تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (فصل هفتم)


- پیمان من واقعا دیرم شده. باید برم شرکت. تو میای یا من برم؟
- نه . چند دیقه صبر کنی منم میام
- اونوقت ببخشیدا برای چی منو کشوندین اینجا؟ از اون خونه اومدم این خونه که چی بشه؟ نکنه خونه تون قراره درسا رو تو مغز من بکنه؟
- نه دختر خوب. الانا کمند میرسه. خودش میدونه چیکار کنه. منم ساعت 2 دانشگاه کلاسم تموم میشه تا 3 نهایتا خونه ام.
تو دلش چهار تا فحش آبدار نثار کمند میکنه و بعد با غیض رو به پیمان ادامه میده:
- اونوقت کمند خانوم قراره بیان چیکار؟ من میرم خونه خودمون. شما هم بیخیال قول و قرارمون. موسی به دین خویش، عیسی به دین خویش.
- آخه کمند مگه چه هیزم تری بهت فروخته؟ به خدا دختر خیلی خوبیه. بذار بیاد اگه نتونستی باهاش به جایی برسی چشم. من تسلیم میشم.
با صدای زنگ آیفون حرفش رو قطع و به سمت آیفون میره و در رو برای کمند باز و ثانیه ای بعد کمند وارد آپارتمان میشه و نادیا با پوزخند سر تا پای کمند رو بر انداز میکنه که یه کت و شلوار و کفش پاشنه بلند مشکی پوشیده با پیراهن سفیدی که یقه اش از زیر کت دیده میشه. خط اتوی شلوارش میره رو اعصاب نادیا و ناخوداگاه دستی روی شلوار گرمکن مشکی اش با راههای طلایی مانند کنارش میکشه و لبخند رو لبش میشینه.
هنوز لبخند گوشه لبش در حال خودنمایی که کمند دستش رو به طرفش دراز و با لبخندی متقابل بهش سلام و خودش رو معرفی میکنه.
- نادیا هم از روی اجبار دستش رو می فشاره و زمزمه میکنه:
- نادیا. خوشبختم.
بالاخره پیمان و آریانا از در بیرون و کمند کت و شال مشکی اش رو به جا رختی آویزون و روی مبل هال میشینه.
هنوز کمند لب وا نکرده، نادیا با بی خیالی دستش رو توی جیب گرمکنش میکنه و شروع به وول خوردن سر جاش میکنه و بعد نگاهش رو به کمند میدوزه و زمزمه میکنه:
- میدونی تا کل خونه رو نبینم و فضولی هام تکمیل نشه مغزم تعطیله تعطیله. پس میرم تو خونه یه چرخی بزنم. با اجازه.
نادیا یک راست میره به سمت اتاق در بازی که تو بدو ورود حدس زده بود باید مال پیمان باشه.
کمند هم با نگاهی دقیق و خندان از شر و شیطونی ها و صداقت نادیا از روی مبل بلند و پشت سرش به سمت اتاق میره.
نادیا حضور کمند رو حس میکنه و شروع به حرف زدن میکنه:
- ناراحت نمیشی یه کم تو اتاق پیمان فضولی کنم؟ باید همین اتاق باشه. نه؟
- اوهوم. راحت باش. به قول خودت خوب فضولی هات رو بکن که بعد سر درس هواست پرت جایی نباشه.
از کنار تخت دو نفره پیمان رد میشه و به سمت میز کنار پنجره با دو تا مبل تک نفره کنارش میره.
- خیلی وقته پیمان رو میشناسی؟
- اوهوم.
- وقتی گیر میده چطوری میشه از خر شیطون پایین آوردش؟
- معمولا گیر بیخود نمیده. هیچوقت باهاش مشکل نداشتم.
- چون خودتم لنگه پیمانی. اما من از لنگه تو یا پیمان بودن متنفرم.
- همین هم منحصر به فردت کرده.
- برا کی؟ تو؟؟؟؟؟
- نه. برا پیمان.
- کوتا بیا. اگه من برای پیمان منحصر به فرد بودم انقدر ازم ایراد نمیگرفت. میدونی برای پیمان امثال تو اتو کشیده منحصر به فردن نه من و گرمکن دوست داشتنیم.
- گرمکن قشنگی داری. باید خیلی راحت باشه. درست مثل خودت.
- تا حالا عاشق شدی؟
- اوهوم.
- پس چرا ازدواج نکردی؟ یا شایدم در شرفش هستی!!!!
- نه.
- به نظرت پیمان دفترچه خاطرات داره؟
- نه.
- چه مطمئن. لابد تو هم نداری.
- وقتش رو نداشتم.
- آهان پس بچه خرخون ها هیچکدوم از این چیزا ندارن. اما من دارم.
- باید جالب باشه.
- تا دلت بخواد. چند بار اومدی خونه پیمان؟
- خیلی زیاد.
- هه. پس فقط با ما نمیتونه زیر یه سقف باشه. جالبه.
- نگفتم تنها اومدم. هر کس اعتقاداتی داره.
- تو باورش داری؟
- پیمان رو؟ یا اعتقاداتش رو؟
- هر دوش.
- پیمان رو آره. اما اعتقاداتش رو خیلی نه.
- من صد در صد مخالف اعتقاداتش ام. مزخرفن. خیلی محافظه کاره یا شایدم از یه چیزی میترسه. از این ارتباط ها. از اینکه مبادا کج بره.
- چرا اینطور فکر میکنی؟
- چون اگه اینطوری نبود میتونست مطمئن باشه که نفسش برده خودشه و اونوقت اگه صد سال هم تو یه اتاق اونم تو بقل یه هم جنس من میموند آب از آب تکون نمیخورد.
- چرا داری این حرفا رو به من میگی؟
- برانکه رو دلم نمونه.
- بهتر نیست به خودش بگی؟ چون اینجوری بعید میدونم از دلت بره.
- ممکنه ازم دلخور بشه.
- خوب بشه.
- فکر میکنی با این لباسا رو تختش بشینم شاکی میشه؟
- هیچوقت رو تختش نشستم. نمیدونم.
- مامان من متنفره با لباسی غیر از لباس خواب کسی رو تختش بشینه. مامانم هم یکی لنگه امثال تو و پیمانه.
- و تو دوست داری با همین گرمکنت بری زیر لحاف و تا صبح تخت و راحت بخوابی. حتی راحت تر از وقتی که با لباس خواب بخوابی.
- دقیقا.
- میتونی امتحان کنی.
- مامان پیمان چه جور آدمیه؟
- زن خوب و مهربونیه.
- لابد یکی لنگه پیمان. نه؟
- خوب مادر همون پسره. قطعا همینطوره.
- کمند؟
- بله؟
- من از تو خوشم نمی یاد.
- اما من از تو خوشم میاد. دختر رک و شاد و پر انرژی و دوست داشتنی ای هستی.
- اما درست نقطه مقابل تو.
- آدما همیشه جذب کسی میشن که نقطه مقابلشونه.
- اما پیمان نه.
- از کجا میدونی؟
- کمند من حوصله درس خوندن ندارم. حتما پیمان بهت گفته چطوری تا اینجا هم جلو اومدم.
- اوهوم. میدونم. فقط نمیدونم چطور شده یهو تصمیم گرفتی بی تقلب امتحان بدی.
- باهاش مسابقه دادم.
- و باختی. و شرطم این بود که بی تقلب امتحان بدی. آره؟
- نه. ازش میبردم. مسابقه از رو جدول راه رفتن بود. من خدای این کارم. خواستم اونم راه بره. برا همین مساوی شدیم.
- پس شرط چی میگه؟
- شرط بسته بودم اگه من بردم بریم شمال.
- و حتما نتونستی از خیر شمال بگذری.
- اولش آره. یهو خر شدم. بعد که عقلم یه کم سر جاش اومد بهم انگ بی اراده زد. باید روشو کم میکردم. من هر چی باشم بی اراده نیستم.
- اگه بخوای جلوش کوتا بیای یه روزی چشم وا میکنی میبینی چیزی از نادیا نمونده.
- اگه کوتا نیام... آخه... تو که نمیدونی....
- نادیا تو خیلی ساده و بچه ای. از چشات میشه حرف دلت رو خوند. دوسش داری. آره؟
- کی رو؟
- پیمان رو.
- فرض کن آره.
- پس عشق رو ازش گدایی نکن. بذار اون از تو بخوادش. جلوش کوتا نیا. الان تو براش منحصر به فردی. اما روزی که بشی یکی لنگه من دیگه منحصر به فرد نیستی. اون موقع اگه بهش برسی هم، احساس خوشبختی نمیکنی.

- تا حالا تقلب نوشتی؟
- نه. اگه مینوشتمم به دردم نمیخورد.
- خوب معلومه بچه خر خونا رو چه نیازی به تقلب.
- نه اینجوری ام نیست. منم خیلی وقتا نمیرسیدم کامل امتحانی رو بخونم یا سر جلسه سوالی میدادن که اصلا جوابش یادم نبود. ولی مسئله اینجاست که هیچوقت بلد نبودم از تقلب استفاده کنم. میترسیدم.
با خودش زمزمه میکنه چه عجب. نمردیم و یه بچه خر خون اعتراف کرد که میترسیده تقلب کنه وگرنه بدش نمی اومده. آخ آخ یادم باشه یه جوری از زیر زبون این پیمانم بیرون بکشم اینو. بعد نگاهش رو دوباره به کمند میدوزه و ادامه میده:
- منم اولش میترسیدم. بعد کم کم عادت شد برام و ترسم ریخت. کمکم میکنی؟
- اومدم که کمکت کنم دیگه.
- نه این کمک. تا نصف امتحان شنبه ام رو تقلب نوشتم. باقیش رو با هم بنویسیم.
- میخوای تقلب کنی؟
- شاید.
- بگو خودش کمکت کنه بنویسی.
دوباره ذات بدش شروع به موعظه میکنه: آها که لابد بعدشم پرتم کنه بیرون و شرم کم شه و یه سر خر کمتر؟
از فکر بیرون میاد و ادامه میده:
- زده به سرت؟ هیچکی هم نه و پیمان.
- اگه عاشق باشه هر کاری برات میکنه.
- بالشتی از زیر روتختی در میاره و ثانیه ای جلوی بینیش میگیره و همون بوی گس همیشگی رو تو ریه هاش میفرسته و بعد بالشت رو پشتش میگذاره و همزمان با لبخند ادامه میده:
- بدم نمیگی. چرا به عقل خودم نرسید؟
- چون عقلت بهت حکم نمیکنه. احساست داره حکم میکنه. منم این دوران رو گذروندم.
- با پیمان؟
- نه دختر خوب. پیمان برام مثل یه برادر خوبه. نه بیشتر.
خدا کنه راست بگی. وگرنه کلامون بد تو هم میره.
- پس ازت خوشم میاد. آدم جالبی هستی.
- دختر تو همیشه هر چی تو دلته اینجوری میریزی بیرون؟ یه کم سیاست داشته باش.
- بابام همیشه میگه سیاست یعنی کثافت. صداقت خودش بزرگترین پدرسوختگیه. باور کن.
- میشه حالا بریم یه کم سر درس؟ پیمان الان میرسه ازمون حساب پس میخواد.

با خودش زمزمه میکنه اوف کشتی منو با این حس مسئولیتت. داشتیم تازه به جاهای خوبش میرسیدیم ها. جون به جونت کنن تو هم لنگه همون پیمانی.
بعد به ناچار از روی تخت بلند و به سمت اتاق خودش میره و ثانیه ای بعد روبروی کمند روی میز ناهار خوری میشینه و تا اونجایی که میتونه از نبود پیمان سو استفاده میکنه و کتاباش رو پخش میکنه روی میز و با لبخند آمادگیش رو به کمند اعلام میکنه.
....

تقریبا از روی صندلی بلند و دست در جیبش میکنه و ثانیه ای بعد در مقابل نگاه گیج کمند آدامس خرسی ای از جیبش در میاره و با ریلکسی کامل بازش میکنه و همزمان با گاز زدن نیمه ای از اون، دستش رو به طرف کمند دراز میکنه و:
- میخوری؟
کمند ثانیه ای نگاهش میکنه و بعد آروم لبخند روی لبش میاد و لحظه به لحظه این لبخند پر رنگ تر میشه و در نهایت سرش رو تکونی میده و رو به نادیا:
- ممنون. حتی آدامسی که میخوری هم عجیبه. یادم نمی یاد آخرین بار کی آدامس خرسی خوردم اما فکر نکنم بیشتر از 12 13 سال داشتم.
نادیا تیکه دیگه آدامس رو هم با بی خیالی دهانش میگذاره و بعد ادامه میده:
- خوب سرت کلاه رفته دیگه. یه بار بخوری دیگه هیچی جاشو نمیگیره. مخصوصا وقتی حرصی باشی هیچ چی جز این جواب نمیده وقتی با فشار گازش میزنی و اون نرم زیر دندونات بهت میخنده. یه چهار بار که گازش بزنی از رو میبرتت و مجبورت میکنه به آرامش.
تو ذهنش فکر میکنه چرا من تا حالا اینجوری در مورد یه آدامس خرسی بچه گونه فکر نکردم؟ این دختر چی داره که هیچکس رو مثلش ندیدم تا حالا؟ بعد از ذهنش میگذره که بدم نیست یه بارم از این دید آدامس خرسی بخورم. با این فکر نگاهش رو به نادیا میدوزه و ادامه میده:
- بازم داری؟
- چی؟ آدامس؟
- اوهوم.
- میخوای؟
- بدم نمیاد.
اینبار دستش رو تو زیپ جلویی کوله اش میکنه و ثانیه ای بعد یه آدامس در میاره و مقابل کمند میگیره.

....
دستاش رو محکم دور سرش میگیره و با اخمی عمیق رو به کمند به زبون میاد:
- اه خسته شدم. دو ساعت پشت هم داری حرف میزنی. دیگه هیچی از حرفات نمی فهمم.
کمند سعی میکنه خستگیش رو پنهون کنه و با لبخند همیشگی اش زمزمه میکنه:
- نادیا خواهش میکنم. هنوز به زور پنجاه صفحه خوندیم. کتاب 320 صفحه ست و بجز امروز فقط فردا و پس فردا رو وقت داری پس سعی کن حواس بدی تا زودتر پیش بریم.
- لا اقل بذار برم ببینم این پیمان جونت چی تو خونه اش پیدا میشه برا خوردن.
خودشم نمیدونه چه اصراریه که هر جوری شده میخواد کمند رو دائم به پیمان ربطش بده. انگار هنوز نمیتونه حرفای کمند رو در مورد خودش و پیمان و مهمتر از اون حس پیمان نسبت به خودش رو حلاجی کنه.
به سمت آشپزخونه میره و تقریبا تمام کابینت ها رو باز میکنه و در نهایت ظرف نسکافه و شکر رو پیدا میکنه و آب رو میزنه بجوشه و این بار به سمت یخچال میره و درش رو چهار طاق باز میکنه و جلوش می ایسته به تماشا.
ناخوداگاه حرف مامانش تو ذهنش میاد که هر وقت مچش رو جلوی در باز یخچال میگرفت با عصبانیت میگفت نانادی در اون یخچال رو ببند. ویترین نیست دو ساعته درش رو باز کردی و تماشا میکنی.
خنده رو لبش میاد و کمی بیشتر از حد معمول مشغول تماشای ویترین یخچال میشه و تو ذهنش زمزمه میکنه مامان هیچوقت نفهمیدی گاهی دلم یه چیزی میخواد که نیست یا نمیدونم چیه. اونوقت تنها راهش اینه که در یخچال رو باز کنم و جلوش وایسم تا بلکه یه چیزی پیدا کنم....
بعد از چند دیقه بالاخره رضایت میده و با شیشه شکلات صبحانه و یه بشقاب میوه در یخچال رو میبنده و دو تا لیوان نسکافه میریزه و همه رو تو سینی میگذاره و دوباره بر میگرده سر میز ناهارخوری.

....

- کمند بالاخره صبرش تموم میشه و درس رو قطع و رو به نادیا زمزمه میکنه:
- نادیا خواهش میکنم بسه دیگه.
- چی بسه؟
- نادیا دو ساعته دارم خودمو خفه میکنم این طبقات ارث رو حالیت کنم و تو داری شکلات صبحانه میخوری. حاضرم شرط ببندم یه دونه اش رو هم نفهمیدی.
- اوف. کوتا بیا کمند. چه اصراریه حالا. کل اینایی که دو ساعته داری در موردشون بحث میکنی میشه دو خط تقلب. دیگه دو خط تقلب که قابلی نداره.
- عصبانیتش رو به زور کنترل میکنه و دوباره نگاهش رو به نادیا میدوزه و ادامه میده:
- نادیا این طبقات هی اضافه میشه از بچه و پدر مادر و خواهر برادر و سهم الارث هر کدوم میگذره میرسه به نوه عمو و نوه عمه و .... اونوقت قطعا دیگه دو خط تقلب نمیشه. خواهش میکنم حواست رو به من بده.

....

پیمان تک زنگی میزنه و بعد چند ثانیه کلیدش رو داخل قفل میندازه و در رو باز میکنه.
صدای نادیا که در حال چونه زدن با کمنده خنده رو رو لبش میاره.کفشاش رو در میاره و دمپاییهای رو فرشیش رو میپوشه و آروم از ورودی میگذره و به سمت صدا میره....
- اه کمند کوتا بیا دیگه. خفه شدم. بذار برم ببینم کی بود در زد.
- نادیا بشین. حتما پیمان بوده. خودش کلید داره میاد تو.
- ای بابا عجب آدم گیری هستی ها. بابا بذار برم یه سلامی، علیکی....
- نادیاااااااا.....
- خوب بابا نشستم. خوب میفرمودین.خونواده درجه سه از طبقه سه کی بود اصلا. میشه اینو بگی اول....
- نادیا نیم ساعت نیست اینو توضیح دادم برات....
نزدیک ناهار خوری می ایسته و با نگاه و مکسی طولانی به منظره رو بروش خیره میشه. کل میز ناهار خوری پر از کتاب و ورق و یه گوشه میوه و گوشه دیگه آشغال میوه و گوشه ای لیوان قهوه نصفه و زیرش فوجی دستمال کاغذی رنگ نسکافه که سریع عادت نادیا به ریختن نسکافه روی میز رو به یادش میاره. و در آخر تو اون جنگل بلوه شور ساخته دست نادیا، خودش رو میبینه نشسته روی دو زانوش روی مبل با شیشه شکلات صبحانه کنارش و قاشقی گوشه دهنش که مدام در حال چپ و راست کردنشه.
یه لحظه خودش رو جای کمند و دیوانگی احتمالیش از دست نادیا می گذاره و بعد یه چیزی تو ذهنش زمزمه میکنه نادیا راه آروم کردن این طوفانم بلده. قطعا کمند خیلی هم ناراضی نیست که اگه بود هنوز با این آرامش با نادیا در حال سر و کله زدن نبود.
نادیا سنگینی نگاه پیمان رو حس میکنه و با یه خیز ناگهانی و لبخندی عمیق از روی مبل شیرجه میزنه روی زمین و تقریبا به حالت دو فاصله خودش و پیمان رو رد میکنه و درست مقابل پاش ایست میکنه.
ناخوداگاه یه فکر تو ذهن هر دو میاد. نادیا تو ذهنش فکر میکنه چی میشد الان دستاش و باز میکرد و من همینجور میدویدم به طرفش و تو بقلش می ایستادم
پیمان هم فکر میکنه چی میشد با همین سرعت و چشمای پر برقش میومد تو بقلم.....
برای ثانیه ای نگاه هر دو توی هم گره میخوره و بعد لبخندی آروم روی لب پیمان و فراخ روی لب نادیا میشینه و بلند سلام میکنه و ادامه میده:
- اوف..... خفه شدم از صبح تا حالا انقدر از مغزم کار کشیدم که دیگه هنگه هنگه. ناهار آوردی؟
- سلام خانوم خانوما. چه خبرا؟ حالا انقدر از مغزت کار کشیدی چیزی هم توش رفته؟
- ای... همچین در حد یه ابسیلن.
- تا کجا رسیدین؟
- صفحه 76، خطه چهارم... کلمه چندمش رو هم بگم؟
- یعنی انقدر سخت گذشته؟
- بیشتر از این حرفا. دق کردم.
- سلام. خسته نباشی.
- سلام کمند جان. تو هم خسته نباشی.
اوف.... خود شیرین.... چندشا.... خسته نباشید... انگار کوه کنده....
بیشتر از این طاقت تعارف تیکه پاره کردناشون رو نمی یاره و رو به پیمان و تقریبا پریده وسط حرفشون:
- ناهار چی میشه؟ من گشنمه.... همه فسفرای مغزم سوختن.
پیمان خنده آرومی میکنه و بعد در جواب نادیا ادامه میده:
- الان یه چیزی درست میکنیم همه با هم....
- اوف.... خونه خودمونم باید خودمون ناهار شام درست کنیم اینجام خودمون. گفتیم اومدیم مهمونی از غذا درست کردن معافیم دیگه.... شانسه دیگه.... مال ما هم اینجوریه.
- اخم نکن دختر خوب. چند نفری غذا درست کردن خیلی خوبه. میچسبه.
- آره... مخصوصا وقتی ساعت سه باشه و شیکمتم به غار و غور افتاده باشه و مغزتم از مدار خارج شده باشه.


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 142-رمان تقلب , رمانی ها - 42-رمان تقلب - Blogfa , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان خوانها , دوسـ ـتـداران رمـان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45793

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا