تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان در پی تنهایی (فصل پنجم)


سایه:خوب بگین بازیش چه شکلیه
سامان:اهم اهم..
شیما:لازم نکرده خودم می گم.. نگاه عز...
شاهرخ:مرسی ابجی خودم می گم(شاهرخ ابرویی برای سایه بالا انداخت)نگاه بازی این شکلیه که این بالشتو می بینی(شاهرخ بالشت را در دستش تکان داد)خوب یک آهنگی می زاریم بعد این بالشت توی دست هرکی باشه یکی یک حکمی می گه فهمیدین
سایه سرش را تکان داد و بازی شروع شد سایه که بالشت طرفش پرت شده بود به حرف امد
سایه:یک لحظه کی حکم می گه
صدای اهنگ قطع شد و شاهرخ یک لبخند وحشتناکی زد که دل سایه را لرزاند
شاهرخ:من
سایه نگاهی به او کرد و در دل گفت(بمیری سایه همین حالا باید این دهنتو باز می کردی)نگاهی دیگری به شاهرخ کرد
شاهرخ:خوب چه حکمی بگم بهت
سایه با چهره ی معصومش زل زد به شاهرخ که شاهرخ صورتش را برگرداند و به اشکان نگاه کرد سایه نگاهی به شیما کرد که ریز می خندید مشتی به پای او زد
شیما:آخ چته
شاهرخ:حکم اینه که بلند شین برای همه شکلات داغ درست کنین
احسان و سپیده هورایی کشیدن سایه نفس راحتی کشید و بلند شد که صدای ارام شاهرخ را شنید
شاهرخ:این اولیه دومی بدتر بهت می دم
شاهرخ پشتش به او بود سایه زبانی برای او در اورد خواست به طرف ویلا برود که قدمهایش سست شد (واااای چه تاریکه نامرد می دونه از تاریکی می ترسم برای همین اینو گفت)برگشت نگاهی به جمع کرد هریک سرگرم بازی بودن اشکان که در طول بازی سکوت کرده بود با دیدن وحشت چشمان سایه بلند شد و به نزدیکش امد
اشکان:من شمارو همراهی می کنم
سایه لبخند مهربانی زد و با او همراه شد تا به ویلا رسیدن اشکان خواست به طرف دیگر برود که سایه صدایش زد
سایه:آقا اشکان
اشکان به طرف او برگشت با دیدن لبخند او لبخندی زد و گفت
اشکان:من جایی نمی رم همینجام
سایه سرش را به زیر انداخت و به داخل اشپزخانه رفت حکم را اجرا کرد و با سینی بزرگ به طرف اشکان رفت که به چهارچوب تکیه داده بود و در تاریکی دنبال چیزی می گشت سایه به او که رسید گفت
سایه:معذرت می خوام منتظر موندین

اشکان لبخندی زد و سینی را از دست او گرفت و به راه افتادن بین راه که می رفتن سایه از سکوت استفاده کرد و گفت
سایه:تو یک کتابی خوندم لبخندی که با غم زده بشه هیچ فرقی با گریه نداره برای همین می گن باید از دل لبخند زد از دلی که باز هم غصه داشته باشه ولی لبخند واقعی باشه
اشکان به لحظه ای ایستاد احساس کرد چیزی در دلش تکان خورد یاد ساحل ول کنش نبود ساحل عشقش بود ساحل جلویش قرار گرفت و اخمی کرد
ساحل:اون داره راست می گه اشکان بخند از دل بخند
با صدای فریاد سپیده او به خود امد و ساحل از جلویش محو شد
سپیده:باشه شاهرخ جاااان منم یک حالی از....
با دیدن شکلات داغ و دودی که از ان بیرون می امد حرفش را خورد و به طرف انها پرواز کرد شاهرخ که از خنده در حال انفجار بود گفت
شاهرخ :سامان جلوشو بگیر یعنی منفجر می شه
سپیده سنگی به طرف ان دو که میخندیدن انداخت و به طرف شکلات داغ حمله کرد صدای خنده ی جمع فرهاد را نیز به خود اورد و به طرف انها رفت تا نصف شب کنار یکدیگر بودن و در حال خندیدن
*****************************

سرش را به پنجره ماشین تکیه داده بود و به 3هفته ای که در شمال گذارنده بودن فکر می کرد (چه زود گذشت )شیما مشتی به بازوی او زد
شیما:پیاده شو رسیدیمم
با خوشحالی پیاده شد چقدر دلش برای دکتر و شهره جون تنگ شده بود با دیدن آن دو شیما و سایه خودشان را در اغوش آنها انداختن شاهرخ سلامی کرد سر مادرش را بوسید و رو به ان دو و گفت
شاهرخ:دخترای گنده این چه حرکتیه که می کنین
شیما ابرویی بالا انداخت
شیما:حرکت دیگه چیه
شاهرخ بدون حرفی وارد خانه شدو و خودش را به اتاقش رساند خیلی خسته بود خودش را بر روی تخت انداخت و به خواب عمیقی رفت شیما به پنجره تکیه داده بود و به بیرون خیره شده بود که ناله ی سایه اورا به خود آورد
سایه:تورو خدا نزن گناه داره...من من هر کاری بگین می کنم
شیما با قدم های لرزان به او نزدیک شد که سایه با جیغی از خواب پرید نگاهی به شیما کرد که با نگرانی نگاهش می کرد که همه جا را تار دید و در آغوش شیما از حال رفت همه با عجله وارد اتاق شدند شاهرخ به شیما که شوکه سایه را در آغوش داشت تکان داد که قطره اشکی از چشمانش سرازیر شد
شیما با صدای بغض دار گفت:چی شده با این دختر چی شده
جیغی کشید که شاهرخ اورا در اغوش گرفت
شاهرخ:هیسسسس خواهری ما هم نمی دونیم نمی دونیم ما

شاهرخ نگاهی به سایه انداخت که پدرش سرم را وارد دستش می کرد صورت مهتابی سایه رنگ پریده تر از همیشه شده بود آهی کشید و نگاهی به مادرش کرد که با نگرانی به سایه چشم دوخته بود چطور این دختر کوچلو در دل همه جا باز کرده بود در دل او نیز جا باز کرده بود دوست داشت همان سایه باشد که در برابرش مقاومت می کند یاد حرف سایه افتاد که با لبخندی نگاهش می کرد و گفت(جواب هر چوب را باید با همان چوب داد)لبخندی بر روی لبش ظاهر شد هریک به اتاق خود رفتن ولی شیما کنار سایه ماند شاهرخ به اتاقش که رسید به کنار پنجره رفت دستی در موهایش کشید و پیراهنش را بیرون اورد به انعکاس عکسش از پنجره نگاه کرد بر روی سینه اش سمت چپ اسمی حک شده بود دستی بر روی آن کشید و آهی کشید
*****************************
شیما:واااای سایه فکر کن اولین روز دانشگاه دیر برسیم سر کلاس
سایه خنده ای کرد و نگاهی به ساعت انداخت و خنده اش بیشتر شد ربع ساعت تأخیر داشتن سایه کنار در ایستاد شیما خواست در کلاس را بزند که سایه دستش را گرفت
سایه:چیکار می خوای بکنی دیونه
شیما ابرویی بالا انداخت:خوب می خوام در بزنم برم داخل
سایه سرش را تکان داد:قبل از اینکه بری داخل یک نگاه به اون ساعتت بنداز
شیما نگاهی به او کرد که تکیه اش را به دیوار داد ودست به سینه به روبه رویش نگاه کرد شیما نگاهی به ساعتش انداخت و مانند او تکیه اش را به دیوار داد
شیما:چه بد دیر رسیدیم
سایه لبخندی زد:ولی چه حالی داداااا اخ دلم خنک شد که شاهرخ رو انداختم توی حوض
شیما خنده ای کرد و روبه روی او ایستاد و اخمی ظریف کرد و دستانش را به کمر زد
شیما:ببینم تو با داداش من پدر کشتگی داری خانوم
سایه خنده ای کرد که شیما نیز به خنده افتاد
سایه:نه ولی خیلی اذیتم می کنه دیدی که آبلیمو رو چیکار کرد
شیما خنده ای کرد و در کنار او ایستاد
شیما:کوفت اون آبلیمو پر از نمک مال تو که نشد مال بابای بدبختم شد
هر دو بلند بلند خندیدن که یکی از استادان از کلاس بقلی خارج شد و نگاهش را به آن دو دوخت سایه سرش را به زیر انداخت شیما با نگاه پر از نگرانی نگاهی به استاد کرد که استاد رو به انها و گفت
استاد:خانوما مگه شما کلاس ندارین
سایه با ارامی که فقط شیما بشنود گفت:هیچی استاد شاهرخ انداختم تو حوض دیر شد
شیما خنده ای کرد :نمیری سایه
سایه با لبخندی سرش را بالا گرفت:ببخشید استاد دیر اومدیم بعد گفتیم تا کلاسا تموم شه بریم کلاس
شیما خنده ای کرد:ای خاک تو سرت تموم شد بریم به تخته نگاه کنیم
سایه که خودش نیز خنده اش گرفته بود سرش را به زیر انداخت که استاد به آن دو نزدیک شد
استاد:امروز که اولین روزتونه کمکتون می کنم ولی بقیه روزها خبری نیستاا
هر دو لبخندی به استاد زدند که استاد در کلاس را زد و بعد از صحبت کردن به آنها اجازه داخل دادن با داخل شدن ان دو پسرها سوتی کشیدن که با صدای استاد همه بر سر جای خود نشستن شیما سرش را بالا و جای خالی را در آخر کلاس دید دست سایه را گرفت و به اخر کلاس رفتن تا آخر کلاس به حرفای استاد گوش دادن زنگ که خورد هم همه ای در کلاس پیچید هردو از کلاس خارج شدن که پسری به سایه تنه زد و هردو به زمین افتادن سایه نگای به پسر کرد و به خنده افتاد
شیما:مرض به چی می خندی(نگاهی به پسر کرد و عصبی گفت)شما هم جلوی چشماتو نگاه کن نمی بینی دیونه اینورا می گرده
پسر نیز خنده ای کردو با معذرت خواهی وسایل های سایه را به دستش داد سایه نگاهی به او کرد و گفت
سایه:حالا بی حساب شدیم آقا
شیما ابرویی بالا انداخت و نگاهش را به سایه دوخت پسر که ماه ها نتوانسته بود چهره ی اورا از خاطرش ببرد لبخندی به سایه زد و سرش را تکان داد
شاهین:مرتضویی هستم شاهین مرتضویی
سایه خنده ای کرد که شیما نگاهی به پسر کرد
شیما:آهااااان این همون پسرست که بهم خوردین ولو شدین رو زمین
پسر خنده ای کرد که شیما سرش را خم کرد و کنار گوش سایه و گفت
شیما:بمیرم ببین چه خنده ی نازی داره ناقص
شاهین:خوب خانوما من واقعا معذرت می خوام
سایه لبخندی زد و سرش را کج کرد
سایه:بخشیدیم شمارو
و دست شیما را که با لبخندی به پسر نگاه می کرد گرفت و با خود کشید که صدای شاهین را شنید که گفت
شاهین:معرفی نکردین
شیما خواست چیزی بگوید که سایه رو به شاهین کرد و گفت
سایه:این دختر شاه پرییون
شیما خنده ای کرد و روبه سایه و گفت
شیما:اینم برادرزاده ی شاه پرییون
هردو خنده ای کردن و از چشمان شاهین دور و دورتر شدن دوستش مهدی دستی به شانه اش زد که به خود امد
مهدی:اینا کی بودن اقا شاهین
شاهین با لبخندی به طرف دوستش برگشت
شاهین:دختر و برادرزاده ی شاه پریون
مهدی خنده ای کرد و دست دوستش را گرفت و با خود کشید در کلاس بعدی نیز همان استاد امد و رو به ان دو کرد و گفت
استاد مظفری:خانوما خودتونو معرفی کنین
شیما بلند شد که چشمش به شاهین افتاد و به پای سایه زد و اشاره کرد سایه خنده ای کرد و سرش را به زیر انداخت
شیما:شیما فروغی هستم استاد
استاد مظفری رو به سایه:و شما
سایه ایستاد که شاهین به طرف او برگشت و لبخندی زد
سایه:سایه فروغی
استاد مظفری:نسبتی با هم دارین
هردو باهم گفتن :بله
سایه:دختر عمو هستیم
استاد سری تکان داد که شاهین به جلو برگشت و رو به مهدی که با لبخندی بر لب به او نگاه می کرد گفت
شاهین:دختر و برادرزاده شاه پرییون
هردو خنده ای کردن و به نگاهشان را به استاد دوختن
********************

به خانه که رسیدن سایه سرش را داخل کرد خبری از شاهرخ نبود خدارا شکر کرد و بدنش را کامل در خانه کرد شیما خنده ای کرد
شیما:خوب وقتی می ترسی چرا این شاهرخ رو اذیت می کنی
سایه زبونی برای او در اورد و گفت:نه حالا خیلی این داداشت تحفه است
شیما:آره هست نمی بینی هر وقت توی جمع راه می ره همه نگاهش می کنن
سایه خنده ای کرد:حتما کاری کرده همه نگاهش می کنن
شیما:خیلی لوسی سایه هاااا
سایه خنده ای کرد خواست به طرف اتاقش برود که سطل اب سردی بر روی سرش ریخت و نفسش را در سینه حبس کرد شیما با دیدن او خنده ای کرد و به شاهرخ که سطل اب دستش بود از پله ها پایین می امد نگاه کرد شاهرخ نگاهی به او کرد و سرش را تکان داد
شاهرخ:آخی خیلی یخ بوود ببخشید گفتم خستگیتو اینطور در بیارم
خنده ای کرد و کنار شیما ایستادو ابرویی برای سایه بالا انداخت سایه اخمی کرد
سایه:می کشمت روانی
شاهرخ پا به فرار گذاشت و سایه به پشت سرش صدای خنده های آن سه خانه را پر کرده بود شهره به چهارچوب در تکیه داده بود و به ان سه نگاه می کرد و لبخند مهربانی بر لبش بود دکتر با دیدن لبخند همسرش دستی بر روی شانه س او نهاد و در چشمان او خیره شد هر دو لبخندی زدن و خیره به ان سه شدن که با بالشت به جان هم افتاده بودن شاهرخ به حالت تسلیم دستانش را بالا برد
شاهرخ :باشه باشه حالا تو یک اشتباه کردی می بخشمت چرا وحشی می شی
سایه با چشمان گشاد شده نگاهی به او کرد شیما و شاهرخ با دیدن حالت او به خنده افتادن با شنیدن جیغ سایه شاهرخ پا به فرار گذاشت و از در خارج شد سایه پایش را به زمین کوبید و به پشت سرش رفت با خارج شدن او شیما نگاهی به پدر و مادرش کرد
شیما:بیا بعد بگین شیما بچه است
هر سه خنده اس کردن که با شنیدن داد شاهرخ همه به بیرون رفتن شاهرخ با شیطنت نگاهی به سایه کرد
شاهرخ:سایه جان عمو
سایه خنده ای کرد و نگاه بد جنسش را به او دوخت
سایه:جونم عمویی
شاهرخ:عمو تازه حموم کرده اون شیر آبو بنداز دور
سایه:اااا واقعا عمو حموم کردی
شاهرخ:نه پس فقط لباس عوض کردم
سایه خنده ای کرد:واو عموووووووو این آب چی بشه روی شما

 

شاهرخ:سایه باهات شوخی ندارماا باید برم بیرون کار دارم
سایه:باشه کاریت ندارم برو ولی معذرت خواهی کن
شاهرخ که دیگر مطمئا شد که سایه دیگر کاری با او ندارد شونه اش را بالا انداخت و حرف او را نادیده گرفت که با صدای سایه که اورا صدا زد به عقب برگشت بر گشتن او همزمان شد با پاشیده شدن آب بر روی تمام بدنش وصدای سایه را شنید که ریز می خندید
سایه:یادت باشه با معذرت خواهی غرورت کم نمی شه آقای پر غرور
شاهرخ به طرفش خیز برداشت که سایه پا به فرار گذاشت و به خاطر گلی بودن زمین شاهرخ به زمین افتاد که صدای خنده ی جمع را در اورد سایه برگشت زبونی برای او در اورد و خنده کنان در آغوش دکتر جا گرفت
شیما:حالا که اینطور شد شما باید حتما یک دوشی بگیری
سایه و شیما دستانشان را به هم کوبیدن و با صدای بلند شروع به خندیدن کردن

***********


تکیه اش را به پنجره داده بود وبه بیرون خیره شده بود چند وقت از اومدنش به این خانه می گذشت او چه کسی بود و چرا تا حالا خانواده اش برای پیدا کردن او اقدام نکرده بودن دستش را بر روی شیشه ی سرد پنجره نهاد و ان سردی را در کف دستش احساس کرد و با فشاری پنجره را باز کرد نسیم سردی به صورتش خورد و اورا به لرزه انداخت نگاهش را به آسمان دوخت و زمزمه کرد
سایه:خدایا یعنی توی این دنیا کسیو ندارم که دنبالم بگرده یعنی من برای همیشه باید در پی تنهایی باشم تنهایی که حالا سهم من شده
آهی کشید و نگاهی به عکس روی عسلی انداخت صورت خندان شیما و خودش در ان قاب می درخشید لبخندی زد و چشمانش را بست که صحنه ای در جلوی چشمانش قرار گرفت شخصی دستش را در دست گرفت و او با لبخندی نگاهش را در چشمان سیاه شخصی دوخت و صدا در گوشش پیچید(دوستت دارم عروسک)با وزیدن باد پنجره صدایی از خودش در آورد که او از رویا خارج شد و نفس حبس شده اش را خارج کرد قطره اشکی از چشمانش سر خورد بر روی گونه اش که با انگشت اشاره اش آن را گرفت و لبخند تلخی زد

******



شیما نگاهی به اطراف کرد و نگاهش را به ساعت دوخت سایه نگاهی به او کرد و ابرویش را بالا انداخت شیما نگاهی به او کرد شانه اش را بالا انداخت سایه یک تای ابرویش را بالا داد و نگاهی به شیما کرد شیما سرش را به زیر انداخت و لبش را جمع کرد سایه با دیدن حالت او به خنده افتاد با خنده ی او شیما نیز شروع کرد به خندیدن که گارسون به انها نزدیک شد و لیوان های شیر کاکائو و بستنی را بر روی میز گذاشت سایه نگاهی به گارسون کرد و با حالت خنده گفت


سایه:خدا خیرت بده برادر اگه یک دقیقه دیگه دیر می کردین این کل این کافی شاپ روی سرتون خراب می کرد


گارسون و سایه خنده ای کردن که با چشم غره ی شیما هردو ساکت شدن و گارسون رفت که به کارش برسد


سایه:خوب بگو جریان چیه


شیما:نمی دونم سپیده زنگ زد یک چیزایی گفت

سایه:حالا مثلا چه خبره
شیما خنده ای کرد:انگار خبر خیره
سایه یک تای ابرویش را بالا داد:یعنی چی
شیما نگاهی به او کرد ولبخند تلخی زد اهی کشید
شیما:داستان زندگی ما طولانیه
سایه دستش را بر روی دست او نهاد و دستش را فشرد
سایه:زندگی هرچی باشه خوب و بد داره مگه نداره
شیما چشمکی به زد
شیما:سپیده زنگ زد گفت که اخلاق سامان خیلی عوض شده
سایه یک تای ابرویش را بالا داد
شیما:می گه خیلی تو خودشه حرفم نمی زنه
سایه:یعنی ممکنه چیزی شده باشه
شیما:نمی دونم من خودمم تعجب کردم (چشمکی زد)ولی انگار یک عروسی افتادیم
سایه با تعجب نگاهش کرد
سایه:مبارکه چرا به من نگفتی.....(از جای خود پرید)ههههووووی تو به من نگفتی که قصد ازدواج نداری فعلا
شیما خنده ای کرد و اورا که بلند شده بود نشاند
شیما:دیونه ترسیدم(خنده ی بلندی کرد)بابا من که از این شانسا ندارم
سایه:پس چی می گی
شیما:برای فرهناز
شیر کاکائو در گلویش پرید و به سرفه افتاد شیما خنده ای کرد و به پشت او زد شیما همانطور که می خندید جریان خواستگار فرهناز که یکی از دوستای فرهاد بود را تعریف می کرد سایه اهی کشید و دردل گفت(پس سامان چی می شه)سایه یک لبخند زورکی زد باید می رفت باید می رفت با فرهناز صحبت می کرد پس دلیل اینکه سامان در خودش بود همان بود آه سامان
شیما:خلاصه پسره هم گفته من احسان رو مثل پسر خودم بزرگش می کنم
سایه:فرهناز چی خودش راضیه
شیما لبخند تلخی زد:فرهناز بعد از بهنود دیگه به چیزی اهمیت نمی ده

سایه نیز لبخندی زد که شیما از جایش بلند شد
شیما:من رفتم دانشگاه تو نمیای
سایه لبخندی به او زد:نه امروز حال و حوصله ندارم می رم خونه
شیما دوباره بر سر جایش نشست
شیما:تو مطمئا هستی حالت خوبه
سایه:باید یک سر برم بیمارستان یادت که نرفته
شیما خنده ای کرد و دوباره بلند شد
شیما:راست می گی هاا پس من رفتم خونه می بینمت
سایه:باشه عزیزم مواظب خودت باش
شیما:تو همینطور جیگر
با رفتن شیما سایه به خودش امد موبایلش که هدیه قبولیش در دانشگاه بود را بیرون اورد و شماره ای را گرفت
سایه:الوو عمو من باید با شما صحبت کنم.....بله تو کافی شاپ نشستم...چشم منتظرم

*********

نگاهی به ساختمان کرد و چشمانش را بست و دو نفس عمیق کشید آیا کار درستی می کرد سرش را تکان داد اره سایه کاره درستیه تو باید کمک کنی با قدم های بلند وارد دفتر شد و وارد آسانسور شد و دکمه شماره طبقه ی سوم را زد دو نفس دیگر هم کشید که در باز شد داخل شد و نگاهی به منشی کرد که با تلفن در حالا دادن سفارشی بود سایه به میزش نزدیک شد نگاهی به او کرد
سایه:ببخشید خانوم با آقای طاهری کار داشتم
منشی نگاهی به او کرد :وقت قبلی داشتین خانوم
سایه لبخندی زد:نه ولی....
منشی با اخمی نگاهی به او کرد و اجازه نداد او حرفش را کامل کنن
منشی:خانوم بدونه وقت قبلی نمی تونین داخل شین
سایه با تعجب نگاهش کرد
منشی:ایشون هم فعلا جلسه دارن
سایه نگاهی به صندلی کرد
سایه:مهم نیست منتظر می شینم شما به کارتون برسین

منشی پشت چشمی نازک کرد و سرش را به کامپیوترش گرم کرد سایه نگاهی به ساعتش کرد نیم ساعت گذشته بود بلند شد و به میز منشی نزدیک شد
سایه:می شه به ایشون اطلاع بدین که سایه اومده
منشی نگاهی به او کرد و چشم غره ای رفت
منشی:نه نمی شه شما هم اگه می خواین منتظر بمونین بمونین انقدر مزاحم کار ما نشین
سایه چیزی نگفت و بر سر جای خود نشست منشی نگاهی به او کرد و لبخند پیروزمندانه ای زد و در دل گفت(دختره از راه نرسید هه بگین سایه اومده مگه من می زارم دسته این خوشتیپ به دخترایی مثل شما برسه)بعد از گذشت ساعتی سامان از اتاقش بیرون آمد و نگاهی به منشی کرد
سامان:خانوم حسینی لطفا به شرکت سینا اطلاع بدین که من پروژ رو قبول می کنم
منشی سرش را تکان داد پشت سامان به سایه بود و اورا نمی دید بعد از سفارشات لازم خواست وارد اتاق شود که سایه صدایش زد
سایه:سامان
سامان برگشت و با دیدن او لبخند بی روحی زد آه از نهاد سایه بیرون آمد یعنی او واقعا سامان بود با آن حال پریشان صدای سامان اورا به خود آورد
سامان:تو کی اومدی
با اخمی به طرف منشی برگشت
سامان:چرا به من اطلاع ندادین
سایه لبخندی زد و به او نزدیک شد
سایه:ایشون تقصیری ندارن من گفتم هروقت کارت تموم شد باهم بریم نهار بخوریم
سامان نگاهی به سایه کرد و لبخندی زد
سامان:پس صبر کن کتمو بردارم باهم می ریم
سایه لبخندی زد و سرش را تکان داد سامان با عجله وارد اتاقش شد که سایه نگاهی به منشی کرد که با دهانی باز نگاهی به او می کرد سامان از اتاق خارج شد و دست سایه را گرفت
سامان:نمی دونی چقدر خوشحال شدم اومدی
سایه لبخندی زد و بدون توجه به منشی که با دهانی باز به آن دو نگاه می کرد خارج شدن سامان او را به رستورانی دعوت کرد
سامان:اینجا یکی از بهترین رستورانهای منه
سایه لبخندی زد و بر روی صندلی نشستن بعد از دادن سفارش هریک به فکری رفتن سایه نگاهی به او کرد که سامان با دیدن نگاه او لبخند تلخی زد
سامان:سایه تو دومین دختری که اجازه دادم بر سر این میز بشینی (لبخند دیگری زد)حتی سپیده هم نیوردم
سامان سرش را به زیر انداخت و بار دیگر نگاهی به چشمان خاکی سایه کرد
سامان:می دونی اولین نفر کی بود
سایه نگاهی به چشمان بر از اندوه او کرد
سایه: کی بود

سامان:فرهناز
 


برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 139- رمان در پی تنهایی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دوسـ ـتـداران رمـان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , پاتوق رمان | دانلود رمان , رمان و داستان های عاشقانه - رمان عشق پایان تنهایی ... فصل نهم ... , تک سایت | دانلود رمان , ایرانی , عاشقانه , پلیسی , خارجی ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45362

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا