تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (ادامه ی فصل هشتم)


آروم کفشش رو از پا در میاره و پاش رو روی زمین تکون تکون میده تا دردش کمتر بشه. تو حال و هوای خودشه که بشقاب غذایی رو مقابلش میبنه. با لبخند سرش بالا و دستش به طرف بشقاب میره که ناگهان نگاهش خیره و دستش تو هوا میمونه.
- خوشحالم باز سر حال و قبراق میبینمت. نمیخوای بگیری بشقاب رو؟
به حال عادی بر میگرده و نگاه از پیمان میگیره و با صدای آرومی به زبون میاد:
- ممنون شما میل کنید. آریانا رفته برام بکشه.
لبخند آرومی میزنه و ادامه میده:
- از آریانا خواستم بذاره من برات غذا بکشم. حالا بگیرش بشقاب رو.
بشقاب رو میگیره در حالیکه زیر لب برای آریانا در حال خط و نشون کشیدنه. سرش رو بالا میگیره چشم میگردونه دنبال آریانا. درست رو بروش اون سمت سالن با لبخند ژوکوند ایستاده و مشغول تماشاست.
زیر لب زمزمه میکنه مرض. رو آب بخندی. آی من حال تو رو بگیرم امشب.
پیمان جهت نگاه نادیا رو دنبال میکنه و با لبخند ادامه میده: تقصیر اون نیست. گفتم که من ازش خواستم. نمیخوای آشتی کنی؟ رفتی حاجی حاجی مکه؟ نگفتی این همخونه یهو جاتو خالی ببینه دلش میگیره؟
خودش رو به نشنیدن میزنه. شاید به امید شنیدن حرفهای بیشتر تا دلتنگی هاش کم بشه. در جواب تنها ثانیه ای نگاهش رو به چشمای پیمان میدوزه و دوباره سرش رو پایین میگیره و با چنگال تکه ای جوجه بر میداره و آروم شروع به خوردن میکنه.
- دلم برات تنگ شده بود نادیا.
باز سکوت میکنه. اما دلش تو سینه میلرزه و قلبش تند تند میزنه.
پیمان نگاهش رو از روی نادیا بر میداره و آروم شروع به خوردن میکنه.
صدای مانی سکوت بینشون رو میشکنه و همزمان روی مبل کنارشون میشینه:
- نه مثکه اشتهاتون از برکت حضور دختر عموی ما برگشته آقا پیمان.
ناگهانی غذا تو گلوی پیمان میپره و شروع به سرفه میکنه و لبخند روی لب نادیا میشینه و ثانیه ای بعد از روی صندلی بلند و به سرعت به طرف میز میره و با لیوانی نوشابه بر میگرده و لیوان رو به پیمان که هنوز در حال سرفه کردنه و صورتش سرخه سرخه میگیره. نمیدونه این سرخی از سرفه ست یا از حرف مانی ولی تو دلش پر از شوق میشه و لبخندش عمیق و نگاهش رنگ نگرانی میگیره و بدونه فکر و حواس به حضور مانی، لیوان رو که هنوز توی دستشه به طرف دهان پیمان میبره و روی لبهاش میگذاره. همزمان دست پیمان بالا و لیوان رو میگیره و مانی خنده اش عمیق تر میشه و ادامه میده:
- خوب حالا. تو چرا هول کردی؟ نترس خفه نمیشه.
نادیا بی هوا روی مبل که بشقابش روشه میاد بشینه که پیمان سریع با دست دیگه اش بشقاب رو بر میداره و تو آخرین لحظه جلوی حادثه رو میگیره.
آریانا با خنده بهشون نزدیک میشه و:
- آخ آخ دیدم اینور سالن یه فیلمه توپِ زنده در حال نمایشه گفتم خودمو برسونم تا تموم نشده.
اینبار نادیا و پیمان هر دو سرخ میشن و سرشون رو پایین میندازن و این نگاه از چشم سیمین که تقریبا اونطرف سالن نشسته دور نمیمونه و با دیدن لبخند و سرخی روی صورت پسرش لبخند دلنشینی روی لبهاش میشینه و خوشحال میشه که بالاخره دوباره خنده رو رو لبای پسرش داره میبینه. اونم بعد از تقریبا یک ماه.
پیمان ناگهان نگاهش به نادیا می افته و روی پاهای نادیا ثابت میمونه و سریع بشقاب نادیا رو دستش میده و با دستش آروم و به دور از هر گونه جلب توجهی دامن رو پایین میکشه.
از برخورد دستش با پای نادیا حس شیرین و لطیفی زیر پوسش میاد و طعم مالکیت چیزی و محافظت از اون، بهش حس شیرینه داشتن یه شریک رو میده.
حرکت دست پیمان روی پاش برای ثانیه ای احساس گر گرفتگی رو به جونش میندازه و ناگهان نگاهش به سمت دامنش میره و آروم کمی جمع ترش میکنه و ناخوداگاه صدای پیمان توی گوشش میپیچه و با لبخند پاهاش رو یه وری و کنار هم جفت میکنه و دامنش رو دوباره مرتب.
بعد آروم سرش بالا میره و روی صورت پیمان خیره میشه و همزمان پیمان لبخند گرمی بهش هدیه میکنه و تمام تلخی های هر دو هیچ میشه و مثل باد بهاری رد میشه.
- میگم ما اینجا نشستیم ها.
- شما بیجا کردین اینجا نشستین آقا مانی.
....

با لبخند و کیکی روی دست به طرف پذیرایی میاد و کیک رو مقابل پدر میگیره و :
- تولدت مبارک بابایی. شمع ها رو فوت کن. زود باش. زود باش.
رامین نگاهی به پریسا میکنه و آروم دستش رو به طرف پریسا دراز و لحظه ای بعد با دستی به کمر پریسا شمع رو هر دو با هم فوت میکنن.
اونا میخندن و نادیا از درون گریه میکنه و حسرت اینکه کاش تولد خودش هم پدر و مادر دست دور کمرش مینداختن و باهاش شمع هاشو فوت میکردن، تو نگاهش میشینه.
آروم نفسش رو بیرون میده و از کنار پدر و مادر کمی دور میشه که دستی رو حس میکنه که تو اون تاریکی آروم دور کمرش رو گرفته. گرم میشه. حس شیرین داشتن دستی حمایت گر ناگهان تمام غم درونش رو دود میکنه. آروم دستش رو روی دست میگذاره و نوازشش میکنه و نگاهش رو بر میگردونه تا با نگاه از آریانا تشکر کنه که دلش میریزه از کسی که میبینه.
پیمان فشار دستش رو دور کمر نادیا بیشتر میکنه و آروم زمزمه میکنه:
- تا منو داری هیچوقت نمیخوام رنگ غم رو تو چشمات ببینم. دوست دارم نادیا.
میلرزه. تو سرش پر از همهمه میشه. نمیتونه تو اونهمه صدا چیزی که شنیده رو باور کنه. چشماش رو به پیمان میدوزه تا از نگاهش بخونه که واقعا اون حرف از زبونه پیمان بیرون اومده یا فقط تصوراتشه که با صدای بلند تو گوشش پیچیده.

سرش رو آروم بالا میگیره و با نگاهی متعجب به پیمان چشم میدوزه. زبونش هنوز قادر به گفتن کلامی نیست و تنها نگاهش ذهن پیمان رو زیر و رو میکنه که پیمان دستش رو تنگ تر دورش میگیره و با نگاهی پر تمنا ثانیه ای بهش خیره میشه و دوباره زمزمه میکنه نادیا دوست دارم بیشتر از تمام دنیا. انقدر که شاید تو باورت هم نگنجه.
کم کم کلمات تو ذهنش جای خودشون میشینن و مفهوم پیدا میکنن که چراغ های سالن روشن میشه. نادیا با وحشت خودش رو از دستای پیمان بیرون میکشه و قدمی به عقب بر میداره که ناگهان با صدای آخی به عقب بر میگرده و سینه به سینه آریانا میشه که با نگاهی خندان و جستجو گر میکاوتش.
- خوبه والا. قربون صدقه هاش مال یکی دیگه ست پا لگد کردنش مال ماست.
نادیا سرخ میشه. گُر میگیره و تنها سرش پایین و پایین تر میره و ثانیه ای بعد مثل برق از جلوی چشم آریانا و پیمان دور و به سمت در ایوون و از اونجا به محوطه حیاط ساختمون میره.
پیمان مسیر قدمهای نادیا رو با چشم طی میکنه و بعد از خروج نادیا نگاهش آروم بر میگیرده و روی صورت آریانا ثابت میشه.
آریانا لبخندی عمیق بهش میزنه و پیمان سرش رو زیر میندازه و آروم به طرف مبل ته سالن میره و تقریبا خودش رو روی مبل ولو میکنه.
تمام وجودش میلرزه. یه حس عجیبی تو تک تک سلول های بدنش رخنه میکنه. آریانا رو میبینه که به سمتش حرکت میکنه. ناچار برای کم کردن لرزشش بشقاب روی میز رو بر میداره و آروم مشغول پوست گرفتن خیار میشه.
به ثانیه نکشیده مانی هم بهشون نزدیک میشه و با صورتی پر خنده و سرخوش:
- به. خوبه والا. میگم دختر عموی ما رو بردی یه دنیا دیگه بعد خودت اومدی اینجا نشستی خیار میخوری؟ بابا تو هم خاصی. میگم تو که این کاره نبودی خوب اول میومدی یه دوره پیشه ما میدیدی بعد.
پیمان سرش رو دوباره زیر میندازه و اینبار شروع به پوست گرفتن دوباره خیار پوست کنده میکنه که:
- ای بابا. یکی بیاد اینو جمع کنه. بابا خواهرم اون بیرون منتظره من نیست ها. متوجهی؟ نگا تو رو خدا. خجالت بکش بابا. پاشو بینیم. پاشو برو اون بیرون یخ زد نادیا.
پیمان با دست و پایی گم کرده از روی صندلی بلند و زیر لب زمزمه میکنه:
- ممنونم ازتون.
بعد آروم و زیر نگاه های خندان آریانا و مانی به طرف ایوون میره و ثانیه ای بعد وارد حیاط میشه.
سیمین نگاهش رو به مسیر قدم های پیمان میدوزه و لبخند شیرینی روی لب هاش میشینه و بعد آروم نگاه از در ایوون میگیره و مشغول حرف زدن با شوهرش میشه.
صدای قدمها برای لحظه ای وادارش میکنه به پشت برگرده و پیمان رو میبینه. برای ثانیه ای پیمان قدم سست میکنه و تنها چشم میدوزه به نادیا. نادیا تمام وجودش گر میگیره و سرش رو آروم زیر میندازه و به صدای قدمهای پیمان که حالا نزدیک و نزدیک تر میشدن گوش میده.
ثانیه ای بعد سکوتی شیرین جای قدم ها رو میگیره و دست پیمان آروم زیر چونه اش قرار میگیره و سرش رو بلند میکنه.
هر دو به هم چشم میدوزن و با نگاه حرف میزنن. پیمان بی تاب این نگاه گرم، سرش رو آروم پایین میگیره و زمزمه میکنه:
- نگاهت انقدر پاکه که نگاهم رو زیر میندازه. لرزیدنت انقدر تازه و دست نخورده ست که بهم باور دست نخوردگی قلبت رو میده. نمیدونم لیاقت چنین قلب دست نخورده و نگاه پاکی رو دارم یا نه. میدونی برای یه مرد هیچ حسی قشنگ تر از این نیست که اولین نگاه عاشقانه یه قلب پاک و دست نخورده رو ببینه و اون نگاه مال خودش باشه. بهم بگو که انقدر خوشبختم که این نگاه مال منه. نادیا زبونم قاصره از گفتن هر کلامی اما نگاهم حرفای نگفته زیادی برات داره. نگاهی که به پاکی و دست نخوردگی نگاه تو نیست ولی کافیه قبولش کنی تا دنیامو به پات بریزم.
نادیا آروم نگاهش میکنه و قطره های اشک آروم از روی گونه اش سرازیر میشن.
دستش بالا میره و آروم اشک رو از گونه نادیا میگیره و بعد دستش رو دور شونه های ظزیف نادیا حلقه میکنه. با تماس دستش با شونه برهنه دختر گرمای عجیبی زیر پوستش میخزه و ثانیه ای دوباره سکوت بینشون حاکم میشه.
با تماس دست پیمان گر میگیره و حسی شیرین تمام وجودش رو در بر میگیره. ناخوداگاه به یاد رویای دوری می افته که روزی تنها براش رویا بود و حالا واقعیت محض. روزی با دیدن عکس کمند که دست پیمان دور بازوهاش حلقه شده بود حسرت داشتن این گرما رو خورده بود و حالا این گرما متعلق به خودش بود. گرمایی به مراتب بیشتر از گرمایی که کمند شاید حس کرده.
پیمان بعد از چند ثانیه بالاخره به خودش مسلط میشه و ادامه میده:
- میدونم از تو 15 سال بزرگترم. میدونم برای اینهمه شور و جوونی تو وجود تو، پیرم ولی باور کن اگه قبولم کنی بهت قول میدم یه روزی تو مسابقه راه رفتن از رو جدول کنار خیابون من اول بشم.
دلش پر از خوشی میشه و گرما. لبخند با تموم شیرینیش روی لبهاش میشینه و سرش رو آروم بالا میاره و با خنده زمزمه میکنه:
- عمرا بتونی از من ببری.
با لبخند چشم میدوزه به نگاه براق نادیا و با خنده:
- این یعنی بله؟
آروم سرش رو رو به پایین تکون میده که پیمان سرش رو دوباره بالا میگیره و ادامه میده:
- میخوام صداتو بشنوم. بله؟
- آروم و زیر لب جواب میده: بله
پیمان کمی نزدیکتر میشه و زنجیر توی گردنش رو باز میکنه و مقابل نادیا می ایسته. سرش رو جلوتر میبره و آروم زنجیر رو به گردن نادیا میندازه و سعی میکنه قفل زنجیر رو ببنده.
دستاش از اینهمه نزدیکی میلرزند. بوی تن نادیا رنگ نگاهش رو سرخ تر میکنه و لرزشش رو بیشتر. قفل دوباره از زیر دستش در میره و کم کم مستاصل میشه
گرمای نفس های پیمان پشت گردنش باعث میشه گر بگیره. تمام وجودش میلرزه و پاهاش هر لحظه سست تر میشن.
دستش رو آروم بالا میبره تا خودش قفل رو ببنده و این نزدیکی رو هر چه سریعتر کم کنه. اما با برخورد دستش با دست پیمان میلرزه. ناگهان گر میگیره و تو این تلاش بی نتیجه دوباره دستش آروم پایین می افته.
پیمان دوباره تلاش از سر میگیره که ناگهان آریانا رو میبینه با لبخندی بر لب که زنجیر رو از دستش میگیره و قفل رو میبنده و بعد با خنده ادامه میده:
- اولا تبریک. دوما شرمنده به دلیل ورود بی موقع. ما دیدیم دوستان دارن لبی تر میکنن گفتیم برا شما هم بیاریم جا نمونین که دیدیم بد درگیرین. اینه که گفتیم یه کمکی کنیم.
پیمان و نادیا هر دو خجالت زده و گر گرفته سرشون رو پایین میگیرن و نادیا کمی از پیمان فاصله میگیره که آریانا با لبخند ادامه میده:
- ای بابا. خوب این عادیه بابا. ایشالا تا عروسیتون به هم عادت کردین دیگه دستت نمی لرزه. ما هم لو تون نمیدیم اون موقع. مگه نه مانی؟ ا بیا جلو بینیم مانی. تو چرا چسبیدی دمه در. بیا این نوشیدنی های دست سازه عمو رو بده بخورن بلکه صداشون در بیاد.
بعد دست میبره طرف مانی و گیلاس ها رو ازش میگیره و مقابل پیمان و نادیا میگیره:
- اینم محصول دست عمو جان از انگور شاهانی درجه یک. بخورین بعد باز بگین ما سر خریم.
پیمان و نادیا سریع لیوان هاشون رو به سمت دهان میبرن که مانی با خنده جلوشون رو میگیره و :
- ای بابا. حالا میگیم این دختر عموی ما این کاره نیست نمیدونه چیکار کنه تو که دیگه سن و سالی ازت گذشته و دفعه اولتم نیست بهت نوشیدنی میدن. یه به سلامتی ای چیزی حالا لیوانت رو اینوری بگیر خودت اونوری شو جهنم.
اما پیمان و نادیا گیج و انگار اصلا صدای مانی رو نشنیده باشن سریع گیلاس ها رو به سمت دهان می برند. پیمان گیلاس رو یه سر تا ته مینوشه اما نادیا تنها قلپی نوشیده با تلخی لیوان رو پایین و نگاهش تلخ و صورتش در هم میره.
مانی با خنده ادامه میده:
- داشتم بهت امیدوار میشدم. اون جوری که تو گیلاس رو بردی بالا گفتم یه سر تا ته رفتی نگو این کاره ام نیستی.
پیمان خندان نگاهش رو به نادیا میدوزه و با خنده:
- قربونت برم. الان خودم میرم برات آب میارم.
- اه حالم رو به هم زدی. زن ذلیل. بشین سر جات خودم میرم میارم آب رو.
بعد همزمان و با لبخند از کنار نادیا و پیمان حرکت میکنه و آریانا هم پشت سرش و ثانیه ای بعد دوباره هر دو تنها میشن.
پیمان قدمی به سمت نادیا بر میداره و با لبخند:
- قربون رنگ به رنگ شدنت برم. نادیا ازت ممنونم که قبولم کردی. همه سعی خودم رو برا خوشبختیت میکنم. بهت قول میدم. بعد آروم بوسه ای روی پیشونی نادیا میزنه و دستش رو پشت نادیا میگذاره و با هم وارد سالن میشن.

هنوز وارد سالن نشده به صدای زنگ موبایلش لبخندی به نادیا میزنه و تلفن رو جواب میده.
- بله بفرمایید؟
- سلام. جناب راستین؟ پیمان راستین.
صدای زن جرقه های خاموشی توی ذهنش میزنه اما قادر نیست صدا رو شناسایی کنه. اما زن بیش از اینکه فرصت کنکاش رو بده این بار با صدایی که رگه های دوستی و نرمی جای اون زمختی و جدیت اش رو گرفته دوباره شروع به حرف زدن میکنه:
- پیمان؟؟؟؟؟ مریمم. یادت اومد؟؟؟؟
ناگهان نگاه پیمان بر میگرده عقب. به شاید حدود 6 یا 7 سال پیش. نادیا همه نگاه شده بود و پیمان رو زیر نظر گرفته بود که گویی تو یه دنیای دیگه داره سیر میکنه.
از وضعیت بوجود اومده اصلا راضی نبود. شاید دلش میخواست این اولین شب تمام و کمال پیمان مال خودش باشه و حالا کسی داشت کم کم جاش رو میگرفت.
پیمان افکاری پر از تلخی رو به کناری میزنه و با لبخندی محو و هیجان زده بالاخره لب باز میکنه:
- مریم خودتی؟ مگه میشه تو رو یادم نیاد! خوبی؟ کجایی؟
نادیا تقریبا گیج شده بود. یه علامت سوال بزرگ تو ذهنش درست شده بود و هر لحظه داشت پر رنگ و پر رنگ تر میشد. دلش میخواست همه سالن دو دیقه ساکت بشن تا بتونه صدای دختر رو بشنوه. تا ببینه اون دختر داره چی میگه که پیمان اینجور تمام حواسش رو داده بهش. حاضر بود شرط ببنده پیمان دیگه نه میبینتش و نه صداش رو میشنید.
- مریم جان چند دیقه گوشی دستت خوب نمی شنوم صدات رو.
بعد آروم به طرف ایوون حرکت میکنه و تنها لبخندی محو نصیب نادیا میشه.
مدتی با خودش کلنجار میره که سر جاش بشینه اما بالاخره موفق نمیشه و به طرف ایوون راه می افته که مانی جلوش سبز میشه.
- به به عروس خانومه آینده. ببینم آقا داماد کجان؟
با غیض و در جواب مانی پاسخ میده؟
- تشریف بردن ایوون با مریم خانوم صحبت کنن. اینجا سر و صدا بود نمی شنیدن خانوم چی میگه.
مانی خنده بلندی سر میده و همزمان ضربه آرومی به پشت نادیا میزنه و ادامه میده:
- آخ آخ حسودی هم بد چیزیه ها. نگا چه اخمی ام کرده. ها چیه؟ داری دق میکنی از فضولی که ببینی این مریم خانوم کیه؟
سعی میکنه خودش رو بی خیال نشون بده و همزمان ادامه میده:
- مثلا چرا باید دق کنم؟ اصلا هر کی هست. به من چه.
- تو که راست میگی. پس میگم من میرم یه سر و گوشی آب بدم شما هم اصلا نیای ها. هوای سالن هم کاملا مطبوعه. گرمم نیست. نفس تونم احیانا نگرفته.
بعد همونجور که بلند بلند میخنده چشمکی برای نادیا میزنه و با اشاره لب و دهن بهش میگه:
- چشم هم بذاری آمارشو برات گرفتم. خیالت تخت.
مانی وارد ایوون میشه و نادیا رد نگاهش رو دنبال میکنه و روی مبلی درست مقابل در ایوون میشینه. نشستن که چه عرض کنم انگار روی میخ نشسته باشه.
....

مانی، پیمان رو مشغول حرف زدن میبینه. آروم روی صندلی فلزی میشینه و در سکوت به حرفهاش گوش میده.
- پس بچه ات پسره. راستی چند سالشه؟ باید 6 7 سال رو داشته باشه.
ناگهان رنگ نگاه پیمان رو تلخ میبینه و همزمان صداش میاد:
- خودت چطوری؟ چی کار میکنی؟ جا افتادی؟ راضی هستی مریم؟ از مامان بابات خبر داری؟
اینبار اخم عمیقی روی صورت پیمان میشینه و :
- مریم تا کی آخه؟ چه فایده ای داره این فرار؟ بالاخره که چی؟ تو حالا یه زن مستقلی برای خودت. یه مادری. میتونی احساس پدر و مادرت رو درک کنی.
- نمیدونم. راست میگی الان جاش نیست. وقتش هم نیست. تا کی هستی؟
- باشه فردا صبح میام هتل ات میبینمت. کلی حرف باید بزنیم.
مانی هر لحظه گیج تر میشد و علامت سوال های ذهنش هم بزرگتر. نمیتونست بین حرفایی که رد و بدل میشد ارتباطی بر قرار کنه. نمیفهمید هیچ چیز. فقط این رو میفهمید که مریم خیلی به پیمان نزدیکه. نزدیک تر از یه دوست یا همکار یا هر چیزه دیگه ای. و این نگرانش کرده بود. دلش نمیخواست حالا که نادیا پاش وسط بود دوباره ضربه ای بخوره. ضربه ها و کمبودهای تو زندگیش انقدر زیاد بودن که دیگه جایی برای این نمیتونست پیدا کنه. تنها چیزی که کمی بهش آرامش داده بود این بود که پای یه بچه هم در میونه و این یعنی که این زن تعلقاتی داره و پس اگر هم چیزی بوده زمانی، حالا نیست.
هنوز تو فکر بود که با ضربه دست پیمان روی شونه اش از جا میپره و پیمان خندان؟
- کجایی تو پسر؟ ببینم نکنه گوش وایساده بودی؟
مانی خنده ای میکنه و ادامه میده مگه ایرادی داره؟
- نه پسر. چه ایرادی. چی میخوای بدونی بگو خودم بهت بگم.
مانی ناگهان جدی میشه و رنگ نگاهش میگیره و آروم رو به پیمان:
- پیمان نادیا ضربه های زیادی تو زندگیش خورده. اون نه بچگی کرده نه طعمش رو چشیده. نه طعم محبت و آغوش گرم پدر و مادر رو چشیده و نه هیچ وقت همزبونی داشته تا باهاش حرف بزنه و درداشو تسکین بده. قول بده نذاری طعم شکست تو انتخاب تو رو هم بخواد بچشه. من هیچی نمیخوام بدونم فقط دارم ازت یه خواهش میکنم اونم اینکه امانتی ما خیلی عزیز و دل نازکه. به قیافه اش نگا نکن، به خنده های الکی خوشش نگا نکن دلش از شیشه ست. نشکنیش.
پیمان لبخند روی لبش عمیق تر میشه و دستش رو با اطمینان پشت مانی میگذاره و ادامه میده:
- شک نکن از جونم عزیز تره. نمی گذارم آب تو دلش تکون بخوره. بهم اطمینان داشته باش.
- دارم. فقط ترسیده و ترسش منم ترسونده. خودش تو سالن نشسته ولی دلش اینجاست. برو تا دلش دیوونه تر نشده.
- میدونم برای تو و آریانا چقدر عزیزه پس مطمئن باشین رو سیاهتون نمیکنم.


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 23- در حسرت آغوش تو , سیبیل , دنیای رمان - رمان دایره ي قسمت elahe asadi niya , دنیای رمان , دوسـ ـتـداران رمـان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/11 تاریخ
کد :45786

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا