تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (فصل هشتم)


روزها از پی هم میگذشتند و هر روز پیمان و نادیا به هم نزدیکتر میشدن و چیزای بیشتری از خصوصیات اخلاقی همدیگه دستشون میومد. حالا کم کم پیمان به نادیا عادت کرده بود و زوایی از وجود نادیا رو میدید که تا به حال ندیده بود. چیزهایی که تو دیدش خیلی مهمتر از این بود که بخواد روی لباس پوشیدن نادیا یا راه رفتنش یا شیطنت های بی جاش زوم کنه.
نادیا دختر راحت و بیشتر مواقع آرومی بود و این آرامش رو خیلی راحت تونسته بود به پیمان هم منتقل کنه. خستگی رو تنها با یه نگاه پاک و ساده اش از وجود پیمان بیرون میاورد و خنده رو مهمون لبهاش میکرد. تو اوجه دست و پا زدن های پیمان برای کردن مطالب توی معزش با شیطنت های گاه و بیگاهش خستگی و فشار سر و کله زدن با یه ذهن کاملا دست نخورده از نظر معلومات رو از تن پیمان بیرون میاورد.
گاهی تو خودش میرفت و ساعتها کور میشد و هیچ کس رو نمیدید. بارها تو این مواقع سعی کرده بود بهش دلداری بده یا شریک ناراحتیش بشه اما هر بار نتیجه عکس گرفته بود و هر بار آریانا بهش گوشزد کرده بود که راهت غلطه.
هر بار بهش گفته بود اینجور مواقع باید بی خیال بشی. اون اشک ریخت تو بخندی و ناراحتیش رو بی اهمیت جلوه بدی تا فراموشش کنه. بارها بهش گفته بود اگه بخوای با اشکاش اشک بریزی بیشتر میبریش تو خودش و غم هاش.
براش سخت بود درک حرفای آریانا. نمیتونست نقش بازی کنه اما میدید که آریانا دقیقا اینجور مواقع شروع میکنه به سر و کله زدن و خندیدن به نادیا و عم و غصه هاش. میدید که رفتاری کاملا عکس نادیا در مقابل همون مسئله از خودش بروز میده ولی نتونسته بود خودش رو انقدر قوی کنه که بخواد مثل آریانا باشه.
کم کم نادیا ترس پیمان از نزدیکی رو از بین میبرد و حالا ساعتها هر دو کنار هم شونه به شونه مینشستن و ساعتها درس میخوندن و حرف میزدن اما از تنهایی و نبود آریانا و خونه ای که تنها دو نفر زیر سقفش بودن ترسی نداشتن.
هنوز نادیا لحظه شماری میکرد تا پیمان دهن باز کنه و به عشقش اعتراف کنه و پیمان با خودش در حال کلنجار رفتن بود و این حس رو که روز به روز هم شدید تر میشد از خودش دور میکرد.
آریانا نادیا رو میشناخت و بهش مطمئن بود. میدونست سرش بره پاش کج نمیره. تو این یه هفته ده روز فهمیده بود که پیمان هم مرد با اراده ایه و جلوی غرایزش رو خیلی خوب میگیره.
میدد پیمان هنوز مردده و نمیتونه تصمیم بگیره و این تا حدودی خیالش رو راحت تر میکرد. چون میدونست برای نادیا هنوز زوده درگیر این احساس شدن. چون نادیا هنوز چیزای زیادی از سختی های با پیمان بودن نمی دونست که باید زمان بهش اینها رو یاد میداد.
نادیا هنوز سکوت کرده بود و حرفی از شرطی که با پیمان بسته بود به میون نمی آورد و پیمان با سادگی فکر میکرد شرطش رو فراموش کرده یا خودش به عیر ممکن بودنش واقف شده و بی خیالش شده.
.....

سرش رو بالا میاره و نگاهش رو به چشمای خسته نادیا میدوزه. لحظه ای دلش میگیره از اینکه مجبور وادارش کنه به درس خوندن اونم بعد از ده روز بی وقفه سر و کله زدن. همیشه آخرین امتحان برای خودش هم غذاب بود خوندنش چه برسه به نادیا که از هیچ درسی یک کلمه هم نمیدونست و تازه امروز ساعت 2 اومده بود خونه و فردا 10 صبح باید امتحان حقوق تجارت میداد. اونم تجارت 3. سخت ترین درس تجارتی.
- ببین نادیا میدونم سخته. ولی چاره نداریم. یه کم دقت کنی سر در میاری چی دارم میگم. فقط باید هوش و حواست رو کامل به من بدی. باشه دختر خوب؟
نادیا خسته از بی خوابی های این چند وقت و کلافه جواب میده:
- نمیتونم. آخه چرا نمیفهمی. دارم از زور خواب میمیرم. هیچی تو این مغزم نمیره. دیشب 3 صبح خوابیدم، صبح 7 بیدارم کردی، نیم ساهت نیست رسیدم اونوقت انتظار داری بفهمم هم که چی داری میگی؟ ولم کن.
صورت به بغض نشسته نادیا دلش رو میلرزونه. آروم دستش رو بلند میکنه و روی شونه نادیا میگذاره و ادامه میده:
- میدونم عزیزم. به خدا میدونم چی میگی ولی چاره نداریم. باید بخونیش. یه کم به خودت فشار بیار. این آخریه. باشه؟
نادیا محکم از روی صندلی بلند میشه و با صدایی عصبی و نگاهی لجوج و طوفانی ادامه میده:
- نه.... بمیرمم دیگه هیچی نمیخونم. شرطمون که یادت نرفته هنوز؟ باید بیای کمکم کنی تقلب بنویسیم. 540 صفحه کتابه. اگه بخوای برام روخونی ام کنی تا پس فردا طول میکشه. همین.
- نادیا باز که رفتی سر خونه اول. بهت یه بار گفتم سرم بره همچین کاری نمیکنم. میخوای تقلب کنی به سلامت. برو خونه ات خودت میدونی. دور منم خط بکش.
عصبی صداش رو سرش میندازه و ادامه میده:
- اِ؟؟؟؟؟ اینجوریه؟ اینجوری رو خودت اسم مرد میذاری؟ هه. تو شرط بستی با من. جنابالی نبودی که اون روز میگفتی هر شرطی باشه قبول داری؟
- آره من بودم. هنوزم سر حرفم هستم ولی بهت گفتم شرطت با اعتقاداتم کاری نداشته باشه. خودت خوب میدونی از تقلب متنفرم.
با غیض نگاهش رو به پیمان میدوزه و :
- باشه. شرطم رو عوض میکنم بیا منو ببوس. بعد پوزخندی میزنه و ادامه میده البته نه پیشونی یا گونه ام رو.
یه لحظه خودش هم از حرفی که از زبونش در اومده چهار شاخ میشه. تو باورشم نمی گنجه که این خودش بوده که دهن باز کرده و چنین حرفی زده. کم کم مزه حرفی که زده تو دهنش میاد و سرش پایین و پایین تر میره و رنگش سرخ و سرختر. دیگه دیر شده برای بر گردوندن کلام به دهانش. فقط دعا میکنه زمین دهن باز کنه و بره توش یا زمان ناگهانی به عقب بر گرده. فقط چند ثانیه تا با دست محکم روی دهنش رو بگیره و نذاره این بار این حرف از دهنش بیرون بیاد.
یه لحظه کُپ میکنه. به گوشاش اعتماد نمیکنه که چنین حرفی از دهنه نادیا در اومده باشه. نمیتونه باور کنه که این دختر چنین حرفی زده باشه.
میدید که تو اوجه عصبانیته و صداش رو، سرش انداخته. میدید که خسته ست. میدید که صبر و تحملش تموم شده اما باز هم نمیتونست درک کنه که چنین حرفی بزنه. میدونست لج کرده. میدونست داره گند اخلاقی میکنه. میفهمید فشار روشه اما باورش نمیشد چنین بازی ای رو شروع کرده باشه.
عصبی و با صدایی دو رگه و چشمایی که وحشت رو به صورت نادیا میاره نگاهش رو میدوزه به چشمای نادیا و زیر لب زمزمه میکنه:
- حتما این شرطت اصلا اعتقادات منو زیر سوال نمیبره. نه؟؟؟؟ برا همین شرطت رو انقدر روی فکر عوض کردی آره؟
عصبی و با صدایی بلند تر ادامه میده:
- چرا سرت رو انداختی پایین؟ جواب بده لعنتی.
سعی میکنه جوری این دست و پا گم کردن و ترسش رو از پیمان مخفی کنه. تمام نیروش رو جمع میکنه و سرش رو ثانیه ای بالا میگیره و چشم میدوزه به پیمان و با لحنی قاطع ادامه میده:
- لابد این شرط کمتر از تقلب نوشتن رو اعتقاداتت پا میذاره.
خودش میدونه داره اراجیف به هم میبافه. یه جمله کاملا بی ربط و احمقانه ولی انتظاری بیش از این هم نمی تونه از مغز هنگ کرده اش تو چنین شرایطی داشته باشه.
بعد سریع سرش رو پایین میگیره و راهش رو کج میکنه تا از اتاق بره بیرون که پیمان قدمی محکم به سمتش بر میداره و با صورت کبود از خشم مچش رو محکم میگیره و به سمت خودش بر میگردونتش و :
- پس چرا داری فرار میکنی؟ هان؟ وقتی برا تو زدن حرفش انقدر راحته چرا برا من عمل کردنش سخت باشه؟ بیا میخوام شرطت رو انجام بدم.
کم کم فاصله اش رو با نادیا کم و کمتر میکنه و دستاش دو طرف صورت نادیا رو محکم میگیره و سرش رو بالا میاره.
نگاهش پر خشم و ترسناکه. دستاش اونقدر محکم دو طرف سر نادیا رو نگه داشته که انگار هر لحظه ممکنه سرش متلاشی بشه.
دستاش رو آروم بالا میبره و در حالیکه از درد صورتش بی حس شده روی دستای پیمان میگذاره و سعی میکنه دستاش رو جدا و صورتش رو از این نگاه ترسناک که به مراتب درد بیشتری رو نسبت به درد سرش ایجاد کرده خلاص کنه.
تقریبا فاصله لبهاش با لبهای نادیا به اندازه دو انگشته. تمام وجودش از اینهمه نزدیکی میلرزه. لرزشی که با فشار دستهاش میخواد کم و کمترش کنه. تو ذهنش مدام این احساس پیش میاد که براش این یه چیزه پیش پا افتاده بوده. همین جری ترش میکنه برای بوسیدن. میخواد به خودش ثابت کنه دختری که به این سادگی حرمت شکنی میکنه ارزش ثانیه ای فکر کردن نداره. تو باورش نمیگنجه هنوز که این نادیاست. با این نگاه گستاخ و شاید بی خیال.
لحظه ای فشار دستهای نادیا رو روی دستاش حس میکنه و نگاهش به طرف دستای لرزون دختر میره. بعد نگاهش روی صورت نادیا ثابت میشه و صورتش رو نزدیکتر میکنه.
چیزی تو نگاه دختر به شک میندازتش. اون معصومیت و پاکی نگاه کم کم گستاخی کلام نادیا رو کمرنگ و کمرنگ تر میکنه براش. لرزش دستاش بیشتر میشه. صدای نفس های تند و ترسان نادیا توی گوشش فریاد میزنه.
از اینهمه نزدیکی تنش میلرزه. همیشه تو ذهنش فکر میکرد ساده باشه چشیدن طعم لبهای پیمان. اما حالا با هر حرکت پیمان به طرفش ترسش بیشتر و پشیمون تر میشد.
تو آخرین لحظه و ناگهانی دستاش از دو طرف صورت نادیا پایین می افتن و با حرکت سریع کتاب رو از روی میز میقاپه و از در بیرون و در رو با صدای محکمی به هم میکوبه.
پاهاش آخرین تلاششون رو هم میکنن و بالاخره خسته از اینهمه تلاش آروم سر میخورن پایین و روی زمین مچاله میشه و اشک آروم آروم روی صورتش روون میشه و با فشار بالشت روی دهنش صداش رو خفه میکنه و خودش رو روی تخت میکشه و زانوهاش رو بالا و سرش و بالشت رو توی زانوهاش فرو میکنه.
وارد خونه میشه و از همون بدو ورودش جو سنگین خونه رو حس میکنه. پیمان رو میبینه مشغول نوشتن چیزی روی میز ناهارخوری.
چشم میگردونه به دنبال نادیا که صدای خسته پیمان جوابش رو میده:
- بالاخره خوابش برد. تو اتاقه منه.
و دوباره سکوت.
حرف تو دهنش میماسه و بدون هیچ سوالی به طرف اتاق پیمان میره و در رو آهسته باز میکنه و نادیا رو میبینه مچاله شده روی تخت با ظاهری خسته و شکسته. در رو رها میکنه و دوباره بر میگرده توی سالن و تنها خیره میشه به پیمان.
ثانیه ای سکوت و بعد پیمان لب باز میکنه:
- دعوامون شد.
و دوباره سکوت.
- شام خوردین؟
- نه.
- نمیخوای بخوری؟
- نه.
- خوبی؟
- نه.
آریانا کلافه دستاش رو لای موهاش میبره و ثانیه ای بعد با صدایی آروم زمزمه میکنه:
- میرم بیدارش کنم بره اتاق خودش.
- نه بذار بخوابه. تا صبح بیدارم. کار دارم.
- پس شب به خیر.
- شب به خیر.
....

کتاب رو میبنده و سرش رو آهسته روی ساعت مچیش میگردونه. 4 صبح.
از جاش بلند و کاغذها و کتاب نادیا رو بر میداره و به طرف اتاقش میره.
آروم و پاورچین وارد اتاق میشه و نگاهش به سمت تخت میچرخه و روی نادیا با پاهایی جمع شده از سرما و بالشتش تو بقلش. قلبش دوباره دیوانه وار میتپه و نگاهش غمگین و قدمهاش به سمت تخت حرکت میکنه و ثانیه ای بعد کنار نادیا روی تخت میشینه و دستش آروم بالا میره و روی گونه نیمه مرطوب از اشکهای ماسیده روی صورتش ثابت میشه.
ثانیه ای صورتش رو نوازش میکنه و بعد آروم موهای پریشونش رو از روی صورتش کنار و سمت دیگه روتختی رو بر میگردونه روی تن نادیا و آروم بالشت کناری رو هم بر میداره و با احتیاط تمام زیر سر نادیا میگذاره و آروم زمزمه میکنه منو ببخش.
از روی تخت بلند و برگه های تقلب رو روی کتاب میگذاره و ساعت موبایلش رو روی 8.5 صبح کوک میکنه و کنار نادیا میگذاره.
کتش رو از توی کمد در میاره و از اتاق بیرون و چند لحظه بعد کلافه از در خونه بیرون میره.
با صدای زنگ چشماش رو با خستگی باز میکنه و ثانیه ای به دور و برش نگاه میکنه. ناگهان همه چیز یادش می افته. تمام اتفاقات دیروز. دعواشون. و در آخر کوبیده شدن در اتاق و رفتن پیمان.
چیزی تو وجودش میشکنه. غم تو نگاهش بیداد میکنه. پیمان رفته بود و غیر ممکن بود دیگه بر گرده. بدترین راه رو رفته بود و حالا برای هر برگشتی دیر بود.
اشک دوباره روی گونه اش سرازیر میشه. با صدای دوباره زنگ به خودش میاد و نگاهش بر میگرده به طرف صدا.
موبایل پیمان رو میبینه که داره زنگ میخوره. از اینهمه بی فکری و حماقت خودش و اینهمه محبت و به فکر بودن پیمان خجالت میکشه.
تو ذهنش عکس این حالت رو مجسم میکنه و با خودش زمزمه میکنه قطعا من اگر بودم براش زنگ نمیذاشتم که خواب نمونه. میگفتم به درک. لیاقتش همینه.
دوباره بغض میکنه و دستش رو با حسرت به سمت کتاب میبره و زیر لب زمزمه میکنه نمیمردی اگه میشستی لا اقل 30 صفحه اش رو میخوندی. عوضش حالا پشت اون در وایساده بود و با خنده و بلند بلند اسمت رو صدا میکرد که تنبل خانوم پاشو دیر شد. نمی رسی به امتحانت ها.
بعد با ناز و هزار ادا و اطفار می یومدی بیرون و آقا لقمه حاضر آماده رو میداد دستت و از کنار متلک های آریانا با لبخند میگذشت و سوارت میکرد میبرد تا دانشگاه و تو کل راه هزار جور اعتماد به نفس بهت میداد.
تمام سعیش رو میکرد که سر جلسه شده یه بار بیاد و با نگاهش مطمئنت کنه و دلت رو قرص کنه.
اما حالا چی داری؟ هیچی. حالا خبری از هیچکدومه این چیزا نیست. چون خودت نخواستی. خودت خرابش کردی نادیا.
با تکونی که به سرش میده افکار رو از ذهنش بیرون و کتاب رو آروم از روی تخت بر میداره که ناگهان برگه های ریزی با خطی ریزتر مقابل چشمش میبینه. لحظه ای شوک زده چشم میدوزه به برگه ها. کم کم ذهنش به کار می افته. خط رو خوب میشناسه. همون خطی که ده روز براش رو کاغذ جزوه نوشته بود. همون خطی که ساعت ها تو نبود صاحبش، بهشون خیره شده بود و روشون دست کشیده بود. حتی نوشته ها رو بو کرده بود تا بوی عطر پیمان تو شامه اش بپیچه و دلش بلرزه.
اشک آروم آروم روی گونه اش دوباره جاری میشه و با دست روی نوشته ها رو لمس میکنه و زیر لب زمزمه میکنه خیلی پستی نادیا. تو پا رو تمام اعتقاداش گذاشتی. وادارش کردی به کاری که متنفر بود از انجامش. تو لیاقت چنین عشق بزرگی رو نداری. تو انقدر بچه ای که باید قید داشتن چنین مرد بزرگی رو بزنی. تو شعور نداری. تویی که چشماتو میبندی و دهنت رو باز میکنی رو چه به چنین محبت و عشق خالصی. تو رو چه به این از خود گذشتگی؟
....

با صدای هق هق بلند نادیا تموم وجودش میلرزه. هزار بار به خودش لعنت میفرسته که جلوی این عشق رو نگرفته بود. هر چیزی رو میتونست تحمل کنه و براش راه حلی داشت جز درد عشق رو. جز گریه های یه آدم عاشق.
نمیدونست چی شده ولی مطمئن بود یه اتفاق ساده و یه قهر کودکانه نبوده. از نگاه پیمان این رو خونده بود. تو نگاه پیمان دیده بود چیزی مرده و حالا کم کم داشت می فهمید چی مرده.
سریع به سمت اتاق میره و در رو باز و وارد میشه. نادیای مچاله شده رو محکم تو آغوشش میگیره و به خودش میفشاره و بهش اجازه میده تا تو یه پناه امن خودش رو سبک کنه.
بالاخره دختر به زبون میاد و زمزمه میکنه:
- اون... رفت... همش تقصیر من بود.... من خیلی احمقم. من ... من مجبورش کردم این تقلب های کوفتی رو بنویسه... من... من بهش گفتم یا این تقلب ها رو بنویسه یا.... یا....
نادیا نمیگه یا چی ولی پیمان حدس میزنه اون "یا" همه چیز رو نابود کرده. مطمئنه اون "یا" انقدر رو اعتقاداتش پا میگذاشته که ترجیح داده تقلب نوشتن رو انتخاب کنه.
حرفی نمیزنه. تنها چند ثانیه دیگه نادیا رو در آغوشش میفشاره و بعد آروم از خودش جدا و وادارش میکنه به آماده شدن.

بابک نگاهش به نادیا می افته و با لبخند بهش نزدیک میشه و طبق معمول این چند وقت با سرخوشی همون حرف همیشه رو میزنه:
- به به. حال این بچه خرخون ما چطوره؟ ببینم چند دور دوره کردی؟ ببخشید اگه جایی رو نفهمیده باشم برام توضیح میدین؟
با نزدیکتر شدنش چیزی تو نگاه نادیا میبینه که وادارش میکنه به سکوت. چشمای پف کرده و قرمز نادیا براش مسلم میکنه که تا تونسته گریه کرده. دلش پر از غم میشه. تحمل دیدن چنین نادیا رو نداره. عادت به نادیای همیشه خوش و خندون داره و این نادیا براش غریبه ست.
- نادیا؟ خوبی؟
- نه بابک. افتضاحم.
- چیزی شده؟ مشکلی پیش اومده؟
نادیا مثل همیشه که با بابک احساس راحتی و نزدیکی میکنه بی هیچ کم و کاستی تمام ماجرا رو بی وقفه برای بابک تعریف میکنه.
با دست بابک که آروم روی گونه اش کشیده میشه به خودش میاد.
- نادیا دیگه بسه هر چی گریه کردی. با گریه کردن مشکلی حل نمیشه. تو راه رو اشتباه رفتی. نباید با اعتقادات کسی بازی کنی. این بدترین کاره. این آدمها رو میشکنه. بد میشکنه. ولی همیشه قلبای عاشق زود میبخشن و بدی های آدما زود از یادشون میره. مهم اینه که از راه درستش بری. باید بخوای و همه سعی خودت رو بکنی تا اشتباهت رو جبران کنی.
- اما چطوری؟
- تو عاشقی. دل تو باید راهش رو بهت بگه نه من.
- کمکم کن بابک. مغزم دیگه کار نمیکنه.
- نمی تونم نادیا. اگه من بهت بگم چیکار کنی منم میشم کمند. کمند بهت راه فهمیدن میزان علاقه پیمان رو گفت ولی نه تو دل تو بود نه تو دل پیمان که راه درست رو بتونه بهت بگه. کمند فقط با عقلش فکر کرد و بهت این راه رو نشون داد و تو بدون حتی یه ثانیه فکر کردن بهش عمل کردی. درصورتیکه تو باید خودت با عقل و دلت فکر میکردی و راه فهمیدن عشق پیمان رو پیدا میکردی. چه بسا اونوقت تا حالا بهت اعترافم کرده بود. اما با این کارت برگشتی حتی خیلی پایین تر از خونه اولت. حالا از نو باید شروع کنی. خوب فکر کن. باید دلت بهت راهش رو بگه.
- برا امتحان میخوای چیکار کنی؟ چیزی بلدی؟
- هه. جوک میگی؟ لای کتابم باز نکردم.
بابک لبخند آرومی به نادیا میزنه و دستش رو پشتش میگذاره و کمکش میکنه تا از روی نیمکت بلند و به سمت سالن امتحانا میرن.
قبل از جدا شدن از نادیا ثانیه ای نگاهش رو به نادیا میدوزه و بعد زیر لب زمزمه میکنه:
- اعتقادات عشقت رو به تاراج نده.
بعد بی هیچ حرفی از کنار نادیا رد میشه و نادیا رو با دنیایی سوال و علامت سوال تنها میگذاره. نادیا کلافه روی صندلیش میشینه و با خودکارش روی نیمکت خط خطی میکنه و همزمان به حرفهای بابک فکر میکنه و مدام آخرین حرف بابک توی ذهنش تکرار میشه.
برگه ها رو پخش میکنن اما نادیا همچنان تو فکره. انقدر دور از جلسه امتحانه که نمیدونه چند دیقه یا ساعته که برگه دست نخورده مقابلش روی میزه.
با صدای قدمهایی محکم ذهنش بر میگرده به اولین سال دانشگاه. بوی گس توی شامه اش میپیچه و بدنش دوباره میلرزه. فقط نشسته روی صندلی و تو دنیای ذهنش داره قدم رو میره اما ترسش از این گسی و صدای کفش هزاران برابر بیش از اون سالهاست که در حال تقلب کردن این صدا رو بالای سرش شنیده بود و حتی برگه اش رو گرفته بود. جرات نمیکنه سرش رو بالا بگیره. تقریبا مطمئنه این صدا و این طعم گس کسی جز پیمان نمی تونه باشه اما باز چشم میدوزه به برگه و دستای سردش رو توی هم میکنه.
- نیم ساعته برگه ها رو پخش کردن. تا کی میخوای به برگه ذل بزنی؟ همه سوالا جوابش تو برگه هات هست زودتر بنویس تا وقت کم نیاری.
سرش رو بالا نمیاره اما خوب میتونه حالات پیمان رو تجسم کنه. مطمئنه سرش رو بالا بگیره پیمان رو میبینه با صورتی پر غم و فکری داغون که به زور خودش رو مجاب کرده تا کنارش بیاد و بهش بگه از روی برگه هاش بنویسه. هر کلام پیمان پشتش دنیایی دلخوری و درده. دنیایی اعتقاده که داره به خاطر نادیا روش چشم میبنده و عذابش رو به جون میخره.
ناگهان به عمق حرفهای بابک پی میبره. دستش توی جیبش و دور کاغذهای تقلب فشرده میشه و ذهنش به کار می افته. هر خط این تقلبا یه خط از اعتقادات پیمانه. عشق زندگیت. کسی که حاضر نیستی خوار به چشمش بره.
برگه ها لحظه به لحظه فشرده تر میشن و مچاله تر. بعد آروم دستش رو از جیبش بیرون و سرش رو روی برگه ها خم میکنه و نگاهش به برگه سوالات میره. یک سوال تشریحی چهار قسمتی و 10 سوال تستی.
تمام هوش و حواسش رو به کار میگیره و سوالات تستی رو میخونه. هر سوال رو شاید بیشتر از 5 بار میخونه تا جواب بده. از تمام استدلال های درست و غلطش برای رسیدن به معقول ترین و درست ترین پاسخ استفاده میکنه.
بالاخره سوالات تستی رو تموم و سر سوالات تشریحی میره. هر چی بیشتر فکر میکنه کمتر سر در میاره. مستاصل دوباره و دوباره سوال ها رو میخونه. ناگهان نوشته بالای برگه در نظرش پر رنگ و پر رنگ تر میشه
- «استفاده از قانون تجارت بدون حاشیه نویسی بلا مانع است»
سریع دستش رو بلند میکنه و در کسری از ثانیه صدای پیمان از همون فاصله به گوش میرسه که:
- سوال پاسخ داده نمیشه. سوالات واضح هستن.
اما نادیا با سماجت دستش رو بالا میگیره و با خودش زمزمه میکنه نادیا الان وقت لج کردن نیست. الان تنها زمانی که حتی شکستن غرورت هم اهمیتی نداره. بعد آروم زمزمه میکنه:


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 142-رمان تقلب , رمانی ها - 42-رمان تقلب - Blogfa , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 23- در حسرت آغوش تو , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 47- رمان مسیر عشق ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45789

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا