تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (ادامه ی فصل هفتم)


بالاخره نادیا به خودش مسلط میشه و از در بیرون و به سمت آشپزخونه میره.
آریانا و پیمان رو نشسته روی صندلی میبینه و دو فنجان چای و بساط صبحانه.
هنوز نننشسته سلام بلندی میکنه و دستش به طرف شیشه شکلات میره و همزمان قاشق داخلش رو پر و به سمت دهانش میبره.
پیمان همه وجودش نگاه میشه و خیره به صورت نادیا.
انگار چیزی تو ذهنش داره براش قسم میخوره که این قاشق برای نادیا هم از تمام قاشق های شکلاتی که تا اون لحظه خورده شیرین تره.
ثانیه ای سرش رو پایین میندازه و با خودش زمزمه میکنه واقعا که پیمان. خجالت داره. فکراتم مثل پسر بچه های 19 20 ساله شده که تو راه مدرسه دختر همسایه رو دیده ندیده صد دل عاشق شدن و .... کوتا بیا. سرت رو بنداز پایین صبحانه ات رو بخور. این اداها چیه.
اما با سماجت منطق رو پس میزنه و زمزمه میکنه نه این یه طعم دیگه داره براش. مطمئنم. بعد دوباره نگاهش بالا و روی صورت نادیا ثابت میشه.
نادیا عصبی و دست و پاش رو گم کرده از نگاه خیره پیمان، قاشق بین راه تو دستش میخشکه و سرش چند بار خیره به صورت پیمان چپ و راست میشه و ناگهانی زمزمه میکنه:
- ها؟؟؟؟؟؟؟ چیه؟؟؟؟؟؟؟ خیله خوب بابا. فهمیدم قاشق رو نباید تو دهنم کنم وهمه میخوان بخورن و .... اوفففففففففففففف.
پیمان تو دلش به خودش با نگاه بی موقع اش بد و بیراه میگه و با خودش زمزمه میکنه دیدی حالا. انقدر نگاهش کردی حالا قاشق رو تو دهنش نمیکنه. حقته....
با ناراحتی سرش رو بالا میبره و آروم زمزمه میکنه:
- نه نه.... اصلا همچین منظوری نداشتم....
نادیا بی خیال میخنده و :
- اِ؟؟؟؟؟؟ اگه همچین منظوری هم داشتی ....
بعد خنده شیطونی میکنه و نگاهش رو به پیمان میدوزه و قاشق رو آروم داخل دهانش میکنه و با خنده جمله اش رو ادامه میده:
- اوممممم. عالی.... به جان تو مزه اش یه چیزه دیگه ست.... عالی....
تنها زیر لب زمزمه میکنه میدونم.... بعد نگاهش رو به نگاه شیطونه نادیا میدوزه و آروم و با لبخند چشماش رو میبنده و بعد باز میکنه.
نادیا خیزی بر میداره روی میز و لیوان چای نزدیکتر به خودش رو بر میداره و سریع قلپی ازش میخوره که با سرعت لیوان رو از لبش جدا و اخماش رو در هم میکشه و ناخوداگاه زمزمه میکنه
- سوختم... سوختم.... داغ بود....
آریانا ثانیه ای به پیمان چشم میدوزه که با لبخند مشغول زیر زیرکی نگاه کردنه نادیاست و بعد با لبخند رو به نادیا ادامه میده:
- صاحابش راضی نبود بخوری برا همین سوختی
نادیا با حرص رو به آریانا:
- حالا کی بود صاحابش؟
- حالا....
- اصلا چه معنی داره فقط دو تا چایی میریزی. مگه نمیدونستی منم هستم؟
- اینو باید به یکی دیگه میگفتی. من بی تقصیرم....
بعد با خنده نگاهش رو به پیمان میدوزه.
پیمان ناخوداگاه از دهنش میپره و رو به آریانا زمزمه میکنه:
- آی آی... حواست رو جمع کن ها.... میخوای میونه ما رو به هم بزنی؟
بعد بی هیچ حرفی دوباره همون لیوان رو مقابل نادیا قرار میده و زمزمه میکنه:
- برای تو ریخته بودم....
آریانا نگاه متعجب به خودش میگیره و چشماش رو گرد میکنه و نگاهش رو به پیمان میدوزه و ادامه میده:
- اِ ... اِ.... اِ.... دو دیقه پیش عمه من بود داشت از این لیوان چایی میخورد؟
ناگهان پیمان گر میگیره و سرخ شده نگاهش رو به زیر میدوزه و آروم از روی صندلی بلند و زیر لب زمزمه میکنه
- الان برات میریزم....
نادیا تو دلش قند آب میکنن. از اینکه لیوانی رو به لبش برده که چند دیقه پیش پیمان به لبش زده غرق خوشی میشه. از اینهمه محبتش....
پیمان لیوان تازه رو مقابل نادیا میگیره اما نادیا محکم دو دستش رو دور لیوان توی دستش میگیره و باخنده لیوان رو بالا و قلپ دیگه ای میخوره و زمزمه میکنه:
- همین خوبه. خنک شده میتونم بخورمش. این رو تازه ریختین طول میکشه تا خنک شه.
هر سه از حرف نادیا میخندن و آریانا آروم زمزمه میکنه
- ما هم که عَر عَر....
.....

نادیا همه مواد کوفته رو مخلوط و جوجه کوچیکی وسط و مقداری آلو و پیاز و ... داخل جوجه میگذاره و تمام دورش رو با مواد کوفته میپوشونه و آروم گرد اش میکنه.
آریانا و پیمان دو طرف میز نگاهشون رو به کوفته میدوزن. آریانا نگاه خندان و مطمئنش و پیمان نگاه متعجب و کاملا نامطمئنش رو.
پیمان با دیدن کوفته ای در اندازه حدودی یه توپ فوتبال پلاستیکی بالاخره کنترلش رو از دست میده و نگاهی به نادیا میکنه و زمزمه میکنه:
- تو رو خدا کوتا بیا نادیا. حالا یه چیزی گفتیم و تموم شد. اون جوجه رو در بیار جدا بذار این کوفته ها رو هم کوچیک کوچیک گرد کن بره پی کارش. این توپی که تو درست کردی غیر ممکنه وا نره.
- تو چیکار به این کارا داری. نهایتا خوب میخواد وا بره دیگه.
- نادیا چرا لج میکنی؟ من از غذای وا رفته ای که قیافه نداره متنفرم. نمیتونم حتی لب بزنم بهش.
رنگ نگاهش عوض میشه و اخمی عمیق روی صورتش میشینه و زمزمه میکنه:
- خوب نخور.
- اما آریانا خندان تنها به پیمان نگاه میکنه.
- بالاخره کار نادیا تموم و آروم نخی تمیز از پیمان طلب میکنه.
- پیمان متعجب بهش چشم میدوزه و زمزمه میکنه:
- نخ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نخ میخوای چیکار؟ جان من کوتا بیا نادیا. آقا ما غلط کردیم. خوبه؟
- انقدر حرف نزن. کاری که میگم رو بکن.
سریع از کشوی آشپزخونه رل نخی در میاره و به طرف نادیا بر نگشته زنگ در به صدا در میاد .
با نخ توی دستش به سمت در خیز بر میداره تا در رو باز کنه قبل از اینکه نادیا کار عجیب دیگه ای بخواد بکنه مامانش بیاد و منصرفش کنه و از خر شیطون پایین بیاد.
بالاخره بعد از چند دیقه آسانسور میرسه و مامانش از در تو میاد. قید سلام کردن رو از هولش میزنه و سریع رو به مامانش به زبون میاد:
- مامان جان من بیا ببین این دختره داره چیکار میکنه. یه کوفته گرد کرده واسه من قده یه توپ فوتبال. وسطش جوجه گذاشته. هر چی میگم از خر شیطون پایین بیا انگار نه انگار. بیا تو یه چیزی بگو. اینجوری از شامم میندازتمون.
سیمین با خنده و تعجب از کار نادیا سریع روپووشش رو در میاره و به دست پیمان میده و به سمت آشپزخونه میره.
همزمان دوباره به یاد دعوت دیروزه پیمان می افته. وقتی بهش گفته بود نادیا قراره شام کوفته درست کنه فقط تونسته بود بخنده. خنده ای که قادر به کنترل کردنش هم نشده بود. تقریبا مطمئن بود که این دختر بچه رو حساب رو کم کنی یه حرفی زده بوده به پیمان. حالا امروز با شنیدن حرف پیمان به این نتیجه داشت میرسید که نه یه چیزایی از کوفته درست کردن میدونه این دختر. فقط فکر کرده درست کردنه کوفته تبریزی هم به سادگی همین کوفته هاست. مطمئن بود شام باید یه چیزه وا رفته ای رو به اسم کوفته بخورن. بارها تو قامیل های شوهرش توی تبریز دیده بود که برای مهمونی های بزرگ و رسمی چنین کوفته هایی با شکم جوجه میپزن و دورش هم برای ولو نشدن احتمالیش چند دور نخ میپیچن ولی مطمئن بود این دختر فقط یه چیزی دیده.
وارد آشپزخونه میشه و نگاهش به نادیا می افته که سرش روی کوفته ای دقیقا به همون گردی و بزرگی کوفته های تبریزی خم و در حال اضافه تر کردن مواد به دورشه.
خنده اش میگیره و این خنده همزمان میشه با بالا اومدن سر نادیا و سلام خندانش و بعد سلام آروم آریانا. همونطور که نگاهش به کوفته ست:
- سلام آریانا جان. سلام نادیا جان. خوبی عزیزم؟
- ممنون سیمین جون.
- عزیزم به زحمت افتادی ولی دیگه لازم نبود اینجور خودت رو زحمت بدی. ممکنه وا بره این کوفته به این بزرگی. بهتر نیست جوجه اش رو در بیاری و این کوفته ها رو هم گرد گرد کوچیک بکنی و لاش تخم مرغ و آلو و اینجور چیزا بریزی؟
- سیمین جون خیالتون راحت باشه. چیزیش نمیشه.
بعد خندان رو به پیمان دستش رو دراز و نخ رو میگیره و تر و فرز دور کوفته چند دور نخ میپیچه و بعد نخ رو به پیمان بر میگردونه و کوفته رو داخل قابلمه میگذاره.
سیمین با دیدن حرکات فرز نادیا لحظه ای مردد میشه و ناخوداگاه بین اونهمه بچگی نادیا تو اولین دیدار، روزنه ای پر نور از دختری کدبانو با اعتماد به نفسی فوق العاده باز میشه.
هنوز براش احتمال وا نرفتن کوفته نزدیک به صفره اما از اینهمه اعتماد به نفس نادیا غرق خوشیِ. تو ذهنش زوایایی از دختر رو میبینه که مطمئن میشه یکی از دلایل انتخاب شدنش از طرف پیمان همین ها بوده.
تصمیم میگیره تنها نظاره گر باشه. پس لبخندی به روی نادیا میزنه و نادیا کمی به مخلفات کنار ظرف اضافه میکنه و بعد کمی روغن کف ظرف میریزه و تفت کوتاهی با احتیاط به کوفته میده.
نگاهش به کوفته ست و ذهنش در حال حدس زدن در مورد نگاه سیمینه. دلش غرق خوشیِ. نگاه سیمین نا مطمئنه اما لبخندش خوشاینده براش. دلش پر از خوشی میشه. خوش از اینکه بالاخره چیزی داره که بتونه برا خودش تو دل این زن جایگاه بزرگی باز کنه.
همیشه از کوچیکی این حرف تو ذهنش بود که مردا چشمشون به شکمشونه. حالا خوشحال بود که امشب حتی میتونه جایگاه خیلی بالاتری تو نگاه پیمان و پدرش برای خودش باز کنه. مطمئن بود که کمند عرضه چنین کاری رو نداره. وقتی 60 درصد زنای ترک هم به زور چنین استعدادی رو داشتن دیگه نادیای 20 ساله که قابل حساب اومدن نبود. تو ذهنش از همین الان داشت تصویر نگاه شب همه رو میدید.
خیلی کوفته پخته بود. همیشه براش سوال بود که چطور عمه اش بدون گوشت هزار بار چرخ شده که فلان روز هم تو یخچال مونده باشه و به نوعی کهنه شده باشه و بدون زدن یه خروار آرد توی مواد برای سفت کردنش میتونه کوفته هایی به این بزرگی بدون وا رفتن درست کنه.
وقتی 14 سالش بود یه بار که تبریز رفته بودن به عمش گفته بود کوفته میخواد. بعد تمام هوش و حواسش رو به مواد و طرز پخت عمه داده بود. تنها چیز اضافه تری که دیده بود مقداری چرخ کرده مرغ بود که با گوشت قاطی کرده بود.
شاید اگر اونهمه گوشت رو نمیدید تصور میکرد که عمه اش به دلیل کم اومدن گوشت از مرغ استفاده کرده اما با دیدن اون میزان گوشت مطمئن شده بود ربطی به ماجرا داره.
وقتی بر گشته بودن تهران امتحان کرده بود و کلید معما رو بدست آورده بود.
لبخند روی صورتش میشینه و از فکر بیرون میاد و آب رو به کوفته اضافه میکنه و شعله اش رو کم و درش رو میگذاره و نگاهی به ساعتش میندازه که حدود 1.5 ظهر رو نشون میده.
با خیال راحت دستاش رو توی سینک میشوره و خودش رو لا قیدانه روی صندلی پرت میکنه و پاهاش رو دراز و رو به آریانا:
- ببینم نمیخوای به من و سیمین جون یه چایی بدی؟
سیمین میخنده و با خودش زمزمه میکنه این دختر همه چیزش عجیبه. اصلا براش این فکر حتی پیش هم نمیاد که خودش بهتره چایی رو بریزه.
اما آریانا حرف نادیا به نظرش کاملا عادی و معمول میاد. مثل همیشه که وقتی غذای پر درد سر قرار باشه بپزه بعدش همین عکس العمل رو نشون میده.
از روی صندلی بلند و برای همه چای میریزه و خودش مقابل سینک می ایسته و شروع به شستن ظرفهای کثیف نادیا میکنه.
سیمین با تعجب و بدون حرف اینبار به آریانا چشم میدوزه و تو ذهنش مسلم میشه که این اولین باری نیست که این دختر عذا میپزه و کار کردنش توی خونه هم قانون خاص خودش رو داره. قانونی نا نوشته بین خودش و برادرش. کم کم براش مسلم میشه که پریسا چطور میتونه همیشه تا دیروقت سر کار باشه و هیچ زمانی هم از کم آوردن وقت برای انجام کارهای خونه و غذا پختن نناله.
تو ذهنش به پریسا برای تربیت چنین بچه های خود ساخته ای تبریک میگه اما ثانیه ای بعد با به یاد آوردن نوع برخورد نادیا و حرکاتش که کاملا بدونه ظرفتهای دخترونه و قوانینش بوده متاسف میشه از اینهمه بی توجهی پریسا به بچه هاش. نگاهش رنگ عم میگیره و تو ذهنش فکر میکنه قطعا این دختر خیلی وقتها از این کمبودها رنج برده. قطعا این دو تا بچه از اینکه خودشون بخوان از سنین پایین همه کارشون رو خودشون بکنن خوشحال نبودن.
رو به نادیا میکنه و میپرسه:
- ببینم از کی آشپزی رو پریسا یادت داد؟
رنگ نگاه نادیا پر غم میشه. و این نگاه از چشم تیز سیمین دور نمیمونه. بعد آروم زمزمه میکنه:
- من خودم آشپزی رو یاد گرفتم. از وقتی 9 سالم بود میومدم خونه تنها برنامه ای که تلویزیون داشت بر میگردیم به خانه بود و برنامه آشپزی. منم از تنهایی خونه همیشه میترسیدم. برا همین تلویزیون رو روشن میکردم که یه صدایی تو خونه باشه و خوب دیگه برنامه هاشم میدیدم. یه کم بزرگتر شدم کم کم یه چیزایی رو همزمان با برنامه میپختم. اوایل زیاد دستم رو میسوزوندم یا غذاهام میسوخت یا شور میشد یا بی مزه و .... بعد کم کم راه افتادم.
سیمین به نادیا لبخند میزنه و به اینهمه پشتکارش تو دلش آفرین میگه و از غم نگاهش غمگین میشه. ناخوداگاه دستش بالا میره و آروم روی موهای نادیا پایین میاد و نوازششون میکنه.
با این حرکتش قطره اشک سمج همیشگی آروم پایین میاد و پیمان چیزی تو وجودش تیر میکشه و رنگ نگاهش غمگین و دلش میگیره. پاهاش میل بلند شدن و در آغوش گرفتن نادیا رو میکنن و دستاش حسرت دستای مادر رو میخورن که ای کاش دستای خودش بودن و ای کاش سینه اش مامن آرامش و تکیه گاه نادیا میشد.
سیمین چشم میدوزه به پسرش و تمام حرف دلش رو از نگاهای غمگین و طولانیش به نادیا میفهمه. رنگ نگاهش پر محبت میشه و از روی صندلی بلند و دستش رو زیر دست نادیا میگذاره و کمک به بلند شدنش میکنه و همزمان دستاش تنگ تر نادیا رو در بر میگیره و نگاه آرام بخشش رو به پسرش میدوزه و آروم چشماش رو باز و بسته میکنه و پیمان رو مطمئن و از آشپزخونه بیرون میرن.
آریانا از پشت سینک بر میگرده سمت پیمان و شیر رو میبنده و با نگاه غمگینش به پیمان چشم میدوزه و بعد سمتش میره و دستی به پشتش میزنه و زمزمه میکنه:
- نادیا دختر قوی ایه. بیدی نیست که با این بادا بلرزه. بخند پسر. ماتم نگیر که از نگاهت حسرت نداشته هاش رو بخوره خواهرم. بهش بخند و از کنارش ساده و بی خیال بگذر تا باورش بشه که این نداشته هاش چیزی به حساب نمیان و ارزش فکر کردن و غصه خوردن

پیمان تنها نگاه گیجش رو به آریانا میدوزه و ثانیه ای بعد از روی صندلی بلند و از آشپزخونه بیرون میره.
به دنبال صدا نگاهش چرخ میزنه و روی نادیا که نشسته روی مبل در حال حرف زدن و خندیدن با سیمین هست، ثابت میشه. انگار نه انگار ثانیه ای قبل همین دختر بود که اشک تو چشماش حلقه زده بود و ...
کم کم عمق حرف آریانا براش روشن میشه و همزمان لبخند کمرنگی روی لبش میشینه و آروم به سمت نادیا و مادر قدم بر میداره و مقابلشون می ایسته.
- ببینم اگه حرفاتون تموم شده بریم سر درس که کلی مونده هنوز.
سیمین نگاهش دوباره همون رنگ تعجب رو میگیره که زمانیکه پیمان بهش گفته بود نادیا برای امتحاناش چند روزی میاد خونه اش تا بهش کمک کنه. یه جای کار میلنگید اما هنوز نمیدونست دقیقا کجا. با لبخند نگاهی به نادیا و بعد پیمان میکنه و ادامه میده:
- آره برین به کارتون برسین منم یه جارو دستمالی بکشم خونه رو.
نادیا به اعتراض پاسخ میده:
- نه اینجوری که نمیشه. منم بهتون کمک میکنم. حالا بعدن میریم سر درس.
آریانا از پشت سر و کله اش پیدا میشه و با خنده نگاهی به جمع میکنه و ادامه میده:
- نادیا تو فردا امتحان داری. بهتره بری سر درست. من به سیمین خانوم کمک میکنم.
با حرف آریانا نادیا جایی برای بحث نمیبینه و آروم سرش رو پایین میندازه و به سمت اتاقش میره تا کیف و کتاباش رو برداره و پیمان هم پشت سرش راه می افته و آریانا جای جارو رو میپرسه و به طرفش میره.
پیمان پشت سر نادیا وارد اتاق میشه و :
- بهتره همینجا بشینیم سر درس. بیرون هم سر و صداست حواست پرت میشه هم اینکه رو میز تحریر راحت تره کار کردن.
نادیا نگاهی به میز کوچیک روبروش میکنه و همزمان تو ذهنش این میز رو با میز اتاق پیمان مقایسه میکنه و بعد با بد خلقی به زبون میاد:
- نمیخوام این میز خیلی کوچیکه. میز ناهار خوری که نمیذاری بریم لا اقل بریم رو میز اتاق تو. اون از اینجا بزرگتره.
پیمان برای فیصله دادن به بحث های حاشیه ای و شروع سریعتر درس موافقت میکنه و به سمت اتاقش راه می افته و نادیا هم خندان به دنبالش.
پیمان روی میز رو خلوت میکنه و نادیا هم پشت میز میشینه و پیمان درس رو شروع میکنه.
نادیا مدام سرش دور اتاق میگرده و یا روی میز در حال زیر و رو کردن وسایل.
پیمان عصبی چشم میدوزه بهش و :
- نادیا حواست به من باشه. اینجوری پیش بری تا خود صبح باید بیدار بمونی. حالا خود دانی.
نادیا ناگهانی از روی صندلی بلند و در مقابل نگاه متعجب پیمان به طرف تخت میره و ثانیه ای بعد روی تخت لم میده و بالشتی از زیر روتختی بیرون میکشه و پشت سرش میگذاره.
پیمان عصبی به طرفش بر میگرده:
- نادیا بیا سر میز بشین. اینجوری درس خوندن نمیشه.
- اوف... من دارم گوش میدم. حالا چه فرقی میکنه رو تخت گوش بدم یا رو صندلی؟
عصبی صندلیش رو به سمت تخت بر میگردونه و ادامه درس رو شروع میکنه.
چند دیقه ای گذشته نگذشته نادیا بالشت سمت دیگه رو هم از زیر روتختی در میاره.
هنوز بالشت رو کامل بیرون نکشیده پیمان با نگاهی حرصی و عصبی به بالشت چشم میدوزه و زمزمه میکنه:
- اون بالشت منه. بذارش سر جاش.
- نمیخوام بخورمش که.
- من اون بالشت رو میذارم زیر سرم نادیا. خواهش میکنم بذارش سر جاش.
اما نادیا که حالا انگار گنجی رو بهش بگن ازش بگذره، با سماجت بالشت رو توی بقلش میگیره و زیر زیرکی به خودش میفشاره.
چیزی تو ذهن پیمان به حرف زدن در میاد و زمزمه میکنه مگه این همه زندگیت نیست؟ مگه دوسش نداری؟ پس چرا نباید بالشتت رو تو بقل بگیره؟ مگه قرار نیست جزئی از وجودت باشه پس باهاش کنار بیا.
 


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان , سیبیل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 23- در حسرت آغوش تو , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45791

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا