تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (فصل چهاردهم)


نادیا دو ساعت بود که صداش رو سرش انداخته بود و دیگه داشت کلافه ام میکرد. حاضر بودم صدای اون آهنگای اعصاب خراب کنش رو تا عرش اعلا ببره ولی دیگه این بحث رو کش نده. دیگه ظرفیت نداشتم. از صبح که بالاخره قرار شده بود کمند بیاد خونه مون تا با هم به یه نتیجه برسیم نادیا داد زده بود، جنجال کرده بود، هزار جور بد و بی راه به این کمند بیچاره گفته بود. دهنم باز میکردم حرفایی میزد که دود از سرم بلند میشد.
- نادیا خواهش میکنم تمومش کن. به خدا دیگه کشش ندارم. پا میشم میرم از خونه ها.
- چیه؟ مگه دروغ میگم؟ دختره عوضی. یکی نیست بگه تو که تکلیفت با خودت معلوم نیست غلط کردی با مانی دوست شدی.
- نادیا بس کن. به من چه. به تو چه.
- والله فعلا که هم به من ربط پیدا کرده هم جنابعالی.
- چه ربطی پیدا کرده؟
- چه ربطی؟ روتو برم. انگار احمقم نمیفهمم چرا هی از کمند طرفداری میکنی. منم باشم دوست چندین ساله ام رو ول نمیکنم بچسبم به یه غریبه. میگم گور بابای مانی. ولی کور خوندین. جفتتون کور خوندین. تو که میدونی مانی برام چه حکمی داره. نمیذارم داغونش کنه. به قران کوتا نیاد خودم زندگیش رو به هم میزنم.
- نادیا دیگه زیادی داری دخالت میکنی. نه به من ربط داره نه تو. مانی خودش از پس خودش و زندگیش بر میاد پس دخالت بیجا نکن. اصلا من و تو چه خبر داریم دوستی اونا چه جوریه؟
- چه خبر داریم؟ چرا خودت رو به خریت میزنی؟ یک سال و خورده ایه که با هم دوستن اونوقت تو میگی دوستیشون چه جوریه؟ مانی از وقتی من یادمه نگاه به یه دخترم نکرده بود تا سر و کله این کمند خانومتون پیدا شد. عوضی کیف و ددراش رو با مانی رفت حالا فیلش یاد هندستون کرده. اونم با کی. با کسی که ماشالا آوازه خوش نامیش از در و دیوار شنیده میشه. تو ببین چیه که دخترش هم آمار دوست دختراش رو داره و راجع بهشون نظرم میده. یعنی اون پسره انقدر سر تر از مانیه؟
- نادیا تمومش کن. زندگی خودشه. خودش میدونه چه تصمیمی میگیره.
- نه آقا زندگی مانی هم هست. درسته مانی خفه خون گرفته ولی من نمیذارم باهاش بازی کنه.
با صدای آیفون تقریبا به طرف در حمله کردم تا بلکه نادیا هم تموم کنه جنجالش رو. در رو زدم و خودم روبروی در بالا ایستادم و منتظر تا کمند از در تو بیاد. اما با دیدن کمند و مانی که دوش به دوش هم از آسانسور بیرون اومدن یه لحظه هنگ کردم. کم کم داشتم خودم هم به حرف نادیا میرسیدم. خیلی رو میخواست که با مانی بیاد و بخواد بشینه در مورد امیر و عشق دوباره زنده شده اش حرف بزنه و ازم بخواد که مامان باباش رو راضی کنم. هر چی بود ترجیح دادم اول بشنوم بعد اظهار نظر کنم چون من هم از رابطه خصوصی مانی و کمند چیزی نمیدونستم و حق دخالت نداشتم.
اما نادیا هنوز از در تو نرسیده اخماش رو تو هم کشید و با نگاهش کمند رو آنچنان نشونه گرفت که از ترس زبون باز کردنش سریع خودم رو پشتش رسوندم و با فشار بازوهاش بهش حالی کردم که جز سکوت حرفی نمیزنه.
مانی منتظر وایساد تا کمند روپوشش رو در بیاره و بعد با یه لبخند و سلام و احوال پرسی گرم با من و نادیا روی مبل دو نفره ای نشست و با دست به کمند هم اشاره کرد تا کنارش بشینه و بعد رو به نادیا و با لبخند گفت:
- احوال نادیا خانوم. چیه نفس نفس میزنی؟ نکنه داشتین دو تایی کشتی میگرفتین؟
- هه هه. خندیدم. واقعا که.
مانی ناگهان جدی شد و چشم دوخت به نادیا و ثانیه ای بعد عصبی و در جواب نادیا ادامه داد:
- واقعا که چی؟ منظورت چیه نادیا؟
- منظورم چیه؟ آره؟ چرا لال شدی؟ چرا صدات رفته ته حلقت؟ چرا هیچی بهش نمیگی؟
کمند نگاهش تلخ بود و سرش پایین و حس میکردم شونه هاش میلرزه. مانی دستش رو آروم پشت شونه های کمند گذاشت و نگاه خسته و عصبیش رو به نادیا دوخت و:
- چرا باید چیزی بهش بگم؟ البته هر چی که باید بهش میگفتم رو گفتم. دیگه خودشه که باید تصمیم بگیره.
- تو حالت خوبه؟ پس تو چی؟ یه سال باهات بازی ک.....
مانی نذاشت حرفش رو ادامه بده و بین حرفش پرید و دوباره:
- نادیا نادیا هیچی نگو. حرفی نزن که بعد پشیمون بشی. تو چی میدونی که داری قضاوت میکنی؟ هان؟ ما یه سال با هم دوست بودیم. با هم میرفتیم میومدیم ولی این دلیل عشق و دوست داشتن نیست. من اگه با کمند یه سال رفتم اومدم با تو حداقل ده برابرش رفتم اومدم پس یعنی باید روزی که تو عاشق پیمان شدی محکومت میکردم؟ هان؟
- اما اون فرق میکنه. تو پسر عموی منی. چه ربطی داره؟
- نادیا بس کن. پسر عموی منی هم شد توجیه؟ کدوم پسر عمو دختر عمویی رو دیدی که انقدر به هم وابسته باشند؟ اگه بخوای از رابطه من و کمند چنین برداشتی کنی باید از رابطه من و خودت صد برابر غلیظ ترش رو برداشت کنی.
بالاخره مانی زبون باز کرده بود. خوشحال بودم چون بالاخره میخواست دردش رو بگه. خودش رو خلاص کنه. شاید این بهترین راه برا آروم شدنش بود. وقتش رسیده بود.
مانی یه مکس طولانی کرد و درست زمانیکه دوباره دهن باز کرد آیفون به صدا در اومد و من از روی مبل بلند شدم و مانی هم کلامش رو قطع کرد و نادیا هم با بهت به مانی خیره شد و کمند هنوز سر به زیر نشسته بود. آریانا بود. در رو زدم و در بالا رو هم باز کردم. به ثانیه نکشید که آریانا با یه اخم غلیظ از در تو اومد. خنده ام گرفته بود.
کمند بعد از هشت سال دوباره با دیدن امیر تو دفتر من و اونم کاملا تصادفی و تو یه نگاه عاشق شده بود و مریم رو یادش رفته بود. دختر امیر براش مشکلی نداشت و حتی تمام بلبل زبونی های دختر بچه و آمار دوست دخترهای امیر رو دادنش هم بی تاثیر شده بود و حالا تنها مشکلش مخالفت خونواده اش شده بود. مانی سکوت کرده بود و حالا دست تو دست کمند روی مبل نشسته بود و میخواست زندگیش رو برا نادیا بشکافه و آریانایی که فکر میکردم دیگه بیرون گود نشسته تر از اون وجود نداره با یه اخم غلیظ روبروی در و زل زده به کمند ایستاده بود و نادیا داشت سنگ همه رو با هم به سینه میزد.
با ورود آریانا نادیا سری تکون داد و اینبار با غیض رو به مانی زمزمه کرد
- خوب؟؟؟ داشتی میگفتی.
- حرفام رو زدم.
- نه کامل نزدی. تازه به جاهای جالبش رسیده بودیم. میشه بفرمایید پس اگه رو حساب پسر عمویی همیشه کنار من نبودید رو چه حسابی بوده؟
- رو همون حسابی که کنار کمند بودم.
- مانی منو نپیچون. خودت خوب میدونی من نه از سیاست چیزی حالیم میشه نه از به در گفتن و دیوار شنیدن نه از تو لفافه حرف زدن. پس رک و پوست کنده حرف بزن تا حالیم شه.
- وقتی بیست سالم بود عاشق شدم. عاشق دختری که حاضر بودم جونمم براش بدم. یه دختر بچه تخص و شیطون که از دیوار راست بالا میرفت. تازه رفته بود کلاس اول و دیگه فکر میکرد خیلی بزرگه. البته حقم داشت. انقدر که مامان باباش بهش میگفتن تو دیگه بزرگ شدی. باید خودت همه کارت رو بکنی. خیلی در حقش زور میگفتن ولی باعث شد محکم بشه. زود بزرگ بشه. تنها کاری که ازم بر میومد از دور مراقبش بودن و کمک کردنه بهش بود. اون بزرگ شد و من و آریانا هواشو داشتیم. اون عاشق شد و من براش آرزوی خوشبختی کردم. پا پیش نذاشتم. میدونی چرا؟ چون عشق با یه جرقه تو یه لحظه یه آن میاد سراغ آدما. ولی زوری نمی یاد. اون دختر با یه نگاه عاشق شده بود. عاشق کسی که به ظاهر بزرگترین دشمنش بود. کسی که دستش رو رو کرده بود. وقتی رنگ نگاهش عوض شد، خواهرم شد. دیگه نگاه کردن به چشماش گناه شد. به شوهرش گفتم. همه چیز رو گفتم حتی بهش گفتم بخواد میرم جایی که حتی یه ثانیه هم فکر نکنه سایه ام رو زندگیشه و چشمم به ناموسش. اما مرد بود طرفم. خیلی مرد بود. بهم لبخند زد و گفت خوشحالم که زنم یه برادری داره که تا پای جون پشتش باشه.
مانی هنوز داشت حرف میزد و نادیا گیج نگاهش میکرد. حقم داشت. رازی رو داشت میشنید که تو این 23 سال یکبار هم به مغزش خطور نکرده بود. آروم از روی مبل بلند شدم و کنار نادیا نشستم و تو آغوشم گرفتمش و من ادامه دادم کلام مانی رو. چون واقعا حس میکردم کلافه ست. اما باید اینو به نادیا میگفت. خودم خواسته بودم بهش بگه و اون بهترین زمان رو انتخاب کرده بود.

وقتی مانی بهم گفت چه احساسی بهت داشته اول داغون شدم. برام سخت بود قبول حرفاش. فکر میکردم اومده بهم بگه رامو بکشم و برم ولی بعد از تعریف کل ماجرا بهم گفت سپردمش به تو. بیشتر از چشمات مراقبش باش. نذار یه خوار به چشمش بره و بدون هر لحظه و هر جا کمک بخوای ازت دریغ نمیکنم و جونمم میدم چون تو انتخاب بهترین کس ام هستی و برای منم بهترینی.
با تو عقد کردم و چند ساعت بعد اون بلا سرت اومد. مرده ات رو بردم بیمارستان و حتی جرات نگاه کردن به مانی رو هم نداشتم. چی میگفتم بهش. که تمام زندگیت رو سپردی بهم و من اینجوری مواظبش بودم؟ میفهمیدم درد میکشه. دیوونه شده بود. ولی تو اون شرایط هم پشتت وایساد. پشت منم وایساد. دستم رو گرفت و بلندم کرد. اگه نبود سر پا نمیشدم ولی مردونگی رو در حقم تموم کرد و تو سخت ترین لحظه ها بهم ثابت کرد که بیشتر از دو تا چشمم میتونم بهش اعتماد کنم. نگاهش پاک بود. بارها زیر نظر گرفتمش. بارها وقتی کنارت بود خواستم امتحانش کنم ولی حتی یکبارم به خطا نرفت. دستش جز نوازش برادرانه بالا نرفت. نگاهش جز نگاه برادر نبود.
وقتی با مامانت رفتی که ازم دور باشی اینبار من بودم که تو رو بهش سپردم و حقا که باز بهم ثابت کرد که روش باید قسم بخورم. بهم گفت به کسی که دوستش داره قسمش دادی که به من حرفی نزنه از افتادنت ولی حقم بود بدونم چون تو خواهرشی. خواهری که وظیفه اش بوده به شوهرش بگه زنت مشکل داره. بهم گفت پیشت باشم ولی به احترام قسم تو بروز ندم چیزی رو. تا عمر دارم مدیونشم.
مانی حرفم رو پی گرفت و رو به نادیا:
- حالا باید به بهترین دوستم که عاشق یکی دیگه ست چی بگم به نظرت؟ خودخواهی نیست بهش بگم دوستش نداشته باشه؟ نره دنبال عشقش؟
بعد از این حرف آروم دستی پشت شونه کمند کشید و بی هیچ حرفی از روی مبل بلند شد و برای آخرین بار چشم دوخت به کمند و:
- کمند برای آخرین بار بهت میگم امیر لیاقتت رو نداره. امیر لیاقت اینهمه پاکی و سادگی روح و جسم تو رو نداره. نمیگم من لیاقتت رو دارم. نمیخوام فکر کنی برا خاطر خودم این حرفا رو میزنم. برا من گذشتن سخت هست ولی میگذرم اما دلم نمیخواد کسایی که تو زندگیم ازشون میگذرم یه روز غم رو تو چشماشون ببینم. پشیمونی رو بخونم. پس اگه رفتی پشیمون برنگرد. هیچوقت.
بعد آروم از حال رفت و ثانیه ای بعد صدای به هم خوردن در نشونه رفتنش از خونه بود.

با رفتن مانی، نادیا تقریبا مات روی مبل و تو سکوت کامل فرو رفت. کمند برای ثانیه ای به من چشم دوخت ولی قبل از دهن باز کردن، آریانا عصبی روبروش ایستاد و شروع کرد به حرف زدن:
- کمند خانوم میدونی چیه؟ گاهی باید از عشقت بگذری. تو خودت نابودش کنی. میدونی چرا؟ چون بعضی عشق ها عاقبت ندارن. خودمون میدونیم آخرشون به کجا میرسه ولی میخوایم خودمون رو گول بزنیم و چشمامون رو ببندیم ولی فکر میکنی تا کی میتونی چشمات رو ببندی؟ منم عاشق شدم. خوب میدونی عاشق کی. مریم. مریمی که روزی با عشق تو و پی هوس رفته بود. چشمام رو بستم چون لااقل سرش به سنگ خورده بود و دوباره اون راه رو نرفته بود ولی در نهایت یه شب که تنها لای چشمم رو باز کردم حقیقت مثه پتک تو سرم فرود اومد. حالا عشق تو جلوت وایساده. همون عشقی که تو رو تمام و کمال میتونست داشته باشه ولی هوسش جلوتر از مثلا عشقش بود. نه یه بار نه دو بار چندیدن و چندین بار. بارهایی که نتیجه اش دو تا بچه ست. یه پسر و یه دختر. پسرش رفت و امیدوارم خوشبخت بشه ولی دخترش کنارشه. همون دختری که فردا به تو شاید به چشم زن بابا نگاه کنه. به بچه تو به چشم دشمن نگاه کنه. به چشم یه مزاحم که جاشو گرفته. میخوای تا ابد چشماتو ببندی؟ گوش هات رو بگیری؟ فکر کردی اگه فردا بریدی کی پشتت می ایسته؟ فکر میکنی تو آخرین زن زندگیش میشی؟ نمیدونم تویی که باید تصمیم بگیری ولی من اومدم فقط یه چیز رو بهت بگم. اونم اینکه وقتی نادیا برای مانی شد خواهر، رنگ چشماش برگشت. درست رنگ چشمای من امروز شد. ولی وقتی دیشب دیدمش رنگ چشماش دیگه مانی دیروز نبود. میفهمی حرفام رو. مطمئنم تو هم نگاه آدم عاشق رو میفهمی. مانی مرد بزرگیه. میگذره ولی هر بار که میگذره داغون تر میشه. خوشبختیت رو ببینه سر پا میشه. فکر میکنی خوشبخت میشی؟ اگه با امیر خوشبخت میشی برو چون مانی داغون نمیشه ولی اگه یه درصدم فکر میکنی که خوشبخت نمیشی نذار گناه داغون کردن وجود مانی گردنت بیفته. جواب پس دادنش سخته. خیلی سخته.

آریانا حرفاش رو زد و ثانیه ای بعد اونم در رو بست و رفت. من موندم و نادیای مبهوت و کمند کلافه. چاره ای نداشتم جز اینکه کمند رو هم ردش کنم تا ببینم نادیام رو چیکار کنم. رو کردم به کمند و سکوت رو شکستم:
- تصمیمت چیه؟ واقعا امیر رو میخوای؟ اگه انقدر عاشقشی پس حتما تا تهش رو هم فکر کردی. من حرفی ندارم. راضی کردن مامانت با من ولی بهت یه پیشنهاد دارم. اونم اینکه تا پنجشنبه صبر کنی. اونم دعوته مهمونی. هر تصمیمی داشتی میتونی پنجشنبه بهش بگی. ولی نظر من اگه هنوزم برات مهمه و هنوزم بهم اعتماد داری باید بگم مانی مردیه که میتونه خوشبختت کنه. چون مردِ. ولی بازم خودت میدونی.
نادیا بالاخره سکوتش رو شکست و رو به کمند با بغض زمزمه کرد:
- تو هم مانی رو دوسش داری مگه نه؟
کمند تنها تو سکوت به نادیا نگاهی کرد و ثانیه ای بعد خونه مون بود و من و نادیا تو آغوشم. نادیایی که اونشب سکوت کرد و اشک ریخت و تو خواب و بیداری بهم گفت:
- من نمیدونستم مانی.... من مثل آریانا بود برام... من.... من....
- شش هیچی نگو. هر چی بوده گذشته و حالا مانی همون برادریه که همیشه فکر میکردی. بهش همیشه احترام بذار و فقط براش آرزوی خوشبختی کن. اون مرد بزرگیه.
ساعتها پیش پیمان خوابش برده بود و من حالا باز تنها بودم و تو تنهاییم داشتم با خدای خودم حرف میزدم. همون خدایی که یه روز سرش داد زده بودم و بهش پشت کرده بودم ولی اون پشتم مونده بود. دوباره خنده رو مهمون لبهام و گرمی رو مهمون خونه ام کرده بود. و من شرمنده بودم. منی که همیشه فقط خودم رو دیده بودم و درد هیچکس رو ندیده بودم. درد مانی هم درد بود. دردی که من ندیده بودمش. درد آریانا هم درد بود. اما اونم ندیده بودم. و حالا میفهمیدم درد کمند چقدر بزرگه. حالا وقتش بود که درد اونا رو ببینم. خود بینی بس بود. اون شب با خدای خودم حرف زدم. درد دل کردم. از درد عزیز ترین هام باهاش حرف زدم و ازش خواستم در جواب تمام پشت کردنام و نفرین کردنام و فریادهام یه بار دیگه بزرگی کنه و دل عزیزترین هام رو شاد کنه تا همه مون دوباره بخندیم. تا خنده رو رو لبای مانی ببینم و آروم بگیرم. آره منه خودخواه باز رو انداخته بودم به همون خدای همیشه صبور و بزرگم. همون که خطاهام رو ندید گرفته بود و جواب های رو با هوی نداده بود.

..........

سالن تو سکوت کامل فرو رفته بود و همه سرها روی ورق هاشون بود. انتهای سالن ایستاده بودم و زیر چشمی پیمان رو نگاه میکردم و خاطرات سالها پیش رو مرور میکردم. با بالا رفتن دست یکی از دانشجوها ناچار نگاه از پیمان گرفتم و به طرف صندلی رفتم و کنار پای شر ترین دانشجوی کلاسم ارغوان خم شدم تا سوالش رو جواب بدم.
برای ثانیه ای سنگینی نگاه پیمان باعث شد سرم رو به طرفش بلند کنم ولی نگاهش به ارغوان بود. ثانیه ای روی ارغوان دقیق شدم و بعد از پاسخ دادن به سوالش که تقریبا اصلا سوال نبود از کنارش دور شدم و به طرف پیمان رفتم که پیمان مثل برق از کنارم رد شد. مسیرش رو با چشم دنبال کردم. مقابل صندلی ارغوان ایستاد و دوباره همون طعم گس تو بینیم و همون اخم عمیق سالها پیش تو چشمم نشست. خاطرات زنده شدن. انگار این من بودم نه ارغوان. اخمی که حالا روی ارغوان نشسته بود. ارغوانی از جنس من. لبخند زدم. لبخندی پر رنگ و آروم. به طرف ارغوان و پیمان رفتم و با صدایی آروم رو به پیمان:
- دکتر راستین تو سالن بیرونی یکی از دانشجوهاتون سوال دارن.
بعد نگاه ملتمسم رو به چشماش دوختم و وادارش کردم به خروج از کلاس و مقابل ارغوان دستم رو دراز کردم و برگه رو ازش گرفتم و با صدای آروم و لبخندی مطمئن:
- تقلب رو بو میکشه. یه روز منم خدای تقلب بودم ولی ازم تقلبم رو گرفت. اول گفت بهتره برگه ام رو بدم. دست کم گرفتمش و عاقبت یه خط قرمز و یه 0.25 نصیبم شد. تا برنگشته برو.
ارغوان بی هیچ حرفی رفت و چند دیقه بعد پیمان کنارم ایستاد و با لبخندی محو و نگاهی دلخور:
- بازم تقلب؟ داشتیم؟
- یاد خودم افتادم. نذاشتم اشتباه منو تکرار کنه.
بعد شونه ای بالا انداختم و از کنارش رد شدم به طرف انتهای سالن و بعد نگاهم رو با لبخند مهمونش کردم و در جواب لبخند شیرینش رو هدیه گرفتم.

......

و حالا تو این سکوت و خنکای پاییزی این منم نادیا راد استادیار حقوق خصوصی و در حال کار کردن روی تز دکترام دست تو دست شوهرم پیمان راستین در حال قدم زدن روی جدول کنار ته دنیامون. همون جدولی که یه روزی برای اولین بار روش راه رفته بودیم. راه میریم و تو سکوت و با نگاه و فشار دستامون با هم حرف میزنیم. از فردا. از روزی که دختر یا پسرمون هم با ما اولین قدم هاش رو روی این جدول راه بره. و شاید روزی اون هم با زنش یا شوهرش و شاید مثل پدرش با کت و شلوار یا مثل مادرش با گرمکن روی همین جدول راه بره و بخنده.
کنارمون صدای غر غر ها و جیغ جیغ های مینو دختر 3 ساله کمند و مانی میاد که با اصرار میخواد مثل من و پیمان از روی جدول راه بره اما چشم غره های کمند به مینو و مانی به من و پیمان مانعش شده.
پشت سرم آریانا فارغ و خندان و دست در جیب راه میره و هنوز دنبال نیمه گم شده اش میگرده. نیمه ای که شاید همین امشب پیداش کنه و شاید.....
با حرکت سریع آریانا که در حال دویدن از کنارمون میگذره صدامو کمی بلند تر میکنم و میپرسم:
- کجا؟ چی شد آریانا؟
- دختره دیوونه رفته درست لب پرتگاه چرخ چرخ میزنه. یه سنگ از زیر پاش در بره با مغز رفته تا ته.
پیمان نگاه خندانش رو به من میدوزه و ثانیه ای بعد دختر مبهوت رو میبینم که به آریانا و دست گره خوردش دور شونه هاش خیره شده و لبخند محوی و بی دغدغه ای روی لبهاشه و نگاه پر غضب آریانا که چشم از دختر بر نمیداره.
شاید همون دختر باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
انتهای جدول پیمان نوشیدن یه فنجون قهوه رو پیشنهاد میده و من با لبخند چشم میدوزم به بستنی دست مینو که از کمند و مانی باج گرفته و دقایقی بعد تو یه دستم بستنی قیفی چند رنگ و دست دیگه ام لیوان قهوه نیمه برگشته و تو دست پیمان چند برگ دستمال کاغذی و روی لبش یه لبخند پر رنگ و تو نگاهش دنیایی عشق نشسته.

پایان


برچسب ها: رمانی ها - 42-رمان تقلب - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , دنیای رمان , رمان خوانها , دانلود رمان| - تک سایت ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45335

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا