تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان در پی تنهایی (فصل اول)


عشق تو به تاروپود جانم بسته است
بی روی تو درهای جهانم بسته است
از دست تو خواهم که برآرم فریاد
در پیش نگاه تو زبانم بسته است

حالا احساس می کنم تاریکی شب چی داره به من می گه من یک گمشده ام نه نامی نه نشونی من کیم من بین اینا چکار می کنم از کجا اومدم هیچی هیچی یادم نیستبا صدای شیما به خودش آمد و به طرفش برگشت
شیما:سایه بیا توسرما می خوری
نگاهش کردم همین یک شخص بود بود که امید برای زنده موندنم داشت همه دکترا قطع امید کرده بودن لبخندی به او زدم دست انداخت دورشونم با هم به طرف ویلا راه افتادیم چقدر دوستش دارم شاید خواهری دارم به مهربونیه شیما و من نمی دانستم برگشتم نگاهش کردم که اون هم تو فکر بود بوسه ای به گونه اش زدم که به خودش امد اشک درچشمانش جمع شده بود با دیدن اشک توی چشمانش قلبم به درد امد شیما آهی کشید و گفت
شیما:سختته می دونم ولی من خوشحالم چون تورو دارم ولی واسه تونمی دونم چی بگم فراموشم که نمی کنی می دونم خیلی دوست داری زودتر بدونی کی هستی
خندیدم خنده ی تلخ واقعا زندگی برای من چی در انتظار داشت
سایه:حالاکه فراموشی دارم دیگه چیرو می خوای فراموش کنم
هردو لبخندی زدن و وارد خانه شدن بعداز شام هردو به اتاقهایمان دلم واسه ی شهره جون واقای دکترتنگ شده جای خالی اشان را احساس می کردم برای زیارت رفتن مشهد پیش امام رضا شاید برای من هم دعا کنن چقدرسخته گذشته یادت نباشه حتی خودتو,همه ازگذشته فرار می کنن ولی من دارم..... درست یادمه اون هفت ماه پیش را تازه بیدار شده بودم تمامه بدنم درد می کرد همه جا سفید بود سفید سفید که صدایی اومد صدا را نمی شناختم بدنم خیلی درد می کرد انگار دیگر جانی نداشتم
-بهوش اومد بهوش اومد
با خوشحالی نزدیک شد دستمو گرفت نگاه به چشمانش کردم اشک در انها جمع شده بود چشمان مشکی اش درخشش آشنایی داشت ولی او کی بود چه کسی بود که از بهوش آمدن من اینقدر خوشحال بود من کجام اینجا کجاست دختر نگاهی به من کرد و گفت
-خوشگله ترسوندی منو دیگه داشتم ناامید می شدم
دکتر و چند پرستار سراسیمه داخل شدن هر یک دور من جمع شدن دکتر دستی بر روی شانه ی دختر نهاد و لبخندی به دختر زد و گفت
دکتر:آخرش بهوش اومد خیالتون راحت شد شیما خانوم...(نگاهی به من کرد)دخترم حالت چطوره(لبخندی به لب اورد) ما همه امید زنده موندن تو رااز دست داده بودیم خیلی داغون بودی وقتی آوردنت هیچ جای سالم تو بدنت نبود تصادف بدی کردی(لخند مهربانی زد و به دختر نگاه کرد) فقط شیما بود که امیدی به تو داشت می گفت احساسی به من می گه زنده می مونه این خوشگله جوونه من میدونم زنده می مونه حالا که می بینم احساسش بهش دروغ نگفته
قطره اشکی روی دستم چکیدنگاهش کردم چقدر مهربون بود اون چشماش ولی...
شیما:اسمت چیه خوشگله
اسمم اینجا بود که پی بردم چه بلایی به سرم در امده پی به تنهایی بردم که در انتظارم بود
-من من من نمی دونم یادم نمیاد من کیم اینجا چکار می کنم من من...
شیما و دکتربه یکدیگرنگاه کردن ترس عجیبی در چشمانشان بود دکتر لبخند ارامش بخشی زد ولی می تونستم بگم که خیلی نگران شد از چشمانش می خواندم ولی باز هم لبخندی چاشنی صورتش بود
دکتر:به خودت فشار نیار دخترم بیشترین صدمه به سرت خورده باید انتظار این چیزرو داشته باشیم به مرور زمان ممکنه خوب شه

شیما با چشمان نگران و اشک الودش نگاهم کرد و لبخندی زد
شیما:منو داری غم نداشته باش همه چی یادت می یاد کمکت می کنم یادت بیاد
ولی چطورمی شد غم نداشته باشم من نااشنام دکتر بعداز حرفی از اتاق بیرون رفت یک هفته دیگر حالم بهتر شد شیما رو به رویم نشسته بود و از خودش می گفت نگاهش کردم قدی بلند داشت پوستی مهتاب گونه ای داشت بینی کوچک ولبانه غنچه ای روسری پسته ای رنگی سرش بود بود خیلی بهش می آمد دختر خوش حرفی بود همه رو شیفته خود می کرد حالا 7ماه از اون روز می گذره ولی هیچی یادم نمی یاد شیما منو راضی کرده به خونشون بیام و خواهرش باشم دکتر که حالا عمو صداش می کنم خیلی دوستم داره همین طور شهره جون خیلی به من می رسن که انگار اتفاقی نیفتاده ومن فردی از خانوادشون هستم ولی من ناآشنام اسم سایه شيما برای من انتخاب كرده می گه من مثل سایه ی ماه می مونم که روی دلها لونه می کنه شیما دختر شوخ و بامزه ای است به قول شهره جون یک دیونه کم بود که یکی دیگه اضافه شده ضربه ای به دراتاق خورد که به خودم امدم از در زدنش می دونستم خودشه دست از فکر کردن کشیدمو لبخندی زدم
سایه:می دونم خودتی در نزن بیا تو
شیما سرش را از لای در داخل کرد و خندید كه منو هم به خنده انداخت
-نمي گفتي هم مي اومدم تو, مي دوني كه دوست ندارم زیاد حرف بزنم ولی دلم واسه ی توی دیونه تنگ شده بود
سایه:این زبونو از کجا اوردی من نمی دونم
شیما:سایه...
سایه:جانم هروقت اینطور سایه می گی حتما چیزی از من می خوای حالا بگو
شيما:هوشت خيلي خوبه دیدی چطور كتابه كنكورو با هم مي خوندیم پس بیا تو کنکوربا هم شرکت کنیم
سایه:اگه من قبول کنم فکرمدرک اینارو کردی اونارو چیکار کنم
شیما با خوشحالی سایه را بغل کرد و بوسید
-اي جان بابا گفت فقط راضیت کنم دیگه دخالت نکن فهمیدی بسپر به ما ...وای سایه فکر کن
لبخندی به او زدم بعد از کلی سروکله زدن با یکدیگر به خواب رفتیم
سایه خیس عرق بود شیما بلند شد و او را در این حال دید سایه صورتش در هم فشرده شد بود با خود حرفایی تکرار می کرد(نکن تورو خدا .............. نه نه من نمی تونم..............؟)با جیغی از خواب پرید شیما چشمانش از تعجب گرد شده بود سایه دست برروی قلبش گذاشت این خواب چرا ول کنم نیست نکنه از گذشتمه نگاه به شیما کرد دید با حالتی نگران او را نگاه می کرد
شیما:سایه عزیزم خوبی
بار دیگر اشک در چشمان مهربانش جمع شد
سایه:شیما داشتن منو می زدن اون زنو هم می زدن من نمی دونم کی بودن ولی شیما.........
اجازه نداد ادامه حرفش را کامل بزند بغلش کرد و هق هق گریه هر دو بالا رفت
شیما:فقط خواب بود خواب.. بیا بخوابیم که واسه ی کنکور باید اماده بشیم

خنده ی بلندی سرداد که سایه را با ان خنده ی وحشتناک به خنده انداخت شیما به خواب عمیقی رفت ولی سایه نتوانست از خوابی که دیده بود دست بکشد کم کم چشمانش سنگین شد و به خواب عمیقی رفت و نفهمید کی خوابش برد
************************

شهره:اقا هادی تورو خدا اروم تر شاید بچه ها خواب باشن
هادی:خوب دلم واسه دخترام تنگ شده ای خانوم گیرندین دیگه فقط یک نگاه
دکتر که می دانست انها در یک اتاق با یکدیگر هستند در اتاق سایه را باز کرد و داخل شد شیما و سایه کنار یکدیگر به خواب رفته بودن نزدیک ان دو رفت و بوسه ای بر سر هر دو نهاد که شهره نیز کنارش ایستاد و نگاه به هر دو کرد
شهره:من هم دلم برای هردو برای شیطونی هاشون تنگ شده بود با اومدن سایه همه چی تغییر کرده هادی خونه ی پر سوکوتمون با این دختر پر هیاهو شده این دختر چیزی عجیبی داره ادمو می کشونه طرفه خودش اقا هادی راستش را بخای دوست ندارم گذشتشو یادش بیاد من به اون عادت کردم دوستش دارم همه دوستش داریم
به گریه افتاد دکتر او را به بیرون اتاق برد و او را بر روی رخت خواب نهاد و صورتش را در دست گرفت و بوسه ای بر سر همسر خود نهاد باید اعتراف می کرد او نیز سایه را از جان بیشتر دوست داشت ولی آنها نباید فقط به خودشان فکر کنن آن دختر نیز زندگی داشت
دکتر:خانوم گلم خوشگلم سایه هیچ جا نمی ره ما اونو دوست داریم اون هم مارو دوست داره ولی اون هم حق داره بدونه کیه از کجا اومده این ظلم نیست که ما از اون حقیقت زندگیش رو دریغ کنیم راست نمی گم حالا بخند واسم دلم شادشه بخند که بی اون لبخند خوابم نمی گیره
شهره لبخندی زد و حق را به داد
**********************

چشمانش را به ارامی باز کرد سرو صدایی از پایین می امد نکنه دزد اومده ترسی برجانش نشست شیما را تکان داد تا بیدار شود
شیما:بخدا سایه فقط 10دقیقهبذار بخوابم بعد بیدار می شم
سرش را زیر پتو برد که سایه مشتی به بازویش زد
سایه:دیونه صدایی از پایین می یاد فکر کنم دزد اومده شیما...
شیما سرش رااز زیر پتو بیرون اورد و خنده ی بلندی سر داد که سایه با ترس نگاهش کرد
سایه:ازدزد بیشتر من از تو می ترسم دیونه
شیما:وای سایه فکر کن دزد باشه چه حالی می دهبدو بدو بریم که دستم می خاره یک گوش مالی حسابی بدم
یک بار دیگر خنده ی وحشتناکی سر داد که او را نیز به خنده انداخت هر دو اروم اروم از پله ها پایین می رفتن که با صدای دکتر هر دو جیغی کشیدن و پا به فرار گذاشتن دکتربا این حرکت ان دو بر روی پله ها نشست و به خنده افتاد با خنده های او ان دوایستادن و نگاهشان را به طرف دکتر برگرداندن شهره نیز از خنده های او از اشپز خانه بیرون امد
شیما:شمایین من ... من که می دونستم شمایین این سایه همینجور می ترسه که بیا شیما دزد اومده
سایه برگشت نگاهش کرد
-نیشت رو ببند چه دوروغ می گه
سایه برگشت نگاه به دکترکرد که هنوز می خندید
-سلام عمو جون کی اومدین چرا خبر ندادین
دکتر:سلام خوشگله عمو
سایه:دلمون واستون تنگ شده بود
دکتر:ما هم همینطور عزیزم
هردوی انها را دراغوش گرفت و بوسید سایه به طرف شهره رفت و گونه ی او را بوسید
شیما:وای چقدر ناز می کنین می دونین چیه سایه عزیزم بیا تو بغل خودم

شهره:دختره ی بی حیا خجالت بکش
سایه:شهره جون حیا با شیما سازگاری نداره شما که می دونین
شیما:سایه داشتیم..
سایه: چجورم
وشکلکی برای شیما در اورد که از چشم دکتر دور نماند و او را بار دیگر به خنده انداخت
دکتر:دخترا........
حرفش کامل نشده بود که موبایلش به صدا در امد
شهره:شما دیونه ها (هر دو برگشتن و به شهره نگاه کردن) صبحونه یالا
شیما:اخ جون مامانی
و بوسه ای به او داد و زبونی برای سایه در آورد که سایه به خنده افتاد هردو برسر میز سربه سر یکدیگر می گذاشتن و شهره رو می خندوندن که دکتر به اشپزخانه امد و هر دو ساکت شدن نگاه به دکتر کردن دکتر خیره به ان دو نگاه کرد
شیما:چیه بابا چرا همچین نگاه می کنین
دکتر لبخندی زد
-ماموریتت رو انجام دادی
شیما فکری کرد و از جا پرید
شیما:اها ... ولی کدوم مآموریت
دکتر نگاهی به او کرد
دکتر:ای بابا پس چرا گفتی اها
شیما:تا یادم بیاد که نیومد و لبخندی زد که تمام دندان های سفیدش نمایان شد
سایه:دوباره که تو نیشت باز شد عمو منظورش اینه که با من در مورد دانشگاه کنکور حرف زدی
دکتر: افرین.. کاش این هوشو این دختر ما هم داشت
شیما:دستتون درد نکنه بابا نو که اومد به بازا...............
سایه نگذاشت حرفش را کامل کند و لقمه ای در دهانش گذاشت و به دکتر نگاهی کرد و لبخندی زد
-ولی عمو من نمی خوام به شما زحمت بدم نمی خوام واستون مشکل ساز باشم همه ازم پرسیدن من کیم جواب ندارم بدم من کیم از کجا اومدم خانواده ای دارم یا نه به ایناش فکر کردین عمو همین که پیشه شما هستم زیادیم ولی....
دکتر وسط حرفش پرید و اخمی بر ابرو آورد
دکتر:حرفات تموم شد تو دختر منی عمو می گی بعد می شینی از این حرفا می زنی
شیما نیز اخمی کرد و صورتش را از او برگرداند
شیما:انتظار نداشتم ازت این چه حرفایی بود که زدی
سایه:به من حق نمی دی
شیما:حق می دم ولی تو به امید حرفای مردم که زنده نیستی خدا بهت فرصت دیگه داده یک اسم دیگه یک زندگی دیگه ازش استفاده کن نه فرار تو سایه ای دوست من خواهر من پس کسی هستی نیستی
اشک در چشمانش جمع شد بهترین خانواده نصیبش شده بود هردو یکدیگر را در آغوش گرفتن سایه اشکهای او را پاک کرد او اشکهای سایه رو پاک کرد شهره با دیدن این صحنه لبخندی به لب اورد
شهره:دخترای خودمین بخدا یاد بگیر هادی
بلند شد و هردوی انهارا بوسید دکتر خنده ای کرد
دکتر:خوشم اومد پس تو هم هوش داری.... همه چی حل شده مدارک همه چی داری تو به اسم سایه فروغی از این ببعد زندگی می کنی تو دختر عموی شیما فروغی هستی
برق عجیبی در نگاهای انها درخشید که دکتر لبخندی زد
دکتر:هردوتون برای کنکور اماده باشین
شیما هورایی کشید و پدرش را در اغوش گرفت و بوسید و رفت تا برای امتحان اماده شود سایه نیز بلند شد که برود که با صدای دکتر ایستاد و به او نگاه کرد
دکتر:زندگی جدیدی شروع کن سایه برای خودت اشنا باش ما همه تورو دوستداریم... حالا برو که داد شیما می ره هوا
خواست برود که دکتر دوباره صدایش زد
دکتر:یک چیزی یادت نرفته
اشاره کرد به گونه اش که سایه لبخند دلنشینی زد و بوسه ای بر گونه ی او نهاد و به طرف پله ها به راه افتاد شهره و دکتر نگاه به یکدیگر کردن و لبخندی زدند به رفتن دختری چشم دوختن که حالا فردی از خانواده اشان بود ارام قدم برمی داشت که هر بیننده ای را برای مشاهده ی او وادار می کرد...زیبا و دلنشین بود
چند هفته گذشت ان دوتمامه وقت خود را برای کنکور اماده می کردن شهره همیشه شکایت می کرد ولی ان دو او را راضی می کردن که صدمه ای به روحیه ی انها وارد نشود سایه نگاهی به شیما کرد که سرش در کتاب بود و حواسش به هیچ جا نبود لیوان ابی که کنار رخت خواب بود برداشت و ان را بر روی سر او ریخت خنده ی بلندی سر داد و پا به فرار گذاشت شیما که شوکه شده بود به سایه نگاه کرد که خنده ی بلندی سرداد و پا به فرار گذاشت
شیما:سایه فقط دستم بهت نرسه...
سایه ازپله ها پایین امد و پشت سر شهره که تلفن صحبت می کرد سنگر گرفت
شیما:مامان برین کنار که من حساب دست این دختره بدم
شهره اخمی کرد و چشم غره ای به شیما رفت
شهره:شیما وای به حالت دست به دخترم بزنی... حالا لطفآساکت مگه نمی بینی
اشاره به تلفن کرد اورا به سکوت دعوت کرد سایه زبونی برای شیما در اورد و گونه ی شهره را بوسید شیما کنار مادرش ایستاد
شیما:مامان با کی صحبت می کنین
شهره لبخندی زد
شهره:اره ..اره.. حالا کنارم ایستاده گوشی
شیما اشاره کرد که کیه ولی او جوابش نداد گوشی تلفن را به او داد و کنار سایه نشست
-الو بله...

جیغی بنفش از خوشحالی کشید و به خنده افتاد که همه را با خود به خنده انداخت
شیما:داداش من فدات شم داداشی گلم......من هم دلم تنگ شده.....زود بیا دیگه یادی از من نمی کنی.....باشه من هم همینطور...خداحافظ
گوشی را سرجایش گذاشت و قطره اشکی از چشمانش سرازیر شد
شیما:داداش شاهرخ نمی یاد اخه من نمی دونم شما چرا خواستین بفرستینش اون خارج درس بخونه مگه اینجا نداره
سایه:چند ساله رفته؟
شیما:می شه گفت 6سالی
سایه:تازه یادت افتاده اینجا هم دانشگاه داریم اخه دیونه من اینقدر به همه می گم تو یکی اون بالا چیزی کم داری باور نکردن حالا شهره جون باورتون شد
شیما جیغی گشید و گفت:سایه حالا فقط خدا به دادت برسه
صدای جیغ دخترها و خنده های شهره در ویلا پیچده بود که دکتر نیز امد و ویلای خاموش فروغی با هیاهوو شیطنت پر شده بود
**************************
آن روز فرا رسیده بود که هر دو منتظر ان روز بودن هردو سوار ماشین شدن دلهوره ی عجیبی داشتن تا رسیدن به مقصد شیما دست سایه را در دست گرفته بود و می فشرد دکتر با گفتن موفق باشید انها را پیاده کرد
شیما:سایه من می ترسم نمی دونی قلبم داره چه تند تند می زنه..دست بزن نگاه کن
سایه با چشمان گرد شده نگاهش کرد
سایه:ای وای شیما
شیما:دیدی من چی بهت گفتم
سایه:این که داره طبل می زنه من باید برم به عمو بگم تا چکابت کنه بابا این صدا طبیعی نیست
خنده ای کرد
شیما:وووووووووووووووواااا� �ااااای سایه.....
سایه پا به فرار گذاشت سایه جلو و شیما پشت سرش دنبالش می داد که به کسی محکم بر خورد کرد و به زمین افتادن سایه که مچ دستش به درد امده بود بدون انکه به طرف مقابلش نگاه کند وبا حالتی که تأسف در آن بود گفت
-من من من من من واقعآ معذرت می خوام بخدا من من من
پسر جوان با عصبانیت امد چیزی بگوید که با دیدن معصومیت چهره ی دختر و صداقت کلامش لبخندی زد و زیبایی اورا ستود شیما که به او رسیده بود با نگرانی کنارش نشست و گفت
شیما:وای عزیزم خودت خوبی نگاه کن دستت چی شده
سایه لبخند مهربانی زد و نگاهش را به ان مرد دوخت
سایه:خوبم عزیزم نگاه کن این اقا چیزیش نشده
پسرجوان:من خوبم انگار شما زخمی شدین حواستون کجا بود
سایه از نگاه آن پسرخوشش نیامد با یک معذرت خواهی از کنارش رد شد و چشمان ان مرد انها را دنبال کرد شیما نگاهی به سایه کرد با دیدن اخمهای او همه چیز را فهمید و چیزی از او نپرسید هر دو به سر جلسه رفتن و با دقت تمام به سوال ها جواب دادن هر دو با خوشحالی از جلسه بیرون امدن و با خوشحالی به طرف خانه به راه افتادن داخل ویلا شدن و شیطنت هایشان دوباره شروع شد
شهره:دوباره شما دوتا بلاها اومدین
سایه و شیما گونه ی اورا بوسیدن که چشم شهره به دست سایه افتاد و به گونه ی خود زد
شهره:خدا مرگم بده دستت چی شده دختر
سایه:اااا شهره جون این چه حرفیه خدا نکنه ...یک چیز ساده است یک بریدگی کوچیک
ولبخندی زد شیما که تیکه سیبی می خورد گفت
شیما:مامان اینقدر لوسش نکنین دیگه اه اه همینه که اینطور شده دیگه
سایه:حسود نیاسود دیونه
خواستن به یکدیگر حمله کنند که شهره به وسط انها آمد
شهره:حالا لطفا دعوا نکنین و به من بگین دستش چی شده
هر دو نگاهی به یکدیگر کردن ولبخندی زدن شیما چشمکی به او زد هر دو بر روی مبل نشستن و چهره ناراحتی به خود گرفتن شهره با نگرانی کنارشان نشست و نگاهی به آن دو کرد که سر به زیر نشسته بودن
شهره:جون به لبم کردن بگین چی شده اتفاقی افتاده
سایه اهی کشید و گفت
سایه:شهره جون چطور بگم...شیما تو بگو
شیما نگاهی به شهره کرد و سرش را پایین انداخت و انگشتان دستش را فشرد که صدای شهره را در اوردن
شهره:می گین چی شده یا نه دست سایه چی شده چطور زخمی شده
شیما:چیزه مامان سایه خوب....
شهره با نگرانی به ان دو نگاه کرد
شهره:سایه چی..سایه تو بگو عزیزم چی شده
شیما بلند شد کنار پای مادرش زانو زدو با حالت مظلومانه ای نگاه به چشمان مادرش کرد:چطور بگم مامان با چه زبونی بگم
شهره:با همین زبونی که حرف می زنی دیگه
شیما: خوب مامان ای خدا کمکم کن بتونم بگم ای خدا خودت به مامان صبر بده
سایه سرش را پایین انداخت که شهره صورت پراز خنده ی او را نبیند :ای خدا به شهره جون صبر بده
شهره که نگرانیش بیشتر شده بود نگاهی به ان دو کرد که سرشان پایین بود:وااااااای بگین چی شده بگین چکار کردین تا یک فکری بکنم
شیما و سایه نگاهی به یکدیگر کردند که سایه چشمکی به او زد


برچسب ها: رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 139- رمان در پی تنهایی , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , دوسـ ـتـداران رمـان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , پاتوق رمان | دانلود رمان , رمان و داستان های عاشقانه - رمان عشق پایان تنهایی ... فصل نهم ... , تک سایت | دانلود رمان , ایرانی , عاشقانه , پلیسی , خارجی ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45334

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا