تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (فصل دوازدهم)


- درد داشتم. انقدر که دلم میخواست بی خیال آبرو و عالم و آدم بشم و فقط جیغ بکشم. نمیدونم چه مرگم بود ولی دردی که تو پای چپم بود وحشتناک بود. امونم رو بریده بود. دلم نمیخواست حتی پیمانم ببینم. چون مجبور بودم به زور جلوش ادای آدمای شوخ و شنگ و در بیارم که انگار دردی ندارن و جز خنده رو لبشون هیچی نیست. و این بیشتر از هر چیزی برام زجر آور بود. نمیدونم میفهمی یا نه ولی وحشتناک بود که تو اوج درد بخندی. هر بار یه پرستاری میومد تو به زور لبخند رو لبم مینشوندم تا مبادا از دستم خسته بشن و تنهام بذارن. اینم از مانی داشتم. همیشه میگفت هیچکس دلش نمیخواد بشینه درد و مشکل کسی رو گوش کنه و اینکه باید تو اوج درد و ناراحتی هم سعی کنی به روی مردم بخندی. چون گناه اونا نیست که تو درد داری یا بی حوصله ای. میگفت این روی خوش آدمه که باعث میشه مردم تنهاش نذارن و حالا واقعا از تنهایی و دیدن صبح تا شب این در و دیوار سفید انقدر کلافه میشدم که حاضر بودم به هر دردی بزنم تا یه جوری این تنهایی رو کمرنگ کنم. انگار در و دیوار اتاق میخواستن بخورنم.
بدتر از همه اینا اخلاقای عجیب همه ست. مامان هر روز میاد پیشم میشینه و فقط نگام میکنه و بغض میکنه. نمیدونم چش شده ولی ذوق دو عالم رو دارم میکنم که انقدر مهم شدم که مامان از کارش به خاطرم زده. بابا خیلی آرومه و مثل همیشه صد سال یه بار حرفی از دهنش در میاد. دوسش دارم. حالا بیشتر از همیشه. حس میکنم چه دردی تو تمام این سالها کشیده اونم فقط چون از مامان بزرگتر بوده و مامان همیشه فکر میکرده جوونیش به پای بابا سوخته. بوسه هاش رو دوست دارم. حس بابا داشتن رو بهم میده. حس قشنگیه. شاید باورت نشه ولی هر بار که میاد و آروم رو صورتم خم میشه و پیشونیم رو میبوسه دلم پر از خوشی میشه و میخندم. این خنده به زور نیست ناخودآگاهه. تنها خنده ایه که بی درد سراغ لبهام میاد.
آریانا خیلی تو خودشه. دیگه با اون آریانایی که میشناختم زمین تا آسمون فرق میکنه. خیلی برام عجیبه. خنده هاش مصنوییه درست مثه خنده های من وقتی درد دارم و میخوام زار بزنم میمونه. اونروز بهش گفتم بیا مثه قدیم باشیم. همونجور صاف و رو راست. مثه کف دست. فقط مات نگام کرد. منم زدم زیر گریه. حتی جیغم کشیدم. بالشتم رو تو دهنم کردم و جلوش جیغ کشیدم. گفتم درد دارم. انقدر زیاد که لا اقل جلو تو نمیخوام به زور بخندم. خیلی مزیت داشت اون گریه ها و جیغام. دوباره شدیم مثه کف دست. اومد کنارم روی لبه تخت نشست و سرم و بغل گرفت و بالشت رو از دهنم در آورد و کناره دستش رو گذاشت تو دهنم. منم با تمام قوا دستش رو گاز میزدم و اونم گریه میکرد. خوب که خالی شدیم جفتمون فشار دندونام رو دستش کم شد و یاد وقتی افتادم که چهارده پونزده سال بیشتر نداشتم. طبق معمول هم مامان و بابا ماموریت بودن. دل درد و کمر درد با هم قاطی شده بودن و جونم بالا اومده بود. درد داشتم و هنوز نمیدونستم اینجور وقتا چیکار کنم دردم کم بشه. چی بخورم. رومم نمیشد به آریانا حرفی بزنم. هر چی باشه یه پسر جوون بود. من چمیدونستم از اینجور دردا چیزی میدونه یا نه. راهی برا درمانش داره یا نه. اما تیز بود. بد تیز بود. قشنگ فهمیده بود درد دارم. نمیدونم از کجا فهمید ولی خدا نگهش داره ساعت ده شب خسته و کوفته از استراحتش زد و اومد تو اتاقم. همینجوری بغلم کرد. محکم. دستش رو گذاشت تو دهنم و گفت گازش بگیر کم کم آروم میشه دردت. منم نا مردی نکردم پدر دستش رو دراوردم. تا چند وقت جای دندونام رو دستش بود و کبود. اونم چپ میرفت راست میومد میگفت اااا دختره خجالتم نکشید برا یه همچین چیز معمولی ببین چه کولی بازی ای دراورد و دستم رو داغون کرد. منم که پر رو میگفتم به من چه میخواستی بهم قرص بدی تا دردم کمتر شه. اونم چشم و ابرو میومد و میگفت ببخشید شرمنده تجربه نداشتم ها. کسب تجربه کردم حسابی من بعد راه درمانی خواستی بیا سراغ خودم. باید خجالت میکشیدم. آب میشدم ولی نمیشدم خوب کسی رو نداشتم جز آریانا. اونم عادی برخورد میکرد. از اون به بعد جلوتر از من تاریخ نگه میداشت و وقتش که میشد نمیذاشت دست به سیاه و سفید بزنم. همه کارا رو خودش میکرد یا مامان رو مجبور میکرد غذا بپزه برامون. میومد بغلم میکرد و پشتم رو میمالید و گرم میکرد.
انگار فهمید تو چه فکری رفته بودم. آروم دست کشید رو صورتم و با بغض گفت
- نانادی حاضر بودم هر سی روز ماه کمر درد و دل درد داشته باشی و دستم رو داغون کنی ولی الان رو این تخت نبودی.
نادی بهم قول بده هیچوقت ناشکری نکنی. باشه؟
حرفاشو نمیفهمیدم. نگام به دستش بود. تقریبا داغونش کرده بودم. آروم تو دستم گرفتمش و بوسیدمش.
- آریانا فکر میکنی پیمانم قدر تو دوسم داره؟
- خیلی بیشتر از من دوست داره. شک نکن.
دیگه کم کم همه سر وکله شون پیدا میشد. اشکامو آروم پاک کرد و بهم لبخند زد. ایندفعه لبخندش واقعی بود.
- دلم وا شد نانادی.
منم خندیدم. انگار دردم کم شده بود. سبک شده بودم. خیره نگاش کردم.
- آخیش. حالا شدی آریانا. ما چاکرتم هستیم. فقط بعدا نری پزشکی قانونی برام پرونده درست کنی بابت دستت ها. خودت آوردیش جلو. تازه لو بدی میگم کار دوست دخترت بوده ها. حالا خود دانی.
- ای پدر صلواتی. که کار دوست دخترم بوده دیگه. باشه. دارم برات.
- عمرا. میگم پیمان حالتو بگیره.
مانی با خنده جلومون پیداش شد و رو به من
- میخوای خودم حالشو بگیرم خانوم خانوما. کافیه دستور بدی ها.
خندیدم. همیشه فکر میکردم مانی زیادی عصا قورت داده و بزرگه ولی تو این مدت تنها کسی بود که فرق نکرده بود. همون مانی همیشگی بود. همون که همش باعث میشد یه جوری سر به سرش بذارم و حالش رو بگیرم. آخ نمیدونی چه کیفی داشت که.
- جنابالی برو تا کچل نشدی یکی رو پیدا کن دستورای اونو انجام بده.
- باز بهت خندیدم روتو زیاد کردی ها. مگه شانس بیاری پات به دانشگاه باز نشه دیگه. وگرنه حالت رو خودم میگیرم.
- تو؟؟؟؟؟؟؟ عمرا. برو اونور بذا باد بیاد.


[2 40] [2 40] [2 40]

بالاخره دارم از این زندون خلاص میشم. هنوز تو پام درد دارم ولی قابل تحمل شده. هنوزم وقتی حرکت عجیب غریب میکنم درد میگیره ولی راضی ام. این درد کجا اون دردای کشنده کجا. من خوبم. خوب چیه. عالی ام. به پیمانم گفتم. حتی به آریانام گفتم. دیوونه ها باورشون نمیشه.
- وای پیمان دستم رو ول کن. خودم میتونم بیام. اه.
- نادیا نمیشه. خودت اگه بلد بودی نمیرفتی زیر کامیون.
- اه تو هنوزم فراموش نکردی؟ بابا یه اتفاقی بود تموم شد رفت پی کارش. جون نادیا دستمو ول کن.
- از بیمارستان مرخص شده بود و مثه کنجشک های از قفس رها شده میخواست پرواز کنه قافل از بالی که شکسته و .... نمی تونستم ولش کنم. واقعا دیگه گنجایش یه بلای دیگه رو نداشتم. همینش رو هنوز نتونسته بودم هضم کنم. میدونم دستش رو خیلی محکم گرفته بودم حتی مطمئن بودم الان قرمز شده ولی حاضر نبودم ول کنم. اما اونم راه خر کردنم رو بلد بود. مثه کف دست میشناختم. باز چشماشو دوخت بهم و از اون نگاها که نفسم میگیره تو چشمام انداخت و جونش رو برام قسم خورد. چی میتونستم بگم جز یه لبخند و شل شدن دستام و رها کردن گنجیشک کوچولوم.
دستم و کامل رها نکرده با همون پای گچ گرفته رو جدول کنار باغچه بود. بلند بلند میخندید و تمام تلاشش رو برای ایستادن و راه رفتن میکرد اما نمیشد. ولی بازم میخندید. قهقهه میزد. دستاش تمام مدت باز بود. میدیدم داره تمام تلاشش رو برای راه رفتن میکنه. سرتق بود. اراده اش ستودنی بود. میدونستم نمیاد پایین. آریانا عصبی بود و فریاد میزد سرش. آروم رفتم طرفش و دستش رو گرفتم. وقتی دلش میخواست اون رو راه بره چرا غصه اش میدادم؟ اگه آریانا چپ چپ نگام نمیکرد منم میرفتم رو جدول و از اون رو راه میرفتم.
- دستاش گرم بود. یه دنیا مهربونی توش بود. لبخندش گرم تر. آروم دستم رو گرفت. حالا راحت تر میتونستم راه برم. پای چپم سنگین بود و تعادلم رو خراب میکرد ولی دست پیمان از پای من سنگین تر بود و این سنگینیش سنگینی پام رو میگرفت. دیگه لازم نبود دستام رو باز بگیرم تا نیفتم.
ته جدول رسیده بودیم و حالا فاصله ام تا زمین حدودا ده پونزده سانتی میشد. مامان چپ چپ نگام میکرد. آریانا دیگه نگامم نمیکرد. بد شاکی بود. غم دو عالم تو نگام ریخته بود که حالا چطور بپرم پایین که خودم رو تو بغل پیمان دیدم. اونم با یه خنده پر از خوشی. ذوق کردم. خیط شده بودن همه. تو بغلش میخندیدم که زمزمه اش زیر گوشم غلغلکم داد.
- بوسش چی شد شیطون؟
بوسیدمش. خجالتم نکشیدم. نه از نگاه مامان نه از لبخند شیرین جون نه از بابا. تو بغلش آویزون گردنش شدم و صورتش رو بوسیدم. ولی برانکه زیادی خوش به حالش نشه نصفه نیمه یه فکر شیطانی به سرم زد و تفی اش کردم.
حالا من میخندیدم و اون با حرص اه و وه میکرد. ولی بهم چسبیده بود. چه کیفی داد حرص دادنش.
بالاخره رضایت دادم از بغلش بیام پایین. یعنی راستش یه کمم از ترس تلافیش رضایت دادم.
با لبخند چشم دوخت بهم و همونطور که یه دستش رو پشتم میگذاشت و وزنم رو روش انداخته بودم، آروم گفت
- باید باهات حرف بزنم. میگم با هم می یایم خونه تو هم بگو میخوای با من بیای. باشه؟
داشتم بال بال میزدم که بفهمم چیکارم داره ها اما باز خبیث شده بودم. سرم رو انداختم بالا و با خنده زمزمه کردم
- اونوقت چی گیر من میاد؟ مفتی مفتی نمیشه. نچ.
داشت حرص میخورد. میدونستم وقتی جدی هست باید جدی باشم و مسخره بازی در نیارم ولی خوب خوشحال بودم و میخواستم اونهمه انرژی رو تخلیه کنم و چه راهی بهتر از سر به سر گذاشتن پیمان.
- خیله خوب دکتر راستین بد اخلاق. باشه با تو میام. ولی شرط داره.
- اوف. شرطت چیه؟ زود باش داریم میرسیم دم ماشین.
- نچ تو بگو باشه. تو که به هر حال میخوای باهات بیام پس هر شرطی هم بگم باید قبول کنی.
- خیله خوب. قبول.
نمیدونم چه شرطی گذاشته بود که اونجور یهو ذوق کرد و با خنده و جیغ پرید هوا. یادش رفت پاش تو گچه. دیر جنبیده بودم افتاده بود رو زمین. عصبی تقریبا سرش داد زدم
- بی فکر. نگرفته بودمت که افتاده بودی. انگار یادت رفته دکتر چقدر گفته احتیاط کنی ضربه ای به پات وارد نشه. واقعا که.
بغض کرد. باز گند زده بودم با این اخلاق سگی ام. اما دست خودم نبود. همش میترسیدم وضعش بدتر شه. ازم فاصله گرفت و اخماش تو هم رفت. آروم با یه قدم فاصله مو باهاش کم کردم و زیر بغلش رو گرفتم و تو گوشش زمزمه کردم
- ببخشید خانومی. پیمان غلط کرد. اخماتو وا کن دیگه. آخه اصلا فکر نمیکنی دوباره بلایی سرت بیاد من دق میکنم. آشتی؟
خندید و خنده اش بهم فهموند آشتی کرده.
.......
رو صندلی عقب نشسته بود و اینجوری راحت تر میتونستم حرفم رو بزنم. اگه کنارم مینشست و گرماش رو نزدیکم داشتم نمیتونستم حرف بزنم. نمیتونستم یه مشت چاخان پاخان و اراجیف سر هم کنم براش تا به چیزی که میخواستم برسم.


- داری کجا میری پیمان؟
- اول یه سر میریم خونه من تا حرفامو بهت بزنم بعد میریم خونه شما.
- کوتا بیا. مگه میخوای قصه حسین کرد شبستری رو بگی که بریم خونه ات. خوب همین بین راه بگو دیگه.
- میدونی اولش که سوار شدی فکر کردم اینجوری که تو پشتی راحت تر میتونم خواسته ام رو بهت بگم ولی الان میبینم تا تو چشمات نگا نکنم نمیتونم حرفم رو بزنم.
- کم کم دارم میترسم ها. نکنه داری منو میدزدی و اینام همش آسمون ریسمونه.
- شایدم.
- ببین آخه یه آدم چلاق رو میخوای بدزدی چیکارش کنی خره. فقط نون خور اضافه میشه ها.
داشت شوخی میکرد و میخندید ولی تو حرفاش یه حقیقت تلخی بود که نمیذاشت منم مثل اون بخندم. انقدر تلخ بود که بیشتر دلم میخواست این بغض لعنتی رو راحت کنم و خودم رو سبک کنم. ولی وقتش نبود. نباید حتی یه ثانیه شک میکرد. وگرنه همه نقشه هام خراب میشد. به زور خندیدم و صادقانه گفتم
- من همه جورت رو دوست دارم. یه نگاه سبزت بهیه دنیا می ارزه.تازه یادمه میخواستی درست رو ادامه بدی و جای منو بگیری. اونوقت دیگه من نون خور تو میشم نه تو.
- عمرا. کور خوندی. یک قرونم از پولایی که در بیارم بهت نمیدم. تازه از تو هم میگیرم. از تو گرفتن اصلا یه مزه دیگه میده. بی صبرانه دارم لحظه شماری میکنم اون روزی رو که از آقامون خرجی بگیریم دادش.
- اتفاقا حرف منم سر همینه. رسیدیم. بپر پایین.
- میخوام بپرم ها ولی میترسم رودل کنی. آخه کجا با این پا بپرم.
.......

کمکش کردم تا روی مبل حال بشینه و خودم هم روبروش نشستم و دستاشو تو دشتم گرفتم. جالب بود ولی حس میکردم از اینکه انقدر نزدیکشم و تنهاییم هنوزم میترسه. با اینکه شوهرش بودم ولی هنوز حتی نگاهش رو. از نگاه خیره ام میدزدید.
سرش رو با لبخند و آروم بالا گرفتم و نگاهم رو تو چشماش دوختم.
- دلم برات تنگ شده بود نانادی. دلم برا یه دل سیر نگات کردن تنگ شده بود. دلم برا این سرخ و سفید شدنات تنگ شده بود.
دست گرمش روی گونه ام بود و آروم نوازشم میکرد و من هر لحظه بیشتر گر میگرفتم. میدونم سرخ سرخ شده بودم ولی هر کاری میکردم نمیتونستم به حال عادی بر گردم. نگام سرخ بود و زبونم خشک خشک شده بود. انگار دلم هر ثانیه داشت میریخت پایین و دوباره از نو. آروم صورتش رو به صورتم نزدیک کرد. دلم برا گرمی لبهاشم تنگ بود ولی نمیدونم چرا دلم نمیخواست اون لحظه رو لبام بذارتش. شاید شرم بود شایدم اون یکی شدنی که میگن بعد ازدواج یهو تو وجودت میریزه هنوز وقتش نرسیده بود. شاید دلم میخواشت این بوسه رو شی عروسیم داشته باشم. نمیدونم شاید امل و مامان بزرگ شده بود افکارم تو اون لحظه. ولی فقط میخواشتم با نگاهش تب کنم و این تب تو تنم بمونه.
انگار فهمید یا شایدم اون عقایدی که همیشه ازشوم دم میزد هنوز تو وجودش مرزهایی رو پابرجا نگه داشته بود. هر چی بود گرمای لبهاش رو روی پیشونیم حس کردم و بعد سرش رو پایین انداخت و با نگاهی که به دستام دوخته بود بالاخره دهنش رو باز کرد
- نادیا دیگه نمیتونم دوریت رو تحمل کنم. دیگه نمیتونم بدون تو این خونه رو تحمل کنم. تو... تو زن عقدی منی و من دلم میخواد بیای خونه ام. هر چی زودتر.
خندیدم. انقدر بلند که پرید. فکر نمیکردم روزی اینجور بی تاب ببینم پیمان رو. چشمام چهار تا شده بود. همچین حرف میزد انگار چند وقت از عقدمون گذشته بود. فقط یه ماه و چند روز گذشته بود و اون داشت اینجور بی تابی میکرد.
- پیمان شوخیت گرفته؟ مگه میخوام فرار کنم که این حرفا رو میزنی؟ یه دو ماه صبر کنی پام از گچ در اومده و ازدواج میکنیم دیگه.
- نه دو ماه خیلی دیره. گفتم که دیگه نمیخوام بدون تو باشم. فکر کنم دو هفته برا انجام کارا و خرید عروسی و پخش کارت ها بس باشه.فقط دو هفته میتونم تحمل کنم. نه بیشتر.
- شوخیت گرفته پیمان؟ بمیرمم اینجوری باهات عروسی نمیکنم.
- مگه چه جوری ای؟
- چه جوری ام؟ کوری تو؟ با این پای تو گچ همینم مونده لباس عروس بپوشم و.... نه غیر ممکنه. دیگه ام بحث نکن.
- زیر اون لباس با اونهمه پف و تور که اصلا پات معلوم نیست. بهانه بیخود نگیر.
- نه. گفتم نه. من میخوام عروسیم برقصم. ورجه وورجه کنم. با این پا نمیشه.
- اما من دوست دارم عروسم سنگین باشه تو عروسیمون. من خودم خیلی اهل رقص نیستم پس دلم نمیخواد تو هم خیلی ورجه وورجه کنی. آخه دلم نمیخواد بگن داماد انقدر سنش بالا بود که همش نشسته بود رو صندلی و عروس بیچاره تنها میرقصید. تو که نمیخوای متلک بگن به شوهرت؟
- وای پیمان الان چه وقته شوخی خنده ست. ببین تو یهو یادت میره دارم بحث جدی میکنیم ها. اصلا همه اینا به کنار من میخوام تو عروسیم باهات تانگو برقصم و با این پا نمیشه. لج بیخود نکن پس.
- چرا نمیشه؟ وقتی با این پا میشه رو جدول راه رفت دیگه تانگو رقصیدن که آب خوردنه. بهونه نگیر دیگه. تو دلت نمیخواد شب تو بغل من بخوابی جای اینکه خرست رو بغل کنی؟
- نخند مسخره. خودت رو دست بنداز. من کی با خرس خوابیدم. پیمان جون من یه کم تحمل کن. فقط دو ماه.
- نه نادیا. همین که گفتم. یا دو هفته دیگه یا هیچوقت.
پیمان جدی داشت حرف میزد. پشتم لرزید. دیگه شوخی نمیکرد. نمیدونم چه مرگش بود ولی میدونستم که کوتاه بیا نیست. دروغ چرا خودمم خیلی برام هیجان داشت زندگی کردن با پیمان زیر یه سقف. یعنی کلا همیشه برام قشنگ ترین اتفاق این بود که خودم رو تو یه خونه که فقط مال خودم و شوهرمه تصور کنم. یه تاپ و شلوارک پام کنم و دم به دیقه از سر و کول شوهرم بالا برم. میدونم پیمان بزرگ بود برا این بچه بازی هام ولی میدونستم یه مرد در مقابل آغوش یه زن تقریبا خلع صلاحه همیشه.
نگاهم دور تا دور خونه رو داشت چرخ میزد و هر بار روی اتاق خواب پیمان و تصور خوابیدن روی تختش و زیر پتوش و سر گذاشتن رو بالشتش و حرص دادنش ثابت میشد.
- لبخند کمرنگی رو لبش جا خوش کرده بود و دور تا دور اتاق میچرخید. روی اتاق من ثابت شده بود و میدونستم قطعا اون فکرای شیطانیش و تصاحب بالشت و تخت من و طرف من تو سرش داره چرخ میزنه که لبخندش ثانیه به ثانیه پر رنگ تر میشه. سادگیش این مزیت بزرگ رو داشت که نگاهش انقدر شفاف باشه که بفهمم چی تو سرش میچرخه. داشتم به هدفم نزدیک میشدم. فقط یه کم مونده بود تا راضی بشه. باید هر جور شده تا قبل باز کردن گچ پاش ازدواج میکردیم و میاوردمش خونه خودم. شک نداشتم بعد باز کردن پاش محاله زیر بار ازدواج بره. از فکر و خیال بیرون اومدم و چشم دوختم بهش و آروم با دستم روی پای راستش رو نوازش کردم واینبار از در تحریک وارد شدم.
- آی آی بالشتم و طرفم مال خودمه. گفته باشم که براش نقشه نکشی.
- نخیرم. اگه میخوای ازدواج کنم بالشتت مال منه.
حتی شرطاشم بچه گونه بود. نمیدونم ولی گاهی به نظرم حتی از یه دختر 22 ساله هم کوچیکتر بود رفتاراش. ولی لا اقل مزیتش این بود که به هدفم رسیده بودم و فقط یه کم چونه الکی باید میزدم باهاش.
- اصلا بی خیال شدم. همون دو ماه دیگه. لااقل این دو ماهم بالشت و تختم مال خودمه. آقا بی خیال پاشو بریم.
- اوی اوی حرف زدی پاش وایسا. بالشت و طرفت مال من و تا دو هفته دیگه عروسی میکنیم. زیر حرفتم بزنی یعنی نامردی.
....


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 142-رمان تقلب , رمانی ها - 42-رمان تقلب - Blogfa , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , دنیای رمان , سیبیل , رمان خوانها , دانلود رمان| - تک سایت ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45333

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا