تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (ادامه ی فصل هشتم)


با خودش زمزمه میکنه نادیا آروم باش. تلخیش رو به دل نگیر. فکر کن اون فقط یه استاده که سر جلسه اومده و تو هم یه دانشجویی . مثل بقیه. بغضش رو میخوره و آروم ادامه میده:
- متاسفم استاد. اما...
صدای بابک سکوت رو میشکنه و در حالیکه کتابش رو بالا گرفته کمی به عقب خم میشه.
پیمان دستش به سمت کتاب میره و نادیا سرش برای ثانیه ای به بالا و روی صورت پیمان ثابت میشه. همزمان پیمان کتاب رو به طرفش میگیره و ثانیه ای بهش چشم میدوزه و بعد لبخند محوی روی صورتش میشینه و قبل از دادن کتاب ثانیه ای اون رو باز و انگشنش روی صفحه ای بین کتاب میمونه و به همون شکل کتاب رو به طرف نادیا میگیره.
کتاب رو آروم و به همون شکل میگیره و صفحه رو باز میکنه. تقریبا جای حدودی جواب سوالاته. این رو از کلمات و توضیحات نوشته شده در صفحات میفهمه. با بدبختی و فشار زیاد به مغزش دوباره شروع به خوندن مسئله و جواب دادن میکنه. بالاخره به قسمت نهایی سوال میرسه که نوشته:
- ماده 403 قانون تجارت را شرح داده و ارتباط آن با ماده249 همان قانون بیان کنید.
صفحات رو میچرخه و مواد رو پیدا و مینویسه روی کاغذ و شروع به توضیح و به هم بافتن میکنه. تو دلش خدا رو شکر میکنه که لا اقل مسئله داده استاد و میتونه یه چیزی سر هم کنه.
با صدای پیمان به خودش میاد:
- وقت تمومه برگه تون رو نمیخواین بدین؟
سریع آخرین کلمات رو هم مینویسه و برگه رو بالا و به سمت پیمان میگیره.
تو آخرین لحظه گوشه دست پیمان به دستش میخوره و میلرزه. سرش رو ناخوداگاه بالا میاره و پیمان رو میبینه با چشمایی ذل زده به صورتش. سرش رو پایین میندازه که صدا به وضوح به گوشش میرسه:
- ممنونم که به اعتقاداتم احترام گذاشتی. این با ارزش ترین کاری بود که میتونستی بکنی. ممنون.

دلش ناگهان از خوشی میلرزه. دوباره و اینبار با اعتماد به نفس بیشتر و لبخندی عمیق سرش رو بالا میگیره و تو ذهنش هزار بار ممنون میشه که پیمان از خطاش گذشته. اما به محض رسیدن نگاهش به نگاه پیمان تنش میلرزه. این نگاه اون نگاه پیمان همیشگی نبود. لحظه ای مات بهش نگاه میکنه و لبخندش رفته رفته کمتر و بالاخره محو میشه. از نگاه میترسه. چیزی تو نگاه میبینه که ناخوداگاه زنگ خطری رو تو گوشش میزنه. دستاش تو هم میره تا جلوی لرزش و استرس ناگهانیش رو بگیره.
پیمان رو میبینه که بی هیچ حرفی از کنارش عبور و به طرف در کلاس میره. تو آخرین لحظه اختیار از دست میده و با چند قدم بلند فاصله ایجاد شده رو کم میکنه و همزمان با صدایی به زور آروم نگه داشته و نگاهی دوخته به قامت پیمان از پشت ادامه میده:
پیمان.... منو ببخش. من دیشب.... واقعا نفهمیدم چی شد که اون حرفا رو زدم. پیمان...
ثانیه ای بر میگرده و با لحنی خالی از هر حسی چه خشم و چه محبت و با صدای کمی بلند:
- من در حال حاضر و تو موقعیت فعلی راستین هستم خانومه راد. سعی کنید موقعیت شناس باشید. میدونی خانوم راد: یه مست، تو مستی میتونه حرف هایی بزنه که کل زندگیش رو تو یه لحظه به باد بده. مهم اینه که تو نوشیدن حد خودش رو بدونه و بتونه خودش رو کنترل کنه. اگه خواستی ذات واقعی آدما رو بشناسی تو مستی بشناس. با اجازه.
پیمان لحظه به لحظه دور و دورتر میشه و صداش لحظه به لحظه بلند تر میشه تو گوش نادیا. نمی تونه منظور پیمان رو درک کنه فقط میتونه درک کنه که همه چیز خراب شده.
اشک تو چشماش پر و پر تر میشه و بعد از تلاشی بی وقفه در نهایت آروم روی گونه اش سرازیر میشه و با قدمهایی سنگین به طرف بیرون ساختمون دانشگاه میره.
سارا خودش رو به نادیا میرسونه و با خنده ای سرخوش و فشار آرومی که به پشت نادیا میاره اون رو از فکر و خیال بیرون میاره و بلند شروع به حرف زدن میکنه.
ثانیه ای طول میکشه تا توی اونهمه فریاد صدای پیمان توی ذهنش صدای سارا وارد و به گوشش برسه.
- هی... کجایی نادیا. بابا بی خیال. مرادی هیشکی رو نمیندازه. ده رو به همه میده. تازه اصلا نده. نهایتا می افتی و ترم دیگه دوباره میگیری. دیگه خیلی خنده داره که اشک میریزی. کوتا بیا الان همه شاخ در میارن.
ضربه آروم دست بالاخره به حال برش میگردونه. نگاه خسته و در هم شکسته اش رو به سارا میدوزه و :
- سارا ببخش اصلا حواسم نبود به حرفت. ببینم بابک رو ندیدی؟
- چرا عزیزم. یه کم دقت کنی میبینی بهار جون آویزونه کی شده.
- ها؟ میگم بابک کجاست؟
- وای نادیا مثل اینکه بد قاطی کردی ها. خوب اونجاست دیگه. باز بهار بهش گیر داده و عشوه میاد.
- آها.
- خوبی نادیا؟
- میرم کتاب قانونش رو بدم. تو نمی یای؟
- نه قربونت حوصله اون دختره مزخرف رو ندارم. ولی دمه ماشینم منتظرتم. البته اگه با من میای. اگه هم با بابک اومدنی شدی که به منم خبر بدین که خودم بیام دیگه.
- ها؟کجا بیای؟
- ای بابا نادیا اصلا تو باغ هستی؟ امروز امتحان آخر بود ها. قراره بریم ناهار بیرون دیگه. "ریحون" قرار گذاشتیم.امیر و مریم هم ساعت 1 گفتن اونجان.
- باشه. فعلا برم.
....

- بابک کتابت. ممنون.
- تونستی بنویسی؟
- ای یه چیزایی نوشتم.
- بذا با هم چک کنیم.
- پس راه بیفت دیگه. به سارا هم یه زنگ بزن. گفت بهش خبر بدیم چی کار میکنیم.
بهار اخمی رو صورتش میاره و بین حرف نادیا میپره:
- نادیا داشتیم سوال ها رو حل میکردیم ها.
- سوالا جوابشون تو کتاب هست. به خودت زحمت بده کتابت رو باز کن پیدا کن جواب ها رو. بابک بریم دیر شد.
- با اجازه خانوم. بریم نادیا جان.
تو اونهمه فکر و خیال داغون با دیدن قیافه برج زهر مار بهار بی اراده خنده اش میگیره. خنده ای که حتی سعی نمیکنه جلوش رو بگیره.
- بالاخره ما خنده ات رو دیدیم امروز. کم کم داشتم دق میکردم ها. عادت نداریم نادیای اینجوری رو ببینیم.
- کم کم عادت میکنی.
- این عادت کردن آدم رو کسل میکنه نادیا. سعی کن خودتم به چیزی عادت نکنی. خودت باش. همون نادیای خوش و خندون و شاد و بی خیال.
- بابک جوک میگی؟
- نه نادیا. باید یاد بگیری خودت باشی و با مشکلات از راه خودت روبرو بشی. تسلیم مشکل نشو. خودت رو باهاش وفق نده. بذار مشکل جلوت سر خم کنه نه تو جلو مشکلات.
- بابک بی خیال. امروز انقدر حرفای فلسفی شنیدم که مغزم هنگ کرده. من صاف و پوست کنده و شفاف بهم یه حرفی رو میزنن به زور میگیرم چه برسه به این مدلی حرف زدن.
- باز چی شده؟ چرا تو همی؟
- حرفاش رو نمی فهمم. من به خاطر اون گند زدم به امتحانم اونوقت آخرشم این بود نتیجه اش.
- اشتباه نکن نادیا تو به خاطر عشقت و علاقه ات این کار رو کردی. چون ارزش پیمان برات خیلی بیشتر از این امتحان بود.
- اون گفت یه مست تو مستی میتونه حرفایی بزنه که کل زندگیش رو به باد بده. اون گفت....
- حرف درستی زده.
- این حرف چه ربطش به من؟
- تو توی خستگی و عصبانیت نتونستی خودت رو کنترل کنی. نتونستی به حرفت اول فکر کنی بعد دهن وا کنی. این همون مستیه. آدمه مست هم نمیتونه درست فکر کنه که اگر میتونست خیلی حرفا رو نمی زد.
- من اصلا حرفاشو نمی فهمم. اه....
- اگه حرفاش رو نمی فهمی قیدش رو بزن. اینجور عاشق شدن همون عمرش یه ساله.
عصبی اخماش رو تو هم میکنه و حالت تهاجمی میگیره و رو به بابک:
- ممنون از راهنماییت. منتظر بودم تو بهم بگی چیکار کنم.
- حقیقت رو بهت گفتم. برام مهم نیست دلخور بشی یا نه. باید یکی بهت این چیزا رو بگه. من دوستتم پس این اجازه رو به خودم میدم که باهات رک باشم. حتی اگه بری و پشت سرتم نگاه نکنی. نادیا برو خوب فکر کن. زندگی بازی نیست. عشق اولش چشم رو کور میکنه اما بعد از چند وقت که بینا شدی دیگه فقط دلت تصمیم نمی گیره و اونوقته که زندگی زهر میشه و تهش جدایی. امروز پیمان با یه اشکت تب میکنه و زود حرفات یادش میره اما فردا که رفتی تو زندگی این خبرا نیست. فردا فکر چرخوندن یه زندگیه. فکر هزار جور از خودت مایه گذاشتن و با بالا پایین زندگی کنار اومدنه. فردا پیمان شب خسته و کوفته که میرسه خونه با یه دریا فکر و بدبختی و خستگی کار، دیگه جایی برا این بد مستی ها نیست. فردا وقتی سرت از درد داشت میترکید نمیتونی بگی میخوام پامو دراز کنم و به عالم و آدم گیر بدم و کسی صدا نفسش بالا رفت بگی لال شو که من سرم درد میکنه.
- چرا فکر میکنی من همچین آدمی هستم؟
- من فکری نمیکنم. من چیزی که میبینم رو میگم. تو وقتی عصبانی هستی، وقتی خسته ای چشمات رو میبندی و دهنت رو باز میکنی. بعد انتظار داری همه وقتی دوباره خوش شدی قبل رو فراموش کنن. اما زندگی مامان بابات و برادرت نیستن که نازت رو بکشن و بعدم فراموش کنن چی گذشته و چی گفتی. پس یاد بگیر حرمت شکن نباشی حتی تو بدترین شرایط.
- باورت میشه هیچی از حرفات نفهمیدم؟
- آره. ولی مهم نیست. یه موقعی میفهمی.
- حالا باید چیکار کنم که پیمان مثل قبل بشه؟
- یه اتفاق فقط میتونه همه چیز رو به قبل بر گردونه. اتفاقی که تا پیش نیاد هیشکی نمیدونه چیه. حتی خودت. من که جای خود دارم. بهش فکر نکن. ایشالا درست میشه.

دلش پر بود. از پیمان از خودش از زندگی. از همه چیز. قلبش بهش فرمان میداد بره در دفتر پیمان و کلید خونه اش رو بکوبه رو میز و بعد با لبخند از مقابل چشماش بیاد بیرون و دلش خنک بشه. اما مغزش بهش فرمان فکر کردن میداد. صداش تو گوشش میپیچید که میگفت فکر میکنی مثلا چه اتفاقی می افته اگه بری کلید رو جلوش پرت کنی؟ مثلا میدوه دنبالت که غلط کردم یا تو رو قران نرو. میخوای بچه بودنه خودت رو با تمام قدرت بهش نشون بدی؟ میخوای خوب براش جا بندازی که از فهم و شعور بیش از این حالیت نیست؟ ببینم اگه یکی عین این کار رو با تو میکرد جواب تو چی بود؟ فرض کن پیمان بود اون آدم. چیکار میکردی؟
سرش رو محکم تکون میده و زیر لب زمزمه میکنه اه ولم کن. این مغز مگه چه گناهی کرده که هی توش رو داری پر میکنی؟
دست بابک آروم روی شونه اش قرار میگیره و با لبخند ادامه میده:
- نادیا؟؟؟ خوبی؟؟؟ چرا با خودت حرف میزنی دختر؟ بسه دیگه. تمام مدت ناهارم که تو فکر بودی. برو خونه یه دوش بگیر بعد سرت رو بذار و یه چند ساعت به هیچی فکر نکن و فقط بخواب. بهت قول میدم وقتی پا شدی وضعت خیلی بهتر از این بشه. انقدرم خودت رو اذیت نکن.
....

- آقای مهندس خانم سلیمانی از طرف شرکت Blackmer اومدن.
آریانا نگاهش رو به منشی میدوزه و بعد :
- راهنماییشون کنید.
ثانیه ای بعد تقه آرومی به در میخوره و در باز و زنی بلند قامت مقابلش می ایسته.
نگاهش برای ثانیه ای روی زن ثابت میمونه. زنی بلند قد و لاغر اندام. چشمانی به رنگ سبز تیره و موهایی طلایی رنگ با صورتی بدون هیچگونه آرایش و اخمی عمیق روی اون.
با صدای زن از نگاه کردن دست میکشه و روی صندلی نیم خیز و دستش رو به طرف زن دراز میکنه.
زن به آرومی سلام میکنه و همزمان دستش به طرف مرد دراز و تنها ثانیه ای دست مرد رو میگیره و بعد رها و با اشاره دست مرد روی مبل میشینه.
- امیدوارم خستگی سفر از تنتون در اومده باشه خانوم.
- ممنون.
بارها صدای این زن رو شنیده بود از پشت تلفن و حالا مقابلش بود. وقار و متانت زن چیزی نبود که ازش ساده بگذره. زن دوباره از روی صندلی بلند و پالتوی مشکیش رو در میاره و کنارش قرار میده و رو به آریانا شروع به صحبت میکنه.
- آقای راد متاسفانه مشکلی که توی قرارداد آخر داشتیم هنوز هم حل نشده و این یه مقدار شرکت ما رو دچار مشکل کرده. قرار داد بسته شده از طرف شرکت شما از نظر حقوقی ایراد داشته و یکسری نقاط رو مد نظر قرار نداده و این در حال حاضر برای ما در زمینه بیمه تجهیزات مشکل بوجود آورده. از اونجایی که فامیل خودتون رو زیر قراردادهای حقوقیتون به عنوان وکیل شرکت دیدم تصمیم گرفتم قبل از هر اقدامی یه جلسه با خودتون داشته باشیم تا یه نگاهی روی مقاد قرار داد بندازیم و شاید بتونیم مشکل رو حل کنیم.
لبخند گرمی روی صورتش میشینه که تضاد عجیبی با صورت جدی و اخم آلود زن داره. با این حال تعییری روی حالت صورتش نمیده و در پاسخ زن:
- خانومه سلیمانی واقعا متاسفم ولی دکتر راد پسر عموی من وکیل شرکت هستن. این فقط یه تشابه فامیلی بوده. متاسفانه من در این زمینه اطلاعات دقیقی ندارم و بالطبع نمیتونم کمک مفیدی باشم اینه که فکر میکنم بهتر باشه یه جلسه با وکلای شرکت بگذارم و با حضور خودشون مفاد رو بررسی کنیم. موافقید؟
زن بدون کوچکترین تغییری در حالت صورتش با لحنی جدی ادامه میده:
- متاسفم از اشتباهم. کاملا باهاتون موافقم. فقط اگر امکان داشته باشه قرارتون نهایتا تا روز جمعه باشه. چون من مدت اقامتم در ایران فقط ده روزه.
بعد کارتی از کیفش بیرون و با خودکار چیزی روش مینویسه و به طرف مرد دراز میکنه:
- من تو این هتل هستم. اینم شماره اتاقم هست. اگر نبودم هم پیغام بگذارید بهم اطلاع میدن.
در باز و آبدارچی با دو فنجون قهوه و ظرفی شیرینی وارد میشه و یکی رو مقابل زن و دیگری رو مقابل آریانا میگذاره و تشکر آروم زن و آریانا بدرقه مسیر برگشتش میشه و ثانیه ای بعد در بسته و دوباره سکوت بر قرار میشه.
تو ذهنش حدس میزنه زن از طرف مادری فرانسوی باشه. چون رنگ سفید چهره و چشمای رنگی و موهای روشنش و از سوی دیگه تعصب فرانسوی ها حتی در انتخاب کارمند این باور رو بهش میده که قطعا زن باید رگه ای فرانسوی داشته باشه.
زن فنجان قهوه رو بالا نبرده صدای موبایل توی اتاق می پیچه و ثانیه ای بعد زن در مقابل نگاه متعجب آریانا دست در کیف و ثانیه ای بعد مشغول حرف زدن با کسی میشه.
لحظه ای عصبی و حرصی به زن نگاه میکنه و بعد به کارت هتل مقابلش روی میز. پس تلفن داشته و بهش تلفن هتل رو داده. تو همین گیر و دار و عصبانیت نگاهش دوباره به صورت زن می افته و لبخند جذاب روی صورتش.
دوباره زیر لب زمزمه میکنه پس خندیدن هم بلده فقط برا ما اخماش تو همه. بعد به حرف خودش میخنده و دوباره نگاهش رو به زن میدوزه. صدای زن ناگهانی انقدر گرم به گوشش میاد که تمام حواسش رو به خودش معطوف میکنه.
- non peyman
- ne pleure pas cheri
- je viendrai à bientôt
- Au revoir mon fils
تقریبا که چه عرض کنم، تحقیقا هیچی از حرفای زن نمی فهمه جز بوسه آرومی که توی گوشی برای فرد پشت خط میفرسته . بعد ثانیه ای نگاه زن روی گوشی ثابت و بعد دوباره صورتش حالت جدی به خودش میگیره و خنده کم کم محو میشه.
- متاسفم جناب راد.
- خواهش میکنم خانوم. راحت باشید.
زن اینبار با عجله قهوه رو مینوشه و ثانیه ای بعد از روی مبل بلند و مقابل آریانا می ایسته:
- اگر اجازه بدید من رفع زحمت میکنم. منتظر قرارتون هستم. خدانگهدار.
دستش رو به طرف مرد دراز و ثانیه ای بعد در مقابل نگاه آریانا عقب گرد و از اتاق بیرون میره.

تک زنگی میزنه و بعد آروم کلید رو توی قفل میچرخونه. با باز شدن در چیزی روش سنگینی میکنه و نمیذاره راحت نفس بکشه. آپارتمان تو سکوت و تاریکی مطلقه. نمیخواد باور کنه که اونهمه شور و زندگی و سر و صدا به یکباره به نیستی مطلق بدل شده. چراغ رو با دست روشن و با کفش سریع به سمت اتاق نادیا میره. همزمان چشم میگردونه و با نگاه تک تک وسایل نادیا رو که هنوز روی مبل هال و میز ناهار خوری و دمپایی های دمه دستشویی و.... به جا مونده از نظر میگذرونه. در نیمه باز و اتاق در سکوت کامله. آروم ضربه ای به در میزنه و همزمان صدا میزنه:
- نادیا؟؟؟؟ نادیا خانوم؟؟؟؟ خوابی؟؟؟؟
سکوت تنها پاسخی که میگیره. آروم وارد اتاق میشه و چراغ رو روشن میکنه. همه چیز سر جاشه. کتاب، دفتر، لباس، کفش.... بجز صاحبش. لبخند آرومی میزنه و تخت نا مرتب رو جمع میکنه و از اتاق بیرون میره و تو ذهنش حدس میزنه بعد از ده روز درس خوندن قطعا با دوستاش رفته تا به قول خودش خوش بگذرونه.
....

با صدای زنگ از خواب میپره و ثانیه ای طول میکشه تا به زمان حال بر گرده. بعد از روی مبل بلند و به سمت آیفون میره. تصویر آریانا رو میبینه و در رو باز میکنه.
ثانیه ای بعد آریانا با لبی پر خنده وارد خونه میشه.
نگاه پیمان روی ساعتش زوم میشه و بعد آروم زمزمه میکنه:
- نادیا هنوز نیومده خونه.
- مگه میشه؟ دیگه دیرتر از 11 نمی یاد خونه معمولا. اگرم بخواد دیرتر بیاد یه خبری چیزی میده. شاید خوابه.
- نه. من خیلی وقته اومدم خونه. رسیدم رفتم اتاقش نبود. ولی وسایلش هست.
دستش به طرف موبایلش میره و ثانیه ای بعد صدای بوق تلفن بلند میشه.
- سلام آریانا.... کجایی پس؟
- ببخشید؟؟؟؟؟؟؟ شما کجایی؟؟؟؟
- من؟؟؟؟؟ خوب معلومه. خونه. کجا باید باشم.
- آخه منم الان خونه ام. پیمانم خونه ست ولی تو رو نمی بینیم هیچکدوم.
روی صورتش خنده تلخی میشینه و همزمان آه پر حسرتش رو فرو میخوره و آروم دوباره به زبون میاد:
- من خونه خودمونم. امتحانام امروز آخریش بود. اینه که دیگه اومدم خونه خودمون.؟
- اونوقت ببخشیدا وسایلت که اینجاست.
- ببخشید انقدر خسته بودم که دیگه نای اومدن و وسایل جمع کردن نداشتم. میشه تو زحمتشون رو بکشی؟
آریانا نگاهی به پیمان در هم رفته میکنه و فاصله اش رو با چند قدم از پیمان بیشتر و آروم توی تلفن زمزمه میکنه:
- اونوقت نباید از این بدبخت یه تشکری، خداحافظی ای چیزی میکردی؟ بدبخت نگرانت شده بود. چشش به این در خشک شد که.


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 23- در حسرت آغوش تو , سیبیل , دنیای رمان - رمان دایره ي قسمت elahe asadi niya , دنیای رمان , دوسـ ـتـداران رمـان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45788

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا