تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (ادامه ی فصل سیزدهم)


ساعتها از رفتن پیمان گذشته بود و نادیا هنوز همونجور کرخت روی تخت مونده بود و حاضر نبود از جاش تکون بخوره. دلش میخواست از این کسلی در بیاد و همیشه راه حلش دوش گرفتن بود و حالا هر بار نگاهش به پاش می افتاد از تصور حتی نیم قدم برداشتن هم منصرف میشد. پیمانی نبود تا مجبورش کنه به نمایش بازی کردن و بلند شدن. تا خود صبح به حرفای پیمان فکر کرده بود اما هنوز هم هیچ انگیزه ای نداشت. انگار تمام انگیزه هاش به پاش ربط داشت و حالا با دیدن اون دوباره کرخت میشد و دل از تخت نکنده بود. تا خود صبح تو صورت پیمان نگاه کرده بود و بیدار فکر کرده بود اما صبح به جای بلند شدن و راهی کردن پیمان خودش رو به خواب زده بود تا مبادا دوباره جلوی نگاه پیمان مجبور به راه رفتن بشه. حتی وقتی پیمان حاضر و آماده با اون بوی گس کنارش خم شده بود و گونه اش رو بوسیده بود هم چشم باز نکرده بود. دست خودش نبود. انقدر این پا تو اون لحظات پر رنگ شده بودند که ......
با اینهمه دستش به سمت تلفن روی پاتختی کنار تخت میره و بی اراده و پشت هم شماره ها رو میگیره. انگار یکی تو گوشش بخونه که بالا بری پایین بیای راه حل مشکلت تو دستای هیچکس نیست جز مامان. مامان با تمام دوری هاش. با تمام نبودن های این سالهاش. با تمام اخم ها و جدیتش.
...........
وقتی صدای مامان توی گوشی پیچید دوباره بر گشتم به حال. صدا همون صدای همیشه گرفتار بود. همون لحنی که تو گوشم فریاد میزد که الان کلمات رو پشت هم و تند تند ردیف میکنه که نادیا کارت رو بگو. خیلی گرفتارم.
از زنگ زدنم پشیمون شده بودم. دستم رفت تا گوشی رو قطع کنم که با صدای مامان دستم ایستاد. دلم لرزید. مامان بود. همون مامانی که آرزوم بود باهام اینجوری حرف بزنه. برای حتی سکوتم هم وقت داشته باشه. رو بی صدایی هام تلفن رو قطع نکنه. نمیدونم دلش برام سوخته بود یا یادش افتاده بود باید مامان باشه ولی هر چی بود تو اون لحظه حتی از قربون صدقه های پیمانم برام قشنگ تر بود. مامان بود. قشنگ ترین و صبور ترین واژه. با همون صبوری بود. خندیدم. بغض کردم. گریه کردم. هق هق زدم. نفس نفس زدم. ولی قطع نکرد. نرفت. گوش داد. من رو به کارش ترجیح داد. شاید یه ربعی هق هق کردم و اون گوش داد و شاید اونم گریه کرد. نفهمیدم چون تو تمام زندگیم گریه کردن مامان رو ندیده بودم. مامان همیشه محکم و خشک بود و رئیس. وقتی آروم شدم صداش رو شنیدم. یه لرزش خاصی داشت. از همونم فکر کردم شاید اونم گریه کرده.
- مامان نمیخوام زندگیم از هم بپاشه. نمیخوام پیمان تنهام بذاره. مامان تو میتونی کمکم کنی مگه نه؟
صدای مامان بغض داشت ولی با اینهمه میخندید وقت حرف زدن. داشت سر به سرم میگذاشت. برای اولین بار. همه اولین بارها داشت اون لحظه اتفاق می افتاد.
- نانادی مامان که گریه نمیکنه. فقط باید بخنده. جیغ جیغ کنه. غر غر کنه. گفتم زنگ زدی یه کم جیغ جیغ کنی بعدم بگی میخوام ناهار با تو بخورم. به منم ربطی نداره که کار داری یا نداری. همین الان باید بیای خونه. مگه من مردم که تو اینجور گوله گوله اشک بریزی؟ بدو یه ناهار خوشمزه برا مامان درست کن که ناهار مهمون داری.
- مامان......... دوستت........ دارم. مامان........... میای؟
- معلومه که میام.
- بیا برام ناهار درست کن مامان....... باشه؟؟؟؟؟؟؟
- ای تنبل مامان. ببینم از تو تخت بیرون اومدی یا هنوز دست و روتم نشستی؟
- تو بیا بلندم کن. تنهایی نمیخوام پاشم.
مامان دوباره صداش لرزید. طول کشید تا دوباره حرف بزنه ولی بالاخره حرف زد. به زبون اومد و فقط گفت اومدم. دیگه صدایی نشنیدم. میدونستم رفته تا من نفهمم داره گریه میکنه. حالا آروم بودم. مطمئن بودم مامان میتونه راه درست رو بهم بگه.
......
با صدای زنگ آیفون به خودم اومدم. مامان بود. خیلی زودتر از اونی که فکر میکردم اومده بود. از تخت بلند شدم و لی لی کنون رفتم در رو براش باز کردم و دوباره برگشتم تو تختم. بچه شده بودم. میخواستم تلافی بچگی هام رو بکنم که از جام تکون نخورم تا مامان بیاد و دو تا تشر بهم بزنه و به زور از تخت بلندم کنه. بوی تلخ عطرش قبل از خودش تو اومدنش رو بهم فهموند. چشمامو محکم بستم و قدمهاش رو شمردم و لذت بردم. دست مامان برای ثانیه ای آروم روی موهام حرکت کرد. خوشم نیومد. مامان اهل ناز کردن نبود. با لوسی و ولو شدن کنار نمیومد. منم همون مامان رو میخواستم. نمیخواستم دلش برام بسوزه. به ثانیه نکشید که خنده رو لبام نشست و مامان همون مامان تموم این سالها شد. چشمام بسته بود ولی اخمای تو هم کشیده و لحن شاکیش رو میتونستم حس کنم
- لنگ ظهره. خجالتم خوب چیزیه. شوهرتم همینجوری راهی میکنی؟ خوبه کشته مرده اش بودی و این وضعته. پاشو ببینم. میدونم بیداری پس اون چشماتو باز کن و زود پاشو دست و روت رو بشور که کلی کار داریم. خونه نیست که میدون جنگ درست کردی. گفتم میری سر خونه زندگیت مرتب میشی ولی هنوزم شلخته ای. من جای شوهرت بودم تا حالا پس فرستاده بودمت.
چشمامو باز کردم و خندیدم. سرخوش خندیدم. بی غم خندیدم. بی درد خندیدم. مامان پریسا بود. همون مامان پریسای بد اخلاق که تو خونه اش باید همه چی منظم میبود.
چشمای بازم رو که دید دستم رو کشید و مجبورم کرد پاشم. میدونستم الان دوباره دادش به هوا میره و رفت
- تو با شلوار جین رفتی تو تخت؟ من اینهمه لباس خواب برا تو خریدم آخرشم یاد نگرفتی با لباس خواب باید رفت تو تخت؟ خوبه شوهرت صداش در نمیاد با این شلوار برزنتی میچسبی بهش.
خجالت کشیدم از اشاره غیر مستقیم مامانم. سرخ شدم و مامان خندید.
- چه چیزا میبینم. نانادی منو و خجالت. پاشو. پاشو دیگه. بیچاره پیمان با ابن زنی که گیرش اومده.
پا شدم. دستم رو گرفت. من لی لی کنون راه افتادم که با تحکم گفت پاتو بذار رو زمین و درست راه برو.
بغض کردم. ولی مامان اخماشو تو هم کشید. دوباره شده بود همون مامان پریسای بد اخلاق و جدی.
- هر مشکلی راه حل های زیادی داره. ولی مهم اینه که راه حل درست رو پیدا کنی. تو پا داری پس لی لی راه رفتن راه حل نیست. یا به من تکیه بده یا با نوک پات راه بیا اگه دلت نمیخواد معمولی راه بری.
میدونستم بهش تکیه کنم باز صداش در میاد که خودت راه برو پس سعی کردم رو نوک پا برم ولی سخت بود. باورم نمیشد ولی نمیتونستم اصلا باهاش راه برم چه برسه نوک پا.
مامان خودش دستم رو گرفت و :
- باید از امروز چند جلسه بریم فیزیوتراپی تا پات از این خشکی در بیاد. بشین دو دیقه رو تخت الان میام.
داشتم نگاش میکردم که در کمدم رو باز کرد. در باز کردن همانا و تلّ لباسا بیرون ریختن همانا. شاکی شد. خودمو برا یه جنجال حسابی آماده کردم.
- این کمد یه دختره؟ هنوزم باید این شکلی باشه؟ نا سلامتی شوهر کردی. فردا میخوای خودت مامان بشی اونوقت این وضع کمدته.
- وای مامان جون من بی خیال.
- از شوهرت خجالت نمیکشی؟
- پیمان که نمیبینه. همیشه درش قفله. اونم کمد من کاری نداره که.
مامان در کمد کناری رو باز کرد که مال پیمان بود. باز کمدش به من دهن کجی کرد.
- خجالت بکش. اینم کمده.
شاکی شدم. حرصی و بی خیال پای لنگونم، راه افتادم و با یه خیز خودم رو به کمدش رسوندم و چند تا پیرهنش رو از جارختی در آوردم کف کمد انداختم. بعد با لبخند به مامان نگاه کردم.
مامان با چشمای گرد شده نگام میکرد و من میخندیدم. بالاخره به خودش اومد و
- چیکار میکنی؟ کمد اون رو چرا به هم میریزی؟
- آخه دهن کجی میکنه مامان. ببین چقدر مرتبه. حرصی میشه آدم.
مامان سرش رو به حالت تاسف چند بار تکون داد و پیرهن ها رو سر جا رختی بر گردوند و بعد رفت سر کمدم و یه لنگه دمپایی پاشنه دار برام در آورد و گذاشت جلو پام.
- فعلا اینو بپوش تا امروز بریم خرید.
مامان انقدر این جمله رو عادی گفت که انگار هیچ مشکلی نبود. شاید همین لحنش باعث شد برای اولین بار مشکل به چشم منم ساده بیاد. دمپایی رو پام کردم و به سمت دستشویی رفتم.
........
اون روز مامان تا عصر که پیمان بیاد خونه پیشم بود. با هم رفتیم فیزیوتراپی. خرید. کلی حرف زدیم. از عشقم به پیمان. از حرفای پیمان بهم. از مشکلم. از این حس ترحمی که فکر میکردم پیمان بهم داره. از اعتماد به نفسی که گمش کرده بودم. از خیلی چیزا حرف زدیم و آخر به نتیجه رسیدیم.
با صدای کلیدی که تو قفل چرخید من و مامان به خودمون اومدیم. مامان نگام کرد و من آروم از روی مبل بلند شدم و به سمت در رفتم.
پیمان با دیدن مامان تعجب کرد و با دیدن من و راه رفتنم تعجبش بیشتر شد. یه جین پاچه گشاد پوشیده بودم که دمپاییم زیرش پنهون بود و حالا لنگ زدنم میشه گفت به چشم نمی اومد. خودم رو با یه لبخند تو بغل پیمان جا دادم و پیمانم بوسه آرومی روی موهام زد و بعد چند ثانیه و به احترام مامان من رو از بغلش بیرون آورد و در حالیکه دستش رو پشت کمرم گذاشته بود با هم رفتیم سمت مامان که حالا ایستاده بود و با لبخند نگامون میکرد.
کاملا حس کردم پیمان برای اولین باره که اینجور تو آغوش مامان میره و آروم صورت مامان رو بوسید و با نگاه انگار داشت ازش تشکر میکرد.
- سلام پیمان جان. خوبی؟ خسته نباشی.
- سلام. ممنون پریسا جون.
- میدونم خسته ای ولی منتظر بودم بیای باهات کار داشتم.
- من یه دست و روم رو بشورم و لباسی عوض کنم و میام خدمتتون.
- باشه. راحت باش.
پیمان رفت سمت اتاق خواب و من با بغض از پشت نگاش کردم. تصمیم سختی گرفته بودم و باید پاش می ایستادم تا بتونم دوباره به خودم بیام. با خودم و مشکلم کنار بیام. تا زندگیم از هم نپاشه. تا همه چیز به قبل از همه اون حوادث بر گرده.


روبروی نادیا و مادرش نشسته بودم و گاهی نگاهم روی صورت نادیا و گاهی روی صورت پریسا میچرخید. میدونستم حرفای جالبی نمیخواد بزنه ولی نمیدونم چرا با همه علمی که به حرفاشون داشتم باز تو ذهنم منتظر بودم تا همه چیز بر عکس تصوراتم پیش بره. برام سخت بود که نادیا تصمیم گرفته باشه بره. خودم بهش گفته بودم هرچقدر بخواد بهش زمان میدم ولی حالا که میدیدم همه چیز داره جدی میشه پام سست شده بود.
تو گیر و دار کلنجار با خودم و افکارم بودم که صدای پریسا باعث شکستن افکارم شد.
- روزی که اومدی خواستگاری نانادی باهات مخالف صد درصد بودم. هر کاری کردم تا اشتباه من رو یه بار دیگه شما تکرار نکنید. ولی تو وایسادی و گفتی بهم ثابت میکنی که میتونی نانادی رو خوشبخت کنی. دیدم که وایسادی. دیدم که تو اون روزایی که منه مادرش بریده بودم تو نبریدی. دیدم که سرد نشدی و ولش نکردی. امروز دیدم که با تمام بچگی هاش کنار اومدی. دیدم که شلختگی هاش به چشمت نمی یاد. دیدم که لجبازی هاش برات شیرینه. دارم میبینم که زیر بار اینهمه مشکل و فکر خراب بازم پشتش وایسادی. امروز اومدم ناهار رو با نانادی بخورم گفتم بمونم تا از تو هم تشکر کنم و یه عذرخواهی. شاید نباید انقدر اون زمان جلو پات سنگ مینداختم.
- اختیار دارین پریسا جون. این چه حرفیه. من بهتون حق میدم. بالاخره دخترتونه و بدش رو نمیخواید. منم اینو درک میکردم و خوشحالم که تونستم ثابت کنم که لیاقت داشتن نادیا رو دارم.
- امروز که با نادیا بودم دیدم خیلی وقته که فراموش کردم یه دختر دارم که میتونیم با هم درد دل کنیم و بریم بیرون و گردش و مسافرت و ..... خودم هم خسته ام. میخوام خودم رو بازنشسته کنم و کم کم برا نوه هام آماده کنم. اینه که گفتم بیام دخترم رو ازت یه مدت غرض بگیرم و دو تایی بریم یه سفر طولانی مدت تا من خستگی کار از تنم در بیاد و نادیا خستگی بیمارستان. میدونم دیگه زن تو ست و یه کم خودخواهیه چنین درخواستی ولی خوب مادرم دیگه. گفتم رو میندازم شاید قبول کردی. ها؟
مامان حرفای عجیبی داشت میزد به پیمان. برام عجیب بود. فکر میکردم مامان الان میگه نادیا میخواد ازت دور باشه. فکر میکنه داری بهش ترحم میکنی. میخواد با مشکلش کنار بیاد و ...... ولی مامان هیچکدومه این حرفها رو نزده بود. مامان جوری حرف زده بود که انگار اون الان یه مشکلی داره و میخواد من پیشش باشم. تنهاست و میخواد دخترش تنهاییش رو پر کنه. مغزم کار نمیکرد. همه چی بر عکس شده بود. ترجیح دادم سکوت کنم تا ببینم پیمان چی میگه.
نادیا مات فقط چشم دوخته بود به دهن من و پریسا با یه لبخند نگام میکرد. میدونستم نمیگه نادیا مشکل داره چون اینی که روبروم بود و داشت حرف میزد پریسا بود. همون پریسایی که سیاستش عالی بود. سرش میرفت نادیا رو پایین نمی آورد. از روز اول باهام جوری برخورد کرده بود که یعنی نادیای من از تو خیلی سر تره و حالا هم همین بود حرفاش. با این تفاوت که اینبار خودش رو پایین کشیده بود به خاطر بالا موندن نادیا. و من عاشق این اخلاق پریسا بودم. شاید تمام اون سالها نتونسته بود برای نادیا مادری خوبی بکنه ولی مطمئنم همیشه همینجور بچه هاش رو بالا نگه داشته. میدونستم این تصمیم نادیاست که بره. میدونستم پریسا و خستگیش یه بهانه ست ولی لذت میبردم که نادیام رو نکوبیده بود. عشقمون رو ترک برداشته ندیده بود. قیافه مون رو مستاصل ندیده بود. باید میگفتم باشه ولی نگفتم. حالا نوبت من بود که نادیام و عشقمون رو یه بار دیگه بالا ببرم.
- پریسا جون بهتون حق میدم هر چی باشه نادیا دختر شماست و من هم کوچیکتر از اونم که بخوام رو حرف شما نه بیارم ولی میشه اجازه بدید من و نادیا با هم فکر کنیم و فردا نتیجه رو بهتون بگیم؟ هر چی نباشه دوری از نادیا برای من که خیلی سخته. عادت کردم چشم وا میکنم نادیا رو کنارم ببینم. عادت کردم با صدای نفس هاش چشمامو رو هم بذارم. نمیدونم چقدر میخواین ازم بگیرینش پس باید یه فرصت برای هضمش بهمون بدین.
پیمان وقتی حرفش تموم شد دستش رو انداخت دور کمرم و من رو به خودش نزدیکتر کرد و آروم کنار شقیقه ام رو بوسید و یه لبخند زد. لبخندش خسته بود ولی دوست داشتنی. پر از حرف. و من دیگه گیج شده بودم. آخه پیمانم حرفاش عجیب بود. حتی عجیب تر از حرفای مامان. خوبه همین دیشب با هم حرف زده بودیم و گفته بود من بخوام تنهام میذاره یه مدت. ولی حالا جلو مامان همچین حرف میزد که...... سر در نمی آوردم. به قول آریانا تو سیاست نداری و اصلا نمیدونی سیاست چی هست. برا همینم خیلی وقتها حرفای دور و بری هات رو اصلا نمیفهمی..... فکر کنم اینم الان سیاست پیمان و مامان بود که من سر در نیاورده بودم. برا همین بی خیال شدم و رو به پیمان تنها یه لبخند زدم و باز ساکت شدم.
......
نفهمیدم کی مامان خدافظی کرد و رفت. نفهمیدم کی پیمان بغلم کرد و بردم تو اتاق. وقتی به خودم اومدم که سرش رو روی سینه ام و دستش رو دور بازوم دیدم. داشت یه چیزایی میگفت ولی نمیفهمیدم. انگار داشت با خودش حرف میزد. منم ترجیح دادم باز سکوت کنم.
........
اون شب پیمان تا خود صبح بیدار بود و از این دنده به اون دنده شد. هر بار چشم باز کردم نگاه خیره اش به صورتم رو دیدم و لبخند خسته اش رو. اما بازم سکوت کردم. نمیدونم چرا حرفی از دهنم در نمی اومد. شاید فکر میکردم اگه سکوت کنم اون زیر بار نمیره و من پیشش میمونم. تکلیفم با خودمم معلوم نبود. فقط ذهنم حول این میگشت که اگه یه روز صبح پاشم و کنارم نباشه چطور دووم میارم. چطور جلو بغضم رو بگیرم. چط.ر برا مامان لبخند بزنم.
اون شب گذشت و سکوت من باعث مخالفت پیمان نشد. نمیدونم دو روز بعدش چطور گذشت و نمیدونم کی چمدونم رو پیمان بست. نمیدونم اون شب آخر چطور صبح شد و کی تونست من رو از آغوش پیمان جدا کنه. نفهمیدم اون اشکا کی خشک شد و من کی آروم شدم. یادم نیست چند بار بوسه پیمان صورتم رو خیس کرد و من لرزیدم. نفهمیدم چطور یه شبه تب کردم و این تب تا همین لحظه از تنم بیرون نیومده. نفهمیدم اون روزای سخت بی پیمان چطور گذشت. نفهمیدم چند بار مامان سرم داد زد و مجبورم کرد دست و روی اشکیم رو پاک کنم و محکم باشم. نفهمیدم کی اون پای ناقص تو ذهنم کامل و بی عیب شد. نفهمیدم کی باهاش کنار اومدم. نمیدونم چند تا دفتر از خط خطی های دلتنگی هام سیاه شدن. نفهمیدم کی یک سال گذشت و من فقط صدای پیمانم رو از پشت تلفن شنیدم. 


برچسب ها: رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 22- رمان باديگارد , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 31- رمان برایم از عشق بگو , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 86- رمان بازگشت , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 106-رمان به خاطر رها ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45337

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا