تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (ادامه ی فصل هفتم)


ساعت حدود 7 شب رو نشون میده که بالاخره در نیمه باز اتاق باز تر و سیمین وارد اتاق میشه. پیمان رو میبینه خسته در حال توضیح درس و نادیا بالشت به بقل و خسته و اخمو در حال گوش دادن.
با ورود سیمین نادیا ناگهان لبش پر خنده میشه و از روی تخت پایین میپره و به سمت سیمین جون خیز بر میداره.
صدای پیمان بلند میشه:
- نادیا خواهش میکنم.
- خسته شدم. اه.
- بسه بچه ها هر دو خسته این. پاشین بیاین بیرون یه چیزی بخورین. ناهارم نخوردین.
- مامان تازه ساعت 12 از سر میز صبحانه پا شدیم.
- خیله خوب دیگه. پیمان پاشو مادر.
....

با صدای زنگ در و بعد ورود پدر پیمان نادیا بعد از سلام و احوال پرسی به سمت آشپزخونه میره و همزمان با نگاه آریانا رو هم صدا میکنه.
- جانم؟
- کمک میکنی قابلمه رو بذاری رو گاز بزرگه؟
- آریانا همزمان با جابجا کردن قابلمه با لبخند زمزمه میکنه:
- همه چی عالیه؟
نادیا بی هیچ کلامی تنها گوشه در قابلمه رو باز میکنه.
همزمان پیمان هم وارد آشپزخونه میشه و با خنده نگاهی به گاز و آریانا و نادیای بالاسرش میکنه و آروم زمزمه میکنه:
- بی خیال. کسی هم ازت انتظار کوفته به این بزرگی و خراب نشده نداره. خودتو ناراحت نکن.
بعد همزمان به سمت گاز میاد تا در ظرف رو بر داره که نادیا با اخم دستش رو پس میزنه و رو بهش:
- فضولی نکن. کمک کنین میز رو بچینین.
در قابلمه رو بر میداره و سریع کوفته رو با دو تا کفگیر بر میداره و توی دیس نیمه گود میگذاره و از مخلفات دورش و مقداری هم آبش میریزه و دورش رو با سبزی تازه تزئین میکنه و بعد با لبخند از آشپزخونه بیرون و به سمت ناهار خوری میره.
دیس تقریبا بالای سر نادیا ست و نمیتونه داخلش رو ببینه اما لبخند نادیا کافیه تا باورش بشه که شاهکار انجام شده و باختش رو باید بپذیره. این نگاه پیروز رو خوب میشناخت. بارها رو لبهای دختر دیده بود. پس دلیلی برای حتی ثانیه ای شک کردن وجود نداشت.
نگاه گرمش رو دوخته بود به صورت نادیا و رو ابرا سیر میکرد. باز نادیا بهش ثابت کرده بود که بهترین انتخاب رو کرده.
سیمین چشم دوخته بود به نادیا و لبخند زیباش. نمیتونست از نگاه بفهمه غذا چطوره. میتونست وا نرفته باشه و میتونست وا رفته باشه اما لبخند روی لباش نشانه اعتماد به نفسش باشه. براش مهمترین مسئله زندگیش شده بود. انگار ثانیه ها کش میومدن و کم کم داشت کلافه میشد.
اما نگاه آریانا نگاه پر افتخار برادری به خواهرش بود. نگاهی که بارها نادیا تجربه اش کرده بود و تونسته بود طعم همون نگاه های پدر رو براش بده و غم ندیدن چنین نگاهی از پدر و مادر رو براش کمرنگ کنه.
نادیا سرش بالا بود و به هیچ چیز و هیچکس نگاه نمیکرد. حالا خالی بود. خالی تر از همیشه. آروم بود. درست مثل ساحل. هیاهوی دریا رو میشنید اما خودش ساحل امن بود و به امنیش مطمئن.
بالاخره دیس رو روی میز میگذاره و با لبخند و در حال نشستن روی صندلی خالی کنار آریانا و پیمان و رو به جمع:
- بفرمایید. خدا کنه مزه اش رو دوست داشته باشین.
آروم سرش رو بالا میگیره و خیره به نگاه متعجب پیمان، مهندس راستین و سیمین جون نگاه میکنه.
مهندس راستین به زبون میاد:
- شاهکار کردی دختر. من رو یاد بچگی هام و جشن هامون انداختی. دستت درد نکنه بابا جان.
جمله به دلش میشینه. مخصوصا کلام بابا جان. سرش رو پایین میندازه و زمزمه میکنه:
- اول بخورین بعد
در انتها با صدایی آروم جمله اش رو اینطور تموم میکنه:
- پدر جون....
آریانا کلام رو میشنوه. چشم میدوزه به نادیا و بعد آروم دستش رو روی دست نادیا میگذاره و فشار اندکی میده.
نادیا که همه رو تنها نظاره گر میبینه خودش کفگیر رو دست میگیره و برشی به کوفته میزنه و بعد نگاهش رو به آریانا میدوزه
آریانا کفگیر رو میگیره و مشغول تکه کردن میشه و بعد :
- سیمین خانوم من بریزم براتون یا خودتون بر میدارین؟
سیمین بدون هیچ حرفی بشقابش رو مقابل آریانا بالا میگیره و به همین شکل برای بقیه هم میریزه.
اولین قاشق رو دهانش میگذاره و با لذت میجوه. همون طعم کودکی ها تو دهنش میاد. لبخند روی لبش میشینه و نگاهش به سالها قبل بر میگرده. چشم میدوزه به سیمین و یاد شام بله برونشون می افته. طعم دقیقا همون طعمه. طعم جوانی. طعم عشق. طعم گرمای اولین نگاه سرخ سیمین. سرش رو بالا میگیره و خیره میشه به سیمین. سیمین هم با لبخندی گرم و همزمان سرش رو بالا میگیره و چشم میدوزه به پوریا. هر دو تو یه دنیای دیگه اند. طعم همون طعمه. خاطره ها مثل یه فیلم از مقابل چشمای سیمین میگذرن.
پیمان با لذت مشغول خوردنه و هر قاشق رو آنچنان با ولع میخوره که انگار بعد از سالها غذایی جلوش گذاشتن. سرش رو بالا میگیره تا نگاه مامان و باباش رو هم تجزیه تحلیل کنه و ببینه اونها هم به نظرشون عذا خوشمزه ست یا این فقط نظر خودشه.
سرش که بالا میره لحظه ای با تعجب روی صورت مادر و بعد پدر میلغزه. دو نگاه زل زده به هم و دست پدر که آروم روی دست مادر به حالت نوازش حرکت میکنه. شوک زده و گیج سریع نگاهش رو از روی اونها بر میداره و به نادیا و آریانا خیره میشه. اینبار دست آریانا رو به حالت نوازش روی دست نادیا میبینه.
ثانیه ای با حسرت نگاهش رو روی دست نادیا ثابت مبکنه و بعد کم کم لبخند گرمی لبش رو میپوشونه و زمزمه میکنه:
- آقا قبول نیست. سر من این وسط کلاه رفته. این از این دو تا که یادشون رفته پسر خرس گنده دارن اینم از این دو تا که یادشون رفته ما اینجا نشستیم. میشه بگین یهو چرا همه تون رمانتیک شدین؟
سیمین سرش رو زیر میندازه و پوریا با خنده به پیمان و بعد به نادیا نگاه میکنه. بعد از چند ثانیه از روی صندلی بلند و به سمت نادیا میره و آروم بوسه ای روی موهای نادیا میزنه.
نادیا بهت زده نگاهش رو به مهندس راستین میدوزه که پوریا ادامه میده:
- دستت درد نکنه دخترم. دست پختت حرف نداشت. درست مزه همون کوفته شب بله برونمون رو میداد. من و سیمین رو برد به اون سالها. یاد خدا بیامرز مادرم افتادم. هر چی خاک اونه عمر با عزت و خوشبخت تو باشه.
اشک شوق آروم راهش رو روی گونه نادیا باز میکنه و آریانا فشار دستش رو روی دست نادیا بیشتر میکنه و در دل دنیایی ممنون مهندس راستین میشه به خاطر هدیه ارزشمندش به عزیز ترین موجود زندگیش نادیا. بوسه ای که سالها خواهرش منتظر بود تا یکبار پدر روی سرش بگذاره.
سیمین از روی صندلی بلند و نادیا رو در آغوش میگیره و بوی سینه نچشیده مادر رو براش زنده میکنه. نادیا غرق خوشی میشه. دیگه چیزی نمیخواد. دیگه ناراحت نبود که چرا سالها مجبور بود خودش غذا بپزه به جای اینکه دست پخت مادرش رو بخوره.
بالاخره غذا به پایان میرسه و پیمان همه رو وادار به نشستن میکنه و خودش سریع شروع به جمع و جور کردن میز میکنه.
سیمین و پوریا از خدا خواسته روی مبل کنار هم از این فرصت به دست اومده استفاده و خاطرات رو مرور میکنن و آریانا با لبخند سرش رو زیر میندازه و خودش رو مشغول ور رفتن با تلفنش میکنه.
نادیا آروم از روی مبل بلند و به سمت آشپزخونه میره برای کمک به پیمان.
پیمان بوی نادیا رو حس میکنه و همزمان سرش رو بر میگردونه که نادیا رو پشت سرش و با دستی پر میبینه.
بی هیچ کلامی لیوان ها رو ازش میگیره و داخل ماشین ظرفشویی میگذاره و بعد به طرفش بر میگرده و روبروش می ایسته و با قدمهایی کوتاه فاصله بینشون رو کم و کمتر میکنه.
دل نادیا دوباره تو سینه میلرزه و با لذت بوی تن پیمان رو به ریه هاش میفرسته و چشماش رو کم کم بالا و بالاخره هر دو چشم تو چشم مشغول نگاه کردن به هم میشن.
تمام تلاشش رو میکنه تا تمام عشقش رو تو نگاهش بریزه و این عشق رو به نادیا تقدیم کنه. عشقی که حالا مطمئنه در مقابل چنین دختری هیچه.
بالاخره نادیا بی طاقت میشه و برای جلوگیری از هر عمل نابجایی سرش رو سریع پایین میندازه و قدمی با پبمان فاصله اش رو زیاد میکنه.
پیمان قلبش بهش حکم میکنه و آروم قدم عقب رفته نادیا رو با قدم رو به جلوی خودش خنثی میکنه و دستش آرووم به طرف دست نادیا میره و ثانیه ای بعد اون رو میگیره و توی دست خودش میفشارتش و سرش رو پایین میگیره و بوسه آروم و نمناکی روی دستش میزنه.
جریان برقی عجیب و باور نکردنی ناگهان از تمام بدن نادیا عبور میکنه و گر میگیره. بدنش بی اختیار میلرزه و نگاهش سرخ میشه. اما توان کوچکترین حرکتی رو در خودش نمیبینه.
بالاخره پیمان سرش رو بالا میاره اما دست نادیا هنوز توی دستشه.
نگاهش همچون دو گلوله آتش سرخ سرخه. دستاش میلرزه و صدای نفس هاش به وضوح به گوش نادیا میرسه.
قلب نادیا تپشی دیوانه وار رو آغاز میکنه و همزمان صدای پیمان تو گوشش میپیچه:
- ازت ممنونم. لیاقتت خیلی بیشتر از این بوسه ست. حتی زبونمم قاصره از هر حرفی. اما نگاهم پر از همه حرفای تو دلمه نادیا. از نگاهم بخون.
نادیا میلرزه. آب دهنش رو به سختی فرو میده و قطره اشک آروم از گوشه چشمش سرازیر میشه.
قطره رو پایین نرسیده با نوک انگشت میگیره و به لبش میبره و بوسه آرومی میزنه بهش. بعد آروم دست نادیا رو رها و قدم به بیرون میگذاره.
آریانا نگاهش رو آروم از روی پیمان و نادیا بر میداره و با لبخند سرش رو پایین میندازه و تو دلش دعا میکنه خواهرش به عشقی که لایقشه برسه.

بالاخره پدر و مادر پیمان خداحافظی میکنن و از در بیرون میرن. با خروجشون آریانا پیمان و نادیا رو راهی ادامه درسشون میکنه و خودش مشغول جمع کردن ظرفها میشه.
دوباره هر دو به سمت اتاق پیمان میرن اما اینبار با قلبهایی کوبنده و نگاه هایی که با تلاش از هم میدزدن و قدمهایی لرزان.
وارد اتاق میشن. نادیا روی تخت پیمان خسته و با چشمانی خمار لم میده و چیزی تو وجود پیمان میلرزه. ثانیه ای چشم میدوزه به نادیا اما تاب ادامه نگاه رو نمی آره و آروم نفسش رو بیرون میده و از مقابل نادیا میگذره و سریع کیف و کتاب نادیا رو بر میداره و به طرف در بر میگرده.
تو آخرین لحظه و قبل از خروج کاملش نیم نگاهی به نادیا میکنه و زیر لب زمزمه میکنه:
- اینجا به دو دیقه نکشیده خوابت میبره و هنوز 70 صفحه مونده. بیا ناهار خوری میشینیم سر میز.
آریانا با تعجب به پیمان نگاه میکنه و پیمان با سری رو به پایین دوباره همون دلایل رو تکرار میکنه و آریانا تنها لبخندی میزنه و تو ذهنش به این بهانه عاشقانه پیمان بلند میخنده.
نادیا هنوز کامل روی مبل ننشسته رو به پیمان و با نگاهی از یک سو دلخور و از سوی دیگه شرور و خندان شروع به حرف زدن میکنه:
- میگم یادت نرفته شرط رو باختی که؟
- مگه میشه چنین خاطره ای هیچوقت از یادم بره؟
لحظه ای دلش از خوشی حرف پیمان میلرزه اما باز یاد این زبون به کام گرفته پیمان و این عقب کشیدن هاش از خودش می افته و ناگهان فکری مثل برق از ذهنش میگذره و رو به پیمان:
- خوب پس برات کاملا فراموش نشدنیش میکنم. حالا شرط من.
آروم و زیر لب زمزمه میکنه شما جون بخواه.
نادیا با بدجنسی ادامه میده:
- جونت مال خودت. باید برام تقلب بنویسی. شرطش همین بود.
- چی؟؟؟؟؟؟؟؟
با صدای نیمه فریاد مانند پیمان و خنده بلند نادیا سریع از دستشویی بیرون و خودش رو به ناهار خوری میرسونه.
تنها یه نگاه به قیافه شر و شیطونه نادیا براش مسلم میکنه که بد حال پیمان رو گرفته حالا داره حسابی تفریح میکنه.
با خنده رو به پیمان که با نگاهی ثابت به نادیا چشم دوخته میکنه و :
- ها چیه؟ خوردی خواهرم رو. چرا اینجوری نگاش میکنی؟
- از خودش بپرس و شرطی که گذاشته.
- ثانیه ای به عقب بر میگرده و زمانیکه نادیا فقط 14 سال داشت و شرط بندی ای که با هم کرده بودن و طبق معمول همیشه باخت خودش و شرطای عجیب نادیا.
- با یاداوری اون صحنه لبش پر خنده میشه و رو به پیمان ادامه میده:
- ببینم نکنه به تو هم گفته باید دو دور بیاد رو کولت و سواریش بدی که اینجور میخ شدی؟
- ثانیه ای طول میکشه تا حرف آریانا رو تو ذهنش حلاجی کنه و بعد با لبخندی عجیب به نادیا چشم میدوزه و ادامه میده:
- کاش همچین شرطی گذاشته بود که به جای دو دور، دو روزم حاضر بودم کولیش بدم.
- بعد دوباره حرفش رو پی میگیره و رو به نادیا:
- امکان نداره نادیا. شزطت رو عوض کن. سرم بره انجامش نمیدم.
- وروجک چه شرطی گذاشتی این داره پس می افته؟ من غیرتی ام ها. منو دست کم نگرفتی که؟
- برو بابا. بی خیال آریانا. این یه چیزیش میشه وگرنه من فقط بهش گفتم باید برام تقلب بنویسه.
- سرش رو آروم میندازه پایین و به زحمت خنده اش رو خفه میکنه و همزمان پیمان رو تصور میکنه در حال تقلب نوشتن.
- با تمام تلاشش باز هم نمیتونه خنده اش رو خفه کنه و بالاخره همچون بمب شلیک خنده اش به هوا میره.
- مرگ.... بایدم بخندی. تو که جای من نیستی... غیر ممکنه نادیا. یه چیز دیگه بگو.
- همین که گفتم. شرط بستی باختی، حالا عین مرد پای باختت وایسا.
- نادیا تو دست شیطون رو از پشت بستی. کوتا بیا بچه مردم سکته میکنه الان. یه شرط دیگه بذار براش.
- نه.... همین که گفتم.
- نادیا لج نکن. کل کتاب رو خوندیم. فقط همین 70 صفحه مونده. آخه خودت دلت میاد با اینهمه زحمتی که کشیدی و این کتاب رو خوندی باز بیای تقلب بنویسی؟
- خوب همین 70 صفحه رو بنویس.
- اخماش رو در هم میکشه و عصبی از روی صندلی بلند میشه و زیر لب زمزمه میکنه:
- من هی میگم نره تو میگی بدوش. ما نیستیم آقا.
- همین که گفتم.
- ناگهانی پیمان به طرف نادیا بر میگرده و:
- میگم اصلا یه چیزی... بیا امشب رو بی خیال شو. هم اینکه فقط 70 صفحه مونده از کتاب و به نظر من که نمی ارزه شرطت رو سر 70 صفحه حروم کنی. هم اینکه باز یه کم فکر کنی شاید یه شرط بهتر به ذهنت رسید و خواستی شرطت رو عوض کنی. چطوره؟
- اومم... بدم نیست. راست میگی. یه کتاب 500 600 صفحه ای رو مجبور نشم بخونم راحت تر از اینه که برا 70 صفحه باهات چونه بزنم. Ok بیا جاهای مهمه این 70 صفحه رو بگو که دیگه حال کلش رو ندارم. بدو.
- پیمان از معافیت فعلیش با خیالی آسوده نفس حبس شده اش رو بیرون میده و دوباره سر میز بر میگرده و شروع به ادامه درس میکنه.

روزها از پی هم میگذشتند و هر روز پیمان و نادیا به هم نزدیکتر میشدن و چیزای بیشتری از خصوصیات اخلاقی همدیگه دستشون میومد. حالا کم کم پیمان به نادیا عادت کرده بود و زوایی از وجود نادیا رو میدید که تا به حال ندیده بود. چیزهایی که تو دیدش خیلی مهمتر از این بود که بخواد روی لباس پوشیدن نادیا یا راه رفتنش یا شیطنت های بی جاش زوم کنه.
نادیا دختر راحت و بیشتر مواقع آرومی بود و این آرامش رو خیلی راحت تونسته بود به پیمان هم منتقل کنه. خستگی رو تنها با یه نگاه پاک و ساده اش از وجود پیمان بیرون میاورد و خنده رو مهمون لبهاش میکرد. تو اوجه دست و پا زدن های پیمان برای کردن مطالب توی معزش با شیطنت های گاه و بیگاهش خستگی و فشار سر و کله زدن با یه ذهن کاملا دست نخورده از نظر معلومات رو از تن پیمان بیرون میاورد.
گاهی تو خودش میرفت و ساعتها کور میشد و هیچ کس رو نمیدید. بارها تو این مواقع سعی کرده بود بهش دلداری بده یا شریک ناراحتیش بشه اما هر بار نتیجه عکس گرفته بود و هر بار آریانا بهش گوشزد کرده بود که راهت غلطه.
هر بار بهش گفته بود اینجور مواقع باید بی خیال بشی. اون اشک ریخت تو بخندی و ناراحتیش رو بی اهمیت جلوه بدی تا فراموشش کنه. بارها بهش گفته بود اگه بخوای با اشکاش اشک بریزی بیشتر میبریش تو خودش و غم هاش.
براش سخت بود درک حرفای آریانا. نمیتونست نقش بازی کنه اما میدید که آریانا دقیقا اینجور مواقع شروع میکنه به سر و کله زدن و خندیدن به نادیا و عم و غصه هاش. میدید که رفتاری کاملا عکس نادیا در مقابل همون مسئله از خودش بروز میده ولی نتونسته بود خودش رو انقدر قوی کنه که بخواد مثل آریانا باشه.
کم کم نادیا ترس پیمان از نزدیکی رو از بین میبرد و حالا ساعتها هر دو کنار هم شونه به شونه مینشستن و ساعتها درس میخوندن و حرف میزدن اما از تنهایی و نبود آریانا و خونه ای که تنها دو نفر زیر سقفش بودن ترسی نداشتن.
هنوز نادیا لحظه شماری میکرد تا پیمان دهن باز کنه و به عشقش اعتراف کنه و پیمان با خودش در حال کلنجار رفتن بود و این حس رو که روز به روز هم شدید تر میشد از خودش دور میکرد.
آریانا نادیا رو میشناخت و بهش مطمئن بود. میدونست سرش بره پاش کج نمیره. تو این یه هفته ده روز فهمیده بود که پیمان هم مرد با اراده ایه و جلوی غرایزش رو خیلی خوب میگیره.
میدد پیمان هنوز مردده و نمیتونه تصمیم بگیره و این تا حدودی خیالش رو راحت تر میکرد. چون میدونست برای نادیا هنوز زوده درگیر این احساس شدن. چون نادیا هنوز چیزای زیادی از سختی های با پیمان بودن نمی دونست که باید زمان بهش اینها رو یاد میداد.
نادیا هنوز سکوت کرده بود و حرفی از شرطی که با پیمان بسته بود به میون نمی آورد و پیمان با سادگی فکر میکرد شرطش رو فراموش کرده یا خودش به عیر ممکن بودنش واقف شده و بی خیالش شده.
.....

سرش رو بالا میاره و نگاهش رو به چشمای خسته نادیا میدوزه. لحظه ای دلش میگیره از اینکه مجبور وادارش کنه به درس خوندن اونم بعد از ده روز بی وقفه سر و کله زدن. همیشه آخرین امتحان برای خودش هم غذاب بود خوندنش چه برسه به نادیا که از هیچ درسی یک کلمه هم نمیدونست و تازه امروز ساعت 2 اومده بود خونه و فردا 10 صبح باید امتحان حقوق تجارت میداد. اونم تجارت 3. سخت ترین درس تجارتی.
- ببین نادیا میدونم سخته. ولی چاره نداریم. یه کم دقت کنی سر در میاری چی دارم میگم. فقط باید هوش و حواست رو کامل به من بدی. باشه دختر خوب؟
نادیا خسته از بی خوابی های این چند وقت و کلافه جواب میده:
- نمیتونم. آخه چرا نمیفهمی. دارم از زور خواب میمیرم. هیچی تو این مغزم نمیره. دیشب 3 صبح خوابیدم، صبح 7 بیدارم کردی، نیم ساهت نیست رسیدم اونوقت انتظار داری بفهمم هم که چی داری میگی؟ ولم کن.
صورت به بغض نشسته نادیا دلش رو میلرزونه. آروم دستش رو بلند میکنه و روی شونه نادیا میگذاره و ادامه میده:
- میدونم عزیزم. به خدا میدونم چی میگی ولی چاره نداریم. باید بخونیش. یه کم به خودت فشار بیار. این آخریه. باشه؟
نادیا محکم از روی صندلی بلند میشه و با صدایی عصبی و نگاهی لجوج و طوفانی ادامه میده:
- نه.... بمیرمم دیگه هیچی نمیخونم. شرطمون که یادت نرفته هنوز؟ باید بیای کمکم کنی تقلب بنویسیم. 540 صفحه کتابه. اگه بخوای برام روخونی ام کنی تا پس فردا طول میکشه. همین.
- نادیا باز که رفتی سر خونه اول. بهت یه بار گفتم سرم بره همچین کاری نمیکنم. میخوای تقلب کنی به سلامت. برو خونه ات خودت میدونی. دور منم خط بکش.
عصبی صداش رو سرش میندازه و ادامه میده:
- اِ؟؟؟؟؟ اینجوریه؟ اینجوری رو خودت اسم مرد میذاری؟ هه. تو شرط بستی با من. جنابالی نبودی که اون روز میگفتی هر شرطی باشه قبول داری؟
- آره من بودم. هنوزم سر حرفم هستم ولی بهت گفتم شرطت با اعتقاداتم کاری نداشته باشه. خودت خوب میدونی از تقلب متنفرم.
با غیض نگاهش رو به پیمان میدوزه و :
- باشه. شرطم رو عوض میکنم بیا منو ببوس. بعد پوزخندی میزنه و ادامه میده البته نه پیشونی یا گونه ام رو.
یه لحظه خودش هم از حرفی که از زبونش در اومده چهار شاخ میشه. تو باورشم نمی گنجه که این خودش بوده که دهن باز کرده و چنین حرفی زده. کم کم مزه حرفی که زده تو دهنش میاد و سرش پایین و پایین تر میره و رنگش سرخ و سرختر. دیگه دیر شده برای بر گردوندن کلام به دهانش. فقط دعا میکنه زمین دهن باز کنه و بره توش یا زمان ناگهانی به عقب بر گرده. فقط چند ثانیه تا با دست محکم روی دهنش رو بگیره و نذاره این بار این حرف از دهنش بیرون بیاد.
یه لحظه کُپ میکنه. به گوشاش اعتماد نمیکنه که چنین حرفی از دهنه نادیا در اومده باشه. نمیتونه باور کنه که این دختر چنین حرفی زده باشه.
میدید که تو اوجه عصبانیته و صداش رو، سرش انداخته. میدید که خسته ست. میدید که صبر و تحملش تموم شده اما باز هم نمیتونست درک کنه که چنین حرفی بزنه. میدونست لج کرده. میدونست داره گند اخلاقی میکنه. میفهمید فشار روشه اما باورش نمیشد چنین بازی ای رو شروع کرده باشه.
عصبی و با صدایی دو رگه و چشمایی که وحشت رو به صورت نادیا میاره نگاهش رو میدوزه به چشمای نادیا و زیر لب زمزمه میکنه:
- حتما این شرطت اصلا اعتقادات منو زیر سوال نمیبره. نه؟؟؟؟ برا همین شرطت رو انقدر روی فکر عوض کردی آره؟ 


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان , سیبیل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - رمان فریبا (ادامه ی فصل دوم) , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 23- در حسرت آغوش تو , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45790

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا