تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (فصل پنجم)


نادیا نگاهش رو به تصویر توی آینه میدوزه. دختری با آرایشی مسی قهوه ای و رژگونه ای برنزه و لبهای خوش فرمی که با رژی گلبهی پوشیده شده. موهای فرش رو دورش ریخته و با سخاوت نگاه جنگل سبزش رو به تصویرش دوخته.
سرش رو کمی به سمت پایین میگردونه و با حظّی وافر به لباسش چشم میدوزه. ناخوداگاه با یاداوری خرید رویایی و لحظه های دوست داشتنی که با مامان داشته لبخند روی لبش میشینه. رنگ سبز یشمی لباس با برق پارچه که انگار توش طلا ریخته باشن چشمش رو میگیره. لباسی ماکسی که روی سینه کیپ شده تا پایین نیفته و رنگ برنزه پوستش رو به نمایش گذاشته. روی کمر تنگ و چسبان و همینطور تا پایین رفته. و چاک زیبای کنار پیراهن که قدم زدن رو براش راحت تر کرده. تصمیم میگیره بی خیال شال روی لباس بشه که ناخوداگاه با یاداوری حرف آریانا و برای جلوگیری از تصور غلط حتی یک نفر، شال رو روی دوشش میندازه و روپوش شنل مانندش رو هم میپوشه و در آخر سر وقت اتاق مامان میره و سرویس زمرد سبز مامان رو هم از بین طلاهاش جدا و به گردن و گوشش آویزون میکنه و از خیر دست بند میگذره و سریع از پله ها پایین میره و مقابل آریانا که منتظر روی مبل نشسته قرار میگیره.
- نانادی روپوشت رو در بیار یه لحظه ببینم سلیقه مامان خوب بوده یا هُل هُل ای یه چیزی خریده و آبرومون رو میبره!
- آ آ... نچ. سور پریزه. ولی خیالت راحت سلیقه مامان حرف نداشت. اوه باورت نمیشه اگه بگم به جان تو دیگه آخراش حسابی پشیمون شده بودم از اینکه بهش گفته بودم باید بیاد برام لباس بخره.
- آریانا با خنده رو به نانادی: چرا؟ تو که خودتو داشتی میکشتی که نیاد ال میکنی و ... حالا چطور پشیمون شده بودی؟
- وای آریانا دیووونم کرد انقدر از این پاساژ به اون پاساژ، از این سر شهر به اون سر کرد. خفه میکنه تا چشمش یه چیزی رو بگیره. به جان تو سی تا لباس بیشتر دیدم و گفتم همین عالیه بخریم. اما مامان از هر کدوم هزار تا ایراد گرفت و تهش هم وایساد که فکر نمیکردم دخترم انقدر کج سلیقه باشه. خلاصه که دیگه کشت منو تا اینو خرید.
- پس این لباس دیدن داره. بی صبرانه منتظرم ببینمش تو تنت.

....

سالن شلوغ بود و بوی عطر و ادوکلن های مختلف با هم قاطی شده بود و یه حس عجیبی به نانادی داده بود. همیشه اینجور مواقع شلوغی و آدمها و نگاه های غریبه و بوهای مختلف یه دلهره ای تو وجودش می ریخت. سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و آروم به سمت اتاق مانی رفت و لباساش رو روی تختش گذاشت و ثانیه ای بعد از در بیرون و دوباره به آریانا چسبید و دستش رو تو دست آریانا پنهان کرد و همراهش به سمت سالن رفت. شاید حدود یه ربعی مشغول احوال پرسی و ابراز خوشبختی از دیدن افراد سالن کرد و بعد از تحمل کلی نگاه روی خودش بالاخره روی مبل میشینه و تو دلش ابراز خوشحالی میکنه از اینکه شال لباسش رو برداشته بوده. نگاه دقیقش رو آروم توی سالن میگردونه. حالا راحت تر میتونه نگاه های هیز بعضی مردها رو ببینه. مردی مقابلش و در حالیکه دستش تو دست زنشه ناگهان سرش رو بالا و روی صورت نانادی زوم میکنه و ثانیه ای بعد لبخندی روی لبش میشینه و نانادی عصبی فحشی زیر لب نثار وقاحت مرد میکنه و سرش رو بر میگردونه که اینبار نگاه مرد جوون دیگه ای رو روی خودش حس میکنه. اوف آریانا خبرت میمردی اگه بهم نمیگفتی نگاه مردا ال و بلِه. اه مهمونی داره زهرم میشه. اگه نگفته بودی این مزخرفات رو اصلا به مغزم هم خطور نمیکرد انقدر دقت کنم و نگاه های کثیف این آدمای هیز رو ببینم. با نگاه خیره مرد روی سر شونه هاش ناخوداگاه حریر لباس رو محکمتر دور خودش میپیچه. ای تو روحت مرتیکه عوضی. اه این پیمانم که نیومده. آریانا و مانی هم که ماشالا آنچنان تو بحر حرف زدن با این مهمونای مسخره شون شدن که اصلا فراموش کردن من بدبخت این گوشه تک و تنها موندم. اه. خیله خوب نانادی. بیخیال بابا. هر چی بیشتر بهش فکر کنی بدتر میشه و حساس ترم میشی. اصلا پاشو برا خودت یه کم چیپس و ماست بریز و از خودت پذیرایی کن و لذت ببر. با این حرفِ خودش، لبخند رو لبش میشینه و از جا بلند و ثانیه ای بعد از بین آدمای توی سالن که بیشتر دو به دو مشغول رقصیدنند رد و روی صندلیش بر میگرده با دستی پر و مشغول خوردن میشه. با بی خیالی چیپسش رو داخل ماست میکنه و آروم تو دهنش میگذاره که صدای خندانی کنار گوشش زمزمه میکنه:
- ماشالا. فکر نمیکردم چیپس به اون بزرگی رو تو یه ضرب نیست کنین.
با وحشت سرش رو بلند میکنه و مردی قد بلند و با کت و شلواری شیک و کرواتی که زیر کت پنهان شده و لبخندی چندش آور و نگاهی هیز رو مقابلش میبینه. بی اراده کمی سرش رو عقب میکشه و به این شکل فاصله اش رو با مرد بیشتر میکنه تا بوی گند مرد حالش رو خراب نکنه. معلومه زیاده روی کرده تو نوشیدن. مرد دوباره لبخندش رو تکرار میکنه و رو به نانادی و با ژستی احمقانه دستش رو دراز و :
- افتخار یه دور رقص رو به من میدین؟
تو دلش زمزمه میکنه همینم مونده با یه عوضی لنگه تو برقصم. افتخار پاک کردن کفشامم به جنابالی نمیدم. دوباره همون لحن نیش داره همیشگیش از جلد خانومیش بیرون میاد و رو به مرد:
- شما برو به نوشیدنت برس که انگار از قحطی اومدی. به سلامت.
مرد با عصبانیتی آشکار رو به نانادی:
- باید حدس میزدم خانومی که بخواد چیپس به اون یزرگی رو با اون حالت زننده بذاره تو دهنش بیشتر از این ازش انتظار نره.
- خوب خدا رو شکر که حدستونم درست بود. حالا به سلامت.

نگاه وحشی دختر اولین چیزیه که تو چشمش میاد. این نگاه رو از ده فرسخی هم میتونه حس کنه. معلومه خیلی عصبانیه و این از طرز چیپس خوردنش کاملا مشخصه. این بار نگاهش روی مردی خیره میمونه که در حال دور شدن از نانادی ست و معلومه بد تو پَرِش زده. ناخوداگاه حس خوبی پیدا میکنه. دوباره نگاهش رو به نانادی میدوزه که با لباس زیبای تو تنش واقعا میدرخشه. هیچوقت نتونسته بود این دختر رو با لباسی غیر از شلوار گرمکن و تاپ تصور کنه و حالا دختری رو روبروش میدید که اگر دست از چیپس خوردنش اونم به اون شکل بر میداشت قطعا میشد تنها روش اسم شاهزاده خانم گذاشت. نانادی از روی مبل بلند میشه و به سمت میز نوشیدنی ها قدم بر میداره و نگاه مرد روی اندام نانادی بی حرکت میمونه. لباسی که با ابهت هر چه تمام تر زیبایی نانادی رو به رخ میکشه. با هر حرکت دختر قدرت پاهاش کم و کمتر میشه و با حیرت میبینه که انقدر مجذوب دختر شده که قادر نیست حتی قدم از قدم بر داره. دختر لیوانی آب پرتقال از روی میز بر میداره و بی رو در وایسی لیوان رو بو میکشه و بعد از اطمینان از آبمیوه بودنش لا جرعه سر میکشه و پیمان زیر لب زمزمه میکنه:
- نادیا آخه کدوم احمقی تصور کرده که تو اصلا لوندی و عشوه اومدن میدونی چی هست که بهت اون مزخرفات رو گفته. دختر آخه حتما باید اون لیوان رو یه نفس میدادی بالا؟ چی میگی پیمان این نادیاست. همون دختر با گرمکن و کفش ورزشی که راه رفتن رو جدول ها رو، راه رفتن رو زمین میدونه. لبخند رو لبش میشینه و همزمان نانادی لیوان خالی رو روی میز میگذاره و بر میگرده به سمت مبلش که نگاهی رو حس میکنه. نگاهی که ناخوداگاه باعث گر گرفتنش میشه. پاهاش از حرکت می ایسته و سرش بالا میره و روی صورت پیمان می ایسته. لبخند پیمان همه وجودش رو میلرزونه.
نانادی با خودش زمزمه میکنه: بالاخره اومد. نگاش کن چقدر جذاب شده با این کت و شلوار مشکی. وای درست مثل دامادا شده. هی چی میشد الان میرفتم کنارش، دستمو مینداختم زیر بازوشو بعد میرفتم اون وسط و با هم می رقصیدیم؟ بعد اون هر لحظه حلقه دستاشو دورم محکم تر میکرد و نگاهش رو میدوخت به چشمام و بعد بهم میگفت.... وای خفه شو نانادی. خجالتم خوب چیزیه. به اون مرتیکه میگی هیز؟ خودت که بدتری. نگا نگا پسر مردم رو خوردی. چی الان فکر میکنه در موردت؟ سرتو بنداز پایین. اینبار به خودش مسلط میشه و سرش رو بالا میگیره و این همزمان میشه با رسیدن پیمان به کنارش و سلام خندانش :
- سلام نادیا خانم. مشتاق دیدار.
- اوف بابا من ...
- حرفش رو قطع میکنه: من که گفتم تا دلیل نیارین همینه. پس بیخود خودتون رو خسته نکنید. و همزمان نگاهش رو از روی صورت نانادی تا روی کفش های پاشنه بلندش میگردونه و نانادی خجالت زده و بی اراده شال رو دور خودش محکم تر میپیچه و پیمان از حرکت نانادی غرق لذت میشه و نگاهش رو از روی شونه های ظریف نانادی بر میداره و زمزمه میکنه:
- لباستون واقعا برازنده تونه. بهتون تبریک میگم.
نانادی یه دنیا خوشی تو دلش میپیچه و صادقانه این خوشی رو با نگاه خندانش با پیمان قسمت میکنه و با هم به سمت مبل نانادی حرکت میکنند و بعد از نشستن نانادی پیمان سری خم میکنه و رو به نادیا:
- با اجازه من برم سلامی به بقیه دوستان عرض کنم.
- خواهش میکنم. راحت باشین.
پیمان پشت به نانادی به سمت طرف دیگه سالن میره و نانادی از پشت با نگاه دنبالش میکنه.

نانادی با حرص دومین لیوان دسرش رو هم تموم میکنه و با خودش زمزمه میکنه نگا کن تو رو خدا. اه. انگار نه انگار که اومدم مهمونی. سه ساعته عین این احمقا نشستم رو این صندلی یکی نیومده بگه خرت به چند من. اون از آریانا که اصلا یادش رفته خواهری هم داره اونم از مانی و پیمان که مثل چسب اهو چسبیدن به این مهمونای مسخره شون. خوب تقصیر خودته. تو هم پاشو برقص. برای چی نشستی خوب؟ ا.... نه بابا منتظر بودم جنابالی امر بفرمایید. آخه احمق مگه کوری؟ نمیبینی بی جنبه ها از اول مهمونی انواع و اقسام این آهنگای شل و ول رو گذاشتن و همشون دو تا دو تا تو دل همدیگه خیر سرشون مثلا تانگو رقصیدن. انگار بی کلاسیه اگه چهار تا آهنگ اندی و شهرام کی و ساسی مانکن بذارن که منه بدبخت بی جفت هم پاشم یه تکونی به خودم بدم. اه. مهمونی مزخرف تر از این ندیده بودم والا. خوب تو هم پاشو با یکی تانگو برقص؟ مثلا با کی؟ نکنه با این مست و مدهوشای چشم چرون منظورته؟ ای بابا خوب به من چه. اصلا بشین سر جات. اه آخه دق کردم انقد نشستم باسن مبارکم تخت شد. بی ادب. مثلا چرا؟؟؟ خوب اینم یه عضو بدنه دیگه. خدا رو شکر همه هم دارن. خیله خوب. بسه.
آهنگ شروع میشه و صدای ابی توی سالن میپیچه و زن و شوهر ها و دختر پسرا دو به دو تو آغوش هم فرو میرن
....
" کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری
دست رو موهات میکشه وقتی منو نداری...."
نادیا با بدبختی خودش رو محکم روی مبل نگه میداره و با تمام وجود تو دلش به خدا التماس میکنه ای خدا تو رو جون هر کی دوست داری نصف عمرم رو بگیر جاش یکی رو جلوم بیار دعوتم کنه به یه رقص تا پاشم . من عاشق این آهنگم. آخ آخ کاش منم شوهر کرده بودم و الان تو بقل شوهرم فرو میرفتم و نگامو به چشماش میدوختم و سرم رو روی سینه اش میذاشتم و اونم دستاشو دور گردنمو و منو به خودش فشار میداد و با هم می رقصیدیم. ای خدا دیگه بخیل نباش دیگه. جان من.
نادیا تو همین فکرا در حال کلنجار رفتن با خودش، پاهایی رو جلوش میبینه و دستی که به طرفش دراز شده. بدون هیچ فکری سریع دست رو قبول میکنه و میره وسط. مرد هر لحظه فشار دستاش روی کمرش بیشتر میشه و فاصله اش با اون کمتر. نانادی کم کم پشیمون از غلطی که کرده سعی میکنه از فشار دستای مرد کمتر کنه و آروم سرش رو میگیره بالا و با دیدن صورت مرد وحشت تو تمام وجودش میشینه. وای خدا من چه غلطی کردم حالا تو این تاریکی این مرتیکه مست اگه غلطی بکنه میخوام چیکار کنم. با وحشت سعی میکنه خودش رو از حصار بازوها و آغوش مرد بیرون بکشه که فشار دست مرد بیشتر و تنگ تر میشه. وحشت زده سرش رو دور سالن میگردونه تا شاید آریانا یا مانی یا حتی پیمان رو ببینه و ازشون کمک بخواد. اما انگار اونا هم نیست شدن. مرد صورتش رو بهش نزدیکتر میکنه و نگاه سرخش رو بهش میدوزه و لبخندی مشمئز کننده روی لبهاش رو میپوشونه و همینطور نزدیک و نزدیک تر میشه. قطعا اگه ترس از بی آبرویی نداشتم همین الان یه جیغ میزدم تا این مرتیکه ولم کنه. اما نانادی نمیشه. یه فکر دیگه بکن. خیلی افتضاح میشه جیغ بزنی. فکر آریانا باش. کاری نکن همه برنامه هاش به هم بریزه. آروم باش. پاشو محکم له کن نانادی اینجوری از درد خودش عقب میکشه. با این فکر لبخند روی لبش میاد و نیرویی دوباره میگیره و با تمام قدرت پاشنه میخی کفشش رو روی پای مرد فرو میبره. مرد ثانیه ای از درد صورتش تیره میشه اما خیلی سریع به حال عادی بر میگرده و لبخندی چندش آور روی صورتش میشینه و بهش نزدیکتر میشه. وای نه نانادی بدبخت شدی. این مرتیکه انگار حس هم نداره که درد رو بفهمه. حالا میخوای چیکار کنی؟ ای خدا تو رو جون هر کی دوست داری اون نصفه دیگه عمرمم بگیر اما نذار این مرتیکه جلوتر از این بره وگرنه بیچاره میشم.
حالا فاصله بین صورت مرد و خودش شاید به زحمت ده سانت میشد. با وحشت چشماش رو میبنده و سرش رو سعی میکنه عقب تر ببره که مرد میخنده و با دستاش گردنش رو جلو میاره و به این شکل دوباره فاصله بین صورت هاشون رو کمتر و کمتر میکنه. نانادی چشماش رو محکم روی هم فشار میده و اشک آروم از صورتش جاری میشه با خودش شروع میکنه به شمارش ثانیه و اینکه الانه که لبهای مرد روی لبهاش قرار بگیره. اما ناگهان احساس میکنه فشار دستها از پشت گردنش برداشته میشه و دور کمرش با لطافت قرار میگیره و بوی گس و نفس هایی تند و عصبی روی صورتش میخوره. کمی احساس آرامش میکنه و خدا رو شکر میکنه که مرد بی خیال شده. هنوز کاملا به خودش مسلط نشده و چشم باز نکرده دستی رو روی صورتش حس میکنه که با ملایمت اشک روی صورتش رو پاک میکنه. نا خوداگاه کمی سرش رو عقب میکشه و ناگهانی چشماش رو باز میکنه که نگاه پر اخم و محکم پیمان رو روی صورتش میبینه و دستای گرمش که با ملایمت در حال پاک کردن اشک روی گونه شه. بی اراده لبخندی گرم روی صورتش میشینه اما نگاه پیمان پر اخم تر میشه و دستش از روی صورتش پایین می افته و دست دیگرش هم از دور کمرش و تنها نگاه طوفانی و عصبیش رو به چشماش میدوزه. نانادی از خجالت و شرمندگی تنها سرش رو پایین میندازه و روی کفشای پیمان خیره میمونه.
چند ثانیه وضع به همین منوال میگذره و بعد آروم دست پیمان روی چونه اش قرار میگیره و سرش رو بلند میکنه و آروم زمزمه میکنه:
- چرا؟
- مثل همیشه که هر چقدر سعی میکنه تا جوابی برای ماست مالی خطاش پیدا کنه نمی تونه و صداقت ذاتی اش زبون باز میکنه و در حالیکه سعی میکنه نگاهش رو از صورت پیمان قایم کنه زمزمه میکنه:
- چون عاشق این آهنگم. چون دلم میخواست منم برقصم باهاش.
- فکرم نکردی یه آدم مست ممکنه هر کاری ازش بر بیاد و هر سو استفاده ای از این وضعیت و تاریکی سالن بکنه؟
- نه. فقط فکرم پیش این بود که با این آهنگ برقصم.
پیمان از اینهمه صداقت نادیا دلش میلرزه و آروم دستش بالا میاد و با ملایمت دور کمر نادیا و با فاصله ای متعارف حلقه میشه و نگاه گرمش که حالا قرمزی شرم و گرمای وجود نادیا جای خشمش رو گرفته روی صورت نادیا ثابت میشه و آروم زمزمه میکنه حالا برقص با خیال راحت.
نادیا گرم میشه. عشق رو زیر پوستش حس میکنه. گرمای دست پیمان روی کمرش چیزی از وجود پیمان تو وجودش میریزه و آروم دستش رو بالا میبره و روی شونه های پیمان قرار میده و ثانیه ای بعد خودش رو به پیمان نزدیکتر میکنه.
پیمان سعی میکنه فاصله کم شده رو دوباره زیاد بکنه اما کاملا حس میکنه که نادیا داره تمام تلاشش رو میکنه تا این فاصله رو کم و کمتر بکنه. چیزی تو وجود پیمان بهش نهیب میزنه بذار نزدیک شه. بذار گرماشو با همه وجود حس کنی. آرامشی عمیق تو وجودش خیمه میزنه و دستاش محکم تر دور نادیا حلقه میشن. اما در همون حال عقل بهش حکم میکنه که فاصله رو بیشتر بکنه و همچون همیشه عقل به احساسش پیروز و با فشاری که به کمر نادیا میاره فاصله رو دوباره زیاد میکنه و نادیا رو کمی دور.
وجود گر گرفته نادیا میل رها کردن نداره و هر لحظه این تمنا بیشتر و بیشتر میشه. عقل جایی تو ذهنش نداره یا اگر داره احساسش خیلی راحت پسش میزنه و قدرتی به بدنش میده که حتی پیمان رو هم متعجب میکنه و در نهایت این نادیاست که پیروز میشه و در حالیکه آهنگ تموم شده و پیمان تلاش میکنه تا از نادیا جدا بشه دستش رو محکم تر دور شونه پیمان میپیچه و با شروع آهنگ جدید و صدای سیمین غانم شوق و حس آهنگ و زیباییش هم به نیروش اضافه میشه و در نهایت پیمان رو مغلوب میکنه.
"گل گلدون من شکسته در باد تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب بو دیگه شب بو نمیده کی گل شب بو رو از شاخه چیده..."
نادیا با خودش زمزمه میکنه نمیخوام به هیچی فکر کنم. فقط میخوام از گرمای وجودش لذت ببرم. میخوام عشق رو با همه وجودم حس کنم. میخوام تو ذهنم حک کنمش. نانادی این پیمانه. نه هم قد توست نه همسن تو. اون با تو زمین تا آسمون فرق داره. خر نشو نانادی. این عشق نیست. چرا هست خودت یه بار بهم گفتی این عشق. آقا من غلط کردم کوتا بیا نانادی. پیمان مال تو نیست. یادت که نرفته صاحب داره. دختره که یادته. نه هیچی الان یادم نیست و نمیخوامم یادم بیاری. میخوام امشب پیمان فقط مال من باشه. نمیخوام الان هیچی بگی. بذار فردا عذاب وجدان بیاد سراغم اما امشب و الان نه. خواهش میکنم. جونمو بگیر اما... ببخشید دقیقا کدوم جون رو منظورته؟ همونی که قبل شروع آهنگ نصفش رو گفتی خدا بگیره که یکی بیاد باهات برقصه و وسط آهنگم گفتی نصف دیگه اش رو بیاد بگیره و یکی رو بفرسته نجاتت بده؟ خیله خوب باشه بابا. بعدا حساب میکنیم با هم حالا کمکم کن این دستاشو یه کم شل کنه و بذاره برم بغلش. اه.
پیمان هنوز هم در تلاش و مقاومت برای رعایت فاصله بین خودش و دختر کوچولویی بود که برای اولین بار داشت طعم تانگو رقصیدن رو میچشید و تمام تلاشش رو برای نزدیکتر شدن میکرد. بالاخره بعد از کلی کلنجار تصمیم میگیره برای چند ثانیه این فرصت رو به نادیا بده تا مبادا تو دلش بمونه و بخواد زمانی این طعم رو با کسی تجربه کنه که شاید جنبه اش رو نداشته باشه و از این کودکی دختر سو استفاده کنه. دستاش رو دوباره شل میکنه و دختر آروم توی دلش میخزه و سرش رو روی سینه اش میگذاره و آروم تکون میخوره. همه وجود پیمان تو یه ثانیه گر میگیره.
پیمان مستاصل با خودش فکر میکنه: خدایا من چم شده. چرا این حال شدم؟ خدایا چی تو این وجود داره آتیشم میزنه؟ کمکم کن خدا. کمکم کن. اما دستاش محکم تر دور کمر نادیا میپیچه و به خودش فشارش میده.
حالا تو اونهمه صدا انگار فقط صدای نفس های گرم و تند نادیا تو گوشش میپیچه و نفس های گرمش تو صورتش میپاشه.
نادیا نگاه گرم و لرزانش رو بالا میگیره و تو چشمای پیمان میدوزه. زمان متوقف شده. تمام تلاشش رو میکنه تا گرمی و عشق متقابل رو از نگاه پیمان بخونه اما گرمای نفس های پیمان توی صورتش و اون نگاه طوفانی فرصت هر فکر و خوندن هر چیزی رو ازش میگیره. سرش رو ثانیه ای از سینه پیمان جدا میکنه و نگاهش رو به چشمای پیمان میدوزه.
پیمان طاقت از کف میده و سریع نادیا رو از خودش جدا میکنه و آروم بوسه ای روی پیشونیش مینشونه و مثل باد پاییزی از کنارش رد میشه و گم میشه.
لحظه ای بعد نگاه گر گرفته نادیا با عشق روی شونه های پیمان ثابت میشه که هر لحظه ازش دور و دور تر میشه و تصویر مردی با دستهایی که با کلافگی توی موهاش فرو کرده و قدمهایی مضطرب در حال خروج از خونه است تو ذهنش ثبت میشه و عشق با تمام زیباییش مهمون دل کوچیک دختر میشه.

پیمان از در بیرون میره و توی سکوت فضای بیرونی ساختمون قدم میزنه و پشت هم صدای نفس های بلندش سکوت فضا رو میشکنه و با خودش زمزمه میکنه: پیمان تو چته؟ چرا به این حال و روز افتادی؟ واقعا خجالت داره. درست مثل پسر بچه های 20 ساله شده رفتارات. انگار نه انگار سنی ازت گذشته. داری چیکار میکنی؟ آخه چرا بوسیدیش؟ چرا گذاشتی اونجور تو آغوشت فرو بره؟ چرا دختره رو هواییش میکنی؟ اون که بچه هست تو ام با این کارات یه مشت احساس بیجا رو تو مغزش میاری. بعد میخوای چیکار کنی؟ هان؟ میخوای وایسی بگی شرمنده نفهمیدم چی شد! چرا با دل دختره بازی کردی؟ من بازی نمیکنم. باور کن. نمیدونم چرا این حس رو بهش دارم. میدونم خیلی بزرگتر از اونم. میدونم نمیتونم مثل اون آزاد باشم. میدونم با من باشه بال و پرش بسته میشه اما چیکار کنم که این دل دیووونه ام حرف حالیش نمیشه. عصبی به سنگ ریزه جلوی پاش ضربه میزنه و دوباره با خودش کلنجار میره . در نهایت بعد از شاید ده دیقه به سالن بر میگرده و به سمت نادیا میره.
نادیا ناخوداگاه با دیدن پیمان که به سمتش میاد لبخندی شیرین روی لبش میشینه.
بالاخره پیمان روبروش قرار میگیره و بعد از لختی این پا و اون پا کردن کنارش روی مبل میشینه و با سری رو به پایین شرع به حرف زدن میکنه:
- نادیا خانوم؟
- اه این هزار بار نانادی. اصلا ببینم شما چه اصراری داری منو نادیا صدا بزنی؟
- چون نانادی اسم خیلی بچه گونه ایه. درست مثل این میمونه که وقتی بچه ای مامانت میخواد صدات کنه بهت میگه عسلم. خوشگلم. حالا تصور کن تو این سن مامانت جلو کلی آدم بخواد اینجوری صدات بزنه. دوست داری؟ یا مثلا یه مرد وقتی میخواد زنش رو تو جمع صدا کنه بگه عسلم یا عشقم. تو بعنوان یه غریبه چه حسی بهت دست میده تو اون شرایط؟
نانادی بی توجه به حضور پیمان و تلاش برای محترمانه جواب دادن، صورتش رو به حالت حال به هم خوردگی میکنه و زمزمه میکنه:
- اَیییییی حالم رو به هم میزنه.
پیمان با لبخند ادامه میده
- میبینی؟ درست همین حس رو یه غریبه وقتی تو رو جلوی جمع به جای نادیا کسی نانادی صدا بزنه بهش دست میده. یه اسم لوس و کاملا بی معنی. ببین نادیا خانوم هر حرفی جایی داره. نمیگم نانادی بده اما گفتنش از طرف هر کس بده. این اسم شما اونم تو جمع خونوادگیت اونم برای پدر و مادر و برادرته. نادیا جان سعی کن بزرگ بشی. نمیگم بچگی نکن ولی موقعیت ها رو تشخیص بده و از هم تفکیک کن. هر رفتاری جایی داره. میفهمی؟
نانادی با چهره ای در خود فرو رفته تنها به پیمان نگاه میکرد و تفاوتها تو ذهنش میومد و با خودش زمزمه میکرد نانادی واقعا میتونی چنین آدمی رو تحمل کنی؟ اصلا آبت باهاش تو یه جوب میره؟ آخه این چه عشقیه؟ این خیلی بزرگه. رفتارش، اخلاقش، حرف زدنش... دیگه چی بگم بهت. یه کم فکر کن.
پیمان نگاه نانادی رو میدید و کم کم داشت به این نتیجه میرسید که به تنها چیزی که نادیا گوش نمیده همون حرفاشه. مکس میکنه و با لبخند نگاهش رو به نادیا میدوزه و :
- ببینم خانوم گوشت با منه؟
نانادی مثل همیشه با سادگی زمزمه میکنه: نه. به یه چیز دیگه داشتم فکر میکردم.
- با لبخند: حتما خیلی مهمتر از حرفای من بود
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 142-رمان تقلب , رمانی ها - 42-رمان تقلب - Blogfa , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان خوانها , سیبیل ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45795

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا