تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (ادامه ی فصل هفتم)



- تا شماها تصمیم بگیرین چی میخواین بخورین من میرم لباسم رو عوض کنم و میام.
- امیدوارم منظورت این نباشه که رفتی یه یه ساعت دیگه بیای ناهار آماده رو جلوت بذاریم.
- نه دختر خوب. گفتم که یه لباسی عوض میکنم و یه دست و رویی میشورم و میام.
نادیا در فریزر رو باز میکنه و مقابلش می ایسته و با چشم محتویات داخلش رو بررسی میکنه.
- پیمان از در وارد میشه و کمند رو میبینه که در حال درست کردن سالاد و نادیا که در فریز مقابلش باز و خودش معلوم نیست کجا سیر میکنه.
آروم به سمتش میره و درست پشت سرش می ایسته و ضربه آرومی به پشت نادیا میزنه که نادیا با وحشت سرش رو بر میگردونه و دستش رو روی سینه اش میگذاره و تقریبا از جا می پره.
- ترسیدی؟ ببخشید فکر نمیکردم اینجور تو فکر باشی. فکر کردم فهمیدی پشتتم.
- اوف. نمی مردی یه آهایی، هیی، نادیایی چیزی می گفتی.
- نادیا اگه موقع درس خوندنم همینجور تمرکز میکردی به قران نابغه میشدی.
- نابغه که هستم. خوب داشتم فکر میکردم چی بخوریم.
- مگه معادلات چند مجهولی گفتم که اینجور دو ساعته زوم شدی تو فریز و داری فکر میکنی. خوب یه چیزی بر دار دیگه. اینهمه حق انتخاب جلوته.
- خوب مشکل هم همین جاست دیگه. همیشه وقتی حق انتخابات بالا میره ریسکت بیشتر و انتخابت مشکل تر میشه. باید اون لحظه درست فکر کنی و انتخاب درست کنی تا تو برنده باشی وگرنه قطعا بازنده ای.
لبخند روی صورتش عمیق تر میشه و نگاهش پر از تعجب و بعد ناگهانی شروع به کف زدن میکنه و میخنده.
نادیا بار دیگه از صدا می پره و این بار با اخم نگاهش رو به پیمان میدوزه و زیر لب زمزمه میکنه مرگ. بعد آروم به طرف پیمان بر میگرده:
- ها چیه؟ ببین میتونی سکته ام بدی با این عکس العمل های ناگهانیت؟
- آخه سخته باور اینکه این حرفا رو داره نادیا میزنه. خوب حرفت خیلی فیلسوفانه بود. از تو تقریبا بعید بود چنین حرف پر مغزی.
اخماش رو در هم میکشه و دستاش رو روی سینه اش قرار میده و ادامه میده:
- هان چیه؟ هر کی با تقلب درس بخونه یعنی احمقه و هیچی حالیش نیست؟ دیگه مغزم که تعطیل نیست آقا.
بعد با ضرب در فریز رو میبنده و از آشپزخونه بیرون میره. براش حرکت پیمان گرون میاد. دلش نمیخواست مقابل کمند پیمان چنین عکس العملی نشون بده یا از اینجور حرفها بزنه.
کمند تنها برای ثانیه ای سرش رو بالا میگیره و نگاه پر تاسفش رو به پیمان میدوزه و بعد دوباره سرش رو زیر میندازه و مشغول کارش میشه.
پیمان نفس پر صداش رو بیرون میده و تو ذهنش زمزمه میکنه شروع شد آقا پیمان. حالا جرات داری یه بار دیگه بهش بگو بالا چشمت ابروست تا ببینی به چه روزی می افتی.
از آشپزخونه بیرون و به سمت ناهار خوری میره و نادیا رو میبینه که با حرص قاشق شکلات صبحانه رو داخل ظرف میکنه و ثانیه ای بعد تو دهنش میگذاره و بعد دوباره عملش رو تکرار میکنه. برای یه لحظه از صحنه ای که میبینه عصبی تر میشه و با اخمی عمیق به سمت نادیا میره و با صدایی آروم که تنها نادیا شنونده اش باشه لب باز میکنه:
- نادیا این چه کاریه آخه؟
- چی چه کاریه؟
- تو رو خدا داری چیکار میکنی؟ قاشق دهنیت رو چرا تو ظرف شکلات میکنی؟
- چون دوست دارم.
- پس بقیه ها چی؟
- آریانا عادت داره. تو هم اگه دهنی دوست نداری برو یکی دیگه برا خودت بخر ولی تضمینی نمیکنم که اون بهت برسه چون من عاشق شکلات صبحانه ام و تقریبا مالک تمام شکلات صبحانه ها. پس اگر میخوای چیزی بهت برسه بهتره عادت کنی.
- لابد عاشق اینم هستی که بری تو اتاق خصوصی من و لابد با همین لباسا بری رو تختم و بعد بالشتم رو برداری بذاری زیر سرت و تازه بعدم اصلا زحمت نکشی لا اقل آثار جرمت رو پاک کنی که من نفهمم.
- دلیلی برای پنهون کاری نمی بینم. کار خلافی نکردم. از قایم کردنم بدم میاد. آدمای ضعیف و ترسو این کار رو میکنن. در ضمن، خیالت راحت شیپیشم ندارم. سرت رو راحت بذار رو بالشتت. لباسامم صبح پوشیدم. تمیزن.
- میدونی خیلی خودخواهی؟ اصلا به دیگران و خواسته هاشون اهمیت نمیدی.
- تو از کجا انقدر مطمئنی؟
- برانکه دیروز بهت گفتم ریخت و پاش نکنی اما همین الان یه نگاه به دور و برت بنداز....
اخماش رو در هم میکشه و زیر لب زمزمه میکنه دوست داشتم اصلا .
بعد با صدای بلند رو به پیمان ادامه میده:
- میبینی که دارم درس میخونم. تموم شد همه رو جمع میکنم مثل روز اولش تحویلت میدم.
سعی میکنه خودش رو کنترل کنه در مقابل اینهمه یه دندگی نادیا و ادامه میده:
- اونوقت اگه همین الان یکی در زد چی؟ بگیم داشتیم درس میخوندیم که اینجا شبیه میدون جنگ شده؟
- نه تا طرف برسه تو خونه همه رو جمع میکنیم میبریم تو اتاق میریزیم تا بعد جمعش کنیم. وقت نشد رو مبل ها میذاریم و مبل ها رو هم میدیم زیر میز تا معلوم نشه.
- وای نادیا تو شاهکاری با این ایده هات.
عوض معذرت خواهی اومدی این بحث ها رو کشیدی وسط که مثلا دیگه یادم بره همه چی یا بیخیال ناراحتیم بشم؟ یا شایدم دست پیش رو گرفتی پس نیفتی....
- اما من حرفی نزدم بهت. دلیلی نداشت ناراحت بشی.
- تو .... تو جلو کمند به من با اون حرفت گفتی یعنی من احمقم و هیچی نمیدونم. تو همیشه فکر میکنی خودت عالم دهری و بقیه گاون.
به سمت نادیا میره و مقابلش می ایسته و آروم دستش رو میگیره و نگاهش رو بهش میدوزه و زمزمه میکنه:
- نادیا... نادیا این چه حرفیه؟ به خدا اگه چنین منظوری داشته باشم. آخه کی گفته؟ چرا بد برداشت کردی منظورم رو. خانوم گل ببینمت نکنه درسا اخلاقت رو بردن که اینجور بد اخلاق و نازک نارنجی شدی؟ مگه دوستا هم از هم دلخور میشن؟ اونم سر چیزای به این کوچیکی؟
گرمای دست پیمان و کلامش کمی از ناراحتیش کم میکنه ولی نه اونقدر که بخواد کوتا بیاد.
پیمان دوباره به زبون میاد و:
- ببخشید نادیا. واقعا متاسفم اگر حرف بیجایی زدم. منو ببخش. حق با توست. نباید جلوی کمند اون رفتار رو میکردم. حالا آشتی. بدو که مردیم از گشنگی.
- این یادت بمونه اصلا نباید چنین رفتاری رو بکنی چه جلوی کسی چه جلوی هیچکسی.
- حق با توست. منو ببخش. قضاوت غلطی کردم.
- لبخند میزنه و در جواب: فقط همین یه بار.
ثانیه ای بعد هر دو وارد آشپزخونه میشن و نادیا دوباره میره سراغ فریزر که پیمان با لبخند کنارش قرار میگیره و زمزمه میکنه:
- خواهشا بذار من یه چیزی انتخاب کنم وگرنه یه نیم ساعت دیگه دوباره میخوای در فریز رو باز کنی و وایسی تماشاش کنی.
نادیا با لبخند عقب میکشه و پیمان در فریز رو باز میکنه.
ثانیه ها جای خودشون رو به دقیقه میدن که بالاخره نادیا صداش در میاد و با لبخند رو به پیمان زمزمه میکنه تو که بدتر از منی. به قول مامانم ویترین نیست درش رو باز کردی وایسادی تماشا.
- پیمان بلند میخنده و ادامه میده پس تو هم از این غر غرا شنیدی. منم همیشه کارم بود دمه یخچال وایسم و مامان شاکی بشه که دو ساعته وایسادی چی رو تماشا میکنی.
نادیا ذوق زده نگاهش رو به پیمان میدوزه و با صدای بلند و پر خنده ادامه میده:
- اوف..... چه عجب. بالاخره ما یه نقطه مشترک پیدا کردیم. آخی. داشتم دق میکردم.
بعد سریع به سمت کمند بر میگرده و زمزمه میکنه:
- ببینم کمند تو هم عادت داری به این کار؟
- کمند با لبخند ادامه میده: فکر میکنی کسی هم باشه که عادت نداشته باشه؟ فکر کنم مامان باباهامونم وقتی کوچیک بودن همین جوری بودن.
بالاخره بعد از حدود نیم ساعت شنیسل مرغ سرخ شده و مخلفاتش آماده و همه مشغول خوردن میشن.

.... آریانا بالا سر پیمان و نادیا می ایسته و با ناراحتی به نادیا نگاه میکنه. لحظه ای دلش برای نادیا میسوزه. خستگی از قیافه اش مشخصه اما نمیدونه چرا در مقابل پیمان به صدا در نمی یاد. قطعا اگر مانی اونجا نشسته بود تا حالا صد بار از روی اون صندلی بلند شده بود و از زیر کار در رفته بود اما کم کم چیزی تو ذهنش بهش یه خبرای تازه میده و رنگ نگاهش متعجب تر میشه. نه این غیر ممکن بود که نادیا علاقه ای به پیمان داشته باشه. قطعا اگر اون رو برو بابک نشسته بود تصورش براش کاملا عادی و راحت بود اما پیمان نه....

سعی میکنه افکار اومده به ذهنش رو پس بزنه و بعد نگاهش رو به پیمان و نادیا میندازه و :
- دیگه بسه هر چی خوندین. هر دو خسته شدین. پاشین بیاین شام حاضره.
- آریانا اگه یه چند دیقه صبر کنی این فصل تموم میشه میایم.
کتاب رو می بنده و با جدیت رو به پیمان ادامه میده:
- این الان هیچی از حرفات نمیفهمه. اذیتش نکن. قیافه شو ببین. خستگی از نگاش میباره. فایده نداره.
بالاخره نادیا به زبون میاد و رو به آریانا:
- ببینم چی پختی؟
بعد همزمان از روی مبل پایین میاد و به سمت آشپزخونه میره.
پیمان هم به ناچار از روی صندلی بلند و به سمت روشویی میره و ثانیه ای بعد داخل آشپزخونه میشه و نادیا رو میبینه که در حال شستن دستاش توی سینک ظرفشوییه. لحظه ای نگاهش رنگ عصبانیت میگیره. تو ذهنش نمیتونه رفتارای نادیا رو تجزیه تحلیل کنه. چیزی که از بچگی تا حالا تو گوشش مونده بود این بود که جای دست شستن فقط توی روشوییه و حالا این دختر تو سینک ظرفشویی در حال دست شستن بود. به جای صابون مایع ظرفشویی رو دستش بود و بی خیال و سرخوش سرش به کارش بود. نمیدونست اینهمه تفاوت آخرش به کجا میرسونتش. شاید به مرز جنون شایدم عادی میشد. خیلی زود بود برای نتیجه گیری. تصمیم میگیره جوری که ناراحت نشده موصوع رو بهش گوشزد کنه.
برای اینکه اشتباه صبح رو دوباره تکرار نکرده باشه ثانیه ای مکس میکنه و روی حرفی که میخواد بزنه فکر میکنه و بعد از بررسی همه جوانب به زبون میاد و رو به نادیا که حالا مشغول خشک کردن دستش با حوله کنار ظرفشویی بود میکنه و :
- نادیا خانوم؟
سرش رو کمی به سمت پیمان بر میگردونه و با بی قیدی سرش رو تکونی میده و زمزمه میکنه:
- هوم؟؟؟؟
لبخندی میزنه و ادامه میده:
- میدونی تو رو که دیدم یاد بچگیم افتادم.
- چه جالب.... یه وجه تشابه دیگه پیدا کردی؟
- وقتی بچه بودم سر ناهار شام که میشد انقدر سریع میومدم سر میز که دستامم یادم میرفت بشورم و مامان که بهم گوشزد میکرد برم دستام رو بشورم میرفتم تو سینک ظرفشویی دستام رو میشستم که همیشه یه دعوای مفصل میکرد مامانم که جای دست شستن تو روشوییه. خواستم ببینم مزه داد بهت تو سینک دستاتو شستی و مامانی هم نبود دعوات کنه؟
- اصلا به این موضوع فکر نکردم. اومدم ببینم آریانا چی پخته دیگه همینجا دستامو شستم.
- این کار رو دیگه نکن. دستات رو با مایع ظرفشویی میشوری اذیت میشن. مواد شوینده دست رو اذیت میکنن.
- اوهوم. راست میگی. هر وقت با مایع زرفشویی دست میشورم دستام بعدش قرمز میشه و میخواره.
تنها لبخندی در جواب نادیا میزنه و از روی صندلی بلند و به سمت یخچال میره و ثانیه ای بعد با کرم مرطوب کننده ای در دست مقابل نادیا قرار میگیره و کرم رو به دستش میده و ادامه میده:
- این دفعه رو بهت کرم میدم چون یادت نبود اینجا نشوری.
آریانا خنده اش رو به زور میخوره و به اینهمه ذکاوت پیمان برای نوع بیان مخالفتش در مورد کار نادیا، تو دلش تبریک میگه و بعد رو به پیمان:
- خدا شانس بده. حالا اگه ما بودیم یه دو تا دادم سرمون میزدن که جای دست شستن اینجاس مگه. اونوقت مردم رو اینجوری تحویل میگیرن.
پیمان زمزمه میکنه چون یادش رفته بود. حالا اون غذات رو بده ببینیم قابل خوردن هست یا باید گشنه پاشیم.
- خیالت راحت دست پخت من و آریانا حرف نداره. آخه از بچگی یه جورایی مامان عادتمون داده بود خودمون غذا مون رو درست کنیم.
- چه عالی. پس مامانتون خیلی با فکر بوده که از بچگی بهتون این کارا رو یاد داده.
نادیا پوزخندی میزنه و آریانا تنها سکوت میکنه و پیمان غافل از همه جا نگاهش رنگ تعجب میگیره
- مامان من همیشه کارش مهمتر از من و آریانا بوده. وقت غذا درست کردن نداشت وگرنه دلیل دیگه ای نداشت کارش. مامان از وقتی من 12 13 ساله شدم دیگه زودترین ساعتی که خونه میومد 9 شب بود سال دوم سوم دبیرستان بودمم دیگه به کل میگفت خیلی بزرگ شدین و خودتون میتونین از خودتون مراقبت کنین و 11 شب هم می اومدن خونه با بابا.آریانا بالا سر پیمان و نادیا می ایسته و با ناراحتی به نادیا نگاه میکنه. لحظه ای دلش برای نادیا میسوزه. خستگی از قیافه اش مشخصه اما نمیدونه چرا در مقابل پیمان به صدا در نمی یاد. قطعا اگر مانی اونجا نشسته بود تا حالا صد بار از روی اون صندلی بلند شده بود و از زیر کار در رفته بود اما کم کم چیزی تو ذهنش بهش یه خبرای تازه میده و رنگ نگاهش متعجب تر میشه. نه این غیر ممکن بود که نادیا علاقه ای به پیمان داشته باشه. قطعا اگر اون رو برو بابک نشسته بود تصورش براش کاملا عادی و راحت بود اما پیمان نه....
سعی میکنه افکار اومده به ذهنش رو پس بزنه و بعد نگاهش رو به پیمان و نادیا میندازه و :
- دیگه بسه هر چی خوندین. هر دو خسته شدین. پاشین بیاین شام حاضره.
- آریانا اگه یه چند دیقه صبر کنی این فصل تموم میشه میایم.
کتاب رو می بنده و با جدیت رو به پیمان ادامه میده:
- این الان هیچی از حرفات نمیفهمه. اذیتش نکن. قیافه شو ببین. خستگی از نگاش میباره. فایده نداره.
بالاخره نادیا به زبون میاد و رو به آریانا:
- ببینم چی پختی؟
بعد همزمان از روی مبل پایین میاد و به سمت آشپزخونه میره.
پیمان هم به ناچار از روی صندلی بلند و به سمت روشویی میره و ثانیه ای بعد داخل آشپزخونه میشه و نادیا رو میبینه که در حال شستن دستاش توی سینک ظرفشوییه. لحظه ای نگاهش رنگ عصبانیت میگیره. تو ذهنش نمیتونه رفتارای نادیا رو تجزیه تحلیل کنه. چیزی که از بچگی تا حالا تو گوشش مونده بود این بود که جای دست شستن فقط توی روشوییه و حالا این دختر تو سینک ظرفشویی در حال دست شستن بود. به جای صابون مایع ظرفشویی رو دستش بود و بی خیال و سرخوش سرش به کارش بود. نمیدونست اینهمه تفاوت آخرش به کجا میرسونتش. شاید به مرز جنون شایدم عادی میشد. خیلی زود بود برای نتیجه گیری. تصمیم میگیره جوری که ناراحت نشده موصوع رو بهش گوشزد کنه.
برای اینکه اشتباه صبح رو دوباره تکرار نکرده باشه ثانیه ای مکس میکنه و روی حرفی که میخواد بزنه فکر میکنه و بعد از بررسی همه جوانب به زبون میاد و رو به نادیا که حالا مشغول خشک کردن دستش با حوله کنار ظرفشویی بود میکنه و :
- نادیا خانوم؟
سرش رو کمی به سمت پیمان بر میگردونه و با بی قیدی سرش رو تکونی میده و زمزمه میکنه:
- هوم؟؟؟؟
لبخندی میزنه و ادامه میده:
- میدونی تو رو که دیدم یاد بچگیم افتادم.
- چه جالب.... یه وجه تشابه دیگه پیدا کردی؟
- وقتی بچه بودم سر ناهار شام که میشد انقدر سریع میومدم سر میز که دستامم یادم میرفت بشورم و مامان که بهم گوشزد میکرد برم دستام رو بشورم میرفتم تو سینک ظرفشویی دستام رو میشستم که همیشه یه دعوای مفصل میکرد مامانم که جای دست شستن تو روشوییه. خواستم ببینم مزه داد بهت تو سینک دستاتو شستی و مامانی هم نبود دعوات کنه؟
- اصلا به این موضوع فکر نکردم. اومدم ببینم آریانا چی پخته دیگه همینجا دستامو شستم.
- این کار رو دیگه نکن. دستات رو با مایع ظرفشویی میشوری اذیت میشن. مواد شوینده دست رو اذیت میکنن.
- اوهوم. راست میگی. هر وقت با مایع زرفشویی دست میشورم دستام بعدش قرمز میشه و میخواره.
تنها لبخندی در جواب نادیا میزنه و از روی صندلی بلند و به سمت یخچال میره و ثانیه ای بعد با کرم مرطوب کننده ای در دست مقابل نادیا قرار میگیره و کرم رو به دستش میده و ادامه میده:
- این دفعه رو بهت کرم میدم چون یادت نبود اینجا نشوری.
آریانا خنده اش رو به زور میخوره و به اینهمه ذکاوت پیمان برای نوع بیان مخالفتش در مورد کار نادیا، تو دلش تبریک میگه و بعد رو به پیمان:
- خدا شانس بده. حالا اگه ما بودیم یه دو تا دادم سرمون میزدن که جای دست شستن اینجاس مگه. اونوقت مردم رو اینجوری تحویل میگیرن.
پیمان زمزمه میکنه چون یادش رفته بود. حالا اون غذات رو بده ببینیم قابل خوردن هست یا باید گشنه پاشیم.
- خیالت راحت دست پخت من و آریانا حرف نداره. آخه از بچگی یه جورایی مامان عادتمون داده بود خودمون غذا مون رو درست کنیم.
- چه عالی. پس مامانتون خیلی با فکر بوده که از بچگی بهتون این کارا رو یاد داده.
نادیا پوزخندی میزنه و آریانا تنها سکوت میکنه و پیمان غافل از همه جا نگاهش رنگ تعجب میگیره
- مامان من همیشه کارش مهمتر از من و آریانا بوده. وقت غذا درست کردن نداشت وگرنه دلیل دیگه ای نداشت کارش. مامان از وقتی من 12 13 ساله شدم دیگه زودترین ساعتی که خونه میومد 9 شب بود سال دوم سوم دبیرستان بودمم دیگه به کل میگفت خیلی بزرگ شدین و خودتون میتونین از خودتون مراقبت کنین و 11 شب هم می اومدن خونه با بابا.
نادیا با پاسخی که میده تعجبش رو به جای کمرنگ کردن، پر رنگ تر میکنه اما حرفی نمی زنه و تنها نگاه غمگین نادیا دلش رو میلرزونه و در مقابل احساسش برای در آغوش گرفتن نادیا و آروم کردنش مقاومت میکنه و با لبخندی سعی میکنه ذهن نادیا و آریانا رو منحرف کنه و ادامه میده:
- خوب حالا ببینم راستش رو بگین دست پخت آریانا بهتره یا دست پخت تو؟
آریانا بی معطلی جواب میده:
- معلومه نادیا. حرف نداره. تا کوفته هم بلده بپزه.
پیمان این بار کاملا متعجب رو به نادیا میکنه و ادامه میده:
- شوخی میکنین. مامان من بلد نیست کوفته بپزه اونوقت نادیا بلده؟ راست میگه نادیا؟
- امتحانش ضرر نداره.
- پس اگه انقدر مطمئنی مامان روزای جمعه به من یه سر میزنه میگیم شام هم بمونن و کوفته دست پخت تو رو بخورن. چطوره؟
نادیا کاملا عادی و بدون گم کردن دست و پاش ادامه میده:
- موافقم. برا من مشکلی نداره ولی اونوقت در عوض چی نصیب من میشه؟
- چی دوست داری؟
- هر چی باشه قبول میکنی؟
- پیمان بگو نه وگرنه ضرر میکنی. شرطای نادیا همیشه حال گیری اساسی. بگو نه.
پیمان به آریانا میخنده و ادامه میده اگه اینجوری هم باشه من قبول دارم. فقط شرطت با اعتقادای من جور در بیاد.
آریانا ناگهان بلند میخنده و رو به نادیا ادامه میده:
- نادیا جان من یه شرط توپ بذار. اصلا بعد از شام بیا خودم بهت میگم چی بذاری.
- مثکه خیلی مطمئنین به بردتون.
- پس چی خیال کردی. دست پخت نادیا حرف نداره.
- پس حواستون باشه کوفته وا رفته با باخت فرقی نداره ها.
- فکر کن وا بره.
- پس موافق باشین به مامان اینای خودتم بگیم بیان.
نادیا اخماش رو در هم میکشه و قبل از دهن باز کردن آریانا با غیض پاسخ میده:
- مامان با بابا رفتن شمال. یه پروژه دارن اونجا.
آریانا سعی میکنه کمی نادیا رو آروم کنه پس به زبون میاد:
- نادیا چون دیدن ما هر دو چند وقت مهمون پیمانیم با هم رفتن وگرنه مامان می موند تهران. تنها میموند خونه چیکار میکرد؟
- من که حرفی ندارم. دستت درد نکنه. شام خوشمزه ای بود. ممنون.
بعد سریع از پشت میز بلند و شروع به آماده کردن وسایل پخت کوفته فردا میکنه و بعد رو به آریانا ادامه میده:
- فردا برو از آقا صادق گوشت چرخکرده برا کوفته بگیر. بگو برا کوفته که چند بار چرخش کنه. یه مقدار کمی هم چرخ کرده مرغ بگیر.
پیمان کاملا به سمت نادیا بر میگرده و مشغول تماشاش میشه. حسی عجیب بهش دست میده. نادیا به چشم یه کدبانوی خوب میبینه. از هر حرکتش علاقه و عشق میباره. کم کم دریچه های تازه تری از نادیا و خصوصیاتش به روش باز میشه. از به زبون آوردن کدبانو لحظه ای خنده اش میگیره. دختری رو مقابلش میبینه با شلوار گرمکنی گشاد و سویی شرتی با دو تا جیب جلوی پیش سینه اش و موهایی در هم پیچیده با دو تا سیخ خودکار مانند بالای سرش کیپ شده.
لبخندی روی لبش میشینه و مشغول تماشای حرکات فرز نادیا میشه که سنگینی نگاهی رو روی خودش حس میکنه. سرش رو به سمت نگاه بر میگردونه که آریانا رو میبینه چشم دوخته بهش.
نگاه آریانا رنگ عجیبی گرفته و کمی تعجب توش موج میزنه. با زوم شدن نگاه پیمان توش، خودش رو کمی جمع و جور میکنه و پیمان هم متقابلا نگاه از نادیا بر میگیره و از روی صندلی بلند و زمزمه میکنه:
- کی چایی میخوره؟
اول نادیا و بعد هم آریانا موافقتشون رو اعلام میکنن و پیمان بلند و مشغول تهیه چای میشه.
بعد از حدود بیست دقیقه بالاخره کار نادیا هم تموم میشه و به سالن بر میگردن و ادامه درس رو شروع میکنند.

 


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان , سیبیل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 23- در حسرت آغوش تو , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45792

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا