تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان زیبا (فصل سوم)



همون موقع طیبه اومد فنجون بهش دادم و اون رفت . تا ساعت دو بچه ها توی آب بودند دوست نداشتند بیان بیرون . جلالی هم گاهی می اومد کنار من می نشست گاهی با بچه ها بازی می کرد . بالاخره بچه ها رو آوردم بیرون حمومشون کردم و فرستادمشون تا لباس بپوشند .
خودمم رفتم بالا دوش گرفتم و لباس عوض کردم . طیبه میز و چیده بود رفتم پایین بچه ها اونقدر گرسنه بودند که زود شروع کردند به خوردند . بعد از غذا جلالی : ساعت نه حرکت می کنیم تا بچه ها تو راه بخوابند ، پس برای نه آماده باشید
: چشم
رفتم بالا یکی یکی وسایل بچه ها رو جمع کردم و خوب دقت کردم که چیزی رو جا نگذارم .
ساعت هشت بچه ها و خودمم آماده بودیم مینی بوس اومد و بچه ها رو سوار کردم ساعت نه گذشته بود که حرکت کردیم .
جلالی تا سوار شد به راننده : همه چیز و چک کردی دیگه
راننده : بله آقا
حرکت کردیم برای بچه ها قصه گفتم و اون ها خوابیدند . خودمم به صندلی تکیه دادم یک دفعه ماشین چند تا تکون خورد و ایستاد . هر چی استارت می زد روشن نمی شد
جلالی : مگه نگفتم چک کنی
راننده : بخدا آقا قبل از حرکت بردم سرویس گفت سالم سالم .
راننده پیاده شد هر کار کرد روشن نشد : شما آقا اینجا باشید تا برم کمک بیارم .
جلالی : اینجا
راننده : آقا نمیشه که با بچه ها توی این تاریکی راه بیفتید
حرف حساب می زد . جلالی : باشه زود بیای ها
به بچه ها سر زدم همشون خواب بودند . جلالی اومد داخل و در روی صندلی نشست : اینم از این بد شانسی ، حالا چیکار کنیم
محل ندادم روی صندلی نشستم و کتابم و باز کردم .
ساعت یک شد از راننده هیچ خبری نشد ، واقعاً بیرون ترسناک شده بود . از این که روی صندلی نشسته بودم خسته شدم . روی زمین پتو پهن کردم و اونجا نشستم . جلالی بهم نگاهی کرد فلاکس و برداشت اومد اونم کنارم نشست برای خودش چای ریخت . دلم چای می خواست ولی دوست نداشتم بهش بگم
چای رو گذاشت جلوی من : اول تو بخور بعد من می خورم
: نه مرسی
جلالی : بخور پشیمون میشی اینطور که معلوم امشب تا صبح اینجایم .
قندون و جلوم گرفت یکی برداشتم و چای که سرد شد خوردم .
جلالی لیوان یک آب گردوند و برای خودش چای ریخت : بابت دیشب معذرت می خواهم
محل ندادم و شروع کردم به کتاب خوندن
کتاب و از دستم گرفت با این نور کم کتاب نخون چشم هات درد می گیره
: ایراد نداره
جلالی : تو فقط با من لج کن
: من با آدم های سطحی نگر کاری ندارم
جلالی اخم هاش و توی هم کرد : من سطحی نگر نیستم ، تو وقتی اومدی توی اتاق من و سعیده رو دیدی چه فکری کردی
: فکر خواستی می شد کرد
جلالی : اون ، من می خواهد برای اینکه من باهاش ازدواج کنم از هر راهی وارد میشه
لبخندی زدم : تو هم که بدت نمیاد
جلالی : من دوست ندارم ، خیلیم خوشحال شدم که تو به دادم رسیدی
: باشه باور کردم ، حالا کتاب و بده می خواهم بخونم .
جلالی : معلوم باور کردی که این طوری بر خورد می کنی ، ببین زیبا بین من و سعیده هیچ چیزی نیست
: چرا برای من توضیح میدی مگه من چه نسبتی با تو دارم من فقط کارمند تو هستم همین
جلالی : زیبا دوست ندارم در مورد من فکر بدی بکنی ، توی این مدت که با هم بودیم چیزی از من دیدی
: مگه شما از چیزی دیده بودید که اون طوری رفتار کردید
جلالی : متاسفم حق با تو ، ببخشد
: خوب بخشیدم کتاب و بدید می خواهم بخونم .
جلالی : چقدر تو دختر لجبازی
صدای ماشین اومد خیلی ترسیدم : یعنی کیه ؟
آقای جلالی من اومدم ، جلالی بلند شد رفت پایین : چی شد
صدای راننده اومد : آقا امشب که نمی تونیم کاری بکنیم بهتر بیان بریم شب و یک جای باشیم تا ببینم چی میشه
جلالی : کجا بریم
راننده : خونه عموم همین ده پایین ، با اون اومدم بچه ها رو بردارید برید اونجا
جلالی : پاشو بچه ها رو بیدار کن راه بیفتیم .
یکی یکی بچه ها رو بیدار کردم و سوار وانت کردیم و رفتیم خونه عمو راننده .
خانم خونه برای بچه ها جا انداخت اون ها رو خوابندم . همون جا نشستم .
جلالی اومد داخل و در بست چراغ و روشن کرد : خاموش کن بچه ها خوابیدن
جلالی : ما باید اینجا بخوابیم .
برگشتم ببینم منظورش چیه دیدم یک تشک دو نفر انداختند فکر کردند من و جلالی زن و شوهر هستیم : شما اونجا بخوابید من پیش بچه ها می خوابم .
جلالی : آخه اذیت میشی
: خوب مثلاً باید چکار کنم
جلالی : بیا اینجا بخواب
: امر دیگه ای باشه
جلالی : مگه می خواهم چکار کنم ، تو زیر پتو خودت باش منم زیر پتوی خودم تو اون سمت بخواب منم این سمت
: نه مرسی اینجا راحت ترم .
جلالی بلند شد اومد سمتم دستم و گرفت بزور با خودش برد : خاطرت جمع اونقدر بی نزاکت نیستم .
: من اونجا راحت ترم
جلالی : بگیر بخواب نصف شبی آبروریزی راه ننداز
خودش گرفت دراز کشید منم روی تشک نشستم تو دلم همش نفرینش می کردم که زور میگه ، می ترسیدم بخوابم و اتفاقی بیفته . جلالی پشتش به من بود تا ساعت دو یا سه نشستم دیگه نمی تونستم دل و زدم به دریا و خوابیدم .
یک دفعه صدای در اومد از جام پریدم جلالی هم همین طور : کیه ؟
آقای جلالی میشه یک لحظه بیان
جلالی رفت بیرون سرم درد گرفته بود دوباره دراز کشیدم چشم هام و بستم صدای در اومد بلند شدم دیدم جلالی عصبانی اومد نشست
: چی شد ؟
جلالی : تا شب باید اینجا باشیم
: چرا ؟
جلالی : خوب معلوم کار ماشین تا شب طول می کشه
جلالی دوباره دراز کشید : بگیر بخواب حداقل می تونیم امروز خوب استراحت کنیم .
اون دراز کشید منم کاری نداشتم دراز کشیدم زل زدم به سقف تو دلم گفتم : جای سعیده خالی که بیاد اینجا رو ببینه .
جلالی : خدا کنه تا شب درست بشه
: یعنی ممکنه درست نشه
جلالی چرخید : نمی دونم ، عباس که می گفت حتماً درست میشه ولی نمیشه زیاد بهش اعتماد کرد .
: کار خواستی امروز داشتی
جلالی : نه ، فقط فردا بعدازظهر یک قرار کاری دارم خدا کنه تا فردا برسیم .
: انشاالله می رسیم
جلالی : خوب دیگه بخواب چشم هات قرمز معلومه خوابت میاد .
پشتم و به جلالی کردم چشم هام و بستم ، اونقدر خسته بود که خوابم برد .
دستی تکونم داد : زیبا بلند شو ، مگه ساعت چند ؟
ساعت یازده
یکدفعه از جام پریدم ، دیدم جلالی : چی شده ؟
جلالی : هیس بچه ها هنوز خوابن
: خوب چرا من و بیدار کردی
جلالی : خوب دیگه خوابم نمیاد
: خوب من باید چکار کنم ؟
جلالی : بلند شو دیگه
: من خیلی خوابم میاد دو شب خوب نخوابیدم
جلالی : فردا بخواب الآن نخواب
بلند شدم نشستم : خوبه ، آقای جلالی
لبخندی زد : بله خانم کاظمی ، خوب حالا چکار کنیم ؟
: اگه می خواستی می تونستی بخوابی ها
تو چشم هام نگاه کرد : برام سخت شده بود برای همین بیدارت کردم .
دیگه حرفی از خواب نزدم همون جا نشستم و به بچه ها نگاه کرد از جام بلند شدم روی بچه ها رو کشیدم تا سرما نخورند .
جلالی : زیبا من و واقعاً دیشب بخشیدی
: بله آقای جلالی
جلالی : چرا بهم نمیگی وهاب
: چون این طوری راحت ترم ، نگفته کلی حرف شنیدم وای به روزی که بگم
جلالی : سعیده رو زیاد تحویل نگیر
: در هر صورت من با گفتن فامیل راحت ترم .
جلالی : تو لجبازی لنگه نداری
سمیر بیدار شد اومد پیش من و تو بغل من دوباره خوابید گذاشتمش رو تشک و خودم کنارش دراز کشیدم . اونم طبق معمول با موهام بازی می کرد .
جلالی : کار سمیر خیلی با مزه است
: آره یک عروسک مو بلند داره ، شب ها کنارش می ذاره
جلالی : با داشتن تو چه نیاز داره به عروسک
: خوب شب ها که من کنارش نمی خوابم .
جلالی به من سمیر نگاهی کرد و دیگه هیچی نگفت .
ساعت دوازده بود که بچه ها بیدار شدند و یکی یکی اومدند پیش من ، رفتند دستشویی و دوباره اومدند توی اتاق : زیباجون کی میریم
: معلوم نیست عزیزم
صدای زنی اومد : ببخشید خانم براتون ناهار آوردم در باز کردم : دست تون درد نکنه شرمنده مزاحم شما شدیم .
زن لبخندی زد : نه عزیزم بیا این سفره رو بنداز تا بقیه وسایل و بیارم . سفره رو انداختم بچه ها بهم کمک کردند . برامون سبزی پلو ماهی درست کرده بود ، جلالی اومد و کنار من نشست ، بچه ها با اشتها غذا می خوردند ، منم خیلی گرسنه ولی اول استخون ماهی ها رو در آوردم و برای بچه ها گذاشتم ، تموم که شد می خواستم بخورم
جلالی : پس من چی ؟
: شما دیگه خودتون می تونید
جلالی : نه هیچ وقت از ماهی تیغ دار خوشم نیومده ، لطفاً تو زحمتش و بکش
: ایراد نداره بدت نمیاد دستم به غذات بخوره
جلالی : نه
برای اونم ماهی رو تمیز کردم و گذاشتم تو بشقابش
خودم دیگه تونستم غذام و بخورم ، بچه ها وقتی غذاشون تموم شد رفتند بیرون و شروع کردند به بازی ، منم سفره و ظرف ها رو جمع کردم و رفتم پایین .
می خواستم بشورم که صاحب خونه اجازه نداد . توی حیاط نشستم و بچه ها نگاه کردم یک دفعه بارون گرفت سریع بردمشون توی خونه ، همونجا با هم بازی کردن ، منم کتاب می خوندم جلالی اومد کنارم نشست : خسته نمیشی اینقدر کتاب می خونی
: خوب نخونم چکار کنم
جلالی : یکم با من حرف بزن
: خوب چی بگم
جلالی : یک سوال خصوصی ازت بکنم بهم جواب میدی
: نه
جلالی : خواهش می کنم
: خوب حالا بگو ببینم چی هست
جلالی : چرا هیچ وقت دیدن خانواده ات نمیری الآن یک سالی شده که پیش مایی
: چون تنهام
جلالی : یعنی پدر و مادر نداری
: چرا
جلالی : خواهش می کنم درست جواب بده
: تو خانواده ما خیلی بد می دونند دختری از همسرش جدا بشه من این کار و کردم
جلالی : دوستش نداشتی
: اوایل چرا ولی خوب اون بیشتر با خانواده خودش بود تا من
جلالی : چرا طلاق گرفتی
: قرار بود یک سوال بپرسی
جلالی : خواهش می کنم همینم جواب بده
: می خواست یک زن دیگه بگیره
جلالی : چرا ؟
: چون من حامله نشده بودم
جلالی : یعنی ایراد از تو بود
: این دیگه نمی دونم
جلالی : یعنی چی نمی دونی
: خانواده شوهرم خیلی مقید بودند و می ترسیدند دکتر بگه ایراد از پسر اون هاست برای همین همه چیز و به گردن من انداختند من نمی تونستم تحمل کنم ازش جدا شدم
جلالی : چقدر احمق و سطحی نگر ، چطوری درس خوندی
: با بدبختی اونقدر تحقیر شدم تا درسم تموم شد
جلالی : یعنی ازدواج کرده بودی درسم می خوندی
: آره شرط ازدواجم بود و اون نمی تونست زیر قولش بزنه
جلالی : آفرین به پشت کارت
: درس و دوست دارم
جلالی : از این که الآن اینجایی چقدر راضی
: خیلی ، بچه ها رو خیلی دوست دارم .
جلالی : فقط بچه ها رو
: محیط کارم محیط خیلی خوبی
جلالی : فقط همین
: خوب آره دیگه
جلالی بهم نگاهی کرد و ادامه نداد منم دوباره مشغول کتاب خوندن شدم : تو یعنی نمی خواهی دوباره ازدواج کنی .
برگشتم سمتش : اگه هوس بود همون یک بار بس بود .
جلالی سرش و انداخت پایین دیگه ادامه نداد ، احساس کردم انتظار این جواب و نداشت .
جلالی دوباره : راستی فهمیدی زارعی از زهرا خواستگاری کرده
: آره
جلالی : منم حسابی با زارعی دعوا کردم
: چرا ؟
جلالی : مرد تا حالا دو تا زن گرفته ، شش تا بچه داره
: به زهرا گفتی
جلالی : آره احساس کردم خیلی تو ذوقش خورد
: خوب تو واقعیت و بهش گفتی
جلالی : از همه اتفاق ها بدتر ساجدی
با تعجب نگاهش کردم : چرا ؟
جلالی : جدی خبر نداری
: نه
جلالی : حامله است
: از کی ؟
جلالی به من نگاهی کرد : از محمدی
: حالا می خواهد چکار کنه ؟
من اومدم شمال این طور که با مامان صحبت کردم گفت محمدی رو برگردونه و مجبورش کرده با ساجدی ازدواج کنه
: یعنی زندگیشون دوام داره
جلالی : من چه می دونم تقصیر خودش دختر احمق نمی دونم چرا گول این محمدی رو خورده
: حالا ساجدی چی شد ؟
جلالی : مامان براش یک جانشین پیدا کرده ، قرار یکم تغییرات بدیم
: تو چی ؟
 
جلالی : راستش قرار مامان یک آپارتمان پنج طبقه رو بزار برای این کار
: چه کاری ؟
جلالی : یعنی بچه ها منتقل بشن اونجا هر کدوم توی یک طبقه
: چه خوب
جلالی : جدی تو موافقی
: آره ، خیلی بهتر اون طوری بیشتر بچه ها احساس راحتی می کنند .
جلالی : فکر می کردم مخالف باشی
: نه
جلالی : مامان تازه یک فکر های دیگه ام کرده
: چی ؟
جلالی : بماند تا موقعش برسه .
: پس چرا گفتی
جلالی : از دهنم پرید .
: کی قرار بریم
جلالی : وقتی برگردیم .
: خیلی خوب
جلالی : چرا خوشحال شدی
: خوب آدم توی خونه احساس امنیت بیشتری می کنه تا توی اون دو تا اتاق
جلالی لبخندی زد : آره حق با تو
ببخشید آقای جلالی
: بیا تو عباس ، چی شده ؟
عباس سرش و انداخته بود پایین : ماشین برای فردا صبح آماده میشه بخدا شرمنده ام
جلالی : ایراد نداره فقط هر طور شده من باید فردا بعدازظهر کارخونه باشم
عباس : چشم آقا
عباس رفت
: خوب پس امشب اینجایم
جلالی : اره ، بدبختی اینجا آنتنم نمیده تا با مامان تماس بگیرم .
: حتماً تا حالا نگران شدند
جلالی : نه صبح عباس باهاشون تماس گرفته گفته ماشین خراب شده .
زیبا جون خسته شدیم
به بیرون نگاه کردم : کاری نمیشه کرد داره بارون میاد ، می خواهین براتون قصه بگم
بچه ها اومدند نشستم و من شروع کردم به قصه گفتم . ساعت های شش بود که بارون بند اومد ، بچه رفتند بیرون یکم بازی کردند چون سرد بود زود اومدند تو ، تا ساعت نه باهاشون بازی کردم که حوصله شون سر نره . صاحبخونه برامون شام آورد بچه ها شام خوردند و دوباره شروع کردند به بازی کردند . ساعت ده بود که خسته شده بودند جاشون انداختم و دراز کشیدند براشون سه تا قصه گفتم تا بالاخره خوابیدن . جلالی دوباره دراز کشیده بود به من نگاهی کرد : پاشو برق خاموش کن بیا بخواب
برق و خاموش کردم و توی جا دراز کشیدم امشب یکم می ترسیدم
جلالی : زیبا دوست داشتی الآن کجا بودی ؟
کمی فکر کردم : تو باغ راحت خوابیده بودم
جلالی برگشت سمت من : مگه الآن ناراحتی
: خوب اونجا راحتی بیشتری داره
جلالی : می ترسی کنار من خوابیدی
بهش نگاه کردم نمی دونستم باید چی جوابی بهش بدم ، خوب معلوم بود که می ترسیدم .
جلالی : خوب نمی خواهد اون طوری نگاهم کنی راحت بخواب خاطرت جمع اگه احساس خاصی داشتم بیدارت می کنم مثل صبح
: باشه
پشتم و بهش کردم چشم هام و بستم . با کوچکترین تکون بیدار میشدم . بلند شدم نشستم .
چرا نمی خوابی ؟
برگشتم سمش : خوابم نمی بره ، شما چرا نخوابیدی
جلالی : نمی دونم نمی تونم راحت باشم .
: بهتر نیست من برم پیش بچه ها بخوابم
جلالی : نه بخاطر تو نیست ، خوابم برد خواب دیدم از خواب پریدم
بهش نگاه کردم
جلالی : خواب سعیده رو دیدم
لبخندی زدم : یعنی تو خواب اینقدر ترسناک بود که پریدی
جلالی : آره از بیداریش ترسناک تر بود
: چرا وقتی دوستش نداری سر کارش میگذاری ، خوب بهش بگو دوستت ندارم
جلالی : چند بار گفتم ولی کو گوش شنوا
: به خودش گفتی
جلالی : به خودش ، به پدر و مادرش به همه گفتم ولی از دید اونها مهم این که سعیده من و دوست داره
: خوب میخواهی چکار کنی ؟
جلالی : هیچی بزار فکر کنند من دختر ترشیدشون میگیرم بعد میگردم یک دختر دلخواه پیاده می کنم .
: گناه داره
جلالی : چون اون گناه داره من خودم و بدبخت کنم .
: نه
جلالی : بگیر بخواب خسته ای ، متوجه نیستی چی میگی
: ببخشد منظوری نداشتم
جلالی : اگه من الآن بهت بگم تو باید ازدواج کنی قبول می کنی
: معلوم نه
جلالی : مثلاً فکر کن یکی باشه که اون تو رو بخواهد واقعاً حاضر میشی
: نه
جلالی : خوب منم نمی خواهم با دختری ازدواج کنم که دوستش ندارم
: امیدوارم شخص مورد نظر تو پیدا کنی و خوشبخت بشی
جلالی : مرسی ، شب بخیر
جلالی پشتش و به من کرد خوابید . منم دراز کشیدم نصب شب یکی اومد کنارم دراز کشید از جام بلند شدم حسین
: چی شده حسین
حسین : می ترسم
تو بغلم گرفتمش و خوابیدم ، صبح با صدای در بیدار شدم اول جلالی بلند شد از تعجب چشم هام در اومد دست اون زیر سر من چکار می کرد سریع بلند شدم .
عباس : آقا بریم ماشین آماده است
جلالی : باشه بچه ها رو بیدار کنم راه می افتیم .
اصلاً نمی دونستم باید چکار کنم . جلالی اومد کنارم نشست : زیبا بلند شو بچه ها رو بیدار کن بریم
اصلاً بهش نگاه نکردم : باشه الآن
وای یعنی چطوری این اتفاق افتاده چرا نفهمیدم .
یکی یکی بچه ها رو بیدار کردم و حاضرشون کردم .
اتاق و تمیز کردم از صاحب خونه تشکر کردم ، سوار وانت شدیم رفتیم توی جاده سوار مینی بوس شدیم بچه شروع کردند به بازی کردند و سر خودشون گرم کردند منم اصلاً به جلالی نگاه نمی کردم مثلاً داشتم کتاب می خوندم الکی فقط ورق می زدم .
عباس آقا راننده : خانم کاظمی توی اون ساک صبحانه گذاشتم به بچه ها بدید چون فکر نکنم برای صبحانه نگه دارم .
: چشم .
ساک و برداشتم برای بچه ها ساندویچ درست کردم و دادم بهشون . برای عباس آقا و جلالی هم درست کردم بلند شدم : بفرمائید عباس آقا
عباس : نه مرسی من صبحانه خوردم
سرم پایین : آقای جلالی شما
جلالی ازم گرفت : مرسی ، اگه چای هم هست یک استکان چای می خواهم
عباس آقا : فلاکس اینجاست ، استکان داخل ساک
از داخل ساک استکان برداشتم دادم به جلالی تا برای خودش چایی بریز
جلالی : لطفاً یک لحظه استکان نگه دارید تا من توش آب جوش بریزم
: باشه
جلالی فلاکس برداشت و آب جوش داخل استکان ریخت استکان و ازم گرفت . منم نشستم سر جام و برای خودم یک ساندویچ درست کردم .
جلالی : خانم کاظمی شما چایی نمی خورید
: نه مرسی
برای بچه های که خواستند دوباره ساندویچ درست کردم .
جلالی : خانم کاظمی زحمت نیست برای منم یکی دیگه درست کنید .
: چشم
براش درست کردم و خودش اومد ازم گرفت . اصلاً هیچ چیزی نشون نمی داد انگار اصلاً هیچ اتفاقی نیفتاده بود .
بالاخره رسیدیم بچه ها با خوشحالی رفتند داخل ، جلالی : خانم با من کاری ندارید
: نمیان داخل
جلالی : نه کار دارم ، خداحافظ
: به امید دیدار
رفتم داخل زهرا تا من و دید بغلم کرد : خوبی دختر چقدر دیر کردید
: پدرمون در اومد ماشین خراب شد ، یک روز تو یک روستا بودیم ولی خدایش آدم های خیلی خوبی بودند .
زهرا : خوب حالا بیا برو تو معلوم خیلی خسته ای
: دارم از بی خوابی میمیرم .
زهرا : از قیافه همتون معلومه .
اول بچه ها رو بردم حمام ، بهشون گفتم پیک شون و حل کنند تا من یک دوش بگیرم . از حمام که اومد بیرون خانم جلالی رو دیدم : سلام خانم جلالی ، ببخشید من اینطوریم
خانم جلالی لبخند زد : می دونم عزیزم خسته ای ، بهترین کارم دوش گرفتن
: بله
خانم جلالی : خوش گذشت
: بله دستتون درد نکنه برای بچه هام خیلی خوب بود
خانم جلالی : آقای غلامی با من تماس گرفت خیلی از شما و بچه ها تعریف کرد
: ایشون لطف داشتند
خانم جلالی : خیلی ازت ممنون که آبرو من و حفظ کردی
: من فقط وظیفه مو انجام میدم
خانم جلالی : خوب من دیگه باید برم ، خدانگهدار
: به امیددیدار
خانم جلالی رفت ، خوشحال شدم که همه چیز توی شمال به خوبی انجام شده بود غیر از شب آخرش بقیه بعد نبود .
اون قدر بچه ها خسته بودیم که همون جایی که بازی می کردند می خوابیدند . بلندشون کردم بردم توی اتاق همشون زود خوابیدند ، خودمم خیلی خوابم می اومد ، می خواستم به خوابم که صدای در اومد ، در باز کردم خانم شاکری بود
زیباجون براتون غذا آوردم
: ممنون بچه ها خوابیدن
شاکری : خسته بودند
: آره دیگه
شاکری : معلومه تو هم خیلی خسته ای
لبخندی زدم : آره
شاکری : برو بخواب
: ممنون ، شب بخیر
گرفتم خوابیدم ، صدای در از خواب بیدارم کرد در باز که کردم دیدم زهرا
: چی شده زهرا ؟
زهرا : بدو زیبا یکی از بچه ها تب کرده نمی دونم باید چکار کنم
رفتم توی اتاق زهرا دیدم تبش خیلی بالاست : پاشو کردی
زهرا : نه
لباس ها بچه رو در آوردم و بردمش زیر دوش تا زودتر تبش بیاد پایین : بهتر به جلالی خبر بدی
زهرا : باشه الآن میرم .
زهرا رفت و با جلالی برگشت
جلالی : چی شده خانم کاظمی
: تبش خیلی بالاست بهتره ببریم تا درمانگاه
جلالی : باشه حاضرش کنید ، تا ببریم .
: زهرا تو حاضرش و من خیس شدم .
زهرا : بقیه رو چکار کنم نباشم گریه می کنند .
جلالی : همین طوری بیان بریم دیگه
ملافه دور بچه پیچیدم و همراه جلالی رفتم خودمم خیس بودم . وارد درمانگاه که شدیم . به سمت خانمی رفتم : تب کرده
خانم زود من و راهنمایی کرد رفتم توی اتاق دکتر اومد معاینه کرد : چیز خواستی نیست سرما خوردگی براش دارو نوشت و قطره تب بر داد .
جلالی رفت براش گرفت و من توی درمانگاه موندم ، تا برگرده .
سوار ماشین شدم به صندلی تکیه دادم
جلالی : خوبی
: بله
جلالی : خدا کنه خودت سرما نخوری
: هوا خوبه
جلالی به من نگاهی کرد و دیگه حرفی نزد .
رسیدیم باغ پیاده شدم و سمت اتاق زهرا رفتم ، زهرا تا من دید بدو بدو اومد : چی شد ؟
: هیچی فقط قطره داد گفت تب داره هر چهار ساعت یکبار استفاده بشه ، شیافم داد که اگه تبش خیلی بالا رفت ازش استفاده کنی ، من بهش قطره و دادم نیم ساعتی میشه
جلالی : زهرا خانم خوب مراقبش باشید بهتر از اتاق بچه ها جدا بشه
زهرا : چشم
جلالی : میگم شاکری امشب بیاد کمکتون
: من هستم خودم کمکش می کنم
جلالی : ولی شما که خسته اید
: نه دیگه خوابم نمی بره پیشش می مونم .
جلالی : باشه ، فقط خانم کاظمی لباستون عوض کنید که سرما نخورید
: چشم
به بچه ها سر زدم دیدم خوابیدند . رفتم توی اتاق زهرا تو اتاق زهرا رفتم بچه رو روی تخت گذاشتم و خودم کنارش نشستم زهرا اومد پیش من : ببخش زیبا می دونم خسته ای
: نه عزیزم این چه حرفیه خوبم گوشیم برای سه ساعت و نیم دیگه کوک کردم تا بهش قطره بدم هر لحظه تبش و چک می کردم تا یکبار تبش بالا نره .
 
نزدیک صبح بود که تبش اومد پایین و راحت خوابید .
زهرا اومد توی اتاق : زیبا چی شد
: تبش اومده پایین خوابیده
زهرا : خدا رو شکر ، تو برو استراحت کن
: وقت برای استراحت هست
زهرا : زیبا مسافرت چه طور بود
: خوب بود
زهرا : با جلالی به مشکل نخوردی
: یکم بد اخلاق ، برای بچه ها یکم سخت بود
زهرا : معلوم ، خدا شکر کردم که جای تو نبودم
بهش لبخندی زدم : خوب بود
زهرا : شنیدم مهمونی رفتی ، فکر کن من با این ها می رفتم مهمونی
: بی انصافی نکن زهرا ، بچه های خوبین
زهرا : آره ولی اگه یک سال قبل بود چقدر وحشتناک بود ، خدا خیرت بده یک طوری تو با بچه ها برخورد کردی و به من یاد دادی که حالا بچه ها خیلی به حرفم گوش می کنند .
: خوب مهم خودت بودی
زهرا : باورت میشه اوایل دلم نمی اومد دعواشون کنم
: خوب اونم لازمه زندگی
زهرا : آره وقتی تو دیدم که اونقدر جدی برخورد می کنی با خودم گفتم چقدر سنگ دله ولی بعد دیدم نه این طوری بهتر
لبخندی زدم
زهرا : صدای در میاد برم ببینم کیه
سرم و بلند کردم جلالی بالای سرم بود : س
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 141-رمان زیبا , سون رمان , رمان های عاشقانه زیبا , رمــــــان زیبــا , قلبی خسته از تپیدن - رمان ايراني و بسيار زيباي عطر نفسهاي تو - است , قلبی خسته از تپیدن - رمان عاشقانه ايراني - است , رمان ...... رمان ...... رمان , ღ دنیای رمان ღ , رمان خوانها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45808

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا