تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (ادامه ی فصل دوازدهم)


در خونه رو باز کردم و ثانیه ای کنار در ورودی ایستادم. طبق معمول صدای ضبط نادیا تمام فضا رو پر کرده بود و انقدر بلند بود که مطمئن بودم مثل همیشه به محض اینکه مقابل کانتر برسم دستش رو روی سینه اش میگذاره و میگه اه ترسیدم پیمان. چرا انقدر بی صدا اومدی.
و دوباره دقیقا همین اتفاق تکرار شد و باز مثل تمام این یک ماه بوسه آرومی روی گونه اش گذاشتم و با لبخند دوباره همون حرفای همیشگی رو تکرار کردم.
- نادیا جان یه کم اگر صدای ضبط رو کمتر کنی هم گوشت اذیت نمیشه و سردرد نمیگیری و هم اینکه میفهمی دور و برت چی میگذره و من کی میام و نمیترسی.
- اه. باز گیر دادی؟ من نه سرم درد میگیره نه گوشم. تو هم خوب وقتی اومدی میبینمت دیگه. من دوست دارم با صدای بلند ضبط گوش بدم.
و باز هم طبق معمول بعد از بحث همیشگی لنگ لنگان خودش رو تو بغلم انداخت و از گردنم آویزون شد و باز با اون چشماش مجابم کرد و باز کوتاه اومدم.
- وای پیمان بیا بشین بهت یه چیزی نشون بدم. بدو .... بدو....
- بذار برم دستم رو بشورم لباسم رو عوض کنم بعد میام.
- نه.... نمیخوام. همین الان باید ببینی وگرنه اصلا نشونت نمیدم.
- باشه. بفرمایید.
پای گچ گرفته اش رو با دستاش بالا آورد و روی پام گذاشت و بعد با یه لبخند پر رنگ قسمتی از گچ رو که حالا روش یه خر رنگی به یه شاخه گل تو دهنش بود نشونم داد و
- خوشگله نه؟
فقط لبخند زدم.
- اوف بی احساس. سارا کشید برام. امروز با بابک اینجا بودن. این بابک مسخره هم بدتر از تو خودم رو کشتم تا یه یادگاری بکشه برام رو گچم اما زیر بار نرفت. تازه دو ساعتم وایساد نصیحت پدر بزرگی کردن. سارا میگه این خودمم. میگه من خیلی خرم.
- تو خانومی عزیزم. خوب دیگه چیکارا کردین امروز؟
- یه کم با بابک و سارا درس خوندیم و بعد هم حرف زدیم و این چیزا دیگه.
- درسا خوب پیش میره؟
- سخته ولی بد نیست.
- میخوای کلاس ثبت نام کنی؟
- نه جزوه های سارا دستمه. لازم ندارم.
- پس تا یه کم به کارات برسی منم برم یه دوش بگیرم و بیام.
- باشه.
.....

- نادیا گیره سالاد کجاست؟
- همون جا.
- سر جاش نیست عزیزم.
- خوب برانکه خودم ظهر دراوردمش.
- ها؟ ظهر چه ربطش به الان؟
- وای باز گیر دادی ها. خوب ظهر سالاد نخوردیم موند رو کانتر.
میدونستم کافیه بهش بگم ظهرم چون گیره رو پیدا نکردیم بی خیال سالاد شدیم تا صداش در بیاد که دیدی گفتم خودتم به مشکل میخوری با این نا مرتبی ها.
دلم میخواست داد بزنم از دست نادیا. دیوانه شده بودم. یه ماه از ازدواجمون میگذشت و هنوز نتونسته بودم بهش بفهمونم که پدرت خوب مادرت خوب تو رو جون من یه کم مرتب باش. هر چی رو هر جا گیرت اومد ول نکن. وقتی هم که دو کلمه به چهار کلمه میرسه میگه ناراحتی خودت جمع کن. من مشکلی ندارم.
- آخه قربونت برم رو این کانتر که شتر با بارش گم میشه.
- باز شروع نکن ها.
- نادیا این هزار بار به خاطر من کیف کتابت رو رو میز تحریر اتاق پهن کن. اینجا نیار.
- پس کی ناهار شام درست کنه اگه بخوام تو اتاق درس بخونم.
- نادیا جان مگه این غذا درست کردنت چقدر میخواد طول بکشه؟ 2 ساعت؟ 3 ساعت؟ خوب بعد از تموم شدنش برو اتاق سر درست.
- اه. گیر نده. من تو اتاق دوست ندارم درس بخونم. من دوست دارم اینجا بشینم.
- آخه خودت یه نگاه بنداز اینجاا رو. رو کانتر 8 نفره به زور جای نشستن 4 نفر هست. زیر دستتم که یا نوک باید جمع کنی یا خورده کاغذای تو رو. اونور رو میز ناهارخوری هم یه سری کتاب پهنه. سر هر صندلی هم که دست میذاری روپوش روسری و کت هات آویزونه. خودت دلت نمیگیره تو خونه به این شلوغی؟
- نه. میخوام شام بخورم پس جون من تموم کن گیرات رو.
دیگه نمیدونستم چی باید بگم. اصلا انگار دشمن جمع و جور و مرتب کرن بود. اگه کشش میدادم هم تا دو روز سر سنگین میشد و به زور چهار کلمه حرف میزد.
- باشه. پس خودت بیا این گیره سالاد رو پیدا کن بده.
....
- پیمان؟
- جانم؟
- تو چرا این ترم تقزیبا هیچ کلاسی تو دانشگاه بر نداشتی؟
- خوب برانکه خدا بخواد ازدواج کردیم و میخوایم دو تایی اینور اونور بریم.
- خوب ما که حتی ماه عسل هم نرفتیم. هر روزم که خونه ایم. یه دلیلی بگو آدم باورش بشه.
- ببینم نکنه پشیمون شدی از اینکه بعد عروسی نرفتیم ماه عسل؟
- نخند پر رو. هیچم پشیمون نشدم. دلم نمیخواد با این پا برم ماه عسل. اینجوری تکونم نمیتونم بخورم. راستی بلیط نمیخوای بگیری؟
- از الان؟ عجله داری ها. نگی نفهمیدم.
- نخیرم. یه ماه دیگه گچ پام رو باز میکنم و میخوام درست همون روز برم مسافرت. از اولم قرارمون همین بود.
- پیمان قول میده که گچ پات رو باز کردی و بری سوار هواپیما بشی. خوبه خوشگلم؟
- اوهوم.
- خوب پس حالا بدو با هم یه دستی به خونه بکشیم و بعد بریم یه کم تو هال بشینیم پیش هم.
- اههههههههههههه.
- بدو تنبل.
.....

- اه باز اخبار؟ جون من پیمان بزن اونور یه سریالی آهنگی گوش بدیم.
- دختر خوب باید بدونی تو مملکت چی داره میگذره. یه کم اخبار گوش کن.
- اوف. عین بابا ها میمونی. مثلا که چی بشه؟ دیوونه ام اعصابم رو خراب کنم؟
- چه ربطی داره.
- فرقی نمیکنه اخبار اینوری گوش بدی یا اونوری. جفتشون به نفع خودشون یه مشت دروغ و شر و ور تحویلت میخوان بدن که یا فکر کنی همه چی آروم و رویاییه که دروغه محضه. یا فکر کنی همین فردا جنگه که بازم دروغه محضه. پس مگه دیوانه ای یه مشت دروغ رو تماشا کنی یا یه مشت فیلم و عکس از اسنور جنگ و اونور جنگ و بکش بکش.
- دختر خوب آدم هم اخبار اینوری رو گوش میده هم اونوری بعد با عقلش راست و دروغ رو تشخیص میده.
- وای کوتاه بیا. وقتی من خوابیدم بشین تا صبح اخبار گوش بده. من دوست ندارم بابا.
تو بغل پیمان نشسته بودم و اونم آروم با موهام بازی میکرد و بالاخره مجبورش کرده بودم به جای اخبار بزنه کانال موزیک. به ظاهر داشت به موزیک گوش میداد ولی حواسش جای دیگه بود.
پیمان رو دوست داشتم و بهش انقدر وابسته شده بودم که یه روز که دیر تر میومد خونه من کلافه بودم. انگار یه چیزی گم کرده باشم.
اما گاهی دیوونه ام میکرد پیمان. نمیدونم چرا انقدر همه چیزش با من فرق داشت. با اولین چیزی که به حد مرگ مشکل داشتم این فوت فوت بودنش بود. همیشه فکر میکرد همه چیز باید مرتب و منظم باشه و خونه همیشه مرتب باشه. اما خوب من دلم میخواست هر چی رو هر جا دوست دارم بذارم و وقتی هم یکی میخواست بیاد سریع همه چیز رو میکردم تو اتاق ها و درش رو میبستم و آبم از آب تکون نمیخورد. خونه تمیز کردن یعنی هفته ای یه بار خونه رو جارو دستمال بکشی و جمع و جور کنی نه که هر روز خونه جمع کنی.
تازه من نمیفهمم چرا باید هر بار هر چی رو میزها هست رو از روشون بر دارم و بعد دستمال بکشم. خوب زیر مثلا شیشه عطر یا چمیدونم جعبه دستمال کاغذی که اصلا خاک نمیره که بخواد کثیف بشه که من برش دارم. میگه ماست مالی میکنی. یعنی چی که دستمالت رو دور وسایل میگردونی و میگی تمیز کردم. اوف وسواس داره بابا. ولی دارم درستش میکنم. هه.
نمیتونست بفهمه که بابا ریختن کشمش تو آجیل شور همه چی رو قاطی کردن نیست. گاهی تو اونهمه شوری باید این شیرینی باشه تا دلت رو نزنه. میگفت تو یه ظرف دیگه بریزش اما خوب اونجوری که دیگه نمشد اونجوری که راحتم و دوست دارم. خودش هم خوشش میومد ها.... بارها مچش رو موقع خوردن کشمش هام گرفته بودم ولی هر بار میگفت جدا نمیکنم که یه مشت آجیل که بر میدارم هرچی اومد باید بخورم دیگه.
یا مثلا نمیفهمید که گذاشتن موچین بین لیوان مسواک و خمیر دندون تو دستشویی نا مرتبی نیست. نمیتونست درک کنه که دستشویی تنها جاییه که میتونی دل راحت و بی مزاحمت یه لنگه پا وایسی و اون سیخ سیخای ابروت رو بر داری بدون اینکه همه اهل خونه مثه جن بو داده یهو در رو باز کنن و بیان تو و تو مجبور شی عین این خل و چلا یهو مصنویی موچین رو تو دستت قایم کنی و مثلا خودت رو تو آینه نگاه کنی که تازه یکی هم اظهار فضل کنه که انقدر اون صورت رو انگولک نکن. درست مثل اون اوایل تو خونه خودمون که تا من دستم به موچینم میرفت یهو همه تو اتاقم کار داشتن و میشد اتوبان.
تازه درک نمیکرد هیچ آینه و لامپی به خوبی آینه و لامپ دستشویی جواب نمیده برا کندن این موهای سیخ سیخ صورت و ابرو. خوب چیه بابا! عالیه.
همیشه از دستشویی که بیرون میومد بی برو برگرد یه سر هم میرفت تو اتاق و من باید دفعه بعد که رفتم دستشویی باز با حرص و بعد از کلی بالا پایین کردن میفهمیدم موچین رو برده تو اتاق. یکی نبود بگه بابا کی میخواد بیاد تو دستشویی اتاق خوابمون که بخواد این موچین رو ببینه و تازه این بدبخت مگه چقدر جا میگیره اصلا که بخواد نا مرتب کنه اون روشویی رو.
خوب درگیری من با پیمان فقط همین چیزا نبود که. پیمان همیشه کمدش زیادی مرتب بود و به من میگفت تو نمیخواد برام لباس در بیاری خودم در میارم آخه بین خودمون بمونه وقتی کمد اونجور مرتبش رو با کمد درهم ورهم خودم مقایسه میکنم این ذات خرابم همش مجبورم میکنه هر بار از کمدش چیزی میخوام در بیارم یه همی هم بزنم. آخ آخ اون حرصی که اینجور وقتا میخوره عالی میچسبه. خوب آخه تقصیر من چیه که هر بار این کمدم رو جمع میکنم به دو روز نکشیده باز میریزه به هم. خوب درش هم که گاهی یادم میره قفل کنم این میبینه و باز عین مامان گیر میده. تو باشی تلافیش رو سر کمدش نمیخوای در بیاری؟ همچین کمد مرتبی بهت دهن کجی نمیکنه؟ همیشه بهش میگم چرا کمدش رو به هم میریزم ها ولی درک نمیکنه و پر رو بهم میگه خیلی بچه ای. منم بهش میگم تو هم زیادی بابا بزرگی.
خوب فعلا مشکل عمده مون یکی همین ریخت و پاشای منه یکی آهنگایی که گوش میدم و صدای بلندشون یکی هم آهان مخالف صد در صد کنار کشیدن پرده های خونه. میگه تمام خونه از بیرون معلوم میشه. تو هم که همیشه با تاپ شلوارک میچرخی تو خونه. انقدر این پرده ها رو کامل پس نزن.
نه که فکر کنی کوتاه میام ها بهش میگم اونی که اینجور چشم دوخته و پدر چشماش در اومده تا تو خونه ما و من رو ببینه خوب نوش جونش بابا. یه نظر حلاله. آخ آخ اینجور وقتا قیافه اش دیدنی میشه. غیرتی میشه مثلا برا من.
فعلا با این پا خیلی مایل به بیرون رفتن نیستم که ببینم بیا هست یا اینم یه اختلاف دیگه ست. اوف گاهی زیادی منطقی میشه و این منو کلافه میکنه. انگار نمیتونه هیچی رو تو زندگی به شوخی برگذار کنه.
وقتی میخواد باهام درس بخونه خیلی بد اخلاق میشه و جدی. میشه همون استاد راستین دانشگاه. منم که صندلیم همیشه میخ داره خوب نمیشه دیگه. آدم که یه کله نمیشینه سر درس.
- کجایی خوشگل خانوم؟
- همین جام. خودت کجایی؟
- راستی آریانا و مانی امروز میگفتن پنجشنبه جمعه بریم سمت گچسر.
- مانی با کمند میاد؟
- نمیدونم چطور؟
- همدیگه رو دوست دارن؟
- با هم دوستن.
- منظورم این نبود.
حوصله جواب دادن به این کنجکاوی های نادیا رو نداشتم. شاید دلم میخواست فقط تو بغلم باشه و سکوت کنه. نمیدونم گاهی فقط سکوت و لختی میخواستم و گرمای وجود نادیا رو. دوست داشتنی بود و بهترین مسکن برای آروم کردنم.
کمی بیشتر به سمت خودم کشیدمش و آروم کنار گوشش رو بوسیدم و اون مثل همیشه خندید و همون تقلاهای همیشگی
- نکن پیمان. نکن قلقلکم میاد.
عاشق این تقلاهاش بودم. به حرفش که گوش نکردم هیچ دوباره و دوباره بوسیدمش.
نفسای پیمان تو گوشم میخورد و دلم میریخت. همیشه یه حس عجیبی بهم میداد. یه حسی که با خنده و تقلا سعی میکردم اثرش رو کمتر کنم.
دلم اون لحظه فقط نادیا رو میخواست و یه خواب آروم. از حالت لم داده روی مبل در اومدم و کنترل رو برداشتم و از خیر دیدن اخبار بعد از خوابیدن نادیا هم گذشتم و تلویزیون رو خاموش کردم. اصلا هم به غرغر هاش و اینکه پیمان دارم گوش میدم توجه نکردم و روی دست بلندش کردم و به طرف اتاق خواب رفتم و باز قبل اینکه فرصتی برا مخالفتش با عوض کردن لباسش با لباس خواب بدم خودم لباس هاش رو عوض کردم و بردمش سمت روشویی و مثه مامانا بالا سرش سیخ وایسادم تا دندوناش رو درست بشوره و ماست مالی نکنه. برا همه چیز وقت و حوصله داشت الا اینجور کارا.
اون با غرغر داشت موهاش رو شونه میکرد که لباسم رو عوض کردم و اومدم برس رو ازش گرفتم و آروم موهاش رو شونه کردم. عاشق این بودم که موهای بلندش رو شونه کنم و اونم به ظاهر هی غر بزنه.
نادیا هنوز داشت غرغر میکرد که سرم درد گرفت، همه موهامو کندی و ... که رو دست بلندش کردم و تو تخت گذاشتمش و لحاف رو رو سرش کشیدم تا کمتر صدای غرغر هاش رو بشنوم و خودم هم اومدم زیر لحاف و اینبار
باز پیمان نذاشت کامل غر غر هام رو بکنم. دوباره با بوسه هاش لبهام رو بست. ولی لذت بخش بود. پیمان دوست داشتنی بود. انگار همه کمبودام رو تو همین یه ماه تونسته بود با محبت هاش و حتی اخم و تخم هاش پر کنه. دیگه اون احساس ترس همیشگی باهام غریبه شده بود. شبها راحت و بی هیچ فکری میخوابیدم. دیگه از تنها بودن تو یه خونه درندشت و تنها خبری نبود. دیگه لازم نبود از ترس دائم دستم به تلفن باشه و التماس آریانا کنم که 8 بیاد خونه یا منم با خودش ببره.
[2 40] [2 40] [2 40] [2 40] [2 40] [2 40] [2 40] [2 40]

دلم گرفته. دو ساعته دارم تو این اتاق خودمو خفه میکنم، جیغ میزنم، گریه میکنم اما پیمان محل کوفتمم نمیذاره. انگار نه انگار من همون نادیایی ام که دم از عشقش میزد. عوضی.
دو روز دیگه بالاخره قراره این گچ کوفتی رو از پام وا کنن. پیمانم از دیروز که رفته مطب دکتره وقت بگیره و عکس های من رو برده شده سگ. همش دنبال بهانه میگشت که عصبانیتش رو سر یکی خالی کنه. آخرشم وقتی من رو روی سطح چوبی کابینت های آشپزخونه وسط زمین و هوا دید عوض اینکه بیاد کمکم کنه با مغز نیام رو سنگ کف آشپزخونه، وایساد صداش رو سرش انداخت و فقط داد زد. نامرد دید کنار سرم زخم شده ها ولی بازم انقدر سرم داد زد تا اشکم در اومد و زدم به سیم آخر. هنوز صدای داد و هوارش تو گوشمه
- دیگه هر چیزی حدی داره. اصلا انگار فهم نداری. اون مرتیکه دکتره به من گفته بود این پا هیچ ضربه ای بهش نباید بخوره؟ آره؟
- میخواستم اون دیس مشکی رو برا شب بر دارم.
- منه مرگ گرفته مرده بودم که صدام نکردی؟
- چیکار کنم وقتی صدامو نشنیدی؟
- انقدر که این ضبط کوفتی رو زیاد کردی. انگار کری.
بعدم کنترل رو برداشت و ضبط رو خفه کرد و آنچنان کنترل رو پرت کرد رو میز که اگه میز شیشه اش یه کم نازکتر بود به جان خودم الان چهل تیکه شده بود.
- اوی برا چی اونجوری پرت کردی کنترل رو. حرصی هستی سر میز من خالی نکن بشکنیش.
همیشه اینجور وقتا میخندید ها ولی امروز نمیدونم چه مرگش بود که یه لبخندم نزد. باز هوار هوار کرد
- اون صندلی رو هم ازت گرفته بودن که از در و دیوار بالا رفتی؟ د آخه لا مذهب تو اصلا میفهمی این پا تو گچه یعنی چی؟ عین دو ساله ها چشم ازت بر میدارم داری از در و دیوار بالا میری.
به سلامتی سرمم تو این سقوط آزاد خورد به کناره کابینت و زخم شد. اومد طرفم و سریع بلندم کرد. پسش زدم ولی زورش از من بیشتر بود و تقریبا تلاشم بی نتیجه. برا همین صدامو انداختم سرم و داد زدم.
- پات درد میکنه؟ هان؟
- مگه دکتری؟
- بذار برم بتادین بیارم سرت رو ضد عفونی کنم چسب بزنم.
- لازم نکرده. ولم کن. تو برو به هوار زدنات ادامه بده.
بعدم پسش زدم و اومدم تو اتاق پشت در، بست نشستم. ولی انگار نه انگار. نامرد نمیاد منت کشی.
وقتی باهاش قهر کردم و حرفم نزدم حالش جا میاد. نامردم اگه امشب از این در بیام بیرون. بذار الان که آریانا و مانی بیان و ببینن من نیستم و سراغم رو بگیرن حالش جا میاد. فکر کرده بی کس و کارم که صداشو برا من بندازه سرش و دعوام کنه. یکی نیست بگه اصلا پای خودمه. تو رو سننه؟ دردم بگیره تو که نباید دردش رو تحمل کنی. اه خدا رو شکر که فقط دو روز دیگه مجبورم تحملش کنم. تازه هیچ پایی سه ماه تو گچ نمیمونه. همه سر دو هفته خودشون میرن تو حموم و بازش میکنن. تو اینترنت یه بار داشتم سرچ میکردم ببینم مردم چطوری گچ دست و پاشون رو باز کردن که بد شانسیم پیمان مثه فضولا بالا سرم ظاهر شد و قشقرق راه انداخت که دست به اون گچ بزنی اسمتم نمی یارم. منم که وقتی اینجور بد اخلاق میشه و جدی حرف میزنه مثه چی ازش میترسم. برا همین بی خیالش شدم. البته ناگفته نماند که تقریبا از اون روز دم به دیقه هم ور دل من بود ها. دو دیقه تو دستشویی معطل میکردم آقا بی رو در وایسی میومد که چیکار میکنی دارم میام تو. حمام هم که تنها حق نداشتم برم به این بهانه که سُر میخورم. حالا من به روی خودم نیاوردم که، ولی دیگه خرم نیستم که. اوف.
کلافه بودم از دست نادیا. از دیروز که رفته بودم مطب و دکتر دیگه نظر قطعی و جواب آخر رو بهم گفته بود دیوونه بودم. خودم میفهمیدم که دنبال اینم که به یه بهانه ای سر یکی داد و بیداد کنم و خودم رو خالی کنم. دیگه گنجایش تو خودم ریختن رو نداشتم. صدای ضبطش داشت رو مغزم راه میرفت. قرار بود مانی و آریانا بیان و این دو روز اینجا باشن تا من گند نزنم و بعدم بهانه ای برا با هم رفتن مطب داشته باشیم. میدونستم از پسش اونم تنهایی بر نمی یام. اینم که انگار حالیش نمیشد هیچی. دختره با این پا از کابینت رفته بود بالا. سرم رو که برگردوندم سمت آشپزخونه به قران داشتم سکته میکردم. تا خودم رو برسونم و وسط زمین و هوا بود. میدونم نباید داد میزدم ولی دست خودم نبود. چهار ستون بدنم رو لرزوند. نمیدونم چطور میتونه با این پا همچین کارایی بکنه.
صدای آریانا و مانی و پیمان رو از پشت در اتاق میشنیدم ولی نمیفهمیدم چی دارن میگن. نا مردا پچ پچ میکردن. مطمئن بودم دارن سر پیمان داد و بیداد میکنن که ناراحتم کرده ولی نمیفهمیدم چرا بلند داد و بیداد نمیکردن تا دل منم خنک شه. بد رفته بود تو مغزم که این در رو یه کم باز کنم تا بلکه بشنوم حرفاشون رو. اینا هم که نمی کردن اول بیان از دل من در بیارن و من رو از اتاق درم بیارن بعد جلو من حال پیمان رو بگیرن.
خوب دیگه حوصله ام سر رفته بود آخه. دعوا طولانیش کسل کننده ست. اوف چرا نمی یاد نازم رو بکشه پس؟ نکنه فکر کنه من از اون آدمایی ام که حالا چهار روز میخوام باهاش قهر کنم؟ اه دق میکردم اونوقت.
آخ جون بالاخره یکی اومد پشت در اتاق منت کشی. آی حال میده ناز کنی و منتت رو بکشن و بعد نبینن تو داری بی صدا قهقهه میزنی.
- شیطون لا اقل نخند که تابلو نشی جلو دامادمون.
اه باز این مانی دست منو خوند. نا مرد. حالا مگه میتونم جلو این خنده کوفتی رو بگیرم. اینجوری ام که اون پیمان لوس نازم رو نمیکشه عمرا.
یه کم مثلا زور زدم که در رو نتونن باز کنن و بعد دو ثانیه خودم رو آروم آروم کشیدم کنار و بالاخره آریانا در اتاق رو باز کرد و پشت سرش هم مانی و پیمان اومدن تو. نگاهم ناخوداگاه به سمت صورت پیمان رفت. چهار شاخ شدم وقتی چشمای قرمزش رو دیدم. دیوونه مثه بچه ها گریه کرده بود. وای یعنی برم به کی بگم با شوهرم 5 دیقه قهر کردم و یه کم ناز کردم زده بود زیر گریه. دهنم باز مونده بود. خنده ام گرفته بود. خوب چیکار باید میکردم؟ خندیدم. یه دل سیر. اما پیمان
نادیا داشت میخندید اما من واقعا بریده بودم. هر کاری کردم نتونستم بخندم و جاش اشکام بی اجازه دوباره رو صورتم سرازیر شدن و فقط تونستم برم طرفش و تو بغلم بگیرمش. میخواستم آروم بشم. داشتم دیوونه میشدم.
انقدر پیمان محکم بغلم کرد که استخونام داشت میشکست. من واقعا نمیخواستم ناراحتش کنم. اگه میدونستم غلط میکردم اصلا قهر کنم.
- پیمان بسه دیگه. بابا غلط کردم. من رو چه به قهر کردن. تو که میشناسیم دیگه این کارا چیه؟ نگا تو رو خدا. به من میگی بچه تو که از منم بچه تری. بس کن دیگه.
- اهم اهم....میگم محض اطلاع، ما جوونای چشم و گوش بستۀ مجردم اینجاییم ها. نکنین این کارا رو چشم و گوشمون باز میشه و مفسد میشیم ها. مگه نه آریانا؟
بالاخره پیمان خندید و دست از بوسیدن و بغل کردنم برداشت و کمی ازم جدا شد و رو به مانی
- هیشکی هم چشم و گوشش بسته نیست الا تو. برو جمع کن ما خودمون این کاره ایم اونوقت تو میخوای ما رو رنگ کنی؟ کمند جون خوبه ایشالا که؟
- از وقتی زن گرفتی دیگه از حیا میا خبری نیست ها. نگی نفهمیدیم. تو چی کار به دختر مردم داری. راست میگی زن خودت رو نگه دار که ما مجبور نشیم بیایم برات منت کشی.
آروم بغلم کرد و رفتیم تو هال نشستیم و مانی هم با بتادین سر و کله اش پیدا شد دوباره.
من تو بغل پیمان چسبیده بودم و الکی با هر بار خوردن پنبه به سرم آی و اوی میکردم و پیمان موهامو ناز میکرد و یه دو تا تشر به مانی میزد که درست کار کن دردش آوردی. منم سرم رو میکردم تو سینه پیمان و ریز ریز میخندیدم. اما آریانا تو خودش بود. نمیدونم چش شده بود. یعنی ممکنه به خاطر مریم باشه؟ آخه هیچ خبر دیگه ای نبود که بخوام به اون ربطش بدم. نمیدونم چرا فکر میکردم هنوزم مریم رو دوست داره و تموم ناراحتی هاش هم سر همین قضیه و این که نتونسته هنوز فراموشش کنه ست. آخه مانی کمند رو داشت حالا نمیدونم در چه حد و چه مدلی ولی میدونستم با هم رفت و آمد دارن. من و پیمان با هم بودیم و خوب شاید با بحث های ما دوباره رفته بود تو اون فکرا که اینجور ساکت شده بود.
میدونستم اینجور وقتا دلش میخواد به روی خودت نیاری که میدونی ناراحته تا خودش بیاد باهات درد دل کنه. میدونستمم که جز من با کسی درد دل نمیکنه و خوب این دو روز فرصت خوبی بود که بالاخره لب باز کنه. برا همین بی خیال گیر دادن شدم .
- خوب اینم از چسبش نادیا خانوم. فقط حواست باشه دفعه بعد از مانی خبری نیست بیاد آشتیتون بده ها. پس انقدر حرکات آکروباتیک نکن. سرت رو بنداز پایین و کدبانوگریت رو بکن مادر.
- برو بابا نمکدون. ما که اصلا قهر نبودیم. مگه نه پیمان؟
بهش لبخند زدم. نمیدونست که درد ما چیه. منم نمیخواستم دوباره همه چیز یادم بیاد. به قول مانی هنوز طرف نمرده تو چهلم گرفتی. میخواستم این روزای آخر قبل از طوفان یه کم آرامش رو تجربه کنم. میخواستم یه کم گرما و مهربونی و خنده هاش رو داشته باشم تا بتونم روزای نداشتن شون رو تحمل کنم دووم بیارم. تا کم نیارم.
[2 40] [2 40] [2 40] [2 40] [2 40] [2 40] [2 40] 


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , سیبیل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45342

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا