تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان در پی تنهایی (فصل ششم)


 

سایه آهی کشید:سامان اومدم در این مورد باهات صحبت کنم
سامان دستش را بالا اورد که او ادامه ندهد
سایه:سامان تو دوستش داری
سامان خنده ی تلخی کرد:ولی اون منو دوست نداره
سایه:چرا باهاش صحبت نمی کنی
سامان:اون راه خودش رو انتخاب کرده اون انتخاب خودش را کرده
سایه لبخندی زد:تو مطمئا هستی که همون انتخابشه
سامان :من فقط خوشبختیشو می خوام
سایه:ولی بهنود اونو سپرده به تو
سامان:نه سایه من نمی خوام فرهناز به این دلیل که بهنود اونو سپرده به من مال من شه نمی خوام فرهناز بهنود مال من شه من می خوام خود فرهناز ما من شه
سایه:ولی سامان اون داره جواب بله به یکی میده که حتی شناختی از اون نداره
سامان نگاهش را برگرداند
سامان:درباره پسره تحقیق کردم پسره خوبیه و قابل اعتماده
سایه اخمی کرد:پس دل تو چی خواسته فرهناز چی؟
سامان خنده ای کرد:سایه خیلی گشنمه خدا خیرت بده که اومدی
سایه صدایش را بالا برد:سامان حرفو عوض نکن جوابه منو بده
سامان اخمی کرد و به او نگاه کرد و او نیز صدایش را همانند او بالا برد
سامان:اومدی اینجا که چی بشه سایه هااان اومدی ببینی دارم میشکنم اومدی ببینی که دارم خورد می شم آره اومدی ببینی پس ببین آره دارم نابود می شم ببین که فرهناز مال من نیست فرهناز عشق من قلبمه زندگیمه کسی که تمامه رویاهام با اونه می بینی که دوباره داره مال دیگری می شه مگه نمی بینی
سایه:آره می بینم ولی تو هم باید مرد باشی بری جلو بهش بگی باید بگی می فهمی
سامان فریادی کشید
سامان:چی رو باید برم بگم چیو برم بگم فرهناز دوستت دارم دوستت داشتم از قدیما از همون بچگی برم بگم باشه که زن بهترین دوستم بودم ولی دوستت داشتم برم بگم که به خاطر اون و احسان از همه چیزم می گذرم
سایه لبخندی به او زد همه با حالت شوک به ان دو نگاه می کردن فرهناز روبه روی او قرار گرفت
فرهناز:آره همینارو باید بیای بهم بگی می فهمی نفهم
قلب سامان لرزید چشمانش را بست آن صدا را می شناخت آن همان صدایی بود که همیشه آن را مانند یک چیز با ارزش همیشه گوش می داد فرهناز روبه رویش قرار گرفت و دستی بر روی گونه اش کشید

فرهناز:آره باید بگی باید بگی و منو مال خودت کنی باید بگی که منم به این انتخابی که کردی مطمئا شم
سامان چشمانش را باز کرد و خیره به قهوه ای چشمان او شد
فرهناز:باید بگی که منم بدونم چقدر دوستت دارم سامان
سایه اشکی را که از چشمانش سرازیر می شد را پاک کرد و از رستوران خارج شد دستی برای تاکسی تکان داد و سوار شد با گفتن آدرس چشمانش را بست و لبخندی بر لبش ظاهر شد شاید منم توی زندگی کسی رو داشتم لبخندی زد یعنی عشق چه نوع احساسی می تونه باشه
**********
شاهرخ نگاهی به آن دو کرد که مشغول نگاه کردن فیلمی بودن دستی در موهایش کشید شیما با یک معذرت خواهی بلند شد و به اتاق خود رفت سایه با هیجان بیشتری بالشت را در بغلش فشرد شاهرخ با دیدن حالت بچهگانه ی او لبخندی زد و چشمانش از شیطنت برق زد و در دل گفت(مامان بابا هم که نیستن)از جایش بلند شد خواست به طرف آشپزخانه برود که برق ها رفت و با ان صدای جیغ سایه بلند شد سایه چشمانش را بست و به خود لرزید شاهرخ با سرعت خود را به اورساند و دستش را گرفت
شاهرخ:هیسس من اینجام نترس تکون هم نخور
سایه دست گرم اورا محکم گرفت شاهرخ خواست از جایش بلند شود که سایه خود را به چسپاند
سایه:شاهرخ تنهام نذار
شاهرخ کنار گوش او که نفسهای داغش به گردنش می خورد زمزمه کرد
شاهرخ:عروسک من هیج وقت توی تاریکی تنهات نمی زارم
چیزی در دل سایه لرزید این حرف را یکی به او زده بود خاطره ای مانند فیلمی در نگاهش جان گرفت صدای خودش را شنید(کجایی تورو خدا من از تاریکی می ترسم)دستهای گرم شخصی در دستش قرار گرفت(شرمنده پس مطمئا باش هیچ وقت توی تاریکی تنهات نمی زارم)با صدای شیما شاهرخ دستان اورا از دستش در آورد
شاهرخ:شیما بیا پیش سایه بشین تا من برم ببینم چی شده
شیما دست سرد سایه را در دست گرفت که شاهرخ از جایش بلند شد به یک لحظه برگشت و نگاهی به سایه کرد که به روبه رویش خیره شده بود و دست شیما را در دست داشت نفسش را بیرون داد و به بیرون رفت تا بداند مشکل از چیست با آمدن برق ها زنگ خانه هم زده شد شاهرخ با غر غر کنان به طرف در رفت و با باز کردن ان احسان در آغوشش پرید
احسان:لالام عممممو
شاهرخ خنده ای کرد و او را در هوا چرخواند که سپیده فرهاد سامان و فرهناز و بعد از آن اشکان به داخل امدن شیما و سایه با شنیدن سر و صدای زیادی به یکدیگر نگاه کردن
سایه:نکنه شاهرخ خود کشی کرده
و خنده ای کرد که شیما مشتی به بازوی او زد
شیما:مسخره داداشم به خاطره تو خودکشی کنه عممممرا
سایه:اه اه انگار داداشش تحفه است
شیما:اه اه حرف زور نزن دیگه بیا بریم بیرون ببینیم چه خبر
سایه خنده ای کرد و با هم به بیرون رفتن که سپیده با دیدن ان دو با سرعت به طرفشان امد و محکم آن دورا در اغوش گرفت
سپیده:ووووووووووای دلم واستون تنگ شده بود
شیما:چرا حالا قصد جونمون رو داری
سپیده:اخ آخ که عاشقتونم
شیما:سامان بیا جمع کن خواهرت رو خفه شدیم
سپیده خنده ای کرد و نگاهش را به ان دوخت سایه صورتش سرخ شده بود
فرهاد:بیا هاپو اینور ببین تورو خدا دختر مردمو خفه کردی ببین چه قرمز شده
سپیده:سااااامااااان
فرهناز به جلو امد و یکی به سر فرهاد زد
فرهناز:غلط کردی به خواهر شوهرم می گی هاپوووو
شاهرخ و شیما یکصدا گفتن:خواهر شوهر
سامان دستی بر شانه شاهرخ نهاد و همانطور که نگاهش به صورت خندان سایه بود در گوشش گفت
سامان:داستانش طولانیه بعد برات تعریف می کنم
با یکدیگر به داخل رفتن که شیما از جایش بلند شد و نگاهی به انها کرد
شیما:حالا لطفا یکی به ما بگه جریان از چی قراره
فرهاد خنده ای کرد و انگوری را در دهانش نهاد
فرهاد:نمی گیم تا تو خماریش بمونی
شیما:برو بابا کچل
فرهاد نیم خیز شد که شیما جیغی کشید و بر روی مبل نشست
فرهاد:بابا ضعیفه تو که می ترسی چرا حرف می زنی
شیما سرش را با حالت قهر بر گرداند فرهناز و سامان خنده ای کردن فرهناز بلند شد و کنار شیما نشست و دست او را در دست گرفت و نگاه عاشقش را در چشمان سامان دوخت
فرهناز:منو سامان قراره با هم ازدواج کنیم
شیما جیغی کشید و با خوشحالی خودش را در آغوش فرهناز انداخت
شیما:می دونستم می دونستم خیلی خوشحالم
سامان:برو اسفند دود کن چشممون نزنی
شیما ادای اورا در آورد و زبانش را برای او در اورد
شیما:دیونه حیف فرهناز به تو
سپیده:آره والله حیف
سامان با چشمان گرد شده نگاهی به خواهرش کرد
سامان:خواهرم خواهرهای قدیم(اشاره ای به سپیده و شیما کرد)آخه توروشیده ها شما حرف نزنین بهتره
فرهاد شاهرخ به خنده افتادن که صدای دخترها بالا رفت سایه خنده ای کرد و به طرف آشپزخانه رفت
سایه:تا شماها دعواهاتون تموم می شه منم شامو اماده می کنم
فرهناز:نه سایه جون لازم نکرده
سامان خنده ای کرد و دستانش را بهم کوبید
سامان:آخه اومدیم خانوادگی که دور همیم نامزادی کنیم
همگی هورایی گفتن که فرهاد تکیه اش را به مبل داد
فرهاد:وقراره که سامان خان دست تو جیب کنن و مارو شام مهمون کنن
سایه خنده ای کرد و بر روی مبل کنار شاهرخ نشست فرهاد نگاهی به ان دو کرد و با ناراحتی سرش را به زیر انداخت احسان از اغوش شاهرخ بیرون امد و به آغوش سایه رفت که شاهرخ شروع کرد با او بازی کردن
سپیده:یاالله نامزادی کنین که من خیلی گشنمه
همه خنده ای کردن که سایه نگاهی به آنها کرد
سایه:منو احسان که پیتزا می خوریم
سامان خنده ای کرد
سامان:بلند شو بلند شو سایه برو همون شامتو درست کن روتون زیاده هاااا
همه خنده ای کردن که دکتر و شهره جون وارد شدن با دیدن انها لبخندی زدن و حلقه ها را بیرون اوردن سامان بلند شد و ان دو را در اغوش گرفت
سامان:ممنونم از شما
شهره جون گوشه ی چشمش را پاک کرد
دکتر:مرد گنده بلند شو برو دخترمو بغل کن که اشکشو در اوردی
همه خنده ای کردن که شهره جون مشتی به بازوی او زد
شهره جون:پسرمو اذیت نکن هادی
شهره جون به طرف فرهناز رفت . اورا در اغوش گرفت و در گوشش گفت
شهره جون:دیگه غم نبینم تو چشمات سامان خوشبختت می کنه
فرهناز:می دونم خاله می دونم
================================================== =============
بعد از انداختن حلقه در دست یکدیگر سپیده کاستی را در اورد و با جیغی اهنگ را روشن کرد سایه با خوشحالی به آن ها نگاه می کرد بهترین خانواده نصیبش شده بود همانطور که شیما گفت باید زندگی جدیدی شروع کنم با اسم سایه فروغی قرار عقد را بعد از یکهفته گذاشتن که سامان با ان مخالف بود دکتر با خنده او را آرام کرده بود همه خوشحال از این وصلت بود و در حال شادی بودن جز اشکان که با یک لبخندی به جمع نگاه می کرد موقعه ی خداحافظی فرهناز به سایه نزدیک شد و او را محکم به خودش فشرد
فرهناز:من این شادی رو مدیونه توام
سایه لبخندی زد و بوسه ای بر روی گونه ی او نهاد
سایه:نه عزیزم تو این شادی رو مدیونه قلبت بودی
بار دیگر یکدیگر را در اغوش گرفتن با رفتن آنها خانه خالی شده بود و شهره نظافت انجا را برای فردا موکل کرده بود سایه وارد اتاقش شد و به کنار پنجره رفت و لبخندی از روی شادی زد نگاهی به تاریکیه شب کرد و سایه ی سیاهی را در باغ دید ...شاهرخ دستانش را در جیبش نهاد و تکیه اش را به درختی داد و یکی از دستانش را بیرون اورد و بر روی قلبش که همان اسم حک شده بو نهاد و آهی پر از درد کشید و زمزمه کرد(همیشه در قلبم می مونی همیشه)
********
با تابش نور خورشید به چشمانش از خواب بیدار شد دیشب کی خوابش برده بود نمی دانست با سختی از جای خود بلند شد بعد از دوشی آماده شد و به پایین رفت شهره جون دکتر و شیما رفته بودن و برای او نامه ای به یخچال چسپانده بودن
(سلام عزیزم صبحت بخیر
ما رفتیم بیمارستان شاهرخ خونه است بعد از ظهر می بینیمت)
سایه لبخندی زد و صبحانه ای مفصلی آماده کرد و به یاد اورد که شاهرخ تا دیر وقت بیدار بود به طرف اتاق او راه افتاد که صدای فریاد شاهرخ را شنید که با کسی پشت تلفن صحبت می کرد
شاهرخ:نه نمی تونی تا من زنده ام نمی تونی کاری کنی فهمیدی
همان موقعه شاهرخ در را باز کرد و سایه را پشت در دید با اخمی گوشی را قطع کرد و به سایه نزدیک شد
شاهرخ :فال گوش ایستاده بودی
سایه یک قدم به عقب رفت
سایه:من من فقط
با صدای فریاد شاهرخ اشکش سرازیر شد
شاهرخ:من چی هاااان من چی
او را به دیوار چسپاند و نگاهش را به نگاه سایه دوخت
شاهرخ:می خوای بگی کی هستی که توی کارای همه دخالت می کنی
سایه از نزدیکی شاهرخ به خودش دست و پایش به لرزه افتاده بود باصدایی لرزان به او گفت
سایه:شاهرخ برو کنار
شاهرخ فریادی کشید
شاهرخ:جواب منو بده
سایه:شاهرخ لطفا برو کنار
شاهرخ:دختره ی ترسو تو هیچی نیستی می فهمی هیچی تو دختری هستی که ما به تو پناه دادیم پس حد و مرز خودتو بدون فهمیدی دیگه تو هیچی نیستی
و از او فاصله گرفت و وارد اتاق شد و در را محکم بست سایه همانطور که به دیوار تکیه داده بود از دیوار سر خورد و نشست حرفای شاهرخ چیزی را در درون او شکسته بود چیزی مانند تنهایی بی پناهی او راست می گفت او هیچکاره ی انها نبود او کسی بود که آنها اورا پناه داده بودن افسرده و غمگین کلاسورش را برداشت و از خانه خارج شد شاهرخ دستی در موهایش کشید و با بسته شدن در حیاط به خود آمد آهی کشید و از اتاق خارج شد به آشپزخانه رفت میز صبحانه به او چشمک می زد میز زیبای صحبحانه که دست نخوره باقی مانده بود با عصبانیت مشت محکمی به دیوار زد و فریاد زد
شاهرخ: لعنتی
******
شاهین نگاهی به صورت معصوم او کرد که از موقعه ای که امده بود ناراحت به تخته خیره شده بود مهدی به بازویش زد
مهدی:سایه چشه
شاهین شانه اش را بالا انداخت:از من می پرسی من چه می دونم
مهدی:نگاه اون دختر عموشم نیومده فکر می کنی چیزی شده
شاهین نگاه دیگری به سایه کرد و اهی کشید
شاهین:نمی دونم
و با عصبانیت نگاهش را به استاد دوخت با خوردن زنگ استاد دست از درس دادن برداشت و با خسته نباشید بچه ها کلاس را ترک کرد سایه از جایش بلند شد که شاهین جلویش قرار گرفت
شاهین:چته سایه
سایه نگاهی به او کرد و اخمی کرد هیچ وقت از نگاه او به خود خوشش نمی امد باش آنکه پسر جذاب و پولداری بود و هر دختری دوست داشت با او باشد ولی او هیچ وقت دوست نداشت با او هم کلام شود
سایه:فروغی
شاهین:بله
سایه:خانوم فروغی
شاهین با تعجب نگاهی به او کرد که سایه از کنارش گذشت شاهین که به خود آمد اخمی کرد و به پشت سرش رفت
شاهین:خانوم فروغی
سایه ایستاد و نفسش را بیرون داد
سایه:بله
شاهین:اتفاقی برای خانواده تون افتاده
سایه اخمی کرد:آقا مگه شما فضولین چیکار به امور خصوصی من دارین
شاهین با عصبانیت دستی در موهایش کشید
شاهین:دختر تو چرا درست با من صحبت نمی کنی
سایه اخمی کرد و به طرف خروجی دانشگاه به راه افتاد زیر لب غر غر می کرد که کسی صدایش کرد ایستاد نفس حبس شده اش را بیرون داد
سایه:ای خدا انگار قرار از این به بعد همه با اسم صدام کنن
فرهاد خنده ای کرد:تو که از خودمونی سایه خانوم
لبخندی زد و به طرف فرهاد برگشت فرهاد گل را به طرف او گرفت
فرهاد:یک شاخه گل تقدیم به دسته گل
سایه خنده ای کرد و گل را از او گرفت و یکی به سر فرهاد زد
سایه:دیونه این چه کاریه(و خنده ی بلندی سر داد)اینجا چیکار می کنی
فرهاد لبخندی زد :اومدم بدزدمت
سایه دهنش را کج کرد و ادای او را در آورد
سایه:تو کجاشو از این ...
با دیدن اخم شاهین حرفش را خوردو نگاهش را به فرهاد دوخت
فرهاد:چیه چی شد
نگاه اورا دنبال کرد که شاهین به ان دو نزدیک شد
شاهین:خانوم فروغی ایشون مزاحمن
سایه اخمی کرد و دست فرهاد را گرفت
سایه:بریم فرهاد یک چی بخوریم که من خیلی گشنمه
فرهاد که از این حرکت سایه شاهین را فراموش کرده بود با خوشحالی در ماشین را برای او باز کرد
فرهاد:یک رستوران توپ می شناسم
سوار ماشین شد و حرکت کرد و شاهین را در شوک تنها گذاشتن فرهاد نگاهی به سایه کرد که به بیرون خیره شده بود
فرهاد:نمی خوای بپرسی من اومده بودم چیکار
سایه به طرفش برگشت و لبخندی زد
سایه:من که پرسیدم جوابی ندادی
فرهاد :من فقط
سایه:آره آره رد می شدم گفتم بیام(خنده ای کرد)یا هم همین اطراف کار داشتم گفتم یک سر بزنم
فرهاد خنده ای کرد و دنده را عوض کرد
فرهاد:نه اومده بودم که با تو صحبت کنم
سایه:خوب این چه کاریه می اومدی خونه با هم صحبت می کردیم
فرهاد نگاهش را به روبه رو دوخت:ولی این حرفرو جلوی همه نمی شه زد
چیزی در دل سایه لرزید
فرهاد:ولی حالا توی ماشین نمی شه گفت یک چیزی می خوریم بعد بهت می گم
سایه:ولی من باید زود برم خونه به کسی خبر ندادم
فرهاد موبایلش را در آورد :این مسئله رو من حلش می کنم
ولبخندی به سایه زد سایه لبخند زورکی زد و به روبه رویش خیره شد فرهاد بعد از قطع کردن تماس با خاله اش ماشین را جلوی رستورانی متوقف کردهردو پیاده شدن و وارد رستوران شدن چند دختر و پسر دور میزی نشسته بودن که با دیدن فرهاد سوتی کشیدن یکی از پسرها نگاهی به سایه کرد و دست زد
_به سلامتی آقا فرهاد یک دست یک هورررراا
فرهاد دستی در موهایش کشید و به حالت نه سرش را تکان داد یکی از دخترها نگاهی به او کرد و با حالت قهر صورتش را برگرداند پسر نگاهی به او کرد و خندید سایه بی توجه به اطرافش بر روی صندلی نشست فرهاد با یک معذرت خواهی به طرف دوستانش رفت سایه نگاهی به فضای سبز رستوران کرد و در دل آهی کشید( کاش نمی اومدم) با امدن فرهاد از افکارش بیرون آمد و لبخندی به او زد
فرهاد:خوب من به جای تو سفارش دادم مشکلی که نداره
سایه :نه مشکلی نداره
فرهاد لبخندی زد و نگا هش را به خاکی چشمان او دوخت سایه از نگاه خیره ی او سرش را از خجالت به زیر انداخت فرهاد دستش را جلو آورد که بر روی دست سایه بگذارد که با امدن غذا اخمی کرد و به شانسش لعنت فرستاد سایه که اشتهایش کور شده بود با غذاش بازی می کرد و به فرهاد که با او صحبت می کرد و می خندید به لبخندی اکتفا کرده بود بعد از خوردن نهار فرهاد نگاهی به سایه کرد دستانش را بر روی میز قرار داد نگاهش را به سایه دوخت
فرهاد:نمی دونم از کجا شروع کنم (نگاهش را به نگاه سایه دوخت)از اول آشنیمونبراتتعری می کنم
سایه دستانشا به یکدیگر و سرش را به زیر انداخت
فرهاد:از همون سفرمون از اونجا که کنار ساحل ایستاده بودی و به عمق دریا نگاه می کرد فکر می کردم حتما مثل دخترای جذبت شدم ولی دومین بار که دیدم توی اتاق شوهرخاله به خودم اومدم حتی نتونستم نگاهمو ازت بگیرم تو اینقدر معصوم بودی که همونجا می خواستم بغلت کنم محکم به خودم فشارت بدم (دستی در موهایش کشید)وقتی تورا با سامان می دیدم خونم به جوش می اومد دوست داشتم فقط با من هم کلام باشی همین بود که به فرهناز گفتم ولی فرهناز گفت که بذار سایه خودش تصمیم بگیره
آهی کشید که سایه نگاهش را به او دوخت
فرهاد:سایه من نمی گم من آدم خوبی هستم من توی گذشته ام با خیلی از دخترها بودم شیطنت کردم ولی به تو که عشقمی قول می دم که دست از این کارها بردارم فقط مال تو باشم یک جا شنیده بودم که دوست داشتن عشق مقدس ترین چیز هستن من به همون عشق قسم می خورم مه مال من باشی دست از این کارها بر می دارم فقط می شم مال خودت


برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 139- رمان در پی تنهایی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دوسـ ـتـداران رمـان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان و داستان های عاشقانه - رمان عشق پایان تنهایی ... فصل نهم ... , پاتوق رمان | دانلود رمان , نگاه دانلود ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45361

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا