تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (ادامه ی فصل سیزدهم)


نه حالا که خوب فکر میکنم میبینم یه سال نشد. شاید 7 ماه یه کم بالا پایین. 7 ماهی که خودم مقصرش بودم. شاید وقت خوبی بود که با خودم تمام اون روزهای گذشته رو دوره میکردم. شاید این آخرین روزی بود که من تو عالم زناشویی مجرد بودم.
با مامان رفتم که زود بر گردم. بغض کردم و دستم رو دور گردن پیمان انداختم و منتظر تا بگه نمیخواد بری و من بخندم ولی پبمان بغلم کرد. محکم. انقدر که صدای استخون هام رو هم شنیدم. انقدر که حتی حس کردم داره منو بو میکنه. انقدر که پام سست تر شد ولی تو اونهمه سستی زیر گوشم زمزمه کرد
- چشم هم بذاری برگشتی پیشم. اینجوری نرو دلم میگیره.
دیگه چی باید میگفتم به پیمان. رفتم. نمیدونم ولی حس کردم اونم این دوری و تنهایی رو میخواد.
تا یه هفته به زور و ضرب مامان از تخت پا میشدم و میرفتیم فیزیوتراپی. دروغ چرا به زور پامو تکون میدادم. انگار یهو خالی شده بودم. انگار یهو تمام اون قول هام به پیمان یادم رفته بود. یهو خالی از حس هر تلاشی شده بودم. تو همون لختی ها و گنگی هام بود که باز مانی پیداش شد. همون مانی راد استاد داشنگاه نه مانی پسر عموم. با همون جدیت. همون اخم. بارها سرم داد زد. مجبورم کرد. به بیرون اومدن از اون پوچی. از اون سستی. صداش هنوزم تو گوشمه وقتی بارها تکرار میکرد:
- فکر میکردم عاشقی. چی شد اونهمه خودت رو خفه کردن؟ اینجوری میخوای پیمان رو نگه داری؟ اینجوری میخوای عشقت رو ثابت کنی؟ به خودت بیا. یه هفته ست برگشتی خونه ور دل مامانت صبح تا شب نشستی ناله میکنی. باید برای پای تو دو ساعت التماست کنه تا تکون بخوری و آخرشم بری دو ساعت فیزیوتراپی و تا دو روز ناله کنی؟ اینجوری تا ده سال دیگه هم همینه که میبینی.
و من به خودم اومدم. بعد از دو هفته با مامان از تهران اومدیم ویلای شمال مون. همون شهری که یه زمانی هووی من و مامان بابا بود. خوشحال بودم چون دریا آرومم میکرد. آخر هفته ها مانی و آریانا و بابا پیش من و مامان بودن. مانی جونم رو به لبم می رسوند انقدر ازم انتظار داشت. گاهی صدامو سرم مینداختم و فقط داد میزدم که مگه خودت خونه زندگی نداری که هر آخر هفته اینجایی؟ من اومدم استراحت کنم نیومدم که تو جونم رو بگیری. ولی زیر بار نمیرفت. بعد تمام داد و هوار های من خونسرد نگام میکرد و میگفت تموم شد جنجال هات اگر، کارمون رو شروع کنیم.
سه هفته مثل برق و باد گذشت. سه هفته ای که گذشت ولی سخت گذشت. انقدر سخت که گاهی شب ها از اونهمه تنهایی اتاق میترسیدم و پاورچین میرفتم تو اتاق مامان و کنار اون میخوابیدم. نمیدونم شایدم از ترس نبود و از نداشتن دستای پیمان و آغوشش بود. از دستایی که هر شب توی موهام آروم حرکت میکردن تا خوابم ببره. از گرمای آغوشی که سرمای زمستون و لحاف سرد رو برام گرم میکرد.
خوب یادمه اون روز رو. اون روز شوم. همون روزی که قرار بود آخرین روز تنهایی من باشه. همون روزی که باز سر و کله مانی پیدا شده بود تا جونم رو بگیره اما من خوشحال بودم چون بالاخره میخواستم برگردم پیش پیمان و دیگه خبری از گیرای مانی و سخت گیری ها و اخم و تخم هاش نبود. چون این دل دیوونه هم فهمیده بود که کم کم وقت رفتنه و شاید چهار ساعت دیگه یا یه روز دیگه میرسه پیش صاحبش. میخواستم پیمان رو سورپریز کنم. چمیدونم غافلگیر کنم. یا هر چی..... فقط همینقدر یادمه که از صبح فقط میخندیدم. دلم میخواست پرواز کنم. شاید هر کسی حالم رو نفهمه. فقط باید ازدواج کرده باشی و طعم زیر یه سقف بودن با یکی که دوسش داری رو چشیده باشی و بعد فقط یه شب.... یه شب ازش مجبور شی جدا بشی تا حال اون روزامو بفهمی....
صدای پر خنده مانی تو کل ویلا پیچیده بود....
- ببینم زن عمو این تنبل خانوم بالاخره پا نشده هنوز؟ آهای نادیا خروسه خفه شد بس که صدا کرد ها. پاشو.
مانی صداش رو انداخته بود سرش و داشت با خنده بهم متلک میگفت. خودشم میدونست که از 6 صبح که اون راه می افتاد از تهران من بیدار بودم تا برسه. میدونست چقدر آدمه نگرانی هستم و خوابم نمیبره تا برسه و صدای خندونش بیاد.
بر عکس همه آخر هفته ها که این شوخی تکراری رو میکرد و منم جیغ جیغ میکردم، خندیدم. از ته دل و اومدم سمت پله های سنگی کنار ویلا که طبقه دوم رو به طبقه اول وصل میکرد. گفتم که از خوشحالی میخواستم پرواز کنم. خوب پرواز که نمیشد بکنم ناچار رو هره نرده ها نشستم و با جیغ و خنده لیز خوردم به سمت پایین.
نفهمیدم یهو چی شد که مامان جیغ کشید و بین راه جلوی دهنش رو گرفت. نفهمیدم کی مانی پایین پله ها رسید و برای اولین بار با داد بهم فحش داد.
- احمق نفهم.....
نمیفهمیدم دردشون چیه. دفعه اولم نبود که رو نرده ها سر میخوردم برا همین مغزم یهو گیر کرد و نگاهم مات رو مانی و مامان خیره موند و پروازم به سقوط منتهی شد. سقوطی که تو ثانیه های آخرش صدای پیمان تو گوشم بلند و بلندتر شد.
.......... نادیا هنوز مشکل کامل حل نشده. باید خیلی مراقب پات باشی. مخصوصا الان که گچ رو باز کردی. کوچکترین ضربه میتونه یه فاجعه درست کنه.............
پخش زمین شدم و فاجعه درست شد. فاجعه ای که یه ماه دوریم از پیمان رو کرد هفت ماه.
پخش زمین بودم و از درد به خودم میپیچیدم. از نوک پا تا پشت گردنم تیر میکشید. انقدر که فقط جیغ میزدم. نه میتونستم تکون بخورم نه میتونستم بگم دردم چیه. جز درد چیز زیادی یادم نمیاد از اون روز. من درد میکشیدم و جیغ میزدم و مانی من رو دستش میدوید و مامان گریه میکرد. نمیدونم چطور بود که هر وقت مشکلی داشتم مانی بود. بود تا بار همه چیز رو به دوش بکشه.
یه هفته تو بیمارستان امام شهرستان نور بودم و فقط درد کشیدم و بهم مسکن زدن. تو اون یه هفته روزی هزار بار التماس مامان و مانی کردم که مبادا به پیمان حرفی بزنن. پیمانی که بهم گفته بود فاجعه درست نکنم. خودشو خفه کرده بود و هزار جور قول ازم گرفته بود که کار احمقانه ای نکنم.
مامان زود راضی شد ولی مانی زیر بار نمیرفت. جون هر کی رو فکر کنی قسم دادم که به پیمان نگه ولی زیر بار نمیرفت. حتی جون خودم رو هم قسمش دادم ولی افاقه نکرد. مثه نوار هی میگفت تو امانتی اونی بفهمه نگفتیم بهش از همه مون دلخور میشه و حقم داره. آخر بهش گفتم تو رو جون هر کی که دوسش داری. و اون قبول کرد. و من در نهایت تعجب و برای اولین بار به اون کسی که جونش از منم برا مانی عزیز تر بود حسودی کردم. نمیدونم شایدم همه دردم از این بود که جون اون غریبه تازه از راه رسیده از منه هم خونش عزیز تر بود. هر چی بود به پیمان گفت که نمیگه و من تو اون یه هفته هر بار پیمان زنگ زد صدای ناله هام رو تو گلوم خفه کردم و به زور خودم رو سر حال نشون دادم تا از صدام شک نکنه. میخواستم وقتی بر گشتم خونه وقتی از روش گذشت یه روزی بهش بگم. غافل از اینکه اون یه روز میشه شش ماه بعدش.
بعد یه هفته دوباره پاسم دادن به تهران و همون بیمارستانی که دو ماه توش بستری بودم. من جدی نگرفته بودم اما فاجعه اتفاق افتاده بود. هیچ حرکتی نمیتونستم بکنم. مهره هایی که مشکل پیدا کرده بودن دوباره ضربه خورده بودن. یکی از پیچ های توی پام بریده بود و نمیدونم دیگه چه ها شده بود. دوباره اتاق عمل و گچ و روز از نو و روزی از نو. و من هنوزم نمیخواستم پیمان چیزی بدونه.
تو اون لحظه ها میتونستم تمام اون زجرها و ترس و دلهره ها و انتظار های کشنده پیمان رو بفهمم و حس کنم و چقدر صبور بود پیمان که یه تنه تمام اون روزها رو تحمل کرده بود و دم نزده بود. ولی من دم زدم. هوار زدم. جیغ میکشیدم. وقتی مسکن ها رو قطع میکردن گاهی خودم از فریادام خجالت میکشیدم. و تو تمام اون لحظه های نیمه بیهوش و هوشیار و درد هام همون بوی گس دوباره تو بینیم میپیچید و حسش میکردم. پشت دستام خیس بوسه میشد ولی قدرت لمسشون رو نداشتم تا بفهمم خوابم یاد بیدار. نمیدونم واقعا پیمان بود یا من فقط از اینهمه کم داشتنش تو اون لحظه ها خیالباف شده بودم. هر چی بود بعد از یک ماه و نیم از بیمارستان با یه پای توی گچ دوباره برگشتم و اینبار خونه قدیم خودم. همون اتاق خواب کودکی هام. و جالب اینجاست که پیمان انگار باور کرده بود که من رفتم مسافرت خارج از کشور. یه دروغ گفته بودم و برا جمع کردنش هزاران دروغ دیگه پشتش مجبور شده بودم ببافم. پام به خونه نرسیده موبایلم رو روشن کردم و شماره پیمان رو گرفتم. تلفن بوق میزد و دل من تالاپ تالاپ به قفسه سینه ام میزد. نمیدونم از ترس بود یا از دلتنگی یا همه شون. ولی هر چی بود اون دقایق انتظارش از تمام اون انتظارای تو بیمارستان بیشتر بود. بالاخره صدای پیمان تو گوشی پیچید. صداش خسته بود. خیلی خسته ولی توش سردی و دلخوری موج میزد.
- سلام نادیا جان. بر گشتین؟
دستپاچه شدم. باز باید دروغ میگفتم. با خودم اون لحظه خیلی فکر کردم که واقعا اینهمه دروغ به یه داد و دعوای تو بگیر حتی افتضاح پیمان می ارزید؟ ولی چه فایده دیگه به قولی خشت اول که معمار کج گذاشت تا ثریا میرود دیوار کج. و دیوار من بازم کج رفت و گفتم:
- سلام. آره تازه برگشتیم.
- پس باید خسته باشی.
- آره یه کم.
- صداتم بی حاله. خوش گذشت حالا؟
- جات خیلی خالی بود.
این جمله رو گفتم و تو دلم گفتم آره جون خودت. خیلی خوش گذشت. دیگه آخرش بود.
باز صدای پیمان تو گوشی پیچید و از فکر بیرونم آورد و بی مقدمه حرفی زد که هم خوشحال شدم هم دلم گرفت.
- نادیا برا این ترم منتقل شدم به دانشگاه پردیس. فکر کردم با هم میریم ولی حالا به نظرم بهتره تو این چند ماه رو هم پیش مامان بابات باشی و تو تهران که اگر یه موقع مشکلی پیش اومد به دکترت دسترسی داشته باشی. راستی پات خوبه دیگه؟ مشکلی که نداری باهاش؟ فیزیوتراپی تموم شد؟
دوباره دروغ سر هم کردم و از خوبی پایی گفتم که گچش داشت بهم دهن کجی میکرد. و پیمان بازم سرد و جدی باهام حرف زد. نگفت قربونت برم. نگفت عشقم. نگفت دلم برات یه ذره شده. نگفت قبل رفتن میام ببینمت. خوب درسته که اگر میگفت باید یه بهانه حسابی جور میکردم تا نیاد ولی اونهمه عشق و علاقه اش یعنی باعث نمیشد که یه تعارف کنه لااقل؟
نمیدونم اون سرد و تلخ خدافظی کرد و من گذاشتم پای دوری و دلتنگیش. پای مثلا تنها سفر رفتنم.
روزا بازم مثل برق گذشتن و بازم هر روز مانی تو خونه ما بود و مثه این معلم های بداخلاق بالا سر من و تو یکی از همون روزا بالاخره از شر مانی خلاص شدم و یه نفس راحت کشیدم و تا یه هفته تا لنگ ظهر خوابیدم و تلافی همه بی خوابی هام رو کردم.
دوباره وقت باز کردن گچ پام پشت در مطب لرزیدم و این بار مانی و آریانا زیر بازوم رو گرفتن. مانی ای که اون روز ثانیه به ثانیه دستش به تلفنش و در حال پچ پچ بود. انقدر که عصبیم کرد و از کوره در رفتم و تو دلم هر فحشی که فکرش رو بکنی به کمند و این لوس بازی هاش دادم. حتی بارها بلند بلند و عصبی گفتم قربون صدقه هاتون رو بذارین برا ذو ساعت دیگه ولی از رو نرفتن.
گچ رو باز کردیم و باز روز از نو روزی از نو. باز فیزیوتراپی و هزار برو و بیای دیگه. دکتر اینبار با داد و دعوا باهام اتمام حجت کرد.
هر چی بود اون روزا هم گذشت و بالاخره بعد از اونهمه گریه خندیدم. خنده بلند. وقتی مانی روزنامه رو جلوم گذاشت باورم نمیشد ولی واقعیت به همین شیرینی بود. و حالا من روپوش عروسکی مشکیم رو با یه شلوار گرمکن و مقنعه و یه کفش ورزشی درست شده برای پام و کوله به پشت دارم میرم تا پیمان رو غافلگیر کنم. دارم میرم تا با هم بریم خونه خودمون. تا بفهمم چرا پیمانم تو این مدت انقدر سایه اش سنگین شده بود و هر بار باهاش حرف میزدم هم بهانه اش کار زیاد و خستگی و دوری بود.


ماشینم رو پشت ساختمون دانشکده حقوق پارک کردم و از ماشین سریع پیاده شدم و راه افتادم به سمت در ورودی که با دیدن دختری که داشت از روی جدول باغچه کنار پیاده روی محوطه با احتیاط راه میرفت ناخوداگاه به یاد نادیا افتادم. کلافه بودم. دلتنگی هام دوباره پر رنگ شدن و اون دلخوریم اخم کمرنگی رو روی صورتم نشوند و ناخداگاه چشم دوختم به دختر و رفتم تو اون روزا دوباره. تو اون هفت ماهی که جونم به لبم رسیده بود. هزاران بار مرده بودم و زنده شده بودم. داغون بودم. هیچوقت فکر نمیکردم جداییمون انقدر طولانی بشه. شاید نباید انقدر شورش میکردم ولی دست خودم نبود. دلم ازش گرفته بود انقدر زیاد که با وجود اینکه دلم برای بودن در کنارش پر میکشید گذاشتم و رفتم.
سه هفته از دوریش مثه دیوونه ها شب تا صبح تو خونه قدم رو میرفتم و دلم رو به شنیدن صداش از پشت تلفن راضی کرده بودم و هی میگفتم امروز دیگه میاد.... فردا دیگه میاد..... که مانی بهم زنگ بزنه و بگه زندگیت رو قولی که بهت داده بود پا گذاشت و با یه بچه بازی دوباره جونت رو میخواد بگیره. بهم قول داده بود کار احمقانه نکنه. مراقب خودش باشه. دید تو اون سه ماه چی کشیدم و چطور قسمش دادم و باز کار خودش رو کرد و بعد مثل بچه ها ازم قایمش کرد. که مانی بهم بگه به روت نیار. که زنم تمام زندگیم کسی که قرار بود با هم ندار باشیم و زندگیمون رو با هم بسازیم یه تیشه دستش بگیره و با بی رحمی پایه های زندگیمونو نابود کنه. که خطا کنه و بعد برای پوشوندن اون خطا هزار و یک دروغ برام ببافه. یه هفته تو راهروی اون بیمارستان راه برم و از فریاداش تو دلم فریاد بزنم و هر بار صدای پر دردش به هوا رفت بغضم رو تو گلوم خفه کنم و پامو پشت اون در خراب شده محکم نگه دارم که نرم تو. که وقتی بی طاقت شدم به امید اینکه اینبار بهم راستش رو میگه و من میبخشمش و میرم پیشش و با دلداریم دردش رو کمتر میکنم، پشت تلفن به زور لبخند بزنه برام و بگه همه چی عالیه. که وقتی گفتن باید ببرینش تهران بهم زنگ بزنه و نابودم کنه. فقط با یه جمله .....
- دارم میرم دبی با مامان. برگشتم خودم بهت زنگ میزنم.
منه محرم شده بودم نا محرم برا زنم. همه زندگیم. عشقم. جوونم. هزار بار خواستم برم و بگم تا کجا میخوای جلو بری. چقدر دروغ. یعنی می ارزه به دوریمون؟ اونم الان که به هم نیاز داریم. الان که من باید باشم و بهت آرامش بدم؟ تو تمام اون نیمه هوشیاری هاش دستاش تو دستم بود و با زبون بی زبونی هزار بار ازش گله کردم. هزار بار اشکام رو گونه هام روون شدن و باز سکوت کردم. شدم مهمون خوابای همه کس زندگیم. بوسه های خیسم رو دستای سرد و کبودش نشست ولی نمیدونم چرا به روش نیاوردم. شاید میخواستم بدونم تا کجا میره. میخواستم بدونم کجا اون عشقمون یادش می افته. قولامون یادش می افته. نادیای ساده من که مثه کف دست میموند عوض شده بود. نادیایی که با سادگی همیشه جز حرف راست از دهنش در نمی اومد شده بود یکی دیگه. نمیدونم شایدم واقعا من مقصر بودم. شاید من اخلاقی از خودم نشون داده بودم که بهم دروغ بگه. ولی برام سنگین بود. شونه هامو خم کرد. دلم شکست. نبود تا صداشو بشنوه. غریبه شده بودم. گفتم بذار غریبه تر بشم. رفتم و حتی تو اون آخرین لحظه هم بهم واقعیت رو نگفت. مطمئنم اون موقعی که من حال پاش رو میپرسیدم و اون میگفت عالی، گچ پاش به قول خودش مثه کمد لباس من که همیشه بهش دهن کجی میکرد، دهن کجی کرده ولی دروغ گفت و نفهمید خورد شدم. نفهمید چرا سرد شدم. چرا تلخ شدم. چرا ترکش کردم. چرا رفتم. با یه بهانه. میدونستم انقدر دروغ به هم بافته که دیگه نه راه پس داره نه پیش و غیر ممکنه بگه نرو ولی ته دلم اون نادیای صاف و ساده و کف دست خودم رو میدیدم و صدایی که فکر میکردم الانه که همه چیز رو بگه و نگفت و من رفتم. شش ماه زجر کشیدم و همه امیدم اینه که اونم تو این شش ماه دوریم براش سخت بوده باشه تا وقتی بهش گفتم یه تنبیه بود، تا نفس میکشیم جفتمون یادمون باشه این روزای سخت. که خطا نریم باز. و حالا امروز دارم میرم که شب پام رو تو خونه ای بذارم که بوی زندگی ازش میاد. که نادیام با یه لبخند دستاشو به طرفم دراز کنه و من ببخشمش. همه دروغ ها رو فراموش کنم. بهش بگم بد کردی ولی ازت گذشتم.
دیشب بالاخره گفته بود فردا بر میگرده و من از دیشب یه حال دیگه ای داشتم. انگار با اومدنش تموم دلخوری هام کمرنگ شده بود.....
نفهمیدم کی رسیدم به کلاسم. وارد کلاس شدم و در حالیکه سرم توی برگه هایی بود که منشی گروه بهم داده بود و برنامه کلاسی ترم جدیدم و چارت درسی تصویبی و .... بود، به دانشجوها سلام و بفرماییدی گفتم و روی صندلی گردون پشت میز کنفرانس بزرگی که بعنوان میز و صندلی های کلاس دانشجوهای ارشد در نظر گرفته بودن نشستم و چند ثانیه از دانشجوها فرصت خواستم برای خوندن برگه ها. تو کمتر از چند ثانیه سر و صداها و پچ پچ های آروم شروع شد. تمام حواسم رو متمرکز کرده بودم تا برگه ها رو سریع بخونم و امضا کنم که منشی رسید بدم دستش. اما حرکت یکی از صندلی ها که همراه با تکون های مداوم میز کنفرانس بود تمرکزم رو بهم زد و عصبی سرم رو بالا گرفتم و سرم رو تو کلاس برای پیدا کردن شخص چرخوندم که نگاهم مات شد. نادیای من با یه لبخند داشت رو صندلی گردونش میچرخید و میخندید. یه لحظه فکر کردم از زور بی خوابی شب قبل چشمام درست نمیبینه. یه بار چشمام رو باز و بسته کردم. ولی خودش بود. همون جا. با فاصله شاید شیش تا صندلی از من. اول فکر کردم اومده با دوستاش باشه ولی این کلاس ورودی های جدید دانشگاه بود. سریع دستم به طرف برگه های حضور و غیاب رفت و بازش کردم. یه نگام به نادیا بود که انگار هیچکس رو تو اون لحظه نمیدید جز من و اون صندلی چرخ داری که یه بار بهم گفته بود یه بار روش بچرخی میفهمی چه مزه ای میده.
چشمم دوباره روی لیست چرخید. پیدا کردن اسمش تو یه لیست 17 نفره کار سختی نبود. انگار دنیا رو بهم دادن. برام اون لحظه مهم نبود که چطور قبول شده فقط برام این مهم بود که یه بار دیگه بهم ثابت کرده بود که اگه حرفی بزنه پاش وای میسته. که من فراموش کرده بودم برا اثبات عشقش یه سال پیش چه شرطی گذاشته بودم ولی اون فراموش نکرده بود. حالا با اون لبخند شیرینش جلوم نشسته بود و ثانیه به ثانیه دیوونه ترم میکرد با نگاهاش. لبخنداش. دلم میخواست هیچ کس نبود و من یه دل سیر نگاش میکردم بغلش میکردم. بوش میکردم. انگار با دیدنش دلتنگی هام بیشتر شده بودن و اون بدترین تنبیه رو برا رفتن من و این شیش ماه دوری پیدا کرده بود. که ببینی و دلت بخوادش و بال بال بزنی اما نتونی حتی دل سیر نگاش کنی.
سرم رو بالا گرفتم و برگه ها رو جمع کردم و ثانیه ای از کلاس به هوای دادن برگه ها و درحقیقت آروم کردن خودم بیرون رفتم. وقتی برگشتم شرایط بهتر بود.
بعد یه معرفی کوتاه خودم و خوشامد گویی، با اینکه اکثر دانشجوها رو میشناختم ولی باز از روی لیست اسامی رو خوندم تا همه با هم آشنا بشیم. اسم نادیا رو صدا کردم بی هیچ حرفی و با لبخند تنها دستش رو بالا برد. و من تونستم یه بار دیگه زل بزنم به چشمای شیطونش.
تمام طول کلاس صندلیش رو میچرخوند. انقدر که اواخر کلاس عصبی شدم و از صندلیم بلند شدم و پشت صندلیش ایستادم و در حالیکه پشتی صندلیش رو محکم گرفته بودم تا تکونش نده ادامه درس رو دادم.

پیمان درست پشت سرم وایساده بود و اون عطر گس ادوکلنش قلبم رو به تاپ تاپ انداخته بود و دستام میلرزید. دلم میخواست بغلش کنم. همون جا. همون لحظه. ولی نمیشد و در نهایت فقط تکیه دادم به صندلی تا اینجوری بیشتر بهش نزدیک بشم. ولی اون با تکیه دادن من به پشتی صندلی سریع از صندلی فاصله گرفت و برگشت به طرف یکی دیگه از صندلی های پسرها و دستش رو گذاشت روش. صندلی درست روبروی من بود و میتونستم نگاهش رو ببینم که با حرکت من رو صندلی بهم هشدار داد که یعنی چرخ چرخ بسه. ولی کو گوش شنوا. کلی مانی جونم رو گرفته بود و من فقط برا خاطر این میز کنفرانس و صندلی هاش و چرخ چرخ زدن حاضر شده بودم سر اون کلاس بشینم. هنوزم سر کلاس نشستن برام کسل کننده ترین کار ممکن بود. حتی با وجود اینکه پیمان استادش بود.
بالاخره آقا رضایت داد و کلاس رو تموم کرد و منم که مثه این از زندان خلاص شده ها دویدم سمت کلاس بابک و سارا. قرار بود با هم بریم نسکافه بخوریم و عدسی. آخه هوس عدسی های دانشگاه رو کرده بودم و صد البته هوس یه نسکافه که تو دلهره بابک و سارا از ریختنش بخورم و بخندم. بابک و سارایی که حالا نامزد بودن و منتظر تا پایان نامه هاشون رو بدن و مدرک شون رو بگیرن و بعد ازدواج کنند. خداییش به هم میومدن. براشون خوشحال بودم.
نادیا با میتونید بفرمایید من مثه فشنگ از رو صندلی پرید و من چشم دوختم بهش. چشم دوختم به زنم. به دختر شیطون خودم با همون چشمای سبز جنگل و لبهای پر خنده.با همون روپوش کوتاه عروسکی با آستین های نیمه. همون شلوار گرمکن. همون کوله پشتی خاک گرفته. نگاهم بی اختیار به سمت پاش چرخید و منتظر حرکتش شدم که اون بی خیال و خندون با قدمهای بلند به طرف در کلاس رفت. باید خیلی دقت میکردی تا کمی خطای راه رفتن پای چپش رو میفهمیدی. نگام رو کفش ورزشی مشکیش ثابت شد و لبخند آرومی رو لبم نشست. خیالم راحت شد. اون دیگه مشکلی رو اون پا نمی دید. اراده اش ستودنی بود. همون نادیا بود. سرش رو بالا گرفته بود و با افتخار بهم چشم دوخته بود و رفته بود.
پام یه کم درد میکرد از فشاری که تمام مدت بهش داده بودم امروز. برا همین ترجیح دادم بشینم روی صندلی بوفه و داشتم تو سر و کله سارا میزدم و سر به سر بابک مثلا زن ذلیل میگذاشتم که صدای تلفنم بلند شد. با دیدن عکس پیمان رو گوشیم نیشم تا بناگوش باز شد و بابک برام دست گرفت و تو خنده های اون دو تا صدای من گم شد.
- به به سلام همسر گرامی. میگم تو رو خدا یه کم سر کلاس بگو بخند آدم دق نکنه. حوصله ام سر رفت بابا.
- تبریک میگم خانوم خانوما. رو سفیدم کردی حسابی. فکر نمیکردم اینجا ببینمت. باورم نمیشه نادیا. بدو بیا اتاقم. بدو تا شیرینیت نقده بگیرش که برسیم خونه یه خبرای دیگه ست.
- چه خبرایی؟
- نمیدونم تو باید بگی خانوم راد. منتظرم زود بیا.
به ناچار از بابک و سارا جدا شدم ولی از عدسیم نمیشد بگذرم برا همین با عدسیم راهی دفترش شدم.
پیمان مهلت نداد بهم. از در وارد نشده از رو صندلیش بلند شد و به طرف در اتاق رفت و در رو بست و قفل کرد و به طرفم اومد و ثانیه ای بعد تو آغوشش بودم. باورم نمیشد انقدر دلتنگ این گرما باشم ولی بودم. دلم میخواست تمام اون دردایی که تنهایی کشیدم رو تو بغلش از یاد ببرم. دلم اون آرامش گم شده ام رو میخواست. عذاب وجدان تازه اومده بود سراغم و من پشیمون از اینکه اینهمه محبت و گرما رو به خاطر دو تا داد و دعوای پیمان از خودم گرفته بودم.

نادیا رو محکم تو بغلم میفشردم و بو میکردم. میخواستم آروم بشم. خستگی از تنم بره. تازه بعد شاید پنج دیقه که تو بغلم بود احساس کردم معذب و وول وول خوران تو بغلمه.
- چیه نادیا؟ دو دیقه آروم بگیر.
- به جان خودم میخوام آروم ب
برچسب ها: رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 22- رمان باديگارد , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 31- رمان برایم از عشق بگو , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 48- رمان مسیر عشق , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 86- رمان بازگشت , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 106-رمان به خاطر رها ,

نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45336

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا