تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (فصل ششم)


یمان آروم زمزمه میکنه: هنوزم سردته؟ چرا دستات انقدر یخه؟
نادیا تنها نگاهش میکنه و بعد زمزمه میکنه: کتتون رو هم دادین به من خودتون سردتونه حتما. ببخشید.
پیمان با خنده و نرم ادامه میده: دختر خوب من ازت میپرسم چرا دستات انقدر سرده تو در مورد کتم حرف میزنی؟ من سردم نیست. اما مثل اینکه فایده چندانی هم نداشته کتم چون هنوزم سردی.
نادیا با لبخندی آروم زمزمه میکنه: من همیشه دستام سرده. کم خونی دارم. ولی تنم گرمه گرمه. نگران نباشین.
پیمان آروم دست نادیا رو با دست خودش میبره توی جیب شلوارش و نادیا گر میگیره از اینهمه نزدیکی. از اینهمه حواس پیمان و محبتش. کمی خودش رو به پیمان نزدیکتر میکنه و دست پیمان رو محکم تر میگیره که صدای پیمان از فکر درش میاره
- رفتی دکتر؟
- ها؟؟؟؟؟؟؟ برا چی؟؟؟؟
- حواست کجاست بچه جون! برا کم خونیت دیگه.
- آها... نه. ارثیه. مامانمم داره.
- خوب باید درمانش کنی. این اصلا خوب نیست پشت گوش بندازیش. باید بری دکتر بهت دارو بده تا به مرور حل بشه مشکلت.
ناگهان نگاه نادیا غمگین میشه و ادامه میده: از تنهایی دکتر رفتن خوشم نمیاد. یه حس بدی بهم دست میده. برا همین بی خیال دکتر رفتنم همیشه.
پیمان بی خبر از همه جا و با لحنی پر تحکم که از نگرانیش سرچشمه میگیره حرف نادیا رو قطع میکنه و نگاهش رو به سمتش میگردونه و : مجبور نیستی تنهایی بری. با مامانت برو. دستات خیلی سرده. کم خونیت باید خیلی زیاد باشه. شوخی نیست.
نادیا با اخمی عمیق و لجوجانه بُراق میشه تو صورت پیمان و : اما مامانه من خیلی گرفتاره. وقت با من جایی رفتن نداره. دائم مشغوله کاره و دفترشون. من اگه بخوام برم دکتر خودم باید تنهایی برم. منم بمیرمم تنهایی نمیرم. دیگه تمومش کن. ناخداگاه هر دو دستش به حالت مشت در میاد و قدمهاش تند تر.
پیمان آروم دست مشت شده نادیا رو توی جیبش باز میکنه و با خنده زمزمه میکنه: ببینم نکنه میخوای همه حرصت رو سر جیب من خالی کنی و جیبم رو پاره کنی که اینجور مشت کردی دستاتو. این جیب شلواره. به زور دست جفتمون توش جا شده حالا مشت میکنی دستت رو؟ خیله خوب اخماتو باز کن. اصلا حالا که تنهایی دوست نداری بری دکتر به کمند میگم یه روز تو این هفته برات یه وقت بگیره با اون بری دکتر.
نادیا از حرف پیمان همچون آتشفشان فوران میکنه و با حرص دستش رو از جیب پیمان بیرون میاره و نگاه خشمگینش رو برای ثانیه ای به چشمای پیمان میدوزه و بعد قدمهاش رو تند میکنه و به سمت ماشین میره و در همون حال بلند خطاب به پیمان: خیلی دیره دیگه. زود بیاین. من خسته ام میخوام برم خونه. همزمان تو ذهنش تمام مسیر تا ماشین رو زیر لب غر میزنه و عوضی. بازم کمند. کمند کمند. اه. از هر چهار کلمه حرفی که میزنه سه تاش کمنده. نکرد بگه خودم باهات میام بری دکتر. وایساده میگم کمند برات وقت بگیره با اون بری. میخوام صد سال سیاه با اون جایی نرم. ها؟ چته افسار پاره کردی؟ حرف بدی نزد. کلی هم بهت لطف کرد. اصلا با تو چه صنمی داره که بخواد بیاد باهات دکتر؟ زنشی؟ خواهرشی؟ مادرشی؟ خودتو جمع کن. والا اینم از آقاییش بود که دید تنها دوست نداری بری یکی باهات بیاد. بخوره تو سرش این آقایی. دیدی آخرش گند زد به همه خوشی امشبم؟
- نادیا؟؟؟؟؟ نادیا؟؟؟؟؟ پیمان دو قدم بلند بر میداره و خودش رو به کنار نادیا میرسونه و دستش رو از پشت میگیره و با حرکتی سریع به سمت خودش بر میگردونتش و نگاه جدی و خشمگینش رو به نادیا میدوزه و دهن باز میکنه:
- این رفتارای بچه گانه چیه از خودت در میاری؟ چی بهت گفتم که اینجور از کوره در رفتی؟
(هه حالا تحویل بگیر نادیا خانوم. جرات داری دهن باز کن بگو چته. بگو دیگه. حالا گندی که بالا آوردی رو درست کن.) نادیا با خجالت سرش رو پایین میندازه و نگاهش رو از صورت مصمم پیمان میگیره و زیر لب زمزمه میکنه:
- ببخشید. منظوری نداشتم.
پیمان با جدیت سر نادیا رو دوباره بلند میکنه و چشم میدوزه به چشماش و تکرار میکنه:
- چرا پس این رفتار بچه گانه رو کردی؟من معذرت خواهی نمیخوام ازت. دلیل میخوام. حرف بدی زدم؟
نادیا با نگاهی غمگین و شکست خورده زمزمه میکنه:
- نه. بهم لطف کردین که خواستین کمکم کنین اما انتظار نداشتم بخواین کمند .... کمند....
پیمان با حرف نادیا و بغض تو صداش تا ته خط رو میفهمه اما برا جلوگیری از دامن زدن به این حس نادیا با لحنی جدی ادامه میده:
- چرا انتظار نداشتی؟ تو گفتی تنها دوست نداری بری دکتر گفتم با کمند بری. تنها کسی که میشناسم و دختره و میتونه باهات بیاد کمنده. بعد بدون اینکه به نادیا مهلتی برای حرفی بده در ماشین رو باز و ادامه میده: سوار شو بریم که خوب استراحت کنی تا فردا بشینی سر تحقیق و تا چهار شنبه یه تحقیق کامل و عالی تحویلم بدی.
نادیا سوار میشه و پیمان آروم به سمت خونه نادیا میره. ترجیح میده چشماشو ببنده تا به این شکل غصه تو نگاهش رو از نگاه تیز بین پیمان مخفی کنه. نگاه پیمان انقدر تیز بود که میتونست همه چیز رو از تو چشماش بخونه و حالا دیگه نادیا نمیخواست که پیمان چیزی رو ازش بخونه. نمیخواست جلوش خورد بشه چون جلوی پیمان باید محکم وای میستاد و تا ته خط سر بلند میرفت. پیمان مطمئن باش من نه شکست میخورم نه میذارم از نگاهم وابستگیم رو بفهمی. نمیذارم بفهمی با نفسات دارم نفس میکشم. چون میدونم باورت نمیشه تو چند ماه کسی بتونه اینجور عاشق بشه. نمیذارم به عشقم بخندی و بگی بچه ام. عشقت انقدر برام مقدسه که نذارم حتی خودت بهش بخندی. نفس بلندش رو از سینه بیرون میده.
پیمان نیم نگاهی به چهره نادیا با چشمای بسته میندازه و زمزمه میکنه:
- خیلی بهش فکر نکن.
نادیا جوابی نمیده. اما پیمان تو دلش از درد دیوونه میشه و با خودش زمزمه میکنه: منو ببخش نادیا. منو ببخش که اونجوری که تو میخوای نمیکنم. منو ببخش که دوستی رو در حقت تموم نمیکنم. ببخش که نمی تونم بیشتر از این باهات راه بیام. خیلی زوده نادیا. عشق، عقل و منطق رو نمی شناسه اما برای اینکه یه روز پشیمونی سراغت نیاد و عشق رو کمرنگ و از هم بپاشه باید قبل عاشق شدن عاقل بود. باید چشماتو ببندی و با عقلت بری جلو. تا یه جایی باید عقلت بهت حکم کنه و عشقت رو بسنجه. بعد از اون میتونی بدون عقلت بری جلو اما حالا خیلی زوده عزیزم. هر دو مون فرصت میخوایم. تو فرصتی برای بزرگ شدن و من فرصتی برا شناخت تو. نادیا دوستت دارم اما نمیدونم این عشقه یا بچگی ها و شور و شوق و شیطنتات که جذبم کرده. نمیدونم همیشه میتونم این اخلاقاتو تحمل کنم یا برام خسته کننده میشه. نمیدونم باید از روی زمین صاف راه رفت یا از روی جدول. نمیدونم میتونیم این تعادل رو داشته باشیم هر دو که به موقع اش از رو زمین صاف راه بریم و لذت ببریم و به موقع اش هم از روی جدول کنار خیابون. تو این چیزا رو نمی بینی اما من به اقتضای سن و سالم و یه عمر با عقل زندگی کردن این چیزا رو خیلی شفاف میبینم. درکم کن نادیا. بذار یه کم بگذره. خیلی زوده برا هر وابستگی ای. نمیخوام بهت ضربه بزنم.
پیمان ناگهان یاد شرطشون می افته و با صدایی خندان و کمی بلند که چشمای بسته نادیا رو باز و از این حال و هوا درش بیاره میگه: خوب خوب نادیا خانوم پاشو ببینم. الان چه وقته خوابه. بیا تکلیف این شرطمون رو معلوم کنیم. کی برد کی باخت؟
- نادیا با خنده و ناگهانی چشماش رو باز میکنه و دوباره همون نادیای سرخوش میشه و بلند میگه: خوب معلومه من بردم؟
- آی آی آی. تقلب؟؟؟؟؟ نداشتیم ها. میدونی که من مچت رو میگیرم. هر دو مون با هم رسیدیم آخر خط. یادته که؟
- تو ذهنش زمزمه میکنه مگه میشه یادم نباشه؟ تا عمر دارم یادم میمونه. ثانیه به ثانیه اش. بعد با صدای بلند و با حرص رو به پیمان: خوب آره ولی اینجوری که نمیشه. قبول کن من فقط برانکه به شما کمک کنم برگشتم عقب وگرنه من برنده میشدم.
- خوب حالا که در هر حال هر دو با هم رسیدیم. دو راه بیشتر نیست یا اصلا بی خیال هر دو تا شرط میشیم یا اینکه هر دو مون برنده میشیم و درنتیجه شرط هر دومون باید عملی بشه. و با لبخند ادامه میده: حق انتخابم میدم به تو که خیلی حرص نخوری خانوم خانوما. خوب حالا چی؟
- نادیا که میدونه با جیغ جیغ و جنجال به نتیجه ای نمی رسه و جز این دو راه راه سومی نیست به فکر فرو میره. از طرفی دلش هوای سفر رو داره و از طرفی ناله امتحان دادن بدون تقلب اونم وقتی ترم داره تموم میشه و آخر آذره و یعنی تقریبا هیچ فرصتی برا درس خوندن نداری. خیلی با خودش کلنجار میره. هر چی به این دل دیوونه میگه کوتا بیا، کوتاه بیا نیست. ساز خودش رو میزنه و گوششم بدهکار احدی نیست.
- پیمان نگاه موشکاف و خندانش رو به نادیا میدوزه و میتونه حدس بزنه که سر بد دوراهی ای مونده. امیدواره که راه دوم رو انتخاب کنه و بالاخره پیمان بتونه نادیا رو از این راه غلطش بکشه بیرون و از طرف دیگه فرصتی برای بیشتر بودن در کنار نادیا و کنار دریا و آرامشش رو بدست بیاره.
- درست زمانیکه تصمیم میگیره بی خیال دلش و همه چیز بشه و کلا قید هر دو تا شرط رو بزنه نگاهش روی صورت پیمان بالا میره و دلش تو یه لحظه و تنها با یه نگاه گرم پیمان، رو همه تصمیم های نادیا خط میکشه و بدونه توجه به نادیا دهن باز میکنه و قبول میکنه اون امتحانا رو بی تقلب بده و پیمان شمال ببرتش.
- پیمان میخنده و سرعتش رو بیشتر میکنه تا خوشحالیش رو پنهان کنه و نادیا با حرص سرش رو به سمت پنجره بر میگردونه و هر چی فحش بلده به این دل دیوونه اش میده که تو همچین هچلی انداختتش.
- پیمان مقابل خونه نادیا ماشین رو پارک میکنه و رو به نادیا: متاسفم اگه امروز خیلی اذیتت کردم، اگه بهت بد گذشت، اگه حرفی زدم یا کاری کردم که ناراحت شدی. ولی بدون دوستای خوب دوستایی اند که از هم به این آسونی ها دلگیر نمیشم و زود بدی های همدیگه رو فراموش میکنن و فقط خوبی های همدیگه رو تو ذهنشون ثبت میکنن.
- نادیا با تمام تلاش لبخندی محو میزنه و : ممنون خیلی خوش گذشت. شب خوبی بود.
- پیمان کلید نادیا رو مقابلش میگیره و در رو میبنده. نادیا تازه به یاد میاره که پیمان ماشینش توی دفتر مانی مونده و این موقع شب باید بدونه ماشین بره خونه. با لحنی که سعی میکنه طوفان درونش رو نشون نده رو به پیمان: بیاین سوار شین میبرمتون ماشینتون رو بر دارین.
- پیمان با لبخند: نه ممنون. یه کم پیاده روی میخوام بکنم. خیلی دور نیست خونه ام از اینجا. شما برین تو. هوا هم کمی سرده سرما میخورین.
- نادیا جایی برای اصرار بیشتر نمیبینه و خداحافظی کوتاهی میکنه و داخل میره و در رو میبنده.
- پیمان قدم زنون با دنیایی پر از فکر و خیال شروع به رفتن میکنه و ناگهان با خودش زمزمه میکنه: اه دیدی؟؟؟ کتت رو هم نگرفتی ازش آخر. چه دلی خوش کرده بودم به این کت. هی روزگار. نفس عمیقی میکشه و با لبخند و فکری پر از نادیا دور و دور تر میشه.
- سلامی به پدر که روی کاناپه در حال نگاه کردن اخباریه که باز چون مهمونی بوده نتونسته با دقت قرقره کنه و حالا باید این وظیفه رو حتما به انجام برسونه، میکنه و پاسخی در حد تکون دادنه سر و هیس گفتن که یعنی دارم اخبار گوش میدم حواسم رو پرت نکن میشنوه و از پله ها بالا و به سمت اتاقش میره. بین راه در اتاق مامان رو آروم باز میکنه و سرک میکشه و طبق معمول مامان مثلا خوابه و توی تخت چشماش رو بسته. پاورچین میاد از اتاق بیرون بره که مامان زمزمه میکنه من بیدارم. لبخندی شیرین روی صورت مامان میپاشه و ناخوداگاه با یاداوری اخلاق مامان که انگار همیشه بیداره و هر ساعتی از شبانه روز هم وارد اتاقش بشی این جمله من بیدارم رو بهت میگه، لبخندش به خنده ای کم صدا بدل میشه و زمزمه میکنه: باشه مامان من برگشتم. خوب بخوابین.
- خوش گذشت؟
- جاتون خالی بود. به شما چی؟ مهمونی خوب بود؟
- نمیگم جات خالی بود چون تو جمع یه عده آدمه مسن که حرفشون یا کاره یا اخبار و سیاست و یا آشپزی بهت قطعا خوش نمیگذشت. ولی به ما خوش گذشت هر چند این بابات اینا کشتن ما رو انقدر گفتن داریم اخبار میبینیم آروم تر حرف بزنید.
- نادیا با خنده به سمت در اتاق میره و ادامه میده: الان هم داره دوره میکنه همه اخبارا رو. شب به خیر.
- بعد از اون بدونه سر زدن به اتاق آریانا میره تو اتاقش. چراکه مطمئنه امشب دیگه بر نمیگرده خونه و فردا از دماوند یه سر میره شرکتش. همیشه پنجشنبه جمعه اگه برنامه ای نداشت با دوستاش میرفتن دماوند و تو زمستونا شمشک. چقدر بچه که بود دلش میخواست یه بار باهاشون بره. اما همیشه میگفت ما مردونه میریم نمی شه تو بیای. و هنوزم براش این یه معما بود که واقعا مردونه میرفتن یا اونو نمیخواست ببره. ناخوداگاه به فکرش میخنده و در اتاق رو میبنده و به سمت آینه اتاقش میره و خودش رو توی آینده نگاه میکنه. با دیدن کت پیمان تو تنش خنده دوباره رو لبش میشینه و هر لحظه عمیق تر میشه و زمزمه میکنه: آقا پیمان مگه به خواب ببینی دیگه که این کتت رو بهت پس بدم. این سهم منه. آروم دستش رو روی کت میکشه و بعد کت رو از تنش در میاره و جلوی صورتش میگیره و صورتش رو توی کت فرو میبره و نفسی عمیق میکشه. بوی ادوکلن تو تموم وجودش میپیچه و غرق خوشی میشه. باید کشف کنم این چه ادکلنیه. اما چه جوری؟؟؟؟؟؟ اممم.... خوب کت رو با خودم میبرم یه عطر فروشی به مغازه دار میگم از این عطر میخوام. خوبه والا خجالتم بد چیزی نیست ها. با چه رویی میخوای یه کت مردونه رو ببری بگی از این ادوکلن بدین بهم. یه کم سنگین باش. این اداها فقط مال دختر بچه های دبیرستانیه. تازه شک دارم تو این دوره زمونه اونا هم این کارای بچه گونه رو انجام بدن. یه کم بزرگ شو نادیا. بزرگی فقط به قد و قواره نیست. به فهم و عقل و شعور و ..... اوههههه.... خیله خوب بابا. کوتا بیا کشتی منو. چشم یه راه دیگه پیدا میکنم. حالا با اجازت شدیدا خوابم میاد و امشب میخوام بخوابم و به پیمان فکر کنم تا از فردا بشینم بکوب تحقیق کنم. بعد روپوش روسریش رو در میاره و با همون گرمکن میره توی تخت و کت پیمان رو هم کنارش به لبه تخت میزنه و زیر لب جای مامان یه کم خودش رو خفت میده که باز تو با لباس بیرون رفتی تو تخت. این عادت رو کی میخوای از سرت بیرون کنی. و باز خودش در جواب، همون بهانه های همیشگی رو سر هم میکنه که مامان جان روپوش روش تنم بوده با شلوارم که جایی نشستم که و ادامه میده اصلا هم بوی دود نمیده. خیالات برت داشته شما. بعد لبخندی میزنه و کم کم خواب آروم و شیرینی به چشماش میاد و بیهوش میشه.
 بعد از چهار روز تلاش بی وقفه نتیجه تحقیقش رو مقابل بابک میگذاره و : بیا. دیگه خوب بد همین از دستم بر میومد که میبینی.
- بابک لبخند میزنه و در حالیکه با دقت برگه های نادیا رو زیر و رو میکنه:
واقعا عالیه نادیا. کارت از منم کاملتره. بیا ببین. همزمان برگه های خودش رو مقابل نادیا میگذاره و نادیا با دقت روی برگه ها خم میشه و گاهی بعضی جاها انگشت میگذاره و از بابک میخواد که مطلبی کم یا زیاد کنه.
- بابک این قسمت رو به نظرم حذف کنی بهتره. میره تو یه بحث دیگه. خیلی با بحث ما مرتبط نیست. علاوه بر اون مجبور میشی که توضیحی اضافه کنی برا درک این قسمت و خوب از موضوع اصلی باید خارج بشی.
به جاش میتونی..... توی برگه های خودش سر خممیکنه و بعد از چند ثانیه بالا پایین کردن برگه ها، برگه ای رو در میاره و رو به بابک.... آها بیا این قسمت رو بگذاری بهتره. هم یه توضیح مختصر دادی هم اینکه از بحث خارج نشدی. موافقی؟
- بابک با لبخند نگااهی به چهره خسته نادیا میکنه و :
واقعا کارت حرف نداره دختر. یعنی جای یه واو رو هم خالی نذاشتی. خوب تا تو یه نسکافه بخوری من اینا رو جمع و جور میکنم یه مقدار و بعد بریم پیش راستین.
- سرش رو روی دو دستش میگذاره و زمزمه میکنه:
وای بابک انقدر خوابم میاد که حد نداره. این چهار شب، رو هم ،به زور 24 ساعت خوابیدم.
تا تو اینا رو مرتب کنی من یه کم بخوابم. بعد با خستگی چشماش رو روی هم میگذاره. ثانیه ای بعد کوله اش رو از روی زمین بر میداره و روی میز کتابخونه میگذاره و سرش رو میگذاره روی اون و دوباره چشماش رو می بنده.
شاید به زور نیم ساعت میخوابه اما وقتی با صدای آروم بابک چشماش رو باز میکنه احساس میکنه یه خواب سیر کرده. با گیجی ثانیه ای نگاهش رو به دور و بر میدوزه و بعد کم کم خواب از سرش میپره و نگاهش رو به بابک میدوزه و با صدایی خش دار از خواب:
- تموم شد؟
- آره. احتمال زیاد یه تغییراتی باید روش بدیم و یه کم و زیاد کردنایی هم داره ولی بهتره با خوده استاد این تغییرات آخر رو انجام بدیم که دیگه دوباره کاری نشه.
حالا پاشو بریم دفترش که برا ساعت 11.5 که کلاسش تموم میشه باهاش قرار داریم.
- با اخم کوله اش رو از روی میز بر میداره و :
ای بابا. پس ناهار چی میشه؟ بعد از ظهر هم ساعت 3 کلاس داریم تا 5. این چه موقعه قرار گذاشتنه؟ چرا یه بار بهش نمیگین وقت ناهار برا ناهار خوردنه نه درس خوندن. اه.
- خاله غر غرو بسه هر چی غر زدی. اگه زودتر پاشی راه بیفتی زودتر کارمون تموم میشه و میرسی یه ساندویچی چیزی هم بخوری قبل کلاس.
- اصلا میدونی چیه؟ تو خودت برو. چهار روزه از زندگی افتادم دیگه امروز نای بی ناهار موندن رو ندارم. تازه اون که اصلا با من کار نداره. تو گفتی من کمکت کنم که کردم. برو خودت پیشش. لازمم نیست اصلا بگی من کمکت کردم.
- واقعا نمیخوای بیای؟ خیلی طول نمیکشه. اگه همین الان راه بیفتی میریم و سریع تموم میشه کاراش و میرسی یه ساندویچی چیزی بخوری قبل کلاس.
- دستش رو توی هوا تکونی میده و با بی حوصلگی زمزمه میکنه: کوتا بیا تو رو قران. اصلا حال یک کلمه دیگه از درس شنیدن رو ندارم. میخوام برم فقط غذا بخورم. میرم یه رستوران میشینم یه چلو کباب بخورم. به هیچی هم جز غذام نمیخوام فکر کنم.
- ها؟؟؟؟؟؟؟؟ تنهایی؟ کوتا بیا نادیا. تنهایی کی میره رستوران؟
- با لبخندی محو جواب میده: من. عادت دارم. چیز عجیبی نیست. وقتی هوس میکنی چلوکباب بخوری و هیشکی هم نیست که باهاش بری عادت میکنی خودت بری و از خجالت شکمت در بیای و لذت ببری از غذات.
- آخه نادیا خانم کی تو انقلاب میره چلو کبابی؟
- کوتا بیا بابک. غذا ، غذاست. همشونم یه آشغال به خوردت میدن. فقط یکی بالای شهره یکی وسط شهره یکی پایین شهره. منم بادمجونه بمم هیچیم نمیشه. پس خیالت راحت. بعد میخنده و ادامه میده البته اگه ناراحت. بای.
- پس من میگم تو هم یه بخشش رو انجام دادی ولی الان رفتی ناهار بخوری و برای همین با من نیومدی.
- برا من فرقی نمیکنه. هر چی میخوای بگو. فعلا.

....

- سلام استاد.
- وارد دفتر پیمان میشه و نگاه پیمان در حین سلام کردن با بابک به پشت سرش و در انتظار میمونه. اما در کمال نا باوری میبینه که در بسته و خبری از نادیا نیست.
- سلام. چه خبرا؟ تحقیق چطور پیش رفت؟
- عالی. واقعا خانوم راد خیلی کمک کردن و الحق کارشون از نظر من که هیچ ایرادی نداره.
- خودشون کجا هستن؟ پس چرا نیومدن؟
- راستش ساعت سه کلاس داریم و ایشون هم یه کم خسته بودن. اینه که گفتن میرن یه ناهاری بخورن و کمی استراحت کنند. قرار شد اگر مشکلی بود من اضافه یا کم کنم و دیگه تمومش کنیم. بعد برگه ها رو روی میز کنفرانس اتاق پهن میکنه و با اشاره پیمان روی صندلی میشینه و شروع به بررسی میکنند.
- پیمان ناگهان با نگاهی جدی و پر اخم نگاهش رو به صفحات پایانی میدوزه و ادامه میده: اسباب صقوط خیار با کی بوده؟
- بابک نگاهی به مطلب میندازه اما چیزی به نظرش ایراد دار نمیرسه. شاید خیلی کامل نباشه اما واقعا در حد دادن یه اطلاعات کافی برای خواننده به نظرش ایرادی نمیاد. پس با خیالی راحت رو به پیمان ادامه میده:
با خانومه راد بوده ولی به نظر من کامله و مشکلی نمیبینم. چطور؟
- با عصبانیت نگاهش رو روی برگه ها بالا و پایین میکنه و بعد ادامه میده: به این میگین کامل؟ ماملا معلومه از سر باز شده.
- بابک دوباره نگاهش رو بین برگه ها میچرخونه و ادامه میده: اما در حدی که خواننده رو به انتهای موضوع برسونه واقعا کامله. ما اصل تحقیقمون روی خود خیار غبن بوده نه اسباب سقوطش. فکر نمیکنم نیازی باشه.
- باهاشو ن تماس بگیرین بگین همین الان بیان.
- بابک نگاه ملتمسش رو به چشمای جدی و عصبی پیمان میدوزه و تو ذهنش زمزمه میکنه نه. واقعا این بد اخلاقی حقش نیست. این دختر پدرش در اومده. تا همین جا هم خیلی بیشتر از اونچه باید کار کرده. حقش جز تشکر نیست. نباید ناراحت بشه.
- پیمان با عصبانیت سرش رو دوباره بالا میگیره و ادامه میده: نشنیدین؟ گفتم بگین همین الان بیان.
- ببینید استاد هر مشکلی هست بگید من خودم حل میکنم. بهم یه نیم ساعت زمان بدین این قسمت رو کاملتر میکنم خودم. خانومه راد واقعا خسته بودن. دیگه زیادیه بازم بخواین رو تححقیق کار کنند.
- پیمان دوباره با جدیت ادامه میده: وقتی کاری رو تقبل میکنن باید درست و کامل انجام بدن.
وظیفه خودشونه که ایرادات رو رفع و مبحثشون رو کامل کنن. باهاشون تماس بگیرید و بیش از این وقت رو تلف نکنید چون کم کاری نیست. زمان میبره.
- بابک ناچار گوشیش رو در میاره و شماره نادیا رو میگیره.
- با بوق دوم گوشی رو خندان بر میداره و : شلام بابکی. ببینم نکنه کارت تموم شده به این سرعت زنگ زدی با هم بریم ناهار؟ ببین بدو اگه بیای هنوز نرفتم تو رستوران. یه کم این کتاب فروشی ها چرخ میزنم تا برسی. بای.
- بابک سریع و قبل از اینکه نادیا تلفن رو قطع کنه : نادیا... نادیا ببین یه مشکلی پیش اومده.
- ها؟؟؟؟؟؟؟؟ چیه؟
- ببین قسمت پایانی تحقیق به نظر استاد یه مقدار ناقصه و چون قسمت تحقیقی تو بوده استاد میگن خودت باید بیای یه مقدار دست کاریش کنی. سر...
- نادیا با حرص حرف بابک رو قطع میکنه و : عمرا. بمیرمم نمی یام. ولم کن تو رو خدا. بهش بگو بهانه بیخود نیاره. خیلی هم کامله. تازه اصلا موضوع ما اون بحث نبوده که. در همین حد اطلاعات که گذاشتم زیادی هم هست.
- بابک کمی از پیمان فاصله میگیره و زمزمه وار و با صدایی آروم ادامه میده: نادیا جان من پاشو بیا. گیر داده هیچ جوره هم کوتا بیا نیست. بیا خودم کمکت میکنم سریع جمع و جورش میکنیم و میریم ناهار. دنبال شر نگرد.
- اه ولم کن تو رو قران. الکی داره بهانه میگیره. بهش بگو ناراحته خودش بشینه کم و کسری هاشو درست کنه. تا همین جا هم از سرش زیاده. من نمیام.
- با عصبانیتی کنترل شده حرفش رو قطع میکنه: خانومه راد یاد بگیرین یا کاری رو انجام ندین یا وقتی انجام میدین درست و کامل انجام بدین نه که سنبل کنید. در ضمن این وظیفه شماست که این تحقیق رو کامل تحویل بدین. اگر قرار بود به قول شما خودم کم و کسری هاش
برچسب ها: دنیای رمان - رمان تقلب f.javid , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 142-رمان تقلب , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 11- رمان آوای بی قراری , دوسـ ـتـداران رمـان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45794

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا