تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (فصل سوم)


ببینم تو برا چی ترم تابستونی گرفتی اصلا؟
- میخواستم ببینم فضولم کیه.
- چه بد اخلاق. خوب حالا که گرفتی دیگه غر زدنت چیه؟ یه روز در هفته میری دانشگاه عوضش شیش روزه دیگه داری غر میزنی. تازه دیگه هم که تموم شد ترم. بس کن غر غر کردناتو. حالا هم این بند و بساطت رو از رو این میز جمع کن. مهمون دارم.
- تو خونه؟
- ایرادی داره؟
- دفترت رو ازت گرفتن مگه؟ اصلا خوشم نمی یاد. من پس فردا امتحان دارم باید یه کتاب رو تقلب بنویسم. تو اتاقم نمی تونم. میزم کوچیکه.
- کاغذاتم همچین بزرگ نیستن که جا نشند. جمع کن برو تو اتاقت. بگذار پیش غریبه ها برامون آبرو بمونه.
- برو بابا دلت خوشه. تقلب نوشتن شد بی آبرویی؟
- وای نانادی جمع کن اون کیف کتابت رو. من با وکیل جدید شرکت قرار دارم. تازه مانی هم قراره بیاد. میدونی که برسه تقلب هاتو ببینه باز سر به سرت میذاره. تازه برا خودت میگم. جلو دو تا وکیل برا خودت آبرو بخر که فردا تو یه دادگاه دیدیشون نگن این از این وکیل قلابی هاست.حالا خود دانی.
- غلط میکنن. این کارا عرضه میخواد اینا ندارن به من چه. تازه شاید این وکیل جدیدتون یه کم عقل و شعور داشته باشه و یه تجربه هایی هم تو این زمینه داشته باشه با هم مبادله روش کنیم.
- هه. هیشکی هم نه و راستین. دلت خیلی خوش. از من میشنوی تقلباتو جمع کن. چون تو دانشگاهتون استاده. بزنه و استادت بشه فاتحه ات خونده ست ها.
- برو بابا. مثلا مانی که استادمه چیکار کرده که این بتونه.
- ماشالا کمم نمی یاری ها. لا اقل یه کم جمع و جورشون کن یه گوشه بذار تا مهمونام بیان و برن. البته اگه میخوای بنویسی بهتره جمعشون کنی تو اتاقت چون ما ممکنه بیایم تو حال بشینیم.
- لج نکن دیگه. برین تو مهمون خونه. عوضش منم براتون قهوه میارم. باشه؟
- بد فکری هم نیست. باشه پس خواهشا این لباسا رو برو در بیار یه بلوز شلوار درست بپوش.
- مگه اینا چشه؟
- بگو چش نیست. تاپت که همش رو سر شونه ات ول افتاده یه بندش. شلوار جینت هم که همه جاش پاره پوره ست. آخه اینا چیه میری پول بی زبون رو میدی بالاش.
- لازمه عزیزم. اینجور شلوارا خصوصا برا سر جلسه امتحان لازمه.
- ها؟؟؟؟؟؟ قاطی داری تو هم ها. الان چه ربطش به امتحان؟
- خوب خنگی دیگه. دارم تقلب ها رو آماده میکنم. ای بابا.
- من که سر از کارای تو در نمی یارم. ولی جان من مهمونم اومد با این تاپ و شلوار نیا جلوش. آبرومو نبر خواهشا.
با صدای در نانادی سریع بلند میشه و به سمت اتاقش میره و آریانا هم به سمت در.

*****

مانی به سمت هال میره و پیمان هم به تبع اون به همون سمت و قبل از اینکه آریانا متوقفشون بکنه مانی مبل رو به پیمان تعارف میکنه و نگاه پیمان روی میز ثابت میشه. مانی نگاه پیمان رو دنبال میکنه و با لبخندی روی صورتش رو به پیمان
- این دختر عموی من روزگارش بی تقلب نمیگذره. کنکورم با تقلب قبول شد اونم با رتبه سه.
پیمان نگاهش لحظه ای بهت زده به مانی خیره میشه و بعد به حال طبیعی بر میگرده و رو به مانی: پس وای به حال اون مملکتی که ایشون بخواد وکیلش باشه.
- اینم اینجوریه دیگه. ولی کارش حرف نداره. از بگچی با تقلب بزرگ شده و تا حالا هیچکس نتونسته مچش رو بگیره. من یکی خودم رو کشتم تا یه تقلب از این دختر بگیرم بلکه سرش به سنگ بخوره و دست بکشه از این کارا ولی نتونستم. میبینید؟ مدل تقلب نویسی هاشم خاص خودشه. مثلا من نمی فهمم رو این کاعذ روغنی به این نازکی اونم با این مداد چطوری میخواد بخونه نوشته ها رو.
- پیمان دوباره چیزی تو ذهنش زنگ میزنه و ناخوداگاه دهان باز میکنه و رو به مانی با لحنی عصبی: میخواد زیر چیزی فیکسش کنه که روی یه سطحی قرار بگیره و رنگ اون سطح نوشته ها رو پر رنگ و خوانا کنه براش.
اینبار مانی و آریانا با تعجب به صورن پیمان خیره میشن و بعد از چند ثانیه آریانا با خنده رو به پیمان: بابا برم این نانادی رو صدا کنم بیاد که خر شانس تیرش به خوب جایی خورده. قبل اومدنتون میگفتم این تقلبات رو جمع کن آبرومون میره داشت میگفت شاید این دوستتون از شما عاقل تر بود و یه راهای جدیدی هم بلد بود بشینیم تبادل روش کنیم.
- پیمان زهر خندی میزنه و رو به آریانا: نه آریانا خان من اهلش نبودم ولی خوب استاد بودن و سر جلسه بودن بهم چیزای زیادی نشون داده.
- مانی رو به پیمان: میگم پس میخوای سر این امتحان نانادی خبرت کنم یه سر بیای دانشگاه سر جلسه بلکه تو تونستی یه تقلبی از این بگیری این زبونش رو کوتاه کنه.
- خنده تلخ پیمان با صذای سلام سر زنده نانادی قاطی میشه و
- بیا نانادی. بیا یه متخصص تقلب گیری پیدا کردم برات. بیا شاید بهت یه چند تا روش گفت.
دوباره همون بوی گس تو شامه اش میپیچه. انگار این خیال نمیخواد حتی یه ثانیه رهاش کنه. فکرش رو سعی میکنه آزاد کنه و با خنده ای سر خوش رو به آریانا و در حالیکه به سمت مرد که پشت به او نشسته حرکت میکنه: از متخصص های تقلب گیری آبی گرم نمیشه آریانا. تقلب ما رو نگیرن راه تقلب یاد دادن پیش ک...
لبخند روی صورت نانادی هر لحظه تلخ تر و اخم روی پیشونیش عمیق تر و حرف در دهانش میمونه و با نگاه وحشی به صورت مرد خیره میشه و تنش سرد و سرد تر و سکوتش سنگین تر میشه.
مرد با احترام مقابلش می ایسته و با صورتی بی حرکت و بدون کوچکترین لبخند یا اخم سلام کوتاهی میکنه.
نانادی بدون اینکه حتی زحمت جلو بردن دستش رو بده رو به مرد سری تکون میده و به سمت کاغذ های روی میز میره و شروع به جمع کردنشون میکنه.
مانی و آریانا خیره به حرکت غیر عادی نانادی همیشه خونگرم و سرخوش نگاه میکنند و این پیمانه که دوباره سکوت رو میشکنه: خانومه راد...
- حرفش رو با عصبانیت قطع میکنه: نانادی...
- بله بله خانم نادیا ببینم فکر نمیکنید بهتره به جای تقلب بشینید بخونید کتاب رو ؟ فکر نکنم کار چندان سخت و وقتگیری باشه.
- اینجوری بهتره.
- اگه احیانا ازتون تقلب بگیرن چی؟ می ارزه؟
- فقط یه نفر میتونه ازم تقلب بگیره که اونم امیدوارم دیگه چشمم بهش نخوره.
- مانی با تعجب به صورت پر خشم نانادی نگاه میکنه و بین حرفشون می پره: ببینم نانادی از چی حرف میزنی؟ کی میتونه تقلب از تو بگیره؟ جریان چیه؟ یعنی واقعا چنین کسی رو می شناسی تو؟
- نانادی نگاهش رو به چشمای پیمان میدوزه و با صدایی خشمگین: آره می شناسم. همون کسی که برای اولین و مطمئنا آخرین بار ازم تقلب گرفت.
آریانا با صدای کاملا متعجب: هااااا؟؟؟؟؟؟؟؟
- مانی با تعجب: جان من راست میگی نانادی؟ کی؟ ها؟
- از خودش بپرسین. قطعا براش خیلی افتخار بوده.
برگه ها تو دستش بر میگرده که نگاه پیمان رو میخکوب روی صورتش میبینه. انگار حرفی برای گفتن داره. نگاهش گرمه و از گرماش گرم میشه. پشت میکنه و آخرین چیزی که میشنوه تنها یه زمزمه ست: نکن اینکار رو. بشین بخونش.
هنوز صدا از پایین میومد. نانادی برگه های تقلب رو جلوش گذاشته بود و اشک آروم آروم روی گونه اش پایین میومد. خودش هم نمیدونست چش شده. اون نگاه، صدا. انگار فیلمی بود که تو مغزش مدام تکرار میشد و دستش روی کاغذ بی حرکت مونده بود. این چه نگاهی بود که اینجور دستش رو بی حرکت کرده بود؟ نانادی حواست کجاست؟ بسه دیگه. باید تقلباتو بنویسی. پس بیخیال این مردک شو. چی بود اسمش؟؟؟؟ راستین؟؟؟؟ تو حال و هوای خودش بود که در باز و آریانا سرش رو توی اتاق کرد
- نانادی؟
- جانم؟
- میشه زنگ بزنی شام سفارش بدی و بعدم بیای پایین میز رو بچینی برا شام؟
باز هم نتونست به آریانا نه بگه. آروم سرش رو به علامت باشه تکون میده و آریانا بوسه ای براش میفرسته و از اتاق بیرون میره و نانادی سرش رو بین دستاش میگیره و روی تخت میشینه. دستش به سمت تلفن میره و شماره رستوران رو میگیره. اما بوق اشغال انگار بهش دهن کجی میکنه. ناخوداگاه تمام ناراحتیش رو سر تلفن خالی و روی تخت پرتش میکنه و از روی تخت بلند میشه و به سمت پله ها میره. نگاهی رو روی خودش حس میکنه. آروم سرش رو بلند میکنه و باز همون نگاه. نمی تونه تحملش کنه پس سرش رو میندازه پایین و بی توجه پله ها رو پایین و از مقابل هال میگذره و وارد آشپزخونه میشه و مشغول درست کردن شام. خودش هم نمی دونه چرا میخواد خودش غذا درست کنه. کاری که از وقتی 12 13 ساله بود برای خودش میکرد و همیشه هم یه جاش رو میسوزوند و بعد اشک میریخت برای خودش که باید غذاشم خودش درست میکرد.
همیشه بهترین روز هفته براش شنبه ها بود که از شب قبل چیزی برای نهارش مونده بود و فقط باید گرمش میکرد. اما حالا انگار درست کردن غذا براش دلچسب شده بود. انگار تو اون لحظه تنها چیزی بود که باعث میشد فکر مشغولش کمی آروم شه. لازانیا رو آماده کرد و توی فر گذاشت و بعد تیکه های فیله مرغ رو توی تخم مرغ و آرد سوخاری فرو برد و داخل ظرف روغن انداخت و بعد ذرت و هویج پخته رو با یه مقدار کره و آبلیمو گرم کرد. حالا انقدر مشغول بود که فرصتی برای فکر کردن نداشت و این آرومش کرده بود. دوباره نگاهش رو روش حس میکنه و سرش رو بالا میگیره و این همزمان میشه با ریختن قارچ های پودر زده داخل روغن. نگاه مرد پر از سوال و فکر نانادی دنبال پیدا کردن سوال که با صدای جیغ خودش از جا میپره و نگاهش به صورت ترسان پیمان و قامت نیمخیز شده اش می افته که دوباره روی مبل میشینه و تنها با نگاه همراهیش میکنه. نگاهی که نگرانی توش موج میزنه اما یه علامت سوال تو ذهن نانادی نقش میبنده و اون تنها یک کلمه ست. "چرا"
روی دستش رو به سمت دهنش میبره و طبق عادتی که از بچگی تو سرش مونده لبش رو روی دستش قرار میده و آروم با زبونش لیس میزنتش که آریانا وارد آشپزخونه میشه و:
- باز تو خودتو سوزوندی؟ آخه دختر چرا خودتو به زحمت انداختی من که گفتم زنگ بزن بیرون سفارش بده.
- نانادی با سادگی سرش رو کج میکنه و : اشغال بود.
- ها؟؟؟؟ خوب تا ابد که اشغال نمی موند. بالاخره آزاد میشد.
- حوصله صبر کردن نداشتم.
- نانادی تو چته؟ چرا چند ماهه انقدر عوض شدی؟ انگار از یه چیزی ناراحتی. چیزی شده؟ همش بی حوصله ای. تو که اینجوری نبودی.
- لبخند شیرینی رو لبش میشینه و با سرخوشی: نه بابا. خیالاتی شدی. خیلی هم سر حالم. حالا بدو برو بیرون یه کم تبلیغ شامم رو بکن تا صداتون کنم بیاین.
- گونه نانادی رو میبوسه و با لبخند: غذاهای تو تعریف نمیخواد خودشون عالی اند. هر کی یه بار بخوره یه عمر مشتری میشه.
- پس قربون دستت بی خیال شو. زنگ میزنم براتون غذا بیارن. حوصله مشتری شدنه این راستین جون عنقتون رو ندارم به جان تو.
- خنده بلندی میکنه و همزمان با خروجش: دلتم بخواد. کم براش سر و دست نمی شکنن. یکیش رو که زیاد ملاقاتم میکنیم. خوب چیزی هم هست جای خواهری.
خودش هم نمیدونه چرا ناگهان چیزی تو وجودش میریزه و خورد میشه. انگار دلش هری میریزه پایین. نگاهش پر غم میشه و این نگاه از چشم پیمان دور نمیمونه و ناخوداگاه به فکر فرو می برتش. هنوز تو فکره که با صدای آریانا که برای شام دعوتشون میکنه از فکر بیرون و از جا بلند میشه.
- امشب شام مهمون نانادی خانوم گل هستیم. بهتون اطمینان میدم دست پختش از دست پخت مامانم هم بهتره پیمان جان.
- میزی که چیدن که حرف نداره بویی که راه انداختنم که دیگه سخن گفتنی نیست. تا ببینیم مشک چطوری هست.
دیگه میلی به خوردن نداره. انگار اشتهاش یک باره کور شده باشه. با قطعه مرغ داخل بشقابش شروع میکنه به بازی کردن و در همون حال نگاهش رو میدوزه به آریانا، مانی و پیمان. همه شون سرگرم خوردن هستن. شاید اگه شرایط دیگه و کس دیگه و یا حتی قبل از حرفای آریانا بود الان تمام فکرش دور این میچرخید که به نظر پیمان دست پختش چه جوریه. خوبه یا نه. لذت میبره از خوردنش یا نه. تو نگاهش اون تحسینی که همیشه تو نگاه همه فامیل بوده هست یانه. میتونه درک کنه که یه دختر 18 ساله که چنین دست پختی داشته باشه مثال زدنیه در نوع خودش یا نه. اما حالا حتی حوصله سر میز نشستن هم نداره. دلش اتاقش رو میخواد و تنهاییش و اشکاشو که آرومش کنه. دلش خرس پشمالوشو میخواد که بگیره تو بقلش و محکم به خودش بچسبونه و ....
- ناگهان با صدایی از جا می پره: نادیا خانوم شما نمیخواین میل کنید خودتون؟
- اخماش رو تو هم میکشه و رو به پیمان: من نانادی هستم. اینو فراموش نکنید.
- ریلکس نگاهش رو به چشمای نانادی میدوزه: اما نادیا زیبا تره. نانادی خیلی بچه گانه ست. به نظر خودتون اینطور نیست؟ من نمی فهمم چرا بعضی دختر خانوم ها از اسم خودشون فرار میکنن و میخوان اسم دیگه ای داشته باشن. اسم خودتون بسیار زیباست و حس بزرگی و وقار و منش یه خانوم رو القا میکنه. بهتون پیشنهاد میکنم رو این تعصب کودکانه تون تجدید نظر کنید. البته این نظر شخصی منه و توضیح دادم که دفعه بعد باز از نادیا خوندنتون بر من خشم نگیرین.
نگاه وحشی دختر رو باز روی صورتش میبینه اما به روی خودش نمی یاره و با لبخندی آروم بار دیگه چشم میدوزه به اون جنگل وحشی و زمزمه میکنه واقعا دست پخت عالی ای دارید. حیفه خودتون میل نکنید.
دندون هاشو روی هم فشار میده و تو دلش زمزمه میکنه کوفت بخوری. گیر کنه تو گلوت.
ناگهان با سرفه های پیمان به خودش میاد و پشیمون از حرفی که زده. دست و پاش رو گم میکنه و ناخوداگاه فکرش رو بلند به زبون میاره: به خدا نمیخواستم واقعا تو گلوتون بپره. باور کنین. بغض تو گلوش میشینه و همزمان لیوان رو به سمت پیمان میگیره و پاسخ پیمان تنها لبخندی مهربان به اینهمه پاکی و سادگی دخترکه

نگاهش رو روی برگه ها میچرخونه و یکبار دیگه مرتبشون میکنه و بعد با چسب روی پاش میچسبونه و شلوار جینش رو پاش میکنه. حالا دقیقا جای تقلب ها با جای ریش ریش های پاره شده شلوار جین یکیه. روپوشش رو تن میکنه و از در بیرون میره. مدام تو ذهنش ناخوداگاه جای هر تقلب رو مرور میکنه. هر چی سعی میکنه تا لبخند رو لبش بیاد انگار جایی برای لبخند روی لبش نیست. پاش رو روی پدال گاز فشار میده و با آهنگ شادی که توی ضبط میگذاره سعی میکنه به زور شادی و سرخوشی رو به خودش هدیه بده.
....

روی صندلی میشینه و آروم مراقب ها رو زیر نظر میگیره. توی کلاس نشسته و تنها یک مراقب هست. با خیال راحت لبخند میزنه و روی صندلی لم میده و پاهاش رو روی هم میندازه و منتظر تا برگه ها پخش بشه.
لحظه ای بعد سکوت تمام کلاس رو در بر میگیره و زن شروع به قدم زدن میکنه و نانادی برگه سوال ها رو نگاه میکنه. حالا دقیق جای هر سوال رو میدونه و تنها منتظر تا مراقب از جلوش رد و به انتهای کلاس بره و بعد آروم روپوش رو کنار میزنه و پاش رو خم میکنه. با خم شدن پاش قسمت پاره شده شلوار جین از هم باز و برگه چسبیده شده روی پاش معلوم میشه. هنوز شروع به خوندن نکرده همون قدمها تو گوشش میپیچه و ثانیه ای بعد پیمان رو میبینه که بالا سرش ایستاده. نگاهش رو به چشمای وحشی پیمان میدوزه که عصبانیت توش شعله کشیده. پیمان بالا سرش بی حرکت می ایسته و نانادی عصبی منتظر تا از کنارش رد شه و بره.
- پیمان آروم خم میشه و روپوش نیمه برگشته نانادی رو روی پاش میکشه و همونجور با سر خم شده روی برگه نانادی و به شکلی که انگار داره جواب سوالی رو میده، زمزمه میکنه:
- من همین جا ایستادم تا برگه تون رو بدین. کوچکترین تقلبی بکنید برگه رو خط میکشم پس بهتره به فکر تقلب نیفتید. حالا شروع کنید به جواب دادن.
- نانادی با وحشت نگاهش رو برگه میدوزه. شش سوال که پنج سوالش رو باید جواب بده و بالای برگه تاکید شده اگر به شش سوال پاسخ بدین درست ترین جوابتون محاسبه نشده و خط زده میشه. نگاه پر التماسش رو به چشمای پیمان میدوزه اما پیمان نگاهش رو ندیده میگیره و سرش رو به طرفین حرکت میده و روی صندلی خالی مقابل نانادی میشینه و نگاهش رو برگه نانادی میدوزه. نانادی مستاصل چند لحظه برگه رو زیر و رو میکنه و بعد عصبی پاش رو تکون تکون میده و برگه سوال رو روی میز میندازه و خودکارش رو با عصبانیت روش میکوبه و نگاهش رو به پشت صندلی نفر جلویی میدوزه. مغزش خالی خالیه. لحظه ای فکر میکنه از روی نفر جلوییش بنویسه که با به یاد آوردن سوالها و تشریحی بودنشون خود به خود این فکر هم خط میخوره. تصمیم میگیره بی خیال امتحان بشه. از روی صندلیش نیم خیز میشه که پیمان بلند میشه و بالا سرش می ایسته و نگاه پرسانش رو به چشمای عصبی نانادی میدوزه.
- برگه ها رو تو دست و به طرف پیمان میگیره.
- پیمان با عصبانیت: بشین سر جات جواب سوالا رو بنویس.
- هه. چطوری؟
- یعنی انقدر عرضه نداری که امتحانی که دو بار تقلب براش نوشتی رو بتونی حالا بدون تقلب بنویسی؟ پس تو اون مغز چی پر کردن؟
- میخوام برگه مو بدم به شما هم ربطی نداره.
- نمیتونی باید حداقل تا نیم ساعت بعد از شروع امتحان سر جلسه بشینی.
شکست خورده روی صندلی میشینه و پیمان هم آروم برگه ها رو روی میزش میگذاره و :
- سوالا رو با دقت بخون. حواست رو جمع کن. تقلب هایی که نوشتی یادت بیار. مطمئنم کسی که انقدر با هوش باشه که عقلش به چنین راههایی برا تقلب کردن برسه یه کم فکر کنه میتونه سوال ها رو جواب بده. اگه میخوای سر جام بنشونیم و تلافی کنی الان بهترین فرصته. چون من معتقدم عرضه اینکه یه امتحان رو بدون تقلب پاس کنی نداری پس بهم ثابت کن که چرت میگم. اینجوری شک نکن که دفعه بعدی که چشمت منو ببینه میتونی سرت رو بلند کنی و با پوزخند بهم نگاه کنی و این من باشم که از خجالتم سرم رو پایین بگیرم. حالا فکر کن ببین این راه رو ترجیح میدی یا اینکه ورقه سفید بدی و من دفعه بعدی که دیدمت بهت پوزخند بزنم.
لحظه ای تو ذهنش فکر میکنه که چرا باید اصلا این آدم براش مهم باشه که حالا بهش پوزخند بزنه یا نه. که بخواد بهش ثابت کنه که عرضه پاس کردن این امتحان رو داره بدون تقلب یا نه. تو همین گیر و دار صدایی تو وجودش به مبارزه می طلبش. انگار یه تفریح جالب و پر هیجان باشه. ناگهان مغزش شروع به فعالیت میکنه. نانادی الان وقتشه. بنشونش سر جاش. تلافی اون تقلب گرفتنش رو در بیار. تو هیچوقت کم نیاوردی پس الانم کم نمی یاری.
برگه رو دوباره توی دست میگیره و این بار با تمام حواس سوال رو میخونه و تو ذهنش جای جواب روی پاش رو تصور میکنه و آروم آروم نوشته ها رو. انگار مغزش هم از اینکه یه بار به کار گرفته شده به هیجان آمده باشه با سرعت شروع به پردازش اصلاعات میکنه. زمانی به خودش میاد که تنها یک سوال باقی مونده. مغزش واقعا خسته شده.. سرش رو بلند میکنه و آروم دستش رو روی چشماش میکشه که نگاه پیمان رو روی خودش ثابت میبینه. نگاهی که فقط به اون دوخته شده اما انگار جای دیگه ایه. جایی فرسنگ ها دور تر از این زمان و مکان.

- اگه سرت از رو برگه ات تکون بخوره به قران تقلبت رو میگیرم و از شرکت اخراجی.
- کافیه فقط نگاهت رو بر گردونی و نبینی.
- اما من می بینم. پس حواست رو جمع کن.
- خواهش میکنم مجبورم. می افتم.
- فقط خفه شو و سرت رو بنداز پایین تا بعد تکلیف رو روشن کنم.
- تو این کار رو نمی کنی.
- مریم قسم میخورم که این کار رو میکنم. خجالت بکش این امتحان در مقابل اون پرونده هایی که تو شرکت باهاشون سر و کار داری آب خوردنه. یه کم مغزت رو به کار بندازی میتونی بنویسی.
- داری لج میکنی. میخوای تلافی کنی.
- روز اولی که تصمیم گرفتم پات رو تو اون خراب شده بذاری فقط به خاطر این بود که دست از تقلب کردن برداری. پس ربطی به هیچی نداره.
- ظاهرا حرفش رو قبول کرده و سرش پایین و مشغول نوشتنه. لبخند خسته و درمونده ای به صورتش میزنه و بعد از چند دیقه از کنارش رد میشه. چیزی تو وجودش فریاد میزنه: بهش اعتماد نکن. اون قابل اعتماد نیست. برگرد. زود باش.
انقدر بی اعتمادش کرده که صدای درونش رو بپذیره. سرش رو بر میگردونه و به سمتش میره. برگ تقلب رو از لای برگه هاش بیرون میکشه و خودکار قرمز رو روی برگه میکشه و از کنارش با نگاهی تلخ رد میشه.

....

پیمان رو میبینه با نگاهی خشمگین که با دو گام بلند به عقب برگشته و همچون عقاب نگاهش رو روی برگه اش دوخته. هنوز خیره به پیمانه که بالای سرش می ایسته و نگاهش رو به روی پای نانادی و روپوشی که همونجور روی پاش کشیده شده و روی تقلب ها رو پوشونده. پشیمونی تو نگاهش سایه میندازه و سرش رو به طرفین حرکت میده و آروم از کنارش رد میشه و به در کلاس و پشت به نانادی تکیه میده. نه پیمان چطور چنین فکری به مغزت خطور کرد آخه؟ مگه ندیدی چطور سرش توی برگه هاش بود؟ چرا گذاشتی چنین فکری تو ذهنت بیاد؟ این مریم نیست. این دختر اهل دور زدن نیست. اهل کلک نیست. تو افکارش در حال کلنجار رفتنه که نانادی بلند میشه و برگه رو مقابل زن میگیره و ثانیه ای بعد در حالیکه از کنارش رد میشه: ممنونم.
- لبخند گرمش رو روی صورتش میدوزه آروم زمزمه میکنه: خوب دادی؟
- با صداقت سرش رو بالا میگیره و تنها یک کلام نمیدونم اما امیدوارم پاس بشه نمیخوام از دوستام جدا بشم. و از کنارش میگذره.
روی نیمکت پشت دانشکده ادبیات میشینه و چشماش رو میبنده و به نیمکت تکیه میده. احساس خوبی داره. احساسی که خودش هم نمیدونه چیه فقط میدونه خوبه. بعد از چند ماه برای اولین بار حس آرامش رو تو وجودش لمس میکنه و لبخند روی لبش میشینه. از روی نیمکت بلند میشه و سلانه سلانه به سمت درب خروج حرکت میکنه. نگاهش روی تک تک کفش ها با دقت حرکت میکنه. انگار دنبال چیزی باشه. گوش هاش به صداها با دقت گوش میده. دنبال صدای اون قدم های پر قدرته. همون قدم هایی که میدونه متعلق به او نیست اما باز هم در انتظارشه. تو ذهنش هزاران علامت سوال در گردشه. در ماشین رو باز میکنه و با روشن شدن ماشین نگاهش روی ساعت ماشین حرکت میکنه عقربه 11:11 دیقه رو نشون میده. لبخند پهنی روی لبش میشینه و بلند با خودش زمزمه میکنه: خوب ... اممم... آرزو میکنم اون دختره رو ببینم. دلم میخواد بدونم کیه؟ خوب هیشکی هم که نیست بوسش کنیم پس دست مبارک خودمو میبوسم. خوب خودم رو دوست دارم دیگه. نانادی زده به سرت ها. خوب حالا به فرض دیدیش. که چی بشه؟ چه اهمیتی داره؟ خوب حتما مهمه دیگه. میخوام بدونم اون دختر کیه که چشم پیمان راستین گرفتتش. میخوام بدونم از چه تیپ آدمایی خوشش میاد. خوب مثلا دونستی بعدش؟ بعدش؟؟؟؟ نمیدونم. برام یه علامت سوال شده به خدا. آخه آدم عجیبیه. اول ازم تقلب میگیره بعد میاد بیمارستان و گل میاره بعد میاد و میگه بشین درس بخون جای تقلب و بعد میاد بالا سرم وای میسته تا تقلب نکنم بعد .... خوب تو باشی برات عجیب نیست؟ نانادی بهونه نیار بگو گلوت گیر کرده. نه به خدا. اصلا اینجوری نیست. به جان خودم اگه برام فرقی داشته باشه با بابک.... نه خوب با بابک که فرق داره. با مانی.... نه با اونم فرق داره.....
برچسب ها: رمانی ها - 42-رمان تقلب - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 142-رمان تقلب , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان ...... رمان ...... رمان - رمان آرام وحشی - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان خوانها , دوسـ ـتـداران رمـان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45797

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا