تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (فصل سیزدهم)


- پیمان وقتی میگم نه یعنی نه. پس بیا دستمو بگیر و مامان رو ناراحت نکن.
- نمیخوام.
- پیمان اون ماشین خیلی گرونه و مامان همچین پولی نداره.
- همش سر کاری آخرشم هیچی برام نمیخری و همیشه هم میگی گرونه.
- پیمان بی انصافی نکن. همین الان به خاطر تو اومدیم لندن. خودتم که خوب میدونی پول هتل و هواپیما چقدر شد. پس اینجوری حرف نزن.
پیمان کوچولو با دیدن ماشین برقی مشکی ای تو ویترین فروشگاه اسباب بازی فروشی برای اولین بار پاش رو به زمین کوبیده بود و مریم رو کلافه کرده بود که باید برام بخریش. و بر عکس همیشه زیر بار هیچ حرفی نمیرفت و این مریم رو ثانیه به ثانیه عصبی تر میکرد. دلش میخواست براش بخره ولی واقعا گرون تر از اون بود که چشمش رو ببنده و به خاطر دل پسر کوچولوش بخرتش.
در نهایت مریم دست پیمان رو میگیره و آروم از مغازه بیرونش میاره. پیمان به محض خروج با حرص دستش رو بیرون میکشه و شروع به دویدن تو پیاده رو میکنه و مریم مطمئن از اینکه نزدیک هتل هستن و پیمان گم نخواهد شد بهش این فرصت تنهایی رو میده تا خودش با موضوع کنار بیاد.
پیمان با حرص و قدم های سریع از مریم دور میشه که ناگهان چیزی محکم به قوزک پاش میخوره. درد تو پاش میپیچه و با عصبانیت سرش رو به عقب بر میگردونه و دختر بچه ای رو میبینه سوار ماشینی دقیقا شکل ماشینی که دقایقی پیش هر کاری کرده بود تا مامان بخره و نخریده بود. با حرص لگدی به ماشین دختر بچه میزنه و شروع میکنه تمام فحش هایی که بلده رو به دخترک میده و خوشحال از اینکه دخترک چیزی نمیفهمه. چراکه مامان بهش گفته بود که اینجا زبانشون انگلیسی هست. اما دخترک با حرص از ماشینش پیاده میشه و شروع میکنه به زبان انگلیسی اونهم فحش دادن به پیمان و هل دادنش.
مریم که از دور شاهد صحنه ست قدمهاش رو تند تر میکنه تا به پیمان برسه. دست پیمان رو سریع میگیره و وادارش میکنه به جدا شدن و سکوت. اما دخترک هنوز مشغول جیغ جیغ کردنه.
پیمان هم کوتاه نمیاد و هر کدوم به زبان خودشون با هم دعوا میکنند. مریم کلافه سرش رو بر میگردونه تا ببینه مادر دختر بچه کجاست که بیاد و غائله ختم بشه که مردی با تیشرت سفید و شلوار کتون قهوه ای با عینکی به چشم و خنده ای گشاد و قدمهایی سریع خودش رو به دخترک میرسونه.
مریم دست پیمان رو محکم گرفته و درحالیکه مشغول آروم کردنشه دوباره سرش رو به طرف مرد بر میگردونه و دهن باز میکنه حرفی بزنه که با تشخیص مرد که حالا روبروی دخترش ایستاده نگاهش مات و دهنش نیمه باز میمونه. ثانیه ای اشک تو چشمش جمع میشه بعد اخم و غضب و بعد غم و نا امیدی و در نهایت و کاملا بی اراده نگاهش روی ماشین دخترک ثابت میشه. مرد هنوز متوجه هیچکس جز دخترک که مدام جیغ جیغ میکنه و خودش رو تو بغل مرد انداخته و از پیمان به باباش بد میگه نمیشه.
دوباره نگاه مریم روی پیمان که با حسرت ماشین دخترک رو نگاه میکنه ثابت میشه. دخترکی که حالا میدونه کسی نیست جز خواهر نا تنی پسر کوچولوش. با این تفاوت که اون تو ناز و نعمته و هر چیزی اراده کنه بی برو برگرد و تو یه ثانیه دستشه و پسر کوچولوی خودش..... نگاه مریم رنگ نفرت میگیره و این همزمان میشه با بلند شدن مرد از روی زمین و برگشتن به طرف مریم و پیمان.
نگاه مرد برای چند ثانیه تو چشمای مریم خیره میشه و کاملا مشخصه که داره به مغزش فشار میاره تا این نگاه رو به یاد بیاره. مریم از اینهمه غریبگیش که امیر باید بهش زل بزنه و فکر کنه تا شاید یادش بیاد که کی مقابلشه دلش میگیره و دوباره تمام تلخی های سالها پیش تو ذهنش و نگاهش پر میشه.
مرد بالاخره بعد از سکوتی طولانی که با خط و نشون کشیدن های بی صدای پیمان و دخترک گاه شکسته میشد دهن باز میکنه و با لبخند رو به مریم
- مریم خودتی؟ چقدر عوض شدی. نشناختمت.
- ولی جنابعالی اصلا عوض نشدید.
- اه..... میدونی چند ساله ندیدمت؟
- مریم تو ذهن به اینهمه وقاحت امیر که با تمام اون اتفاقات حالا با اون لبخند اعصاب خراب کن جلوش وایساده بود و خاطرات یاداوری میکرد، فحش آبداری میده و سرش رو بلند میکنه و تنها پوزخندی به امیر میزنه.
- پسرته؟ کی ازدواج کردی کی بچه دار شدی؟ بزرگ شدی ها.
- قطعا قبل از اینکه جنابعالی ازدواج کنید و دختر دار بشید.
امیر قهقه میزنه و زمزمه میکنه: هنوزم بد خلقی هات رو ترک نکردی؟ پسرتم که بدتر از خودت. کم پیش بیاد کسی جرات کنه سر به سر کتی من بذاره.
دخترک دوباره صداش رو سرش میندازه و رو به امیر و به انگلیسی غلیظی:
- ددی این کیه؟ چرا من ندیدمش تا حالا؟ ازش خوشم نمیاد.
امیر دوباره نگاهی به کتی میکنه و انگار فان پیدا کرده دوباره میخنده و رو به کتی:
- چرا ازش خوشت نمیاد؟
- چون از اون پسره بدم میاد.
با این حرف، مریم ناگهان به پشت بر میگرده و چشم میدوزه به پیمان که نگاهش گاهی روی ماشین کتی و گاهی روی امیر ثابت میشه.
با نگاه مریم، امیر هم قدمی نزدیگتر میشه و دستش رو به طرف پیمان دراز میکنه و با خنده رو به مریم
- باید با پسرت به چه زبانی حرف بزنم؟
پیمان بدون مهلت دادن به مریم رو به امیر و با افتخار:
- من میفهمم حرفت رو. فارسی بلدم. فرانسوی ام. انگلیسی هم میفهمم یه کم. اون همش بهم حرفای بد زد. فهمیدم.
امیر مقابل پیمان میشینه و با لبخند:
- و تو چی؟ کتی گفت تو هم بهش حرفای بد زدی.
- نه. دروغ گفت. من حرف بدا رو به ماشین زشتش زدم. خودشو فقط موهاشو کشیدم.
- ماشین کتی به این خوشگلی. دلت نمیخواست مال تو بود؟
- نه. از این ماشین ها بدم میاد. من هواپیما دوست دارم. چون نداشتن که مامان بخره عصبانی شدم و داشتم میرفتم که اون زد به پام با ماشین زشتش. نگا کن
بعد پاش رو بالا میگیره سمت امیر و مریم از شنیدن حرفای پیمان بغضش سنگین تر میشه و آروم پای پیمان رو تو دستش میگیره و میبوسه و زیر گوشش زمزمه میکنه
- مطمئنم مامان اون ماشین مشکی خوشگله رو برات بخره خوب خوب میشه دردش. حالا بیا زودی بریم. باشه؟
پیمان صورت مریم رو آروم میبوسه و مریم رو به امیر با لحنی که سعی میکنه خالی از هر حسرت و حسودی باشه ادامه میده:
- در هر حال متاسفم اگر دخترت رو ناراحت کرد پیمان. ولی دخترت هم مقصر بود.
مریم هنوز مشغول حرف زدن، کتی بین حرفش میپره و رو به امیر
- ددی دستشویی دارم.
- کتی دو دیقه صبر کن. از در میومدی بهت گفتم برو دستشویی.
- مزاحمتون نمیشیم. به کارتون برسید. سلام برسونید. با اجازه.
کتی اینبار به زبان فارسی دست و پا شکسته ای رو به مریم: به کی سلام برسونیم؟ شری چند روز پیش چمدونشم جمع کرد و رفت.
- خوب هر وقت مامان از سفر برگشت سلام برسون بهش.
- شری که مامان نیست. دوست دختر جدیده بابا بود. تازه نرفت سفر. از خونه ما رفت. بهترم شد. موهاش قرمز بود و خودشم یه کم تپل بود. از اولم به بابا گفتم باهاش دوست نشه.
مریم ثانیه ای بهت زده به امیر چشم میدوزه و بعد کم کم دوزاریش میفته که کتی داره چی میگی. نگاهش رو به امیر میدوزه و پوزخندش عمیق تر میشه و به زبون میاد. اینبار با لبخندی که انگار جشن گرفته باشه از این وضعیت:
- بد رو دست خوردی جناب آریان. از شمای کارکشته بعیده دو بار یه اشتباه رو تکرار کنید. بعیده که اینجور رو دست خورده باشید. احیانا مامان کتی جون که یکی از دوست دخترای رنگ وارنگتون نبودن! هه. میبینم که به بچه داری افتادید. بچه جیش داره تا نریخته و به کارای دیگه نیفتادید بهتره تشریف ببرید.
رنگ نگاه امیر پر غضب میشه و با حرص رو به مریم:
- اینجور که از ظواهر پیداست تشریف آوردید سفر ولی شوهر شما رو هم نمیبینم. نکنه شما هم رو دست خوردین سرکار خانوم؟ از شما هم بعیده با رو دستی که یه بار خوردید. فراموش که نکردید؟ بعد انگار که مساوی کرده باشه دوباره نگاهش آروم میشه و با لبخند به مریم چشم میدوزه.
رنگ نگاه مریم پر خشم میشه و فریاد و درد این هفت سال رو به زحمت پشت زبونش پنهون میکنه و سعی میکنه تمام فکرش رو متمرکز کنه و یه جوابی به امیر بده که پیمان هم شک نکنه و خرابش نکنه که پیمان بدون توجه به مریم دهنش رو باز میکنه و رو به امیر
- من بابا ندارم. بابا مرد نبوده. من رو تو شیکم مامان ول کرده رفته. من فقط پسر مامانم.
مریم بی اراده دستش رو روی دهن پیمان میگذاره و همون ثانیه تو دلش هزار بار خودش رو فحش میده که چرا انقدر احمق بوده که رک و راست واقعیت رو به پیمان در مورد پدرش گفته بوده که حالا پیمان روبروی امیر وایسه و فریادشون بزنه.
امیر گیج چشم میدوزه به مریم و کم کم رنگش میپره و چشماش گرد و متعجب و وحشتزده میشه. مریم تنها دست پیمان رو میکشه و سریع به طرف هتل میره و پشت سرش رو هم نگاه نمیکنه.


امیر کتی رو با بدبختی روی مبل لابی مینشونه و برای بار سوم به طرف رسپشن میره و دوباره همون خواهش تکراری که میشه یه بار دیگه با اتاقشون تماس بگیرید و دوباره صدای زن که با همون آرامش و لبخند روی لبش به امیر چشم میدوزه و
- گفتم که جواب نمیدن.
- پس لطف کنید شماره اتاقشون رو بدید خودم برم بالا. مطمئنم تو اتاقشونن.
زن اینبار بی معطلی شماره اتاق رو میگه و دوباره چشم میدوزه به کامپیوتر جلوش.
- کتی دو دیقه بشین همینجا تا بیام.
- نه. منم میام باهات. اصلا هم از این دوستت خوشم نمیاد. تازه تو هیچوقت دوست بچه دار نداشتی. بدم میاد از دوست بچه دار. اون حتی لاک قرمزم نداشت.
- اوف کتی کوتا بیا. الان وقت این حرفا نیست.
- چرا داد میزنی. اون جوابت رو نمیده با من دعوا میکنی؟ شری هنوز دو روز نیست رفته. انقدر تنهایی سخته؟
- کتی گاهی وقتا خیلی حرف میزنی ها. بشین تا بیام. یه بستنی هم برات میخرم.
- اون لاک قرمزه رو هم باید بخری.
- خیله خوب.
امیر از کنار کتی رد میشه و سفارش بستنی میده براش و بعد به طرف آسانسور میره و ثانیه ای بعد پشت در اتاق مریم می ایسته و ضربه ای به در میزنه.
در بعد از چند ثانیه بپر بپر باز میشه و امیر پیمان رو مقابلش میبینه. نگاه خندان پیمان دوباره اخم آلود میشه و امیر خیره خیره پیمان رو نگاه میکنه.
صدای مریم و قدمهای کفش پاشنه بلندش نگاه پیمان رو به عقب بر میگردونه
- کیه پیمان؟
و به ثانیه نکشیده مقابل در چشم میدوزه به امیر. کم کم اخمش پر رنگ تر میشه و این اخم روی کلامش تاثیر میگذاره و با سردی رو به امیر:
- کاری داری؟
امیر دستش رو به طرف پیمان دراز میکنه و بالا میبره تا سر پیمان رو نوازش کنه که مریم عصبی دست پیمان رو میکشه به طرف خودش و به این شکل دست امیر نیمه راه متوقف میشه و با لحنی که مریم چیزی ازش درک نمیکنه و درحالیکه چشم به مریم دوخته پیمان رو مخاطب قرار میده:
- من با مامان مریمت یه کار مهم دارم میشه بری پایین پیش کتی من؟ برات گفتم یه بستنی هم بیارن تا حرفای من و مامانت تموم بشه بیکار نباشی.
پیمان اخماش رو در هم میکشه و چشم میدوزه به امیر و:
- از اون بدم میاد. بی ادبه. جیغم میزنه. ماشینشم زشته.
امیر با لبخند چشم میدوزه به پیمان و:
- خوب یه کم مواظبش باش منم به جاش یه ماشین خوشگل برات میخرم که به ماشین زشت کتی باهاش پز بدی. چطوره؟
نگاه پیمان برای ثانیه ای برق میزنه و این برق از چشم امیر دور نمیمونه ولی با فریاد مریم کلام تو دهن امیر میماسه و پیمان از ترس سریع میره بیرون از اتاق.
- پسر من احتیاجی به هدیه تو نداره. لازم باشه انقدر دارم که خودم براش بخرم.
- ولی قبول کن خیلی گرونه. نه؟
- اون مریمی که از دیدن مال و ثروتت چشماش برق میزد و دست و پاش رو گم میکرد و خود فرو.... . مریمی که تو میشناختی هفت سال پیش مرد. بهتره بری تورت رو یه جا دیگه پهن کنی. اومدم یه هفته با پسرم تعطیلات و نمیخوام زهر بچه ام شه پس به سلامت.
- منظورت بچه مونه دیگه؟
- هه. اشتباه به عرضتون رسوندن. سهم شما همون یه شب بود که نوش جون فرمودید. باقیش مال خودمه. تموم سالهاش. لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه اش. همه بدبختی ها و دردا و نداری ها و مریضی ها و البته از سه سال پیش به این طرف همه خوشی ها و خنده ها و موفقیت ها و افتخاراش. تو هیچ جایی نداری. حتی تو کارت شناسایی پسرم. برو همین یکی که زاییدی رو جمع کن که لنگه خودت نشه.
- میدونم که شناسنامه نداره.
- احتیاجی هم نداره. بچه من یه فرانسویه. فرانسوی ای که فامیل منه مادرش رو داره و احتیاجی به هیچ چیز دیگه ای نداره.
- دروغ میگی. دلت نمیخواد بچه ات حلال زاده باشه؟ شناسنامه ای داشته باشه که توش اسم پدر داشته باشه؟
- از کی تا حالا انقدر خیر شدی شما؟ یادمه اون وقتا بچه ام باید سقط میشد. خودم میدونستم چه غلطی میکنم باهاش. حالا چی شده؟ چشمت للیه مفت دیده که این یکی رو هم بندازی گلش و بری پی باقی الواتی هات؟
- بده میخوام هویت بدم بهش؟
- احتیاجی بهش نداره.
- میدونی که داره. یه کم منطقی باش. لج بیخود نکن. بخوای نخوای پسر منم هست. پس چرا از همه چیزایی که کتی میتونه داشته باشه این نداشته باشه.
- پسر من اسم داره. احتیاجی هم به ثروت تو نداره. تو همون برو خرج شری جون و امثالهم کن.
- چرا با غیض حرف میزنی؟ یه موقعی هم خرج تو کردم. مگه کم گذاشتم؟
- تا حالا کسی بهت گفته خفه شی؟
- ببین یه کم منطقی باش. من یه شناسنامه برا پیمان میگیرم.
- حاتم طائی نیستی پس بگو اونوقت چی میخوای در عوضش؟
- میخوام برم ایران. هشت ساله که خودمو گم و گور کردم. دیگه خسته شدم از جوابای سر بالایی که به مامان و بابا میدم و پیله هاشون. یه چند وقت به عنوان زنم میای و همه با هم میریم ایران. یه ماه پیش مامان اینا میمونیم و تو هم مثلا زن منی و بعد میگم توافقی داریم جدا میشیم و این حرفا و خلاص. بعد تو هر جا دوست داشتی میری منم از شر کتی خلاص میشم و مامان اینا و پرستار بزرگش میکنن و منم به زندگیم میرسم. از روزی که دختره احمق این بچه رو گذاشت تو دستم و راشو کشید رفت از زندگی افتادم.
- هه. واقعا وقیحی. هنوزم ناراحتیت از اینه که با خیال راحت نمیتونی به هرزگی هات برسی و کتی دست و پاتو بسته. به کتی و پیمان میخوای چی بگی که دهنشون رو باز نکنن؟
- کتی از من حرف شنوی داره. هر چی بهش بگم بی برو برگرد قبول میکنه و خرجش چند تا اسباب بازی و لاک و لباسه. تازه دروغ نمیخوام بگم. میگم تو زنم بودی و پیمانم پسرمه. از هم جدا شده بودیم و حالا دوباره برگشتیم پیش هم. میمونه پیمان که تو واقعیت رو بهش بگی. یا چمیدونم هر چی خودت میخوای.
- لابد تو این چند وقتم هر شب تو بغل یکی پیدات کنم و لال شم.
- به تو چه ربطی داره. تو این کار رو میکنی تا شناسنامه پسرت رو بگیرم برات. باقیش زندگی خودمه و به خودم مربوطه.
مریم میشکنه. از درون میریزه. یه بار دیگه تمام اون تلخی ها بر میگرده. تمام اون حرفها. دوباره تو سرش مثل پتک کوبیده میشه که ناپاک بودن حتی اگر یکبار کج رفته باشی و حتی تو چشم اون مرد پاک نمیشه. که امیر با وجود اینکه میتونه حدس بزنه با هیچ کسی نبوده نمیگه زنم شو. میگه مثلا زنمی. نمیگه با تو باشم. میگه به تو ربطی نداره چه میکنم. که باز هم نمیتونه زن امیر باشه. مردی که خودش تمام این بلاها رو سرش آورده. مردی با صفحاتی سیاهتر و کثیف تر از خودش. حالا روبروش وایساده و برای حل مشکل خودش داره باهاش معامله میکنه.
نمیتونست به خودش دروغ بگه. از خداش بود پیمان شناسنامه داشته باشه و میدونست امیر با پول مثه آب خوردن براش حل میکنه این مشکل رو. خصوصا که ایرانم دنیا نیومده پیمان و این کار رو ساده ترم میکنه. دلش میخواست با سر بلند برگرده پیش مامان باباش و بعد از سالها دوباره ببینتشون. تا باباش لااقل با دیدن موفقیتش تو کار فکر کنه دخترش بالاخره باعث سربلندیشون شده. ببینه خواهر و برادراش چه میکنند. دلش بغل مامانش رو میخواست تا یه دل سیر گریه کنه و تمام زجرای این سالها رو خالی کنه و باز آروم بگیره. خیلی محکم وایساده بود و حالا احساس میکرد یه پشت میخواد تا بهش تکیه کنه و درداشو رو سینه اش بریزه و آروم بشه. دلش میخواست تمام این لکه ها ازش پاک بشه حتی با خفت و خواری که باید از امیر میدید. ناخواگاه ثانیه ای آریانا تو ذهنش نقش میبنده. آریانایی که پاک بود و اون رو خواسته بود. به چشمش زیبا و خانوم و متشخص و خیلی چیزای دیگه اومده بود. اما حالا مقابل امیر ایستاده بود و میدید که امیر هیچکدوم این چیزها رو نمیبینه. انگار اینهمه تغییر رو تو مریم نمیدید. شده بود اون دستمالی که یه بار استفاده شده بود و با وجود اینکه با دقت شسته شده بود و صاف خشک شده بود و حتی اتو شده بود باز هم به چشم امیر همون دستمال استفاده شده میومد.
نمیدونست از کی خیره به امیر تو فکر فرو رفته بود. حتی نفهمیده بود کی این اشکها بعد از سالها تو روز باریده بودند. از قفس شب فرار کرده بودن و چکیده بودن. تو روز روشن و جلوی چشم کسی که نباید میریختند. با حس دست امیر که روی صورتش حرکت میکنه و اشکش رو پاک میکنه به خودش میاد و با یه حرکت سریع و عصبی دست امیر رو پس میزنه و با صدای تقریبا بلند و اخمایی در هم کشیده:
- بار آخریه که دستت به من میخوره. اگه دست خورده ام فقط دست یه نفر بهم خورده. ولی اجازه ندادم و نمیدم که دست حتی همون نفر دوباره بهم بخوره.
بعد بی هیچ حرفی امیر رو کنار میزنه و به سمت آسانسور میره. تو آخرین لحظه امیر که تازه از شوک حرکت مریم بیرون اومده، سریع خودش رو میرسونه و در رو با دستش باز نگه میداره و سریع وارد آسانسور میشه و اینبار با احتیاط بیشتری که از درک تغییرات مریم تو این چند سال کم کم داره درک میکنه آروم زمزمه میکنه:
- نگفتی جوابت چیه؟
- پیمان باید تصمیم بگیره. من تصمیم گیرنده نیستم.
- نگو میخوای یه بچه 7 8 ساله که تو تمام این سالها مغزش رو از بد گفتن من پر کردی حالا تصمیم بگیره برا زندگی دو تا آدم گنده.
- برا زندگی خودش میخواد تصمیم بگیره. ما که زندگیمون ربطی به هم نداره. به همین سرعت یادت رفت حرفات؟ نکنه از آثار سر و کله زدن با دخترته این فراموشی هم؟
- انقدر نیش نزن.
- بهتر از این نمیتونم باهات حرف بزنم. حالام راتو بکش برو و البته ماشین پسرم یادت نره. بفرست براش بیارن. بابت گرفتن وقت مامانش باید بهای بیشتری میدادی ولی به همین بسنده میکنم. فکر هم نکن منت میذاری با خریدنش. چون وقت من چند سالی میشه ساعتی پول براش داده میشه. میدونی که وکیل جماعت برا حرف گوش دادن هم پول میگیره چه برسه به اینکه حرفم بزنه.
- قبلا ها مهربون تر بودی.
- آخه قبلنا خر تر بودم. کورم بودم. خیلی وقته آدم شدم. کورم نیستم.
مریم از دور پیمان رو میبینه که حرصی مشغول کلنجار رفتن با کتی و بستنی خوردنه. از قیافه پسر کوچولوش خنده به لبش میاد و ثانیه ای بعد لبخندش به پوزخند تبدیل میشه و چشم میدوزه به امیر و زمزمه میکنه:
- هر چند با وجود اون دختری که تو بزرگ کردی شک دارم حاضر بشه یه ثانیه هم زیر بار خواسته ات بره.
بعد چشم از امیر بر میداره و دوباره زمزمه میکنه:
- لذت میبرم که به دست و پام افتادی تا کمکت کنم. فقط موندم با اون زبونت چطور نتونستی یکی از دوست دخترات رو تو این سالها مجاب کنی که این فداکاری رو برات بکنه و چند وقت بیاد نقش بازی کنه برات و کارت راه بیفته.
- برانکه اولا بابام برگه ازدواج ثبت شده میخواد ازم بی برو برگرد. دوما کسی رو پیدا نکرده بودم که انقدر ازم متنفر باشه که بعد از اجرای نقشه ام بهم نچسبه و بره دنبال زندگیش. اما تو دقیقا همون موردی.
- هه. اینو بگو. وگرنه برا تو جور کردن عقدنامه هم کار سختی نیست.
- دیگه خدا نیستم که هر کاری ازم بر بیاد. در مورد پیمانم چون با آزمایش ثابت میشه میتونم کاری کنم. وگرنه سند سازی ازدواج غیر ممکنه. بابام خر نیست. از پشت کوهم نیومده.
- هه. پس جلو بابات موش میشی. جالب شد. دیگه به سلامت. ماشین پسرم تا یه ساعت دیگه تو هتل باشه. بدون حضور تو و کتی جیغ جیغوت البته. پسرم رو اذیت میکنه حضورش.
- عادت میکنه. هر چی نباشه خواهرشه.
- خیلی مطمئن نباش. خدافظ.
- خدافظ.


برچسب ها: رمانی ها - 42-رمان تقلب - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 108-رمان پايان بازی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 22- رمان باديگارد , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 107-رمان دروغ شیرین ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45339

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا