تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان در پی تنهایی (فصل دوم)



شیما:خوب مامان
شهره: کوفت می گین باید چه خاکی تو سرم کنم یا نه
شیما ایستاد:هیچی بابا پسره به سایه خورد سایه افتاد زخمی شد
شهره شوکه به ان نگاه کرد که در حال خندیدن بودن واز کار ان دو خودش نیز به خنده افتاد و کفش به دست به دنبال انها داد انها با خندهای شادشان خانه را بر روی سر نهاده بودن شهره خسته از پشت سر دویدن انها بر روی مبل نشست که ان دونیز دو طرف او نشستن که شهره هر دوی انها را در اغوش گرفت و گونه اشان را بوسید...با آمدن دکتر هر یک برروی صندلی خود نشستن که اقای دکتر به انها نگاه کرد
دکتر:خوب خانم های گلم می دونین چه افتخار بزرگیه که با سه خانم خوشگل سر یک میز نشستن به به حتما این غذا می چسپه
هرسه مشکوکانه نگاهی به او انداختن دکتر که قاشق را به دهان نزدیک می کرد سرش را بلند کرد و به انها نگاه کرد:چیه چرا این شکلی نگاهم می کنین
هر سه با هم گفتن: خودتون بهتر می دونین
دکتر:من چی باید بدونم شما از چی صحبت می کنین من متوجه نمی شم
شیما:ااا واقعا بابا
سایه خنده ای کرد: عمو بگین چکار کردین که حمله می شه بهتون ها من گفته باشم
دکتر:تو که پشت عموتی نه
سایه:دیدین گیر افتادین خودتون رو ضایع کردین
دکتر خنده ای کرد: ای وروجک خوب از زیر زبونم کشیدی بیرون افرین افرین حالا کاملا به عموت رفتی
شهره اخمی کرد:واقعا هادی اره
دکتر:خوب حالا باشه ظرافت و خوشگلیتم به زن عموت رفته
هر چهار نفر شروع به خندیدن کردن
شهره:خوب عزیزم نمی خوای بگی که چی شده
دکتر:راستش دوستام با خانوادهاشون دارن می رن شمال من هم گفتم شما هم حال وهوای عوض کنین برای همین زنگ زدم مش رجب که ویلارو برای ورود سه پرنسس البته خانم شما ملکه ی قلب من سرور ما هستین
دخترها جیغی کشیدن و گونه ی اورا بوسیدن و بعد از خوردن نهار خواستن به اتاق خود بروند برای جمع کردن وسایلشان که دکتر انهارا نگه داشت:اول بشینین تعریف کنین چطور بود امتحانتون چقدر بد دادین
هر دو خنده ای کردن
سایه:عمو به ما می یاد بد داده باشیم
دکتر:به تو که نه عزیزم ولی به این زلزله که میاد راست نمی گم عروسک بابا
شیما اخمی کرد و صورتش را برگرداند:دستتون درد نکنه بابا یعنی من اینطورم دلتون اومد به دختر عزیزتون شیماتون از این حرفا بزنین(به سینه اش کوبید و با حالت زار گفت) ای مردم کجایین ببینین بابامونم منو دست کم گرفته اگه من به شما ثابت نکردم که منم کمتر از این سایه ی لوس نیستم
سایه: من چکار کردم
شیما:ای مردم شما که می دونین
دکتر خندید:ما هم واسه ی خودمون فیلمی داریم هاا واسه من فیلم بازی می کنی
شیما:حرفای دل هستش پدر جان شما ادمای پیر چی حالیتون می شه هی خدا خودت رحم کن
دکتر و سایه شروع به خندیدن کردن که دکتر نگاهی به ان دو کرد:دخترا می خواستم بگم که یک سوپرایزه دیگه هم هست ولی فعلا نمی تونم بهتون بگم حالا هم زود وسایلاتونو جمع کنین که فردا صبح زودباید حرکت کنیم
هر دو چشمی گفتن و به اتاق خود راه افتادن

*******************

هوای سردی می وزید و موهایش را نوازش می کرد بار دیگر در تاریکی شب غرق شده بود آهی کشید و تکیه اش را به سنگ داد و به دریا خیره شد امروز رسیده بودن دکتر از همه بیشتر خوشحال بود سوپرایزی داشت ولی به هیچ کدوم از ما نمی گفت شادی اونا منو هم شاد می کنه آهی دیگر کشید و به دور دورها خیره شد از سکوت دریا خوشش می امد چشمانش را بست لبخند مهربان دکتر شیما شهره جون در جلوی چشمانش ظاهر شد لبخندی به لب اورد که سر وصدایی در گوشش پیچید(فرار کن ...فرار کن نذار دستشون به تو برسه فرار کن)چشمانش را با ترس باز کرد به خود لرزید باز هم صدا در گوشش تکرار می شد(نذار دستشون بهت برسه فرار کن)ایستاد نگاهی به اطراف کرد ترسی در جانش نقش بسته بود صدای فرار کن زنی در گوشش تکرار می شد نگاهش به ویلا افتاد با حالت دو به طرف ویلا رفت صداها هنوز در گوشش می پیچید واو را رها نمی کردن صدای فریاد زن (فرار کن فرار کن) اشکش بر روی گونه اش سرازیر شده بود دستش بر روی گوشش نهاد و فریاد کشید
سایه:بسه بسه
چشمانش را بسته بود و می دوید که محکم به کسی بر خورد کرد چشمانش را باز کرد که دید در بین زمین وهوا معلق است دستی قدرتمند اورا گرفته بود پسر اورا بالا گرفت خواست چیزی بگوید که با دیدن دختر زبانش بند آمد سایه نفس زنان نگاهش را در چشمان او دوخت آه چشمانش چه آشنا بود صحنه هایی جلوی چشمانش امد که چشمانش را بست به عقب عقب رفت چشمانش را بار دیگر باز کرد پسر هنوز شوکه و به او نگاه می کرد پسر دستش را به طرف او دراز کرد که اشک سایه بر روی گونه اش سرازیر شد چرا گریه می کرد چرا برگشت بار دیگر نگاهی به ویلا کرد و از پسر دور شد پسر رفتن اورا تماشا می کرد توان تکان خوردن نداشت فقط ان دختر در جلوی نگاهش بود

*******************************


سایه با عجله وارد شد خدارا شکر کرد که کسی نبود و همه برای خواب نیم روز توی اتاقهایشان بودن خودش را به اتاقش رساند و وارد حمام شد آب سرد را باز کرد و با لباس به زیر آن رفت نمی دانست چقدر زیر آب بود که با صدای شیما به خود آمد
شیما:سایه سایه بابا مردی بیا بیرون دیگه
با صدای دورگه ای گفت:اومدم
شیر آب را بست و نگاهی به خود در آینه کرد (چته سایه چرا اینطور شدی بخند بخند تو باید یک زندگی جدید درست کنی یک لبخندی دوباره برای زندگی)لبخند کم جانی زد و لباسهای خیس را با لباسهایی که در کمد بود عوض کرد از پله ها به پایین می رفت که دکتر دستش را گرفت برگشت نگاهی به دکتر کرد و همان لبخند کم جان را زد دکتر اخمی کرد و اورا به بالا کشید
دکتر:برییم اتاق من کارت دارم

سایه نگاهی به دکتر کرد و سرش را تکان داد هر دو وارد اتاق شدن که دکتر بر روی صندلی نشست و نگاهش را به نگاه منتظر او دوخت
دکتر:مگه قرار نبود هرچی می شه به من بگی
سایه سرش را به زیر انداخت
سایه:من منظورتون رو نمی گیرم عمو
دکتر اخمی کرد و نفس صدا داری کشید
دکتر:بیا بشین عزیزم می خوام باهات حرف بزنم
سایه بر روی صندلی کنار دکتر نشست و لبخندی به صورت او زد
دکتر:ببین عزیزم تو مثل دخترمی مثل شیما هیچ از او کم نیستی وقتی غم چشماتو می بینم من پدرم قلبم به درد می یاد که یکی از دخترام غم داشته باشه (سایه با نگاه اشک آلود به او چشم دوخت دکتر لبخندی زد)چرا فرار می کردی از چی فرار می کرد از پنجره داشتم نگاهت می کردم
سایه به خود لرزید صدای زن را به یاد آورد اهی کشید و نگاهش را به دکتر دوخت
سایه:نمی دونم نمی دونم فقط یکی داره بهم می گه فرار کن از چی فرار کنم می گه نذار دست کسی بهت برسه این صدا داره همینطور تکرار می شه نمی دونم نمی دونم چرا من باید فرار کنم که دست کسی به من نرسه
قطره اشکی از چشمان او سرازیر شد که دکتر لبخند مهربانی به او زد
دکتر:هیچی نیست عزیزم این نشونه ی خوبیه تو داره یک چیزایی یادت می یاد به خودت فشار نیار سعی کن آروم باشی تو با صبرت همه کارهارو می تونی آسون انجام بدی پس به خودت زیاد فشار نیار عزیزم
سایه:مم....
شیما با عجله به داخل آمد و با دیدن آنها دستش را بر روی دهانش نهاد و با التماس نگاهشان کرد دکتر خنده ای کرد که شیما به پشت کتابها رفت که پسری با لباس های خیس داخل شد
فرهاد:کسی این شیمارو ندیده

فرهاد نگاهش را چرخواند که چشمش به چشمان خاکستری دختری افتاد مسخ آن چشمها شده بود نگاهی به دختر کرد و زیبایش را تحسین کرد موهای خیسش که بر جلوی صورتش ریخته بود به کنار زد و یک قدم به جلو امد و به شوهر خاله اش لبخندی زد ولی نگاهش پی ان چشمان خاکستری بود دکتر بلند شد و دست دراز شده ی اورا گرفت
دکتر:به به آقا فرهاد آفیت باشد
فرهاد نگاهش را از او گرفت و به دکتر لبخندی زد
فرهاد:دسته گل دختر خانوم شماست
دکتر خنده ی بلندی سر داد:حتما یک کاری کردی که این بلا سرت اومده
فرهاد خنده ای کرد و بار دیگر نگاهش را به آن دختر دوخت دکتر نگاهش را دنبال کرد و لبخندی به سایه زد دست سایه را گرفت و رو به فرهاد کرد و گفت
دکتر:معرفی می کنم دختر گلم سایه
فرهاد دستش را از دست دکتر خارج کرد و به طرف سایه دراز کرد سایه برای احترام نگاهی به دکتر کرد و نگاه دیگرش را به چشمان مشتاق فرهاد دوخت و سرش را تکان داد فرهاد که ضایع شده بود دستش را در موهایش فرو برد که صدای منفجر شدن خنده ی شیما فرهاد را به آن طرف کشید و گوش شیما را گرفت شیما همانطور که می خندید به ارامی گفت
شیما:خوشم اومد خوب ضایع شدی اره
فرهاد سرش را به زیر انداخت و گوشش را رها کرد و به همان ارامی به او گفت
فرهاد:ندیده بودمش تا حالا
شیما لبخندی زد و نگاهش را به سایه که با پدرش صحبت می کرد دوخت
شیما:دختر عمومه سایه
فرهاد نیز نگاهش را به انها دوخت و سرش را تکان داد
فرهاد:تا اونجا که من می دونم تو عمو نداری
شیما نگاهی به او کرد و با دیدن نگاه مشتاق او چیزی در دلش لرزید و مشتی مهار بازوی او کرد
شیما:هوووووی چشاتو درویش از اون دخترا نیست یک روز باهاش باشی یک روز مثل دستمال کاغذی بندازی دور
فرهاد بدون حرف دیگری از اتاق خارج شد و شیمارا با دلهره تنها گذاشت نگاهش را به سایه دوخت که سایه به او لبخندی زد نگاهی به دور برش کرد پدرش نبود
شیما:پس بابا کجا رفت
سایه خنده ای کرد ویکی به سر او زد
سایه:دیونه معلوم هست حواست کجاست
شیما نگاهی به او کرد و زبانش را برایش در اورد
شیما:دیونه خودتی روانی
سایه خنده ای کرد و اشاره ای به کتابها کرد شیما سرش را برگرداند تا انجا را ببیند که سایه گردنش را بوسید می دانست که او از آنجا بوسیدن متنفر است بعد از این کار پا به فرار نهاد شیما نیز پشت سرش خنده های ان دو کل ویلا را پر کرده بود شهره نیز با شادی به ان دو نگاه می کرد برایش مهم نبود مهمان دارد تنها چیزی که برایش مهم بود ان خنده های شیرین ان دو بود که دل مادری را چون او شاد می کرد فرهاد تکیه اش را به چهار چوب در آشپزخانه داده بود و با نگاه خیره ای به سایه نگاه می کرد سایه چرخی خورد که بر جایش شوکه ایستاد شیما خواست اورا بگیرد که با رد نگاه او او نیز دستش در هوا ماند و هردو خیره به آن همه مهمان شدن دکتر که نمی توانست خنده اش را کنترول کند گفت
دکتر:دخترا
با صدای دکتر هر دو از شوک امدن بیرون و جیغ زنان به طرف اتاق خود رفتن مهمانها با دیدن انها خنده ی خود را مهار کردند و سالن منفجر شد از خنده هردو به در تکیه دادن نگاهی به یکدیگر کردن و با دیدن یکدیگر زدن زیر خنده برای شام هردو سر به زیر به سر میز رفتن دکتر نگاهی به ان دو کرد و زیر گوش همسرش زمزمه کرد
دکتر:نمردیم خانوم و خجالت این دوتا رو هم دیدیم
شهره خنده ای کرد و مشتی به بازوی او زد در آن بین تنها فرهاد نگاه مشتاقش به آن دختر بود سایه سنگینی نگاهی را احساس کرد سرش را بالا گرفت و نگاهش به نگاه فرهاد افتاد خیره در نگاه یکدیگر بودن که چراغ های سالن خاموش شد و از پی ان چراغ های کل ویلا سایه که از تاریکی می ترسید خودش را به شیما چسپاند
سایه:شیما من می ترسم
شیما که ترس اورا از تاریکی می دانست دستش را فشرد
شیما:کنارتم عزیزم
صدای شخص دیگری را نیز شنیدن
فرهاد:منم هستم
نور چراغی طرف پیانو درخشید ولبخندی را بر لب سایه ظاهر کرد دکتر لبخندی زد و نور شمع ها یک به یک روشن می شد چیزی در دل سایه تکان خورد خاطره ای مانند سینما از نگاهش می گذشت آهنگ پیانو نواخته می شد سایه دست شیما را راها کرد صدای شخصی در گوشش تکرار شد(یادت باشه هیچ وقت توی تاریکی تنهات نمی زارم هیچ وقت)نفس بلندی کشید صدای پیانو قطع نمی شد شخصی را کنارش احساس کرد نگاهی به کنار خود کرد فرهاد را کنار خود دید فرهاد لبخندی زد خواست چیزی بگوید که صدای دکتر ان اجازه را به او نداد دکتر با ان نگاه مهربانش ولبخندی که شادیش را نشان می داد نگاهی به همسرش کرد و خنده کنان گفت
دکتر:نمی دونم از کجا شروع کنم چطور شروع کنم (خنده ای کرد و نگاهش را به مهمانها دوخت آهنگ پیانو همانطور تکرار می شد)من از همتون معذرت می خوام از سر میز بلندتون کردم ولی من این شادی رو مدیون همسرم بودم(بار دیگر نگاه عاشقش رابه همسرش دوخت شهره لبخندی زد) یک روزی من اجازه دادم پسرم برای ادامه تحصیل بره خارج اون روز من غم بزرگی توی چشمای همسر عزیزم دیدم که از کرده ام پشیمون شدم ولی خیلی دیر شده بود ولی امروز می خوام اون شادی رو به همسرم برگردونم که ازش گرفته بودم
چراغ ها روشن شد و پسری از پشت پیانو بیرون آمد سایه نگاهی به پسر کرد آه از نهادش در آمد او همان پسری بود که با او بر خورد کرده بود صدای جیغ شیما اورا به خود آورد
شیما:شااااااهرررررخ
دستان سایه لرزید( شاهرخ شاهرخ) همه ی خانواده دور او جمع شدن ولی چشمان مشتاق پسر دنبال یکی می گشت دنبال اویی که سالها چشم انتظارش بود از جمع بیرون امد و ان فرشته را دید مادرش مادری که یاد اشکهای او دیوانه اش می کرد از بین جمعیت خود را بیرون کشید و قدم به قدم به مادرش نزدیک شد شهره دستش را در بین دستان همسرش فشرد بعد از آن سردی دستی را در دستش احساس کرد نگاهی به دستی که در دستش بود کرد سایه لبخندی به او زدد شهره با دیدن لبخند او دستش را فشرد و نگاهش را به پسرش دوخت که به او نزدیک می شد دیگر هیچ کم نداشت
شاهرخ:مامان
آن لحظه برای سایه زیبا ترین لحظه بود مادر و پسر یکدیگر را محکم در اغوش گرفتن قطره اشکی از چشمانش چکید و یک قدم از انها فاصله گرفت جای او دیگر انجا نبود شاید او نیز مادری داشت که حالا چشم انتظارش بود شاید او نیز پدری داشت که دوری او 10سال پیر شده است ایستاد چشمانش را بست و از دل دعا کرد(زندگی هر چی برای من رقم خورده خدا قبول دارم)چشمانش را باز کرد که چشمانش خیره به نگاه مشکی آشنا شد برقی عجیب داشت که اورا یاد چیزی می انداخت شاهرخ همانطور که نگاهش به سایه بود آغوشش را برای خواهرش گشود او را محکم در اغوش گرفت
شیما:خوش اومدی داداشی
دکتر نگاهی به پسرش کردو لبخندی زد دستی در موهایش کشید و همسرش را به خود چسپاند
دکتر:بسه بسه این همه عاطفه ای بابا
همه ی مهمان ها با صدای بلند خندیدن که بار دیگر دکتر به حرف امد
دکتر:با افتخار می تونم بگم این غولی که اینجا ایستاده پسر منه
شاهرخ خنده ای کرد:بابا
دکتر با خنده که شهره نگاهش را به اطراف چرخواند
شهره:هادی سایه نیست
دکتر لبخند زد شاهرخ اخمی به چهره آورد (سایه.. سایه..) دکتر بار دیگر به حرف امد و اجازه فکر کردن به شاهرخ نداد
دکتر:می خوام یک فرد جدید خانواده ام را برای شما معرفی کنم
شهره لبخندی زد:شخصی که دخترم شده و بودن اون برای ما باعث ارامش شده
شیما از کنار برادرش تکان خورد و دست سایه را گرفت
شیما:شخصی که دوستی با اون هیچ وقت آدمو پشیمون نمی کنه
سایه لبخندی زد و بین انها قرار گرفت
دکتر:معرفی می کنم برادر زاده ام سایه فروغی که چند سالی به دلیل چندتا اختلاف از ما دور بودن ولی گذشته ها گذشته حالا تنها یادگار برادرم برای من مونده دوست دارم همتون اون رو دختر من بدونین
همه دستی زدن و برای خود شیرینی به جلو امدن و اظهار خوش آمد کردن تنها کسی که از جایش تکان نخورد شاهرخ بود که با پوز خندی نظاره گر انها بود فرهاد روبه روی سایه ایستاد و دستش را دراز کرد سایه لبخندی زد
سایه:انگار اونجا ضایع شدی کافی نبود که حالا اینجا هم می خوای ضایع شی
سایه خنده ای کرد و گونه ی اورا بوسید فرهناز دستی بر گونه ی پسرش نهاد و ان را نوازش کرد سایه نگاهی به چشمان او کرد غم بزرگی داشت خیلی بزرگ سایه نگاهش را به احسان دوخت
سایه:زندگی خیلی چیزا از ما می گیره خیلی هم می ده ولی ما یک چیز فراموش می کنیم توی این گرفتنا یک چیز با ارزش به ما می ده که لبخندش یک دنیا برای ما ارزش داره
فرهناز لبخندی به سایه زد و دست اورا فشرد
فرهناز:بیا به همه معرفیت کنم
اورا در جمع جوان ها برد شیما کنارش قرار گرفت و چشمکی به فرهناز زد
شیما:خوب سایه جونم همه رو بهت معرفی می کنم
فرهاد یک قدم به جلو امد:مگه ما خودمون چلاقیم
شیما دستش را در دهانش نهاد:اممممم فکر کنم اره
فرهاد اخمی کرد و یک قدم دیگر جلو برداشت شیما خنده ای کرد و دست سایه را گرفت
شیما:فرهاد که شناخت نداره ولش کن
خنده ای کرد که فرهاد گوشش را گرفت و همه را به خنده انداخت خود فرهناز جلو امد و روبه سایه گفت
فرهناز:از سمت راست شروع می کنم..اشکان پسر دایی منصور که 27سالشه و معماری خونده وبرای خودش شرکتی داره
سپیده دختر خاله شان با خنده بلند شد:صبر کن صبرکن مگه دارین شوهر پیدا می کنین
همه خنده ای کردن
سامان:ابجی تو خودت شوهر ندیده ای چرا فکر می کنی همه مثل خودت فکر می کنن
سپیده اخمی کرد:سامان
سامان خنده ای کرد و بلند شد تعظیمی کرد:بنده سامان طاهری هستم 26ساله برادر تنی سپیده پسر خاله ی شیما بخدا درس خوندم حالا هم مهندس این مملکتم
صدای منفجر شدن خنده در بین جوانها بلند شد
پرهام بلند شد و یکی به سر سامان زد
پرهام:بچه بشین که اول بزرگترا باید برن جلو بنده پرهام هاشمی هستم فوق لیسانس (نگاهی به جمع کرد)بچه من فوق ایسانس چیم
دوباره همه خنده ای کردن که دختری بلند شد و موهایش را تاب داد و خنده ای عشوه گرانه ای کرد
شیلا:خودم می گم داداشی..ایشون فوق لیسانس...
سامان:رفته گری دارن
پرهام و سامان خنده ای کردن و بر روی مبل خودشان را انداختن
پرهام:بشین آبجی خودم می گم بنده باستان شناسی خوندم
سایه چشمانش برقی زد و نگاهش را به پرهام دوخت

سایه:واقعا من شغلتون رو خیلی دوست دارم
پرهام که موفق شده بود لبخند مهربانی زد:لطف دارین شما اگه دوست داشته باشین یک...
فرهاد:باشه برای بعد من هنوز خودمو معرفی نکردم
شیما:مگه کسی از شما چیزی پرسید
همه خنده ی دیگری کردن که فرهاد اخمی کرد دستش را جلو برد که گوش شیما را بگیرد که صدایی همه را میخکوب کرد
شاهرخ:واای به حالت فقط انگشتت به خواهرم بخوره روزگارت رو سیاه م کنم
شیما خنده ای کرد و به عقب برگشت:ای ول داداشیم
و خود را در آغوش او انداخت همه بلند شدن و به طرف شاهرخ رفتن شیلا به عشوه ای بلند شد همانطور که رد می شد شونه اش را محکم به سایه زد که سایه به عقب برگشت و کسی مانع سقوطش شد سامان لبخندی به او زد و در گوشش زمزمه کرد
سامان:اینو معرفی نکردم واست شیلاست خواهر پرهام که با رنگو روغن زیاد سرکار داره و توی عجایبای سیرک هستش
سایه خنده ای کرد و کنار سامان ایستاد فرهاد نگاهی به ان دو کرد و اخمهایش در هم رفت فرهناز دستی بر روی شانه ی برادرش نهاد و لبخندی زد شاهرخ از دیدن همه ابراز خوشحالی کرد و نگاهش تنها به ان تازه وارد بود که دختر عموی نداشته اش بود سایه سنگینی نگاهی را بر روی خود احساس کرد نگاهش را به همانطرف برگرداند شاهرخ خیره نگاهش می کرد و پوزخندی بر روی لبانش بود سایه سرش رابه زیر انداخت که احسان به پایش تکیه داد
احسان:سای من سو سو دارم
سایه بر روی زانو نشست و نگاهش را به او دوخت
سایه:چی داری عزیزم
احسان خودش را تکان داد و بالا پایین پرید
احسان:سو سو
فرهاد خنده ای کرد و احسان را از پشت بغل کرد
فرهاد:خوشگل دایی دست شویی داره
سایه خنده ای کرد و احسان را از بغل او گرفت
سایه:بدین ببرمش

فرهناز نگاهی به او کرد:نه عزیزم خیلی ممنون خودم می برمش
احسان که دیگر کنترولش تمام شده بود جیغی کشید
احسان:نننننننننننننننننه فتت سایی
همه خنده ای کردن که سایه با معذرت خواهی اورا به طرف دست شویی برد احسان خجالت زده اورا کنار در نگه داشت و خود به داخل رفت سایه خنده ای کرد
سایه:عزیزم کمک خواستی بگو
کنار در ایستاده بود ومنتظر احسان بود که شاهرخ رو به رویش قرار گرفت و هم مانند او به دیوار تکیه داد و پوز خندی زد
شاهرخ:همه معرفی شدن جز من
سایه که از بودن او به لرزه افتاده بود لبخندی زد
سایه:من که...
شاهرخ با یک جهت از دیوار کنده شد و روبه روی سایه قرار گرفت که نفس هایش به صورت او می خورد
شاهرخ:ببین دارم بهت چی می گم سر همه رو می تونی کلاه بذاری جز من فهمیدی
سایه نگاهی به او کرد:منظور....
شارهرخ:که فراموشی گرفتی اره من خیلی از..
دیگر نتوانست تحمل کند دستش را بالا برد تا سیلی به او بزند که شاهرخ دستش را در هوا گرفت و او را محکم به دیوار زد
شاهرخ:هیچ وقت دیگه از این غلتا نکن
سایه اخمی کرد:اگه ارزش داشتی باهات هم کلام می شدم ولی تو ارزشش رو هم نداری
شاهرخ پوز خندی زد:ببین عروسک
سایه میان حرفش پرید:ببین
شاهرخ دستش را بر روی دهان او نهاد و خود را به او نزدک کرد

 


برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 139- رمان در پی تنهایی , دوسـ ـتـداران رمـان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دانلودرمان روزای بارونی - رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , پاتوق رمان | دانلود رمان , کتابخانه رمان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45365

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا