تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (ادامه ی فصل دوازدهم)


نادیا جلوی آینه ایستاده بود و با لب پر خنده داشت باز کرم پودر برنزش رو میزد و هر دو ثانیه یکبار هم از تو آینه آریانا رو نگاه میکرد که نشسته بود رو لبه تخت خوابمون و نادیا رو تماشا میکرد. یه لبخند میشست رو لبش و
- جون نادیا خوب بگو چته. تو که همیشه هر چی ناراحتت میکرد بهم میگفتی. پس چرا دیگه باهام حرف نمیزنی؟ نکنه دیگه محرم نیستم؟
آریانا رو درکش میکردم. اونم بدتر از من. میخواست چی بگه بهش؟ آروم از رو تخت بلند شد و از پشت نادیا رو تو آغوشش گرفت و فقط یه لبخند خسته بهش زد و از اتاق بیرون اومد.
از دست هر سه تای پیمان و آریانا و مانی شاکی بودم. همه شون یه مرگیشون بود ولی من نا محرم شده بودم و هیچی بهم نمیگفتن. تا میرفتم طرفشون مصنویی یهو از هم وضعیت هوا رو میخواستن بپرسن دیگه. نا سلامتی دو ساعت دیگه قرار بود بریم مطب و بالاخره بعد از سه ماه از این گچ لعنتی خلاص شم اونوقت همگی با هم دست به دست داده بودن که خوشیم رو زهر کنن. میدونم اخلاق گندی دارم ولی همیشه از بچگیم هم وقتی خوشحال بودم دلم میخواست همه هم خوشحال باشن و بگن بخندن. دلم نمیخواست خوشیم خراب شه.
از خیر آرایش کردن گذشتم و لنگون لنگون اومدم تو حال.
- جالبه. نمیدونم چی میگین که من نباید بدونم. دیگه خسته شدم از این معمای چند روزه تون. میشه به منم بگین جریان چیه؟
مانی طبق معمول پرچم دار شد و با یه لبخند بهم نزدیک شد و دستش رو رو شونه ام انداخت و
- یعنی تو نفهمیدی چه خبره؟ بابا خیلی پرتی. این پیمان و آریانا دارن نقشه قتلت رو میکشن اونوقت تو تازه میپرسی اینجا چه خبره؟ به جان خودم اگه من با اینا باشم.
داد زدم. عصبی بودم. دست خودمم نبود. دست مانی رو پس زدم و رفتم رو به روی پیمان که حالا سرش رو کامل پایین انداخته بود و باز تو هپروت بود.
- پیمان یادته اولین حرفی که بهم زدی چی بود؟ یادته بهم گفتی هیچی رو تو دلم نریزم و تو هم نمیریزی؟ یادته گفتی هر چی تو زندگی منه من بعد من و تو نداره؟ یادته گفتی هیچی رو از هم پنهون نکنیم؟ من بهت قول دادم. قولم مردونه نبود چون مرد نبودم ولی مثه یه مرد پشت قولم وایسادم تا همین الان. تو چی؟ تو هم وایسادی رو قولت؟ تو که مردی و قول مردونه دادی بهم. هان؟
چرا هیچی نمیگی؟ چرا سرت رو انداختی پایین؟ الان وقت سکوت نیست پیمان. انقدر مرد باش که مردونه تو چشمام نگا کنی و بگی چی شده؟ چی رو دارین ازم قایم میکنین.
حق با نادیا بود. همینم کلافه ترم کرده بود. آخه چی میگفتم؟ اصلا جرات گفتن داشتم مگه من؟ منه خاک بر سر به خودم جرات تکرار کردن جمله های دکتره رو نداشتم چه برسه به نادیا، عزیزترین کسم.
- نادیا نپرس. خودت میفهمی. یه کم صبر کن.
- میخوام تو بگی. همین الان. نمیخوام خودم بفهمم. اون موقع دیگه ارزش نداره برام. اگه نگی هیچوقت نمیبخشمت.
- نادیا شیش. هیچی نگو. جونه پیمان ازم نخواه چیزی بگم. من جرات گفتن ندارم. فکر کن شوهرت بزدل شده. فکر کن نا مرد شده ولی نگو نمیبخشیم. نخواه حرفی بزنم.
- پس قضیه جدی تر از این حرفاست.
میدونستم پیمان حرف نمیزنه. میدیدم داره عذاب میکشه و همین مطمئنم میکرد که واقعا نمیتونه بگه وگرنه خودش رو خالی میکرد. آریانا هم که موضعش معلوم بود. میموند مانی. هر چند اونم اگه نمیخواست چیزی رو بگه سرش میرفت نمیگفت. بارها تجربه کرده بودم این اخلاقش رو. پس اونم بی خیالش شدم و روپوش روسریم رو تنم کردم و رفتم سمت در خونه که پیمان راهم رو سد کرد.
- کجا میخوای بری؟
- نترس اهل قهر کردن نیستم دارم میرم روغن ماشینم رو چک کنم.
مانی با خنده نزدیکمون شد و
- به سلامتی خودتون میخواین تنهایی تشریف ببرین مطب؟ با گچ اذیت نمیشین موقع رانندگی احیانا؟
- خوبه با این حالتون حوصله شوخی کردن دارین. نخیر با ماشین من میریم مطب. میخوام گچ پام رو باز کردم تا خود فرودگاه بشینم پشت ماشینم و گاز بدم و پنجره ام رو هم تا ته بکشم و باد بخوره تو صورتم و لذت ببرم. دلم لک زده برا رانندگی. اونم پشت ماشین شاسی بلند خودم. میخوام شهر رو از اون بالا ببینم.
پیمان اخماش تو هم رفت. رنگش پرید. نمیدونم شایدم من به نظرم رسید. ولی هر چی بود با تحکم مخالفت کرد باهام.
- نادیا جان وقت برا رانندگی کردن زیاد داری و دلم نمیخواد قبل سفرمون اتفاقی بیفته. برگشتیم.
- مثلا میخوام چپ کنم؟ جون دوست. انگار هنوز باورت نشده رانندگی من حرف نداره. من از 14 سالگی رانندگی میکردم.
- آره اونم با ماشین منه بدبخت. کافی بود دو دیقه بدون سوییچم برم یه دوش بگیرم. بیرون نیومده خانوم دو دور دور تهران رو گشته بود. یادته چقدر حرصم میدادی نادیا؟ یادش بخیر.
- ولی کیفی میداد ها.
- راستی ببینم کجا میرین سفر؟
- از اونجاییکه این پیمان خسیسه و بی پول عوض ماه عسل به یکی از کشورای بلاد کفر داره ما رو میبره مشهد. بهانه اش هم اینه که سر تصادف من نذر کرده بریم دو تایی مشهد. بچه ام معتقده و نذرش ادا نشه حتمی میریم زیر گل.
- نادیا این هزار بار. بعضی حرفا شوخیش هم درست نیست. پس بهتره ادامه ندی. فکر نکنم نه نذر کردن کار خنده داری باشه نه ادا کردنش این شوخی خنده ها رو داشته باشه.
- ببخشید. من نه شوخی کردم نه مسخره. فقط دلم میخواست اولین سفری که به اسم ماه عسل با هم میریم یه جای دیگه باشه. همین.
- بهت قول میدم برا عید بریم هر جا تو خواستی.

.....

- آخه پیمان جان تنهایی که نمیشه برید. اصلا چطوری میخواین جمعش کنین. این که شوخی نیست.
مامان یه بند داشت پشت تلفن باهام بحث میکرد که پریسا و منم میایم مطب. هیچ جوره هم زیر بار نمیرفت. میدونستم نصفش هم از برکت حضور پریسا جون کنار دستشه. ماشالا کپی برابر اصل بودن مادر و دختر. درست مثل نادیا که گیر بده دیوونه ات میکنه، پریسا جونم همونجور بود و هی گوشی تلفن از دست مامان تو دست پریسا جون و برعکس میشد و هنجره من پاره شده بود بس که گفته بودم نه.
- مادر من، تنها نیستم که مانی و آریانام هستن. بعدم نمیخوام قشون را بندازم که فکر کنه همه اومدن که ترحم کنن بهش. تمومش کنین دیگه. زن خودمه نمیخوام کسی بیاد باهامون. ای بابا.
......
آخرین مریض بودم و بالاخره نوبتمون رسیده بود. من از خوشحالی با همون گچ سنگین باورت بشه یا نه داشتم میدویدم به طرف اتاق دکتر. ولی آریانا و پیمان و حتی مانی انقدر یهو فرو ریختن که باور کردم یه چیزی هست. آریانا پشت پنجره رفت و دستاشو دو طرف سرش گذاشت. شونه هاش داشت میلرزید.
پیمان رنگش از گچ دیوارم سفیدتر شده بود و انگار پاهاش روی زمین میخ کرده باشن حتی یه قدمم تکون نخورد. مانی فقط زل زد تو صورتم و گفت
- قوی باش.
دیگه پام راه نرفت. چسبیدم به زمین. پای تو گچم یهو شد صد کیلو. آروم آروم پای راستم خم شد و پای چپم هم بی هیچ مقاومتی افتاد و پهن زمین شدم. کم کم داشتم میشدم مثل اونا. حرف مانی عجیب بود. انقدر عجیب که هر خری هم بفهمه یه مشکلی هست. دیگه نمیخواستم گچ پام رو باز کنم. نمیخواستم قوی باشم. نگام رو صورت پیمان ثابت شد.
با دیدن نادیا شکستم. خورد شدم. همون یه ذره اعتماد به نفسی هم که داشتم دود شد رفت هوا. پام لرزید. کم آوردم. خودم رو به زور کشیدم طرفش و آروم سعی کردم بلندش کنم. نمیخواستم اونجور مستاصل و ناتوان افتاده ببینمش. نادیای من باید مثه کوه می بود. با اون لبخند شیطون رو لبش.
نمیدونم اون یهو سنگین شده بود یا من یهو ناتوان شده بودم. خودمم داشتم خم میشدم که دست مانی با یه حرکت نادیا رو از زمین کند و بلندش کرد. نگاه عصبیش رو بهم دوخت و فقط گفت
- خودت رو جمع کن. پاشو زنت رو ببر گچش رو باز کنه دکترش.
.....
صدای بریدن گچ به نظرم کر کننده بود. سر نادیا رو محکم تو سینه ام گرفته بودم و دلم میخواست دست خودم بود و هیچوقت نمیذاشتم سرش رو از سینه ام بیرون بیاره و به طرف پاش بچرخونه. حاضر بودم جونم رو بدم اون لحظه ولی وقتی اون گچ از پاش جدا شد هیچیش نباشه.
بالاخره گچ پاش باز شد و صدای دکتر مجبورم کرد سرم رو بر گردونم سمت پاش. اما نادیا هنوز سرش رو مصرانه تو سینه ام پنهون کرده بود و حاضر نبود حتی یه نیم نگاهم به طرف پاش بکنه.
آروم دستم رو روی پای پوسته پوسته اش و رد سفید بخیه ها کشیدم.
دست پیمان رو روی پام حس میکردم و همین بهم یه کم قدرت داده بود. همش فکر میکردم مبادا پایی نباشه دیگه ولی بود و اولین لبخند ناخوداگاه رو لبم اومد و سرم رو آروم از سینه اش جدا کردم. ولی هنوز جرات نگاه کردن به پام رو نداشتم. پس چشم دوختم به صورت پیمان و تو چشماش زل زدم تا از چشماش بفهمم همه چیز رو به راهه یا نه.
داشت گریه میکرد. اشکاش آروم روی گونه اش سر میخوردن و اون از اینکه یه مرد و داره جلو من و یه مرد غریبه دیگه و یه پرستار اشک میریزه خجالت نمیکشید. کمی پامو تکون دادم. درد داشتم ولی تکون میخورد. سخت تکون میخورد ولی حس میکردم داره تکون میخوره. آروم از سینه پیمان جدا شدم و چشم دوختم بهش و گفتم میتونم راه برم نه؟
و اون فقط سرش رو به علامت آره تکون داد.
با آره ای که به نادیا گفتم ناگهان خنده تمام لبش رو پر کرد و بدون هیچ پیش زمینه ای ناگهانی از روی تخت خیز برداشت به پایین تخت و من فقط نگاهم رو ازش دزدیدم.
با خیزی که برداشت پاچه پاره شلوار صاف شد و اون پوسته های مرده روی پاشو ندید. اون رد بخیه های بلند رو ندید اما به ثانیه نکشید که پخش زمین شد و من به طرفش خیز برداشتم و گرفتمش. اما پسم زد. ولی با لبخند زمزمه کرد
- انقدر باهاش راه نرفتم یادم رفت چطوری باید راه برم خوردم زمین. چیزیم نیست. خودم پا میشم.
ناچار دستم رو به طرفش دراز کردم تا بلند شه.
دست پیمان رو گرفتم و اینبار آروم از روی زمین بلند شدم. اما....
نگاهم رو وحشت زده روی صورت پیمان چرخوندم و خواستم بپرسم چرا میلنگم ولی زبونم قفل شده بود.
منتظر بودم جیغ بزنه. گریه کنه. سر من داد بزنه. به زمین و زمان فحش بده. بزنه تو سینه ام ولی لال شد. دهنش هر بار باز میشد ولی بی صدا دوباره بسته میشد. ترسیدم. وحشت کردم. تکونش دادم ولی اون فقط با چشمایی که لحظه به لحظه گرد تر میشدن نگام میکرد. نمیدونم چقدر طول کشید تا صدای سیلی گوشمو پر کرد. سیلی ای که یه مرد غریبه تو صورت عزیزترین کسم خوابوند. نادیا لرزید ولی حرف نزد. اشک نریخت. داد نزد. فقط مثه یه ماهی دور از آب لرزید.
نمیدونم کی از مطب بیرون اومدیم نفهمیدم کی نادیا رو ازم گرفت و رو صندلی عقب نشوندش. نمیدونم کجا داشت میرفت. فقط نادیا رو میدیدم که همونجور لال شده بود و فقط میلرزید. کت من و مانی و حتی آریانا روش بود. بخاری ماشین روشن بود ولی اون هنوز میلرزید.
نگاهم که به سمت پنجره خورد دیدم داریم میریم همون جاده کذایی آبعلی. همون خراب شده ای که اولین روز زندگی مشترکمون رو زهر کرده بود.
خواستم داد بزنم سر مانی. خواستم بگم مرتیکه برا چی اومدی تو این جاده کوفتی اما ترسیدم. ترسیدم نادیا حالش بدتر شه. ترسیدم همه چی بدتر شه. تو گیر و دار داد زدن یا نزدن بودم که با ترمز ناگهانیش وایساد کنار جاده ای که بازم پرنده توش پر نمیزد تنها مسافرش همون کامیون های گاه و بیگاه لعنتی بودن.
مانی از ماشین پیاده شد و در عقب رو باز کرد و تقریبا نادیا رو از تو بغلم کند و وادارش کرد روی پاش وایسه. پایی که حالا یکی 4 سانت کوتاهتر از دیگری بود. پایی که حالا داشت به همه مون دهن کجی میکرد. پایی که نادیامو لال کرده بود و لرز رو به جونش انداخته بود. اما مانی انگار نمیدیدش. فقط داد میزد. داد میزد و نادیا رو تکون تکون میداد و مجبورش میکرد راه بره. اما انگار به راه رفتن تنهاشم قانع نبود.
نادیا لجوجانه به مانی آویزون شده بود و حاضر نبود حتی نیم قدم بر داره. اما مانی از خودش جداش کرد. با بی رحمی. خیز برداشتم تا برم نادیامو بگیرم که داد زد
- جلو اومدی نیومدی. برگرد تو ماشین.
یه قدم دیگه برداشتم و چشم دوختم به نادیا تا یه نیم نگاه کنه و به طرفش برم که دوباره داد زد
- گفتم برگرد تو ماشین.
وایسادم و چشم دوختم به نادیا اما اون ازم روشو بر گردوند و نگاه تلخش رو بهم دوخت و باز تو خوش مچاله تر شد و لرزید.
نادیا هنوز تو شوک بود. پیمان نمیتونست درست فکر کنه و هیچ کاری نمیتونست بکنه. ولش میکردم جای نادیا هم میشست زار میزد مرد گنده. آریانا هم که تعطیل بود کلا.
خنده دار بود اگه بگم نادیا رو درک میکردم. میدونستم خیلی عوضی شدم. میدونستم نباید داد میزدم. نباید اونجور از خودم جداش میکردم ولی نمیتونستم. راهی نداشتم. باید بالاخره داد میزد. باید خالی میشد وگرنه داغون میشد. از پا در میومد. نادیا اگه خم میشد و بهش پا میدادی زود فرو میریخت و نباید میذاشتم این اتفاق بیفته.
محکم بازوهاش رو فشار دادم و تکونش دادم و اون بغض لعنتیمو پس زدم و سرش داد زدم
- د لا مذهب حرف بزن. داد بزن. یه غلطی بکن. منو هل بده. ابروهاتو تو هم بکش و دندوناتو بهم فشار بده و فقط داد بزن. سر من. پیمان. آریانا. این جاده. خدا. زمین. زمان. د داد بزن نادیا.

پیمان نشسته بود لبه صندلی عقب ماشین و پاهاش رو روی زمین گذاشته بود و نگاهش به من و نادیا بود.
داشتم نادیا رو تکون میدادم و از خودم سعی میکردم جداش کنم تا روی پاش وایسه. کم کم دستاش از بازوهام جدا شد و آروم روی زمین نشست و ثانیه ای چشم دوخت بهم و بعد بی هیچ حرفی شلوار جینش که از درز کناری پاره کرده بود تا بتونه با وجود گچ، پاش کنه رو آروم کنار زد و دستش روی پاش حرکت کرد. دستای لرزونش رو روی پوسته پوسته های پاش و جای بخیه های قرمز رنگ کشید و ثانیه ای بعد بالاخره صدای هق هق خفه اش اون سکوت آزار دهنده رو شکست.
بالاخره اون لرزش بی صدا و سنگینش جاش رو به لرزش شونه هاش از گریه داد. آروم و بی هیچ حرفی جلوش نشستم و گذاشتم گریه کنه. با خودش کنار بیاد. کم کم واقعیت رو لمس کنه. نمیدونم چقدر گذشت که احساس کردم دیگه حرکت دستاش روی پاش آروم و به حالت تنها یه لمس کردن نیست. فشار دستاش و اون غضبی که آروم آروم جاش رو میگرفت رو میتونستم از روی رگای برجسته دستش حس کنم.
دستم تا نیمه به طرفش رفت تا دستاش رو پس بکشم اما نگاهم قبل دستم چرخید و روی صورت غریب و بی حس نادیا چرخید و رد نگاهش رو گرفت. نگاهش به پیمان بود.
آروم از کنارش بلند شدم. دیگه جای من نبود. باید پیمان کنارش می بود. شاید میتونستم آرومش کنم ولی قطعا پیمان بهتر از من میتونست آرومش کنه. وقتی از مقابلش رد شدم اجازه دادم بغضم آزاد بشه. روبروی پیمان ایستادم و آروم دستم رو پشتش زدم و لبخند محوی زدم. نمیدونم لبخندم به لبهام رسید یا نه. نمیدونم پیمان حسش کرد یا نه. اهمیتی هم نداشت تو اون شرایط.
فکر کنم مانی سعی کرد وقتی از کنارش رد میشدم بهم لبخند آرامش بخشی بزنه. نمیدونم شایدم خواست قدم هام رو محکم کنه. هر چی بود اون لحظه انقدر مهم نبود که بخواد ذهنم رو درگیر کنه. آروم نشستم جلوی نادیا روی زمین. داشت گریه میکرد اما بی صدا. انقدر بی صدا که دلم گرفت. انگار تو همون چند دیقه کاملا عوض شده بود. دیگه اون نادیایی که اون شب وقتی دستش با چاقو برید بلند بلند جیغ جیغ میکرد و صدای گریه هاش من رو یاد بچه ها مینداخت، جلوم نبود. اون نادیایی که تا دو ساعت چسبید تو بغلم و دست چسب زده اش رو یه انگشتی بالا گرفت جلوم نبود. حالا با دردی هزار برابر اون جلوم رو زمین نشسته بود و فقط تو دلش زار میزد و من گوله گوله اشکایی که پایین میومد و نفس بند اومده ای رو میشنیدم که انگار اونم سعی داشت با کمترین صدای ممکن بیرون بده.
ولی فشار دستاش روی پاش هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد و این رو از رگ های بیرون زده دستش میفهمیدم. انگار تمام اون جیغای بنفش و گریه های بلند جاش رو به همون فشار داده بود. آروم دستم رو روی دستش گذاشتم و سعی کردم از پاش جدا کنم. اول مقاومت کرد. زورش انقدر زیاد شده بود که باورم نمیشد. ولی بالاخره دستش رو جدا کردم. حالا رد خراش هایی که با ناخن هاش روی پاش انداخته بود به قرمزی های پاش اضافه شده بود. دلم نمیخواست بیشتر از این ببینه و غصه بخوره. آروم شلوارش رو روی پاش انداختم. صدای سردش دستم رو نیمه راه متوقف کرد
- نکش. میخوام ببینمش. اگه دلت آشوب میشه برو تا نبینیش. چون من میخوام ببینمش.
تلخ بود. مثل زهر. اما لبخند زدم و آروم دستم رو روی پاش گذاشتم و نوازشش کردم .
دست دیگش که تو دستم بود سفت شد و کم کم فشار ناخن هاش رو توی دستم حس کردم و این فشار با هر بار نوازش من روی پاش بیشتر میشد. اما کم نیاوردم. بعد از چند دیقه سکوت رو شکستم.
- با خودم یه جنازه رو بردم بیمارستان. عزیز ترینی رو تو بغلم داشتم میبردم که صورتش پر از خون بود. پاش آویزون بود و وحشتناک. تنش سرد بود. چشماش بسته بود. شاید تنها چیزی که باعث میشد تو هر ثانیه هزار بار به خودم بگم اون زنده ست همون سینه اش بود که آروم آروم بالا و پایین میرفت. تو اورژانس تو اون هُل و ولا صدای هر کسی که از کنارم رد میشد بلند فریاد میزد
- نمیمونه. شایدم مرده.
یه راست بردنت اتاق عمل. انقدر شرایط بد بود که کسی حتی ازم نخواد برگه ای رو امضا کنم تا تو رو ببرن تو اتاق عمل. نمیدونم چقدر گذشته بود. یه ساعت دو ساعت. یه دیقه ده دیقه!!!!!! هر چی بود برا من انگار یه عمر گذشته بود که با تلفن آریانا از هپروت پرت شدم دوباره پشت در اتاق عمل. نمیدونم چند بار زنگ خورد و قطع شد و دوباره زنگ خورد تا گوشی رو برداشتم.
صدای آروم آریانا که معلوم بود از خط و نشون هایی که مامانت برامون کشیده داشت حرف میزد و شوخی خنده های مانی از اونور که دائم میپرید که رفتین صفا؟ نکنه مهمونا رو پیچوندین و لب دریایین الان...... با صدای زنی که مدام پشت بلند گوی بیمارستان تکرار میکرد دکتر فلانی اتاق عمل دکتر بیساری بخش اورژانس و ... قاطی شده بود.
من که صدا ازم در نمی اومد. ولی حتما اونا هم از همون سر و صداها فهمیدن کجاییم. نمیدونم چی گفتم و شنیدم. اون لحظه هیچی نمیفهمیدم. نفهمیدم کی تلفن رو قطع کردم و چقدر گذشت که مانی و آریانا هراسون روبروم وایسادن و این بار سه تایی پشت اون در قدم رو رفتیم و برگشتیم تا بالاخره در باز شد.
دروغ چرا جرات تکون خوردنم نداشتم. حتی جرات شنیدنم نداشتم. از هر حرفی میترسیدم. آریانا هم بدتر از من داشت عقب عقب میرفت به جای رفتن پیش دکتر. مانی رفت جلو. محکم وایساد و فقط گوش شد و حتی صدای نفس های دکترم رو هوا قاپید مبادا که چیزی رو نشنوه.
دکتر رفت و چند دیقه بعد تو رو تخت بیرون اومدی. خوشحال بودم که همیشه خودت رو برنزه میکردی چون اون لحظه انقدر رنگ پریده بودی که قطعا اگر سفید بودی باورم نمیشد زنده باشی.
وقتی بردنت بخش مراقبت های ویژه تنم لرزید و ناخوداگاه برگشتم سمت مانی تا ببینم قضیه چیه. برای اولین بار نگاهش گرم نبود. مطمئن نبود. آروم نبود.
- 5 روز تو کما بودی و من هر روز هزار بار مردم و زنده شدم. سرت رو درد نیارم تو اون 5 روز خیلی حرفها شنیدم. حرفهایی که داغون و داغون ترم کرد. دو تا از مهره های ستون فقراتت آسیب دیده بودن. دکترا میگفتن به احتمال 90 درصد فلج میشی. به هیچ محرکی میگفتن جواب نمیدی. دنده هات شکسته بودن. پات تو گچ بود ولی خورد و خاکه شیر بود. میگفتن باید سه تا عمل دیگه روش انجام بدن که همه شون مستلزم به هوش اومدن توست. تو بخش ICU بودی و میگفتن ممکنه خیلی اتفاقات دیگه ای هم افتاده باشه. خلاصه راحتم کرده بودن. آب پاکی رو کامل رو دستم ریخته بودن. روزای بدی بود. همه کلافه بودن و هیچکس هم کاری نمیتونست بکنه. گاهی از اونهمه اصطلاح علمی و عجیبی که هر روز دکترا بهمون میگفتم کلافه میشدم. دیوونه میشدم. نمیفهمیدم چیه که. فکر میکردم حتما اینم یه مشکل وحشتناک دیگه ست. تنها کاری که ازم بر میومد نذر و نیاز بود. به خدا گفتم از هیچکدومه این حرفا نه سر در میارم و نه میخوام سر در بیارم. میخوام فقط تو رو دوباره بهم برگردونه. و برگردوند. بعد از 5 روز و تازه ماجرا شروع شد. برگشتنت همچین فرقی با بیهوشیت نداشت چون دائم مسکن های قوی بهت تزریق میکردن و میبردنت اتاق عمل و دوباره بیهوش می آوردنت و دوباره روز از نو روزی از نو. برای پات از استخون لگنت گفتن میخوان پیوند بزنن. نمیفهمیدم چی میگن فقط کاغذ پشت کاغذ بود که جلوم میذاشتن که امضا کنم یعنی که رضایت دادم. این تنها کار مثلا مفیدم تو اون روزا بود. تو آخرین عمل بهم گفتن بالاخره میزان کوتاهی پات رو با هزار جور چیزای عجیبی که میگفتن و من نمیفهمیدم اصلا، به 4 سانت رسوندن. ولی هنوز تو واکنشی به آزمایش هاشون نشون نمیدادی و هنوز میگفتن فلج میشی. من خودخواه شده بودم و فقط تو رو میخواستم. حالا هر جوری که باشه. هزار جور نذر کردم. شبا تا صبح به خدایی که نمیدونستم اصلا صدامو میشنوه یا نه و میخواد چیکار کنه التماس میکردم که فقط ازم نگیرتت.
حتی از بیمارستانم که مرخص شدی هنوز این پا حسی نداشت. یک ماه و نیم بعد که رفتیم برا چکاپ بهم گفتن تا حدودی مشکل رفع شده و پات حس داره و میتونی راه بری. یادته کی بود؟ همون روزی که شبش ده تا از النگوهات رو ازت گرفتم و گفتم نذر کردم بدم به یه دختری از کمیته ای که مامان عضوش بود و به خونواده های بی بضاعت برا ازدواج کمک میکردن. یادته چه جنجالی راه انداختی که خسیس زورت اومد بری بخری و مخصوصا دنبال بهانه بودی اینا رو بگیری ازم و از کجا معلوم نری بفروشیشون. اصلا این چه نذریه که بعد از یه ماه و نیم یادت افتاده.
میدونستم از تکون دادن اون النگوها ذوق میکنی و دوستشون داری. همیشه از بچگی مامانم تو گوشم خونده بود که یا چیزیت رو به کسی نده یا اگه میدی بهترین و اونی که بیشتر از همه دوستش داری رو بده. برا همین با خدای خودم معامله کردم که بهترین چیزی که دوستش داری رو میدم اونم جاش پات رو برگردونه. همون معجزه ای که دکترا میگفتن رو میخواستم. باید رو همه النگوهات معامله میکردم ولی دلم طاقت غصه خوردنت رو نداشت. شاید تقصیر من بود و اگه رو همش با خدا معامله کرده بودم الان این پا سالم سالم بود. منو ببخش. منم مقصرم.
دلم از اونهمه عشق پیمان لرزید. از اونهمه صداقت و پاکی و سادگیش. از حرفش. از معامله اش. از اینکه خودش رو شریک مشکلم دید. از اینکه جا نزد و مثه یه مرد تقصیر بی احتیاطی و سر به هوایی من رو به گردن خودش گرفت. نگاش کردم. چشم دوختم تو چشماش. تو چشمایی که حالا درست مثل چشمای خودم سرخ بود. به دستایی که میدونستم فشار ناخونام زخمشون کرده. و لبخند زدم. لبخندی که شاید یادم رفته بود سهم شریک زندگیم و تموم صبر و بردباری هاش بود. لبخندی که باید خیلی زودتر از اینها بهش میزدم. سرش پایین بود و لبخندم رو نمیدید. سهمش رو نمیدید و طلب نمیکرد.
برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , سیبیل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45341

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا