تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان در پی تنهایی (فصل نهم)


شاهرخ خواست به طرفش بیاید که سایه با سرعت از او دور شد و خودش را به دکتر رساند دکتر دست او را گرفت و با هم شروع به رقصیدن کردن که شاهرخ دست مادرش را گرفت
شاهرخ:بانو یک دور با بنده ی حقیر می رقصی
شهره جون خنده ای کرد:مزه نریز بچه
و دست پسرش را گرفت نگاهی به چشمان پسرش کرد و لبخندی به او زد
شهره جون:ممنونم شاهرخ
شاهرخ سر مادرش را بوسید:قابل شمارو نداشت البته خودم خوشگل بودما
دکتر و سایه که به ان دو نزدیک بودن خنده ای کردن که سایه به طرف شاهرخ برگشت و گفت
سایه:خود شیفته
شاهرخ ابرویی بالا انداخت:تو آخرش که با من تنها می شی
سایه به طرف دکتر برگشت:دیدن عمو من که گفتم داره اذیت می کنه
شهره جون به بازوی شاهرخ زد
شهره جون:با توام نبینم دخترمو اذیت کنیا یعنی پدرتو در می یارم
دکتر نیز پس گردنی به شاهرخ زد
دکتر:نبینم دخترمو اذیت کنی که مادرتو ...(نگاهی به شهره جون کرد) من هیچی دیگه پدر سوخته
شاهرخ با تعجب به ان دو نگاه کرد و سرش را با تأسف تکان داد
شاهرخ:چطور دلتون اومد چطور
سایه نگاهی به شاهرخ کرد که با حالت بچه گانه ای با آن دو حرف می زد خندید که شاهرخ او را گرفت و او را به خود فشرد سایه با تعجب به او نگاه کرد که شاهرخ اشاره ای به لبهای سایه کرد سایه که چشمانش گرد شده بود با تعجب بیشتری به شاهرخ نگاه کرد
سایه:می خوای چه غلطی بکنی
شاهرخ خنده ای کرد و گونه ی سایه را بوسید که سایه نفسی به آسودگی کشید بعد از رفتن همه هر یک به اتاق خود رفتن که سایه تکیه اش را به دیوار داد و به فرهاد فکر کرد دلش را شکشسته بود در همین افکار بود که کسی وارد اتاقش شد به عقب برگشت که شاهرخ را دید
سایه:تو اینجا چیکار می کنی
شاهرخ:دنبالم بیا
سایه نگاهی به او کرد و با ترس به او نگاه کرد
شاهرخ:کاریت ندارم می خوام جوابه سوالتتو بدم
شاهرخ که تردید را در چشمان او دید خیره در نگاه خاکی او شد و گفت
شاهرخ:به من اعتماد كن
================================================== =======================
دستش را به طرف سایه دراز کرد سایه نگاهی به او نگاهی به دستش کرد که دست سردش را در دست گرم او قرار داد او به شاهرخ اعتماد داشت شاهرخ او را به خود نزدیک کردو او را به خود فشرد
شاهرخ:تو چرا اینقدر از من می ترسی من تنها کسی هستم که هیچ وقت به تو صدمه ای نمی رسونم حالا بیا تا جواب سوالاتت رو بگیری
و دست اورا کشید و با یکدیگر وارد اتاق او شدن شاهرخ به لپ تاپی که بر روی میز بود اشاره کرد
شاهرخ:خودت نگاه کن می فهمی
سایه نگاهی به شاهرخ کرد و به لپ تاپ نزدیک شد چیزی که می دید را باور نداشت اون اون فرهاد بود با نیم تنه ی برهنه در آغوش دختر آهی کشید آن دختر را می شناخت او همان دختری بود در رستوران لبخند تلخی زد
سایه:نامرد
شاهرخ:فرهاده دیگه
سایه برگشت و به او نگاه کرد که بر روی تخت نشسته بود شاهرخ لبخندی زد و به او اشاره کرد که کنارش بشیند سایه نیز از او اطاعت کرد و کنارش نشست شاهرخ به عکسها نگاهی کرد و پوزخندی زد
شاهرخ:نمی دونم چطور فرهاد خرت کرده
سایه:من فقط فقط
شاهرخ لبخندی زد و سرش را تکان داد
شاهرخ:می دونم نمی خواستی من کثافت کاریهاتو ببینم (سرش را به زیر انداخت)سایه من بابت اون روز ازت معذرت می خوام از چیز دیگه عصبی بودم روی تو خالی کردم امیدوارم منو ببخشی
سایه دستش را بر روی دست او نهاد و لبخند مهربانی زد
سایه:گذشته ها گذشته دیگه تو کمک بزرگی به من کردی
شاهرخ چشمکی به او زد:قول می دم جبران کنم
سایه لبخند زد که چشمش بار دیگر به عکسها افتاد و اخمی کرد
شاهرخ:بین ما همه فرهاد با شیلا اینطور شدن که بابا بزرگم می گه اینا دوتا بهم ساخته شدن (لبخندی زد)بابا بزرگما هم یک چیزایی می دونستها
وخودش خندید و سایه را نیز به خنده انداخت که شاهرخ انگشتش را در چال گونه ی او فرو برد
سایه:چیکار می کنی سوراخ شد
شاهرخ خنده ای کرد:ای بابا سوراخ بود
سایه خواست بلند شود که شاهرخ دستش را گرفت که سایه تعادلش را از دست داد و در آغوش او افتاد
شاهرخ:ای بابا می گفتی می خوام بیام توی آغوشت دیگه چرا خودتو می ندازی رو من
سایه مشتی به بازویش زد
سایه:پرو خودت منو انداختی رو خودت
شیما با عجله وارد اتاق شاهرخ شد که با دیدن ان ذو در آن حالت شوکه شد و با ببخشیدی در را بست سایه با عجله بلند شد و یکی به سر شاهرخ زد و با سرعت از اتاق خارج شد شاهرخ خودش را بر روی تخت انداخت و با ناراحتی دستش را بر روی قلبش نهاد و آه پر سوزی کشید
*****
با تابش نور خورشید به صورتش از خواب بیدار شد لبخندی به لب آورد و آماده رفتن به دانشگاه شد به سر میز نشسته بود و صبحانه اش را می خورد که شیما با عجله داخل شد
شیما:خدا رو شکر هنوز هستی
سایه خنده ای کرد:دوست داری برم
شیما بر سر میز نشست:من که آخرین روزا نمی یام دانشگاه
سایه:تو کی اومدی
شیما خنده ای کرد:راست می گی هااا ولی خوب حال و حوصله می خواد که من ندارم
سایه:ااا واقعا نمی گفتی متوجه نمی شدم
هر دو خنده ای کردن که شیما جزوه ای را جلویش گذاشت
شیما:اینو بده به او دختره اسمش چیه

سایه نگاهش کرد:آخه تو جزوه گرفتی من از کجا بدونم اسمش چیه
شیما خنده ای کرد:آهان طناز بود لطفا اینو بده طناز طناز محمودی
سایه از جایش بلند شد و جزوه را برداشت و سرش را تکان داد با صدای بلندی خداحافظی کرد و از خانه خارج شد بعد از رسیدن به دانشگاه نفس راحتی کشید نگاهی به ساعت کرد نیم ساعت وقت داشت نگاهی به جزوه انداخت و دنبال صاحب آن گشت وارد کلاسی شد که دختر و پسرها با یکدیگر در حال کل بودن ببخشیدی گفت که کسی نشنید با صدای بلندی سلام کرد که همه به طرف او برگشتن پسرها با دیدن او سوتی کشیدن دختر ها دست زدن که سایه بدون آنکه لبخندی به لب آورد گفت
سایه:ببخشید با طناز محمودی کار داشتم
دختر ریز نقشی از بین آنها خارج شد و لبخند مهربانی زد
طناز:با من کار داری
سایه لبخندی زد که یکی از پسرها با حالت غش بر روی صندلی افتاد و همه را بخنده انداخت
سایه:سلام اومدم جزوه تونو بدم
طناز:مرسی عزیزم پس شیما کجاست
سایه خنده ی کرد:حالش زیاد خوب نبود نیومده
طناز لبخندی زد و جزوه را از او گرفت
سایه:با اجازه
یکی از پسرها بلند شد و صدایش زد
_خانوم فروغی
سایه نگاهش را به صندلی دوخت
سایه:بله
_می شه به من نگاه کنین
سایه بدون آنکه به او نگاهی کند خارج شد دخترها خنده ای کردن ....سایه نگاهی به استاد کرد که درس می داد نمی دانست چرا امروز دلشوره داشت نگاهی به استاد کرد و دستش را بالا برد استاد نگاهی به او کرد و لبخندی زد خواست سوالی بپرسد که با خوردن زنگ نتوانست سوالش را بپرسد وسایلش را جمع کرد که شاهین جلویش قرار گرفت
شاهین:می خوام باهات حرف بزنم
سایه:من با شما حرفی ندارم
شاهین به کناری رفت:می خوام درباره ی خودت باهات صحبت کنم
سایه:من به شما ربطی ندارم
شاهین خواست چیزی دیگری بگوید که چشمش به حلقه ی او افتاد
شاهین:تو تو ازدواج کردی

سایه نگاهش را به حلقه ی دستش دوخت لبخندی به لب آورد نمی دانست چرا احساس خوبی داشت
شاهین:پس درسته اره
سایه:آره درسته
شاهین مشت گره خورده اش را به میز زد که همه دانشجوها به طرف آنها برگشتن سایه بدون حرفی از کنارش گذشت خواست از دانشگاه خارج شود که با دیدن فرهاد که به ماشینش تکیه داده بود به خود لرزید فرهاد با دیدن او تکیه اش را از ماشین گرفت و به سایه نزدیک شد که سایه یک قدم به عقب برداشت فرهاد با عصبانیت نگاهی به او کرد
فرهاد:دورغ همه قولهات دورغ بود
سایه پوزخندی زد:من با شما دیگه حرفی ندارم
فرهاد:حالا من شدم شما دیگه منو به بازی گرفته بودی
سایه اخمی کرد:معلومه کی کیو به بازی گرفته بود
فرهاد:آره تو منو به بازی گرفته بودی تو با شاهرخ
سایه نگاهی به او کرد و با نفرت صورتش را بر گرداند
سایه:لازم نیست که واست توضیح بدم ولی بهت می گم که من هیچی از کار شاهرخ خبر نداشتم
فرهاد فریادی کشید که چندنفر از دانشجوها ایستادن و به ان دو نگاه کردن
سایه:داد نزن
فرهاد:می زنم ببین سایه من خودم همه رو سیاه می کنم تو منو سیاه نکن
سایه:واست بد که نشد حالا خیلی راحت می تونی بدون قید و بندی به زندگیت برسی
فرهاد مچ دست سایه را گرفت
فرهاد:تو به من گفتی مال تو می شم
شاهرخ:ولی حالا مال من شده
هر دو به طرف شاهرخ بر گشتن شاهرخ لبخندی زد و دستش را به طرف سایه دراز کرد سایه لبخندی زد و دستش را در دست او نهاد احساس کرد تمام آرامش دنیا را حاصل کرده است شاهرخ او را به طرف خود کشید و سرش را بوسید
شاهرخ:چطوری عزیزم
سایه لبخندی زد و از او فاصله گرفت ولی شاهرخ دستانش را راه نکرد شاهرخ نگاهش را به فرهاد دوخت و لبخندی زد
شاهرخ:دیگه نبینم بدون اجازه من دست خانوممو بگیری پسر خاله
فرهاد پوزخندی زد و از آن دو دور شد
شاهرخ:راستی
فرهاد به طرفش برگشت
شاهرخ:تورو حتما به عروسیم دعوت می کنم آخه بی تو صفایی ندارهپیش فرض
فرهاد با عصبانیت سوار ماشین شد و با سرعت از انها دور شد شاهرخ نگاهی به سایه کرد
شاهرخ:ببینم تو عادت داری بپری تو بغلم
سایه با تعجب نگاهی به او کرد که شاهرخ نوک بینی او را فشرد
شاهرخ:بابا شوخی می کنم
سایه:تو اینجا چیکار می کنی
شاهرخ همانطور که او را به طرف ماشین می برد خنده ای کرد
شاهرخ:رابین هود شدم اومده بودم از فرهاد نجاتت بدم
سایه خنده ای کرد و سوار ماشین شد بعد از سوار شدن شاهرخ ماشین را حرکت داد شاهرخ همانطور که به رو به رو خیره شده بود گفت
شاهرخ:راستی چی می خونی
سایه خنده ای کرد:وکالت
شاهرخ:به به پس خانوم وکیلی هستی برای خودت
سایه خنده ای کرد:منم درباره ی تو چیزی نمی دونم
شاهرخ ابرویی بالا انداخت
شاهرخ:واقعا تو چیزی از من نمی دونی
سایه:نوچ
شاهرخ:مگه ممکنه چیزی از شووورت ندونی
سایه از لحن حرف زدن او خنده اش گرفت شاهرخ چشمکی به او زد
شاهرخ:شاهرخ فروغی هستم همسر سایه فروغی و جراح مغز عصاب
سایه خنده ای کرد:تو خودت که عصاب نداری
شاهرخ:دستت درد نکنه دیگه کلا بگو بی مخم
سایه لبخندی زد و سرش را به حالت اره تکان داد شاهرخ خنده ای کرد و انگشتش را در چال گونه ی او فرو برد
سایه:اه چیکار می کنی شاهرخ
شاهرخ:دارم سوراخش می کنم
سایه خنده ای کرد و مشتی به بازوی او زد
شاهرخ:هاااا ضعیفه دست رو شووورت بلند می کنی
سایه که از خنده اشک از چشمانش سرازیر می شد دستش را بر روی شکمش نهاد
سایه:تورو خدا بسه مردم
شاهرخ لبخندی زد:خدا ننکنه
سایه لبخندی زد و به رو به رو خیره شد
شاهرخ:تو که نمی پرسی ولی به هر حال داریم می ریم بیمارستان
سایه نگاهش کرد و لبخند مهربانی به او زد بعد از رسیدن به بیمارستان هر دو پیاده شدن شاهرخ نگاهی به سایه کرد و خنده ای کرد
سایه:رو آب بخندی
شاهرخ:کوفت کی با شوهرش اینطور می حرفه می رم طلاقت می دماا
سایه خنده ای کرد و زبانش را برای او در اورد که پیرزنی که کنارش ایستاده بود سرش را با تأسف تکان داد
پیرزن:حیا کن دختر اگه طلاقت می ده حق داره
سایه نگاهی به شاهرخ کرد
شاهرخ:بله مادر حق دارین می بینین چه زبونی هم داره
پیرزن:جونه مادر ببخشش
شاهرخ:حالا که شما گفتین چشم
پیرزن:طلاقش که نمی دی
اهرخ:مگه می تونم روی حرف شما حرف بزنم
پرزن اخمی به سایه کرد:آخه دختر چته نگاه کن ایندفعه من مثله رو حل کردم بار دیگه من نیستما
سایه سرش را تکان داد که پیرزن بعد از کلی نصیحت انها را ترک کرد سایه به شاهرخ اخمی کرد که شاهرخ با حالت تسلیم دستش را بالا برد و هردو با صدای بلند خندیدند بعد از وارد شدنشان به بیمارستان شاهرخ خاست او را به طرف اتاقش ببرد که پدرش را دید دکتر با دیدن آن دو لبخندی زد و به انها نزدیک شد
دکتر :به به عروس گلم
شاهرخ:مرسی منم خوبم
دکتر:برو اونور بچه تورو می خوام چیکار
با این حرف شاهرخ را کنار زد و سایه را در آغوش گرفت و اورا به چندتا از همکارانش معرفی کرد و شاهرخ توانست او را به اتاقش ببرد
شاهرخ:من برم به مریضام سر بزنم سریع می یام پیشت
سایه:نه کار هاتو بکن بعد بیا
شاهرخ رو پوشش را پوشید و از اتاق خارج شد سایه نگاهش را به دور اتاق شاهرخ چرخواند و پشت میز شاهرخ نشست نگاهی به میز کرد که چشمش به قاب عکس روی میز افتاد این عکس را او نیز داشت عکس او و شیما بود لبخندی زد و دستی بر روی عکس کشید بعد از گذشت ساعتی بی حوصله از جایش بلند شد و از اتاق شاهرخ خارج شد همانطور به اطراف نگاه می کرد صدای چند پرستار را شنید که درباره ی شاهرخ صحبت می کردن تکیه اش را به دیوار داد و همانطور که به حرفای پرستارها گوش می کرد به بیرون خیره شد پرستاری که پونه اسمش بود گفت
پونه:وااااای من نمی دونستم ازدواج کرده شقایق
شقایق خنده ای کرد
شقایق:نمی دونستی حالا بدون
پونه : ولی خدایی حیف شد نگاه زهرا کن بیچاره هنگه هنوز
هر دو خنده ای کردن که زهرا لبخندی زد
زهرا:اونطور که من شنیدم گفتن دختر رو خیلی دوست داره
شقایق:من ندیدمش ولی بچه ها می گفتن خیلی خوشگله می گن که دکتر فروغی بزرگ وقتی دیدتش همچین بغلش کرد
پونه:پس حتما دختره خیلی لوسه
زهرا و شقایق با تعجب به او نگاه کردن
شقایق:چرا همچین می گی
پونه:آخه دکتر شاهرخ رو از من گرفت
هر سه خنده ای کردن
پونه:ولی آره هر کس این خوشتپه رو بگیره حتما خیلی سره
شقایق:حالا هرچی انشاالله به پای هم پیر شن
پونه خنده ای کرد با دیدن شاهرخ خنده اش را خورد شاهرخ با لبخندی به انها نزدیک شد
شاهرخ:شما این ایال ما رو ندیدن
هر سه خنده ای کردن
شقایق:مشتاق دیدارشیم
شاهرخ ابرویی بالا انداخت:اگه اینطوره نمی زارم ببینینش
بار دیگر صدای خنده های ان سه بالا رفت که صدای همان پیرزن سایه را به خود آورد
پیرزن:مادر تو اینجایی که اون داره با سه تا خانوم حرف می زنه
شاهرخ با دیدن آن دو با یکدیگر خنده ای کرد که نگاه ان سه دختر نیز به سایه و پیرزن دوخته شد سایه بعد از شنیدن دوباره ی نصیحت به طرف شاهرخ رفت و التماس گونه نگاهش کرد
سایه:بخدا امروز همه اش نصیحت شنیدم
شاهرخ خنده ای کرد و نوک بینی او را با دو انگشت گرفت و به طرف سه پرستار برگشت
شاهرخ:کیا مشتاق دیدار بودن
سایه خنده ای کرد و مشتی به بازوی او زد و دستش رابه طرف پونه دراز کرد
سایه:سلام خوشبختم
لبخندی زد که شاهرخ دستش را دراز کرد که بر روی چال گونه ی او بگذارد که سایه محکم به دستش زد که آن سه به خنده افتادن
شاهرخ:دوست دارم دست بزنم
سایه:دستتو بکش کنار بچه
شاهرخ را کنار زد و با آن سه نفر اشنا شد شاهرخ دست سایه را گرفت
سایه:چیکار می کنی
شاهرخ:شما خانوما کنار هم وایسین خدا می دونه کی حرفاتون تموم شه بیا بریم
سایه: حداقل وایسا خداحافظی کنم
شاهرخ او را کشان کشان با خودش برد که صدای خنده ی آنها را بالا برد که یکی از پرستارها دوان دوان خودش را به انها رساند
سوسن:بچه هاااا خبر
آنه سه نگاهی به او کردن
سوسن:می گن که دکتر شاهرخ ازدواج کرده
ان سه خندیدن
زهرا:خوب دیگه
سوسن:میگن که دختره خیلی مغرور با ایکبیریه
آن سه نگاهی به یکدیگر کردن که پونه اخمی کرد
پونه:هیچی هم اینطور نبود خیلی هم خوب بود
زهرا:شایعه پرونی هاتون تموم شد
پونه:والله اون دختری که ما دیدم هیچم اینطور نبود
سوسن خنده ای کرد:نه بابا طرفدار هم داره
آنها در حال بحث بودن که سایه به آنها نزدیک شد و بار دیگر سلام کرد
سایه:شرمنده شاهرخ بعضی موقعه ها اینطور می شه
زهرا چشم ابرویی به سوسن آمد که بیا و ببین این کجاشو مغروره
سایه:اومدم بگم می شه نهارو باهم باشیم
هر چهار نفر لبخندی زدن و با او همراه شدن شاهرخ لبخندی زد و با خیال راحت به دیدن مریضش رفت
*******


برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 139- رمان در پی تنهایی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دوسـ ـتـداران رمـان , رمان و داستان های عاشقانه - رمان عشق پایان تنهایی ... فصل نهم ... , پاتوق رمان | دانلود رمان , تک سایت | دانلود رمان , ایرانی , عاشقانه , پلیسی , خارجی ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45354

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا