر و خداحافظی کردند وقتی نوبت به من رسید : خیلی ممنون ، امیدوارم سالی خوبی داشته باشید ، به امید دیدار
داشتم بیرون می رفتم که خانم جلالی صدام کرد برگشتم : بله
خانم جلالی : می خواهم بچه های تو رو بفرستم مسافرت
: با کی برند
خانم جلالی : با خودت ، می دونم هم خودت و هم بچه ها خسته شدید برای همین تصمیم گرفتم بفرستمون شمال ، چهار روزه برید اونجا همه چیز برای شما و بچه ها آماده است .
: مرسی ، خیلی لطف کردید
خانم جلالی : وهابم با شما میاد که اونجا تنها نباشید
: بله
خانم جلالی : می تونی بری
: با اجازه
سوار مینی بوس که شدم زهرا : چکارت داشت
: قرار بچه ها رو ببرم شمال
زهرا : کیا رو
: فقط بچه های من
زهرا : بهتر چون اونجا کنترل بچه ها کمی سخت میشه
می دونستم که دلش می خواهد بیاد ولی خوب من برنامه ریزی نمی کردم .
وارد باغ شدم ، شاکری تا من و دید : برای بچه ساک توی اتاق گذاشتم تا وسایلی رو که می خواهن بردارند .
: مرسی عزیزم لطف کردی .
وارد اتاق که شدم بچه رو صدا کردم اونها نشستند براشون توضیح دادم که قرار بریم مسافرت و باید اونجا بچه های خوبی باشند تا دوباره ما رو مسافرت ببرند .
بچه ها خیلی خوشحال شدند . وسایلی که نیاز داشتند و داخل ساک گذاشتم و ازشون خواستم مسواک هاشون بیارن که بزارم داخل ساک .
برای خودمم چند دست لباس برداشتم . قرار شد بعدازظهر حرکت کنیم . تمام کارها رو انجام دادم و هیچ کار دیگه نداشتم . هر چی رو که احساس کردم بچه ها لازم دارند برداشتم . حتی بهشون گفتم باید پیک بهاری رو بردارند و اونجا حل کنند .
ساعت سه جلالی صدام کرد رفتم اتاقش : بله
جلالی : شما آماده اید
: بله
جلالی : خوب می تونید بچه ها رو سوار مینی بوس کنید تا راه بیفتیم .
بچه ها سوار شدند زهرا رو بوسیدم : خیلی دوست داشتم همراهم بودی ولی می دونی که دست من نیست
زهرا : می دونم عزیزم خوش بگذره
سوار شدم ماشین حرکت کرد . روی صندلی نشستم بچه ها هم نشسته بودم : هر کی دوست داره می تونه بخواب تا برسیم
رضا : ایراد نداره زیباجون
: نه عزیزم
بلند شدم بچه های رو که می خواستند بخوابند کمک کردم تا دراز بکشند .
خودمم به صندلی تکیه دادم . نمی دونم کی خوابم برد . از صدای بچه ها بیدار شدم چشمم به جلالی افتاد لبخندی زد . به بیرون نگاهی کردم دیدم روی تابلو نوشته بیست کیومتری بابلسر .
پس چیزی به رسیدن نمونده بود .
بالاخره رسیدم و پیاده شدیم . بچه ها حسابی خسته شده بودند پیاده شدند و همه گیج بودند . زنی اومد و ما رو راهنمایی کرد تا همراهش بریم . هر کدوم از بچه ها توی یک اتاق رفتند برای منم یک اتاق در نظر گرفته بودند .
بچه ها رو خوابندم . رفتم توی اتاق خودم . لباس راحتی پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم . گیج خواب بودم که دیدم یکی بالای سرم ایستاده ترسیدم و پریدم : محمود اینجا چیکار می کنی
محمود : من می ترسم ، پیشت بمونم .
: آره عزیزم بیا کنارم بخواب
نزدیک صبح بیدار شدن دیدم هر نه تا دیگه ام اومده بودند اینجا و روی زمین خوابیده بودند . بلند شدم براشون پتو آوردم و انداختم روشون . تا سرما نخورند .
علی بیدار شد : زیباجون پیش من می خوابی
: آره عزیزم
کنار علی دراز کشیدم و اون به
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , سون رمان , رمان های عاشقانه زیبا , رمــــــان زیبــا , قلبی خسته از تپیدن - رمان ايراني و بسيار زيباي عطر نفسهاي تو - است , ღ دنیای رمان ღ , رمان خوانها , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (فصل دوم) ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45809

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا