تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان گلهای صورتی (فصل پنجم و ششم)


 سر جایم با بی قراری کمی جابجا می شوم. هنوز ده دقیقه نیست که اینجاییم، ولی حالم بد است. خیلی بد است. خواستگاری مهرداد چه ربطی به من داشت؟ دلش می خواست بابا به عنوان واسطه همراهش باشد، بسیار خب. حالا مامان هم قبول. دیگر حضور من به عنوان خواهرش چه صیغه ای بود؟ خودش زنگ زد و کلی اصرار کرد. رضا هم توی کامنتهایم نوشت شیدا داره پرپر می زنه که تو حتماً باشی. نیای دلش می شکنه. این دختره مثل تو الکی خوشه، به جای این که سایه تو با تیر بزنه، داره به مهرداد التماس می کنه که حتماً بیای.
خب حالا من اینجا هستم. غیر از شیدا همه از من بزرگتر هستند. شیدا هم که هنوز از توی اتاقش نیامده است. تقریباً مجلس بله بران است ولی خلوت و خانوادگی و البته رسمی. ده دوازده نفر از طرف ما و همین حدود یا کمی بیشتر هم از طرف آنها...
توی این پیراهن بلند آبی کمرنگ متمایل به مغز پسته ای، ناراحتم. درز پهلویش اذیت می کند. ولی تنها پیراهن مجلسی آستین بلند و یقه بسته ای است که دارم. موهایم را هم دادم گیتا حصیری ببافد که از زیر روسری بیرون نزند. چند تارش زیادی کشیده شده است و پوست سرم خیلی می سوزد. دلم می خواهد چنگ بیندازم توی موهایم و همه را باز کنم.
همه خیلی با آرامش و مؤدبانه صحبت می کنند. رضا در سکوت پذیرایی می کند. یاد اولین باری که جلویم شیرینی گرفت و آدرس وبلاگم را بهش دادم افتادم. تبسم بیجانی بر لبم می نشیند. جلویم خم می شود و در حالی که آب میوه تعارف می کند، به طنز می پرسد شما وبلاگ می نویسین؟
خنده ام می گیرد. در آن جوّ سنگین مثل نفس تازه ایست. با صدایی که می کوشم به گوش بقیه نرسد و در عین حال خنده ام را هم کنترل کنم، می گویم داشتم به همین فکر می کردم.
لبم را گاز می گیرم. میل شدیدی دارم بخندم. از ته دل...
صحبتهای بزرگترها را نمی شنوم؛ یعنی گوش نمی کنم. افشین کجایی؟ بدجوری حوصله ام سر رفته است. مجلس از این کسل کننده تر می شود؟ کاش عروس و داماد اینقدر لطف نداشتند که این مجلس بدون حضور من برایشان صفایش کم شود.
عمه با کمی طعنه، احتمالاً برای بار چندم صدایم می زند. نگاهش می کنم. مطمئن نیستم درست شنیده باشم. با تردید فکر می کنم با من بود؟
رویش به من است. گوشه چشمی به مامان می اندازم. چشم غره می رود که حواست کجاست؟
آخه برای چی باید حواسم را جمع کنم؟ مگر مجلس خواستگاری منست؟
دوباره به عمه نگاه می کنم. شوهر عمه با خنده می گوید گلنوش رفته گل بچینه.
همه می خندند. شوهر عمه توضیح می دهد آخه تا سه بار صداش نکنی جواب نمیده!
لبم را گاز می گیرم. عمه کمی اخم می کند. از این شوخی خوشش نیامده است. می گوید برو دنبال عروس.
بروم دنبال عروس؟ کجا؟ البته چیزی نمی گویم. یک لحظه فکر می کنم عروس آرایشگاه است و من باید بروم دنبالش. چرا من؟ مگر داماد نباید برود؟ تازه دوهزاری کجم می افتد که عروس توی اتاقش است و الان تازه آمده ایم خواستگاری... با تمام اینها چرا من؟
ولی همه منتظرند بروم. شاید چون از بقیه کوچکترم. از جا بلند می شوم و با تردید راه میفتم. دامنم به میز گیر می کند. برمی گردم و آزادش می کنم. یک شیرینی از توی بشقاب روی زمین می افتد. چهره در هم می کشم. لازم نیست به مامان نگاه کنم تا بدانم در چه حال است. شیرینی را سر جایش می گذارم. به جلوی پایم چشم می دوزم و از در بیرون می روم.
به هال که می رسم کلافه نگاهی به اطراف می اندازم. رضا دری را نشانم می دهد و می گوید اتاق شیدا اونجاست.
خودش به آشپزخانه می رود. در اتاقی که گفته است می ایستم. ضربه ای به در می زنم. جوابی نمی آید. شاید هم آمده و من نشنیده ام. در را باز می کنم و قدم تو می گذارم.
میگویم سلام شیداجون...
سعی می کنم لحنم مهربان و اغوا کننده باشد. مثل لحن عمه وقتی فکر می کرد من عروسش می شوم. اما صدایی که از دهانم درمی آید فقط می لرزد. نمی دانم چرا. یک قدم جلو می روم. اول از بو تشخیص می دهم اشتباه کرده ام، بوی ادوکلن و یک بوی خاص تند مثل بوی پیپ. بوی خوشایندیست ولی دخترانه نیست. شیدا هم اینجا نیست.
با تردید وسط اتاق می ایستم. صدای خندانی از پشت سرم می گوید این یکی رو نگفتم.
با عصبانیت به طرفش برمی گردم و در حالی که با تلاشی مذبوحانه سعی می کنم لرزش صدایم را بپوشانم می گویم چرا همینو گفتی. می خواستی سربسرم بذاری. آدم بشو نیستی.
سعی می کنم نفس بکشم. اما موفق نمی شوم. انگار راه ریه ام بسته است. نباید اشکهایم بریزند. نباید...
انگار می فهمد حالم خوب نیست. جلو می آید با کمی نگرانی می پرسد گلنوش حالت خوبه؟ چی شده؟ اسپریت همراته؟
انگار از توی آب بیرون آمدم. مثل یک غریق تازه به هوا رسیده، ناگهان نفس می کشم و به تندی می گویم البته که خوبم. اسپری می خوام چکار؟
البته در دل از این که اسپری را جلوی آینه جا گذاشته ام کمی نگران می شوم. حساب حساسیت به گلها را نکرده بودم. غیر از خانواده ی داماد، بقیه هم گل آورده اند و اتاق پذیرایی پر از گل است.
اخم می کند و می گوید نه خوب نیستی. از وقتی امدی تو خودتی. الانم من در بعدی رو نشون دادم، امدی اینجا، دو قورت و نیمتم باقیه.
شرمنده سر بزیر می اندازم. با بی حوصلگی می گوید بریم. بعداً حرف می زنیم. همه منتظرن.
توی درگاه می ایستم. مثلاً تعارف می کنم که جلوتر برود. بی حوصله اخم می کند و می گوید برو.
بیرون می آیم. دوباره به طرفش برمی گردم. در را پشت سرش می بندد و به در بعدی اشاره می کند.
_: اونجاست.
شیدا با مادرش بیرون می آید. چرا من باید می آمدم؟
زیر لب سلام می کنم. لبخند می زند و بعد از این که جوابم را می دهد با شادمانی می گوید خیلی خوشحالم که امدی. لطف کردی.
سعی می کنم لبخند بزنم. اما بیشتر شبیه دهن کجی می شود. جلو می آید. صورتم را با خوشرویی می بوسد و بازهم خوشامد می گوید. سعی می کنم به گرمی جوابش را بدهم، اما نمی دانم چقدر موفق هستم.
تعارف می کنند من جلو بروم. رد می کنم. عقب تر می ایستم. مادر و دختر وارد پذیرایی می شوند. رضا می پرسد چته آخه؟ تو نخندی؟ بعیده.
یک لحظه نگاهش می کنم. اما دارم وارد اتاق می شوم و نمی توانم جوابش را بدهم. جوابی هم ندارم. چی بگویم؟ حوصلم سر رفته، پوست سرم می سوزه و درز لباسم اذیت می کنه! مسخره نیست؟
از تصور این که اینها را گفته باشم و عکس العمل رضا پوزخندی می زنم. خودم را پشت شیدا قایم می کنم و تند می نشینم. رضا کنارم می نشیند و طوری که مثلاً حواسش به شیداست، سرش را عقب می برد و بدون این که نگاهم کند با لحنی که مثلاً خیلی دارد لطف می کند و حوصله به خرج می دهد، می پرسد چی شده؟
خودم را با پوست خیار توی بشقابم سرگرم می کنم و می گویم هیچی.
به جلو خم می شود و به تندی می گوید اذیت کنی میگم از این که مهرداد ولت کرده ناراحتی!
بدون این که نگاهش کنم با صدایی گرفته می گویم تو بیجا می کنی. می دونی که اینطوری نیست. اگه بود خودمو هلاک نمی کردم که اینا بهم برسن.
عکس العملی به توهینم نشان نمی دهد. شاید هم انتظارش را دارد. بالاخره تهمت زده است. حقش است. فقط با صدایی که رو به عصبانی شدن می رود، می غرد پس خودت بگو چته.
به پشتی تکیه می دهم. آهی می کشم. همه حواسشان به عروس و داماد است. از بین دندانهای بهم فشرده می گویم باور کن هیچیم نیست. سه پیچ کردی ها. چه فرقی می کنه برات؟ به فرض که حالا به هر دلیل حالم خوب نباشه...
این بار او خم می شود و پوست خیارهایی را که مثل نرده کنار هم چیده ام جابجا می کند. می گوید تو مهمونی... با این همه اصرار دعوتت کردن. دلم می خواد اینجا بهت خوش بگذره. از مروّت صاحبخونه نیست که وقتی مهمونش اینقدر ناراحته بی تفاوت باشه.
خنده ام می گیرد. از این که اینقدر سنگین حرف می زند واقعاً خنده ام می گیرد. سرم را تا روی زانوهایم خم می کنم و با مشت به پایه ی صندلی می کوبم که بلند نخندم.
رضا با تعجب می پرسد گلنوش چته؟
اَه اَه از آن خنده های تمام نشدنی وحشتناک!!! جلوی دهانم را با دست می پوشانم و سرم را بالا می آورم. هنوز کسی حواسش به من نیست. از جایم بلند می شوم و دوان دوان به طرف راهروی ورودی می روم.
رضا به دنبالم می آید و وقتی می بیند گیج توی راهرو می چرخم، می پرسد چی شده؟
با خنده می پرسم دستشویی کجاست؟
حیرت زده دری را که کنارم بود و من نمی دیدم نشانم می دهد. وارد می شوم و در را می بندم. به در تکیه می دهم و توی آینه به صورتم که از خنده کبود شده است نگاه می کنم. چند مشت آب به صورتم می زنم. نفس عمیق می کشم. با خودم می گویم به چیزای غمگین فکر کن. مثلاً افشین گفته باید از هم جدا شیم چون... چون...
ولی بیشتر خنده ام می گیرد. از حماقت خودم خنده ام می گیرد. به خاطر افشین خیالی عزاداری کنم؟ نه...
دوباره به صورتم آب می زنم. خم می شوم کمی آب می خورم. یاد بچگیها و آب خوری مدرسه میفتم. خانم اجازه لیوانمونو جا گذاشتیم... بار آخر بارت باشه. دو نمره از انضباطت کم میشه...
سرم را بالا می آورم و لبخند می زنم. آن دختر بچه ی صورت تپلی کجا و این دختر بیست و چهار ساله کجا؟
نفس عمیقی می کشم. حالا می توانم بروم. بیرون می آیم. رضا کلافه پشت در ایستاده است. با دلخوری می گوید هیچ کارت به آدم نمی خوره.
با لبخند می گویم اگه مِلاک آدمیت شما باشین، نه نمی خوره.
عصبانی می گوید آخه نه به اون شوری شور و نه این بی نمکی! یه ساعت بغ کرده حالام اینجوری. کبود شده بودی. فکر کردم الان خفه میشی.
+: کاش شده بودم. ملتی از دستم راحت می شدن.
پشت دستش را به تهدید کتک زدن نشانم می دهد و می گوید: گلنوش بار آخرت باشه اینجوری حرف می زنی.
جا می خورم. چند لحظه به دست و به قیافه ی نگرانش نگاه می کنم و بالاخره می گویم خیلی خب. حالا مگه چی شده؟
دستش را می اندازد و می گوید هیچی... بریم.
وارد اتاق می شوم. دوباره می نشینم. مامان نگاهم می کند اما بدون اشاره ای دوباره رو می گرداند. آن طرف اتاق درباره ی مهریه و عقد بحث می کنند. عروس و داماد خوشحال و خرم نشسته اند. مهرداد چند لحظه یک بار نگاهی لبریز از عشق به شیدا می اندازد. با خودم فکر می کنم چقدر خوشحالم که هیچ کس اینطوری عاشق من نیست! این طور نظربازی آن هم توی جمع خیلی ضایع است. ترجیح میدم با همسرم مثل دو دوست صمیمی باشیم. نه عاشق و معشوق...
رضا چند لحظه دم در می ایستد. تنها جای خالی کنار من است. می آید می نشیند. پدرش از دور سؤالی از او می کند. او هم با اشاره جواب می دهد. بعد هم لبخند می زند. منظورشان را نمی فهمم. اهمیتی هم ندارد.
سر و صدای مجلس بالا رفته است. هرکسی برای مهریه و عقد نظری دارد. از این بحث خوشم نمی آید. احساس خرید و فروش بهم دست می دهد. بهترین راه گوش ندادن است. رو می گردانم و دستی به پرهای یکی از گلهای صورتی توی گلدان جلویم می کشم. رضا سؤالی می کند، برمی گردم می پرسم با من بودی؟
می خندد و می پرسد معلوم هست کجایی؟ پرسیدم نظرت در مورد این مقدار مهریه چیه؟
اخم می کنم و دوباره به گلها نگاه می کنم. جواب می دهم نه مقدارشو شنیدم نه برام مهمه. به من چه ربطی داره؟ بدم میاد یک جماعت بنشینند عین سیب زمینی درباره ی قیمت دختر چونه بزنن و تا صد سال نقل مجلسشون باشه که کم بود یا زیاد بود.
_: حالا چرا عصبانی میشی؟ من فقط نظر تو رو پرسیدم. به نظرت چه مقدار کافیه؟
عطسه ای می زنم. دستم را جلوی بینیم می گیرم. وای خدای من گرده ی گلها!! من و این همه عشق و این همه حساسیت! ناگهان فکر کردم خدا کنه به شوهرم حساسیت نداشته باشم!... و خنده ام می گیرد.
دستم را جلوی بینی و دهانم می فشارم. اشکهایم از حساسیت می چکند و با عطسه ام مقابله می کنم و در همان حال می خندم. وضعیتی هست دیدنی برای خودش!
رضا با حیرت می پرسد معلومه به چی می خندی؟
خنده ام را به زور جمع می کنم. عطسه ای می کنم و می گویم حساسیت لعنتی.
_: حساسیت لعنتی خنده داره؟
سرفه ای می زنم. کاش اینطور عطسه نمی کردم. رضا جعبه ی دستمال را نزدیک دستم می گذارد. ولی فقط این نیست. کم کم نفسم تنگ می شود.
بحث داغی آن طرف مجلس در جریان است. احساس می کنم یک نفر گلویم را فشار می دهد. کم کم جلوی چشمم تار می شود. از اتاق بیرون می پرم و با آخرین همکاری هوشیاریم به طرف دستشویی می دوم.
با عجله به صورتم آب می زنم و سعی می کنم نفس بکشم. رضا از پشت سرم کلافه می گوید تو کیف اسپری نیست. مامانت داره؟
ضعف می کنم. کف راهرو می نشینم و نفس نفس زنان می گویم نه مامان که آسم نداره. بهش نگیا. جوش می کنه.
_: خیلی خب نمیگم. بگو الان چکار کنم؟ چرا اینجا نشستی آخه؟ کمکت بکنم؟
+: نه... الان خوب میشم. نگران نباش.
کیفم را کنارم می اندازد و با دلخوری می گوید ببخشید توشو گشتم. آخه چرا نیاوردی؟ برم بخرم برات؟
با بی حالی می خندم و می گویم حالا خوب شد سر بریده ای تو کیفم نداشتم. کجا میری؟
دستهایش را توی هوا تکان می دهد و می گوید برم داروخونه ای جایی...
+: رضا به خدا خوبم. نباید به گلا دست می زدم. اگه یه جو عقل داشتم قابل پیش بینی بود اینجا گل هست! یه قرص می خوردم حل بود. ولی حتی اسپریم حوصلم نذاشت بردارم.
کنارم می ایستد و می گوید بعد از این یکی تو جیبم نگه می دارم.
پوزخندی می زنم و می پرسم برای این که بزنی تو کامنتا؟
دستش را به طرفم می گیرد و می گوید پاشو تو رو خدا.
دست به دیوار می گیرم و از جایم بلند می شوم. سرم گیج می رود. می گوید برو تو اتاق من دراز بکش. رنگت پریده.
چشم بسته می گویم هیچیم نیست.
ولی وقتی چشمهایم را باز می کنم روی تختش دراز کشیده ام و مامان و مامانش با نگرانی کنارم نشسته اند. مامان سرم را بالا می گیرد و مامانش یک نی را توی دهنم فرو می کند و می گوید قندت افتاده. یه کم شربت بخور.
اَه بدم میاد از این دخترای نازنازی غشی! چرا نفهمیدم چی شده؟ دو دقه اکسیژن به مغزم نرسید ها! دخترم این قدر ننر؟!
افکارم به جایی نمی رسند. کمی شربت می خورم و می گویم خوبم. نگران نباشین.
چشمم دنبال رضا می گردد. توی اتاق نیست. گرچه بهتر است نباشد، ولی ته دلم دلخور می شوم. چرا؟ نمی دانم!
به زور مامان و مادرش را بیرون می کنم. آنها هم قول می گیرند حداقل ده دقیقه همینطور دراز بکشم. انگار لازم است قول بدهم! حال ندارم تکان بخورم. چشمهایم را می بندم و به خودم می گویم کوچولوی ننر نازنازی! از این مسخره تر نبود که غش کنی؟ اون هم کجا؟ اق... رضا هزار سال اینو چماق می کنه و سربسرت می ذاره! حالا کجا رفت؟ یه عالمه دلسوزی الکی! البته اگه الان پاشو تو اتاقش بذاره قلمشو خورد می کنم! این شال من کجاست؟
روی بالش دست می کشم. پیدایش نمی کنم. رو به دیوار می غلتم. خوابم می برد.

یک نفر بی صدا وارد اتاق می شود. حسش می کنم اما چشمهایم را باز نمی کنم. لب تخت می نشیند و آرام دست روی شانه ام می گذارد.
مثل همیشه بینی حساسم زودتر از بقیه ی حواس عمل می کند. بو می کشم. ادوکلنش... به تندی به طرفش می چرخم. روتختی را روی سرم می کشم و تقریباً جیغ می زنم برو بیرون!
البته صدایم گرفته است و خیلی بلند نمی شود. می خندد. از روی روتختی به سرم دست می کشد. موهایم کشیده ام بیشتر از قبل پوستم را می سوزاند. ناله می کنم نکن.
با خنده می گوید بیا بیرون برات توضیح میدم. بیا اون زیر خفه میشی.
واقعاً هم دارم خفه می شوم. روی تخت می نشینم و روتختی را مثل چادر سرم می گیرم و صورتم را آزاد می کنم. نفس عمیقی می کشم و دوباره التماس می کنم برو بیرون.
نگاهی به اطراف اتاق می اندازد و می گوید چار دیواری اختیاری. تو ناراحتی برو بیرون.
کم مانده اشکم بریزد. می پرسم شالمو ندیدی؟
دست می برد از پایین تخت آن را بر می دارد و می پرسد اینو میگی؟
دستم را دراز می کنم و می گویم بدش. خواهش می کنم.
از جا بر می خیزد. با حوصله آن را به دسته ی کمدش گره می زند و می گوید میدم بعد از این که حرفامو زدم.
کم مانده اشکهایم جاری شوند. می گویم بده، بعد هرچی می خوای بگو.
وسط اتاق ایستاده است. دستهایش را توی جیبهایش فرو می برد و می گوید نه واقعاً می خوام بدونم دلیل این همه التماست چیه؟ من خوش ندارم زنم پیشم حجاب داشته باشه. حرفیه؟
چشمهایم را می بندم. اشکهایم می ریزند. ناله می کنم چرا مزخرف میگی رضا؟
_: مزخرف نمیگم. عموجان اصرار داشت یه خطبه ی دو سه ماهه قبل از عقد دائم برای مهرداد و شیدا بخونه...
هنوز از خجالت چشمهایم را باز نکرده ام. در همان حال می پرسم چه ربطی به من داره؟
_: خیلی به شما ربط داره. از اول مجلس نصف حرفا درباره ی تو بود. ولی گوش نمی دادی.
کم کم ذهنم به کار میفتد. چشمهایم را باز می کنم و به تندی می گویم چرنده. هیچ کس درباره ی من حرف نمی زد.
لب تخت می نشیند و می گوید اولش مستقیم نبود خب. بابا داشت با گوشه و کنایه خونوادتو آماده می کرد. بالاخره هم گفت یکی میدیم یکی می گیریم.
با نفرت پرسیدم مگه من سیب زمینیم؟
می خندد و دستم را که به لبه ی روتختی زیر گلویم چنگ شده است، میگیرد. با اخم می گویم گفتم به من دست نزن.
با ملایمت می گوید بخوای نخوای اون خطبه با اجازه ی پدرت خونده شده. برای دو ماه. در واقع اصرار مهرداد بود که بیشتر نباشه. اون داشت چونه ی خودشو میزد. بابا هم نمی خواست بین من و شیدا فرقی بذاره. همه چی مساوی.
با حیرت می پرسم من سیب زمینی بودم؟ حتی ازم سؤال نکردین!!!
می خندد و می گوید اگه سیب زمینی بودی که ازت می پرسیدم. ناسلامتی بشکه ی باروتی. خودم التماس کردم شما سر و تهشو هم بیارین، من خودم راضیش می کنم. مامانتم که دیگه بدتر از من. میگه آره زودتر عقد کنین که این دوباره یه بهانه ای پیدا نکنه. حالا میشه این روتختی مسخره رو ول کنی؟
کمی آن را می کشد. از روی سرم می افتد. شرمنده نگاهم به زیر می افتد. پوست سرم هنوز می سوزد و کلافه ام کرده است. همیشه از خجالت دستم به طرف موهایم می رود. این بار هم دست توی موهایم می برم و یکی از کشهای نازک چهل گیس را می کشم. کش را کف دستم می گیرم و نگاهش می کنم. با ناراحتی می گویم مامان اصرار کرد؟ آبرو برام نمی ذاره.
_: نه بابا اینطورام نبود. نگران نباش. حتی اگه اونم نمی گفت خودم اصرار می کردم. همیشه دلم می خواست خودم ازت خواستگاری کنم که بتونم عکس العملتو کنترل کنم.
با تعجب سر بلند می کنم. چشمهایم را تنگ می کنم و می پرسم همیشه؟!
سری به تایید تکان می دهد و می گوید از وقتی این تصمیم رو گرفتم.
کلافه می پرسم یعنی از کِی؟
دست توی موهایم می کشد و می گوید سه چهار سالی میشه.
با ناراحتی عقب می کشم و متعجب می پرسم سه چهار سال؟
می پرسد دردت نمیاد اینقدر سفت بافتی؟
کلافه می گویم چرا خیلی! به خودم بود از عصر تا حالا ده بار بازشون کرده بودم.
با شوخی می پرسد حالا مگه به کیه؟
دو سه کش دیگر را باهم می کشم و می گویم دادم گیتا برام بافته که مثلا از زیر روسری نریزن بیرون. اونم هی گفت تو طاقت نمیاری تا آخر شب... من این همه زحمت بکشم که چی؟ کلی التماسش کردم راضی شده.
می خندد و می گوید من شهادت میدم تا آخر شب موهات بافته بود.
و همزمان دست می برد و آخرین کشها را هم باز می کند. نگاهی به ساعت دیواری اتاقش می اندازم و می گویم ولی تازه ساعت هشته!
بدون توجه مشغول باز کردن بافته ها می شود و می گوید حالا چکار داری تو؟ باید درد بکشی که قول دادی؟ گیتا هم راضی نیست. مطمئنم. یه کم بچرخ.
کمی می چرخم. حالا دیگر چشم تو چشم نیستیم. با ناراحتی می پرسم سه چهار سال همه می دونستن غیر از من؟
_: همه که نه... فقط خودم می دونستم. به بابا هم گفته بودم. ولی به مامان نگفتم که اقدام نکنه. شرایطشو نداشتم. نمی خواستم سه چهار سال نامزد بمونیم. اذیت می شدی.
+: یه چی دیگه گفتی... که عکس العملمو کنترل کنی؟! یعنی چی؟
_: گفتم که بشکه ی باروتی. یهو ممکن بود بگی رضا غلط کرده و نمی خوام. خودم زبونتو بهتر بلدم که راضیت کنم.
+: حالا مگه من راضی شدم؟ اصلاً از من پرسیدی؟
_: راضی میشی.
مویم را ناخودآگاه می کشد. آخی می گویم و سرم را عقب می دهم. گوشه ی چشمم را می بوسد و میگوید معذرت می خوام.
دوباره به باز کردن بافته ها ادامه می دهد. با حیرت فکر می کنم انگار صد ساله نامزدیم. آخه کی روز اول تو اوج هیجان اینجوری رفتار می کنه؟ البته برای رضا این فکر دیگه جا افتاده ولی بازهم...
هرچه هست ناراضی نیستم. دلم نمی خواهد یک عاشقانه ی غیر طبیعی داشته باشیم.
می پرسد گلی خوبی؟ داری نفس می کشی؟
خم می شود و با نگاهی خندان نگاهم می کند. به زحمت می خندم و می گویم آره... چطور؟
همانطور که چشم توی چشمهایم دوخته است می گوید آخه حرف نزنی حتماً مریضی!
با مشت روی پایش می کوبم و می گویم من هنوز شوکه ام! تو هم که...
رو می گردانم. پوست سرم می سوزد. کلافه کمی از موها را آزاد می کنم.
می گوید دست نزن خودم می کنم. من چی؟
بی حوصله می نالم پوستم می سوزه.
_: ای جانم...
همان طور که پشت به او دارم در آغو-شم می کشد و گونه ام را می بو-سد.
ضربه ای به در اتاق می خورد. از جا می پرم. رضا می غرد ای بر خرمگس ...
شیدا در را باز می کند و با لبخند می گوید خوب خلوت کردین. بزرگترا میگن اگه حال گلنوش جون خوب شده دیگه بیاین تو اتاق.
رضا با اخم می گوید نه حالش خیلی بده. اینا... اصلاً نفس نمی کشه.
انگشتش را زیر بینیم می گیرد و تظاهر می کند که تنفسی حس نمی کند.
می خندم و از شیدا می پرسم ضدحساسیت دارین؟
ابروهایش را بالا می برد و با تظاهر به ترس می پرسد به رضا حساسیت داری؟
می خندم و به دیوار تکیه می دهم. هنوز نفسم خیلی خوب نیست. کوتاه است.
رضا می گوید نخیر به گلا حساسیت داره. اگه دارو نخوره نمی تونه بیاد تو پذیرایی.
شیدا می رود. دست توی موهایم می برم و سعی می کنم بافته های باقی مانده را باز کنم. اما خیلی ریز باف هستند و من هم پشت سرم را نمی بینم و حوصله ندارم. دوباره می چرخم.
رضا می گوید چه حوصله ایم داره اینقدر ریز بافته.
فقط می گویم هوم..
شیدا به در می زند و می پرسد چکار می کنین؟
رضا می گوید موهاش شکسته. پیدا کردی؟
شیدا یک ورق خالی قرص را نشان می دهد و می گوید نه تموم شده. پاشو برو بخر. نمیشه که تا آخر مجلس تو اتاقت بمونه.
رضا با حوصله به کارش ادامه می دهد و می گوید چرا نمیشه؟ چه کاریه وقتی حالش خوب نیست پاشه بیاد بیرون؟
شیدا لب بر می چیند و می گوید به تو که بد نمی گذره! من گلا رو میارم تو هال. بیاین دیگه.
رضا می گوید بوی سیگار عموجان رو می خوای چکار کنی؟ اگه جرأت داری بگو سیگار نکشه.
_: جرأت دارم. امشب شب منه. عموجان گوش می کنه.
+: شیدا اصرار نکن. اتاق بوی سیگار میده و پر از گرده ی گله. من حوصله ی جوش زدن ندارم.
شیدا بالاخره منظور اصلیش را رو می کند و می گوید مگه قرار نبود همه چی مساوی باشه؟ شما دو تا اینجا عشق و حا
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 144-رمان گلهای صورتی , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 140- رمان گلهای صورتی , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمــــــان زیبــا , رمان خوانها , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان خانه , دنیای رمان ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45343

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا