تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (ادامه ی فصل دوازدهم)


حالا تو سالن خونه ما نشسته بودیم و مامان و بابا و آریانا و عمو و زن و عمو و مانی و مرجان و شیرین جون و مهندس راستین و پیمان هم نشسته بودن و همه چشم دوخته بودن به دهن پیمان که داشت در مورد ازدواجمون حرف میزد.
شک نداشتم که اگه همه هم موافق باشن باز مامان یه بهانه ای برا نه گفتن پیدا میکنه و البته اینبار بهانه زیاد داشت. مطمئن بودم پیمان داره الکی خودش رو خسته میکنه چون مامان زیر بار نمیره.
تو همین فکرا بودم که با باشه مامان تقریبا پام از روی زیر پایی جلوم افتاد پایین.
یعنی اگه اون لحظه بهم میگفتن استغفر لله خدا پشت در وایساده کمتر تعجب میکردم تا اون لبخند و باشه مامان.
یهو یه حس بدی کردم. منی که از وقتی حرفای مامان و پیمان رو شنیده بودم سعی کرده بودم یه جورایی رفتارای مامان رو توجیه کنم و بهش حق بدم حالا یهو احساس کردم شدم زیادی و میخواد هر جور شده از سرش وا کندم که مبادا مجبور شه تو این مدت این پله ها رو به خاطرم بالا پایین بیاد. خیلی بدِ این حس. خودم عذاب وجدان گرفته بودم از فکرم ولی خوب آخه چه دلیل دیگه ای میتونست داشته باشه که حتی یک نفرم نه نیاورد. انگار که عادی ترین حرف ممکنه رو زده بود پیمان.
همه میخندیدن ولی من اشک تو چشمام جمع شده بود و تلاشی هم برای ریخته نشدنش نکردم.
میگفتن آخی الهی از شوقش داره گریه میکنه اما میخواستم داد بزنم از غصه دارم اشک میریزم. از اینهمه پس زده شدن. از اینهمه عجله تون. از این خنده ها و دست زدن هاتون.
شاید تنها چیزی که باعث شد لبخند کمرنگی رو لبم بشینه دست پیمان بود که آروم دور شونه هام حلقه شد و بلند گفت
- نادیا با قبول خواسته ام منت گذاشت سرم. هیچوقت این محبتت رو فراموش نمیکنم عزیزم.
همون لحظه تصمیم گرفتم همه رو فراموش کنم. داشتن پیمان برام بس بود. مطمئن بودم کنارش خوشبخت میشم. اون مهربون بود و براش عزیز بودم. پس لازم نبود به هیچ چیز دیگه ای فکر کنم.
دست حلقه شده اش رو محکم با دستم گرفتم و کمی فشار دادم. بهش میخواستم بفهمونم که چقدر برام عزیزه. اینکه از این لحظه به بعد تنها حامیم اونه. اینکه.... نمیدونم حرف زیاد بود تو دلم ولی سخته به زبون آوردنش. بعضی حس ها تو وجود آدم هست که خودش دنیایی حرف رو تو خودش پنهون کرده ولی اگه بخوای بیانش کنی دو جمله هم به زور بشه. تازه اگه واقعا اون دو جمله قادر باشه اونهمه احساس تو وجودت رو نشون بده.
.....

روی صندلی آرایشگاه نشستم و چشمام رو بستم و دارم این دو هفته رو مرور میکنم. دو هفته ای که صبح تا شب با پیمان و گاهی هم مامان و شیرین جون تو خیابونا و فروشگاه ها چرخ زدیم و لباس و طلا و سرویس و حلقه و آینه شمعدون خریدیم.
چه زود گذشته بود و چقدر خوش گذشته بود. چه لذتی داشت که بشینی تو طلا فروشی و سینی های حلقه و انگشتر رو بذارن جلوت و تو هر کدوم رو خواستی امتحان کنی.
من همه رو امتحان میکردم. عالی بود. حتی اون انگشترایی که یه مار و سر شیر هم روش بود رو امتحان کردم. کلی با پیمان خندیده بودیم و مامان کلی داد و بیداد کرده بود و چشم و ابرو اومده بود و آخرشم به پیمان گفته بود واقعا که. نانادی میگیم بچه ست از تو بعیده پیمان.
اما خوب داشتیم کلی ذوق میکردیم. یعنی من فقط برا ذوق کردن و خندیدن حاضر شده بودم اینهمه خرید کسل کننده رو اونم با این پای 100 کیلویی قبول کنم.
حتی تو یه طلا فروشی من 20 تا النگو رو انداختم تو دستم و هی تکونش دادم و خندیدم. وای عالی بود. تازه فهمیدم چه حالی میکنن اینایی که النگو دست میکنن تا آرنج.
به پیمان گفتم هر بیست تاش رو میخوام. ولی در گوشش گفتم وگرنه مامان سر از تنم جدا میکرد. مامان از النگو متنفره. میگه آدم طلا نداشته باشه بهتر از اینه که مثه این ندید بدیدای در و دهاتی تا آرنجش النگو بندازه.
مامانه دیگه. البته منم النگو رو هیچوقت دوست نداشتم ها. همیشه به نظرم در و دهاتی بوده ولی تازه فهمیدم چقدر باحاله. کی میگه در و دهاتیه؟ شنیدی میگن گربه دستش به گوشت نمیرسید میگفت پیف پیف؟ اینم همونه قضیه اش. والا همون 20 تا النگو شد ده میلیون. خوب منم باشم هی تکون تکونشون میدم که همه بفهمن.
آخ آخ قیافه مامان دیدنی بود. کارد میزدی خونش در نمی اومد. بعدم وایساد میخوای کدوم گوری بندازیشون دستت.
آی خوشم اومد. پیمان حالشو خوب گرفت. گفت برا خودم میندازه.
یعنی اون لحظه مانی رو میخواست که یه ادایی در بیاره و بگه اَی مامانم اینا. جمع کنین خودتونو. حالمو به هم زدین.
.....
صدای آرایشگر از فکر بیرونم آورد.
- عزیزم نظر من رو بخوای این پوست سفیدت خیلی قشنگ تره. حیفه بُرُنزَش کنی.
اوف باز یادم انداخته بود زنه. اه تو این یه ماه پوستم دوباره رنگش برگشته بود و یک سفید افتضاحی شده بود که تو آینه هم به خودم نگاه نمیکردم. بدبختی با کرم پودر هم فقط میشد صورتم رو برنز کنم. این کرم های برنز و رنگا هم که دووم نداشت. یه پنج شیش جلسه سولار میخواستم یا یه دو ماه استخر و آفتاب. ولی این پای لعنتی از یه ور و این خریدای عروسی از طرف دیگه. اه.
- نه مریم جون. میدونی که پوست سفید دوست ندارم. جون من یه کاریش بکن. تنم هم سفید شده.
- نادیا جان بهت قول میدم پشیمون نشی. اینجوری برا عروسیت قیافه ات هم کلی عوض میشه. این یه بار رو رو حرف من حرف نزن. اگه کارم تموم شد و خوشت نیومد برنز میکنمت. باشه عزیزم؟
مگه میشد به این آرایشگرها حرفی زد. هر کار خودشون میخواستن میکردن. فقط الکی خودتو خسته کرده بودی اگه حرفی میزدی. برا همین ترجیح دادم بی خیال بشم و دوباره چشمام رو بستم.
.....

انقدر هول کرده بودم که موقع بالا رفتم از پله ها دو سه بار نزدیک بود بخورم زمین. دسته گل نادیا تو دستم بود و پشت در ایستاده بودم تا نادیا در رو باز کنن و نادیام رو بدن بهم. دو تا چشم داشتم و دو تا دیگه هم قرض کرده بودم و منتظر تا در رو باز کنه و
در باز شد و خانومی با روپوش روسری بهم تعارف کرد برم تو. برام عجیب بود آخه معمولا نمیذارن پات رو تو آرایشگاه بذاری حتی اگه هیچکس نباشه. چمدونم حتما انقدر خنگن که فکر میکنن داماد عروسش رو ول میکنه و میخواد اونا رو نگاه کنه.
به طرف سالن راهنماییم کرد و پشت سرم هم فیلمبردار وارد شد و ثانیه ای بعد وسط یه سالن رو یه مبل عروسم رو دیدم. پشت به من نشسته بود و تنها گوشه ای از قیافه اش از تو آینه مقابلش معلوم بود. انقدر هول کرده بودم که انگار چهار تا چشم که چیزی نیست چهل تا چشم هم داشتم نمیتونستم ببینمش.
پشت سرش نرسیده تو آینه دیدم و به محض اینکه خواست به طرفم بر گرده فیلمبرداره مثه پارازیت آنچنان بلند حرف زد که اون همونجور پشت به من موند و منم نگام مات شد.
- عروس خانوم بر نگردین. آقا داماد از تو آینه عروس رو ببینید و آروم لبخند بزنید.
زنکه احمق وقت گیر آورده بود. عروسمونم نمیتونستیم یه دل راحت تماشا کنیم.
معلوم بود حسابی حرصی شده و میخواد یه چیزی به فیلمبرداره بگه. منم نامردی نکردم. دستم رو تقریبا جلو صورتم گرفتم و کنار تورم رو آروم رو صورتم آوردم تا یه کم سر به سرش بذارم.
هر چی سعی کردم نخندم نشد. آخه قیافه اش خنده دار شده بود. با خنده من آروم دستش رو روی شونه ام گذاشت و زمزمه کرد
- بخند خانوم بخند. نوبت منم میشه. شب دراز است و قلندر بیدار.
خندیدم. فعلا من سوار بودم و اون پیاده.
دیگه طاقت نیاوردم. با یه حرکت رفتم مقابلش و روی دو پا رو بروش نشستم و چشم دوختم بهش. تور روی صورتش تصویرش رو پنهون کرده بود. آروم و با دستای لرزون تور رو از صورتش پس زدم و تقریبا مات و مبهوت نگاهم روی صورتش ثابت شد.
واقعا یه فرشته بود. یه فرشته که خدا تو خلقتش هیچ چی کم نذاشته بود. صورتش سفید سفید بود. برق میزد. میدرخشید. نمیدونم شاید هیچ واژه ای قدرت به تصویر کشیدن اونهمه زیبایی رو نداشته باشه. اون نگاه سبز پر خنده تو اون صورت سفید پنهون شده بین اون جنگل مشکی پر پیچ و تاب موهاش، اون سرخی کمرنگ روی گونه هاش، اون لبخند محو رو لباش. واقعا یه تابلوی شاهکار بود. زبونم قاصره از بیان زیباییش.
دستم رو آروم بالا بردم و روی گونه اش کشیدم. یه نوازش لحظه ای که تنم گر گرفت. از خود بیخود شدم. هیچوقت نمیتونستم تصور کنم که نادیا با پوست سفید خودش انقدر میتونه زیبا باشه. اون ابروهای کمونی باریک شده حالا با شیطنت بالا و پایین میرفتن و چشماش برق میزدن.
بوسه آرومی روی پیشونیش گذاشتم و دسته گل رو به طرفش گرفتم.
صورتش رو توی دسته گل پنهون کرد و بعد خندید.
دستم رو آروم زیر بازوش گذاشتم و تو آغوشم کشیدمش و آروم از روی زمین بلند شدم و اونم از روی مبل بلند کردم. بعد تور روی صورتش رو دوباره به حال قبل در آوردم و دستم رو زیر بازوش انداختم و آروم به طرف در رفتیم و ثانیه ای بعد بالاخره توی آسانسور تنها شدیم.
نگاهش یهو خندون شد و برق زد. نامرد میخواست تلافی کنه. روم رو اونوری کردم که با یه حرکت سریع و قبل از ایست کامل آسانسور صورتش رو زیر تور آورد و آروم لبهام رو بوسید.
هول کردم. سرخ سرخ شدم. با باز شدن در آسانسور خیلی مصنویی از هم جدا شدیم و دستش رو زیر بازوم گرفت و در مقابل نگاه خندان فیلمبردار سرش رو پایین انداخت و بیرون اومدیم. رنگش مثه لبو شده بود.
منم خوب بهش خندیدم و آروم زمزمه کردم حقته.
.....
اونشب تقریبا تمام مراسم کنار هم نشسته بودیم و فقط لبخند میزدیم و تنها برای رقص کیک و تانگو از روی مبل بلند شدیم. فکر کنم فک و فامیلش پیش خودشون فکر کردن چه عروس خانوم و سر به زیری. دیگه خبر نداشتن که این پای تو گچ مانع شده وگرنه این عروس صندلیش همیشه پر میخ و سیخ و دیگه چی بگم؟؟؟؟؟
پیمان خیلی محتاط بود و تقریبا من رو بقل کرده بود و تمام سنگینیم رو روی خودش انداخته بود و آروم تو آغوش هم تکون میخوردیم و مثلا تانگو میرقصیدیم. ولی خیلی چسبید. انقدر که دلم نمیخواست از بغلش بیرون بیام. انقدر دستاش گرم و پر قدرت و حمایتگر بودن که چیزی تو وجودم شکل گرفت. یه حس وابستگی و عجیب. یه حس داشتن یه تکیه گاه. نگاهش تو چشمام دوخته شده بود و باهام حرف میزد. تقریبا آخرای آهنگ بود که حلقه دستاش محکم تر شد و تو چشماش یه لایه اشک مثه شیشه نشست و لرزید. لبخند آرومی زد و با تموم شدن آهنگ چشمام رو بوسید.
صدای سوت و جیغ خیلی بلند بود ولی من شنیدم زمزمه هاش رو. شنیدم و غرق لذت شدم.
- دیگه مال خودمی. نمیذارم هیچوقت جز خنده رو لبت بیاد و تنهام بذاری.
نمیفهمیدم چی میگه. نمیدونستم چرا فکر میکنه تنهاش میذارم. نمیدونم اون بغض تو صداش چی بود. شاید فکر میکرد عشقم هم از رو بچگی بوده و زود فروکش میکنه. شاید هنوز باورم نکرده بود. نمیدونم ولی مطمئن بودم که خیلی زود باورش میشه که چقدر دوسش دارم و .....
حالا تو ماشین بودیم و داشتیم میرفتیم تا زندگی مشترکمون رو شروع کنیم. دستم رو تو دستش گرفته بود و روی دنده گذاشته بود و آروم با آهنگ زمزمه میکرد و گاه گداری نگاهش رو روی صورتم بر میگردوند و یه لبخند مهمونم میکرد و فشار دستش رو بیشتر و بعد دوباره به مسیرش ادامه میداد.
[2 40] [2 40] [2 40] [2 40] [2 40] [2 40]


- بذارم زمین دیوونه. سنگینم. کمر درد میگیری.
- تو؟ تو سنگینی؟ شوخیت گرفته بابا.
- رو دستاش بلندم کرده بود و آروم آروم به طرف اتاق خوابش میبردم. میدونستم پام اذیتش میکنه ولی اون انگار اصلا پام رو نمیدید.
گردنش رو گرفته بودم و اون با لبخند صورتش رو به صورتم می سایید و بالاخره با پا در نیمه باز اتاق رو باز کرد و من رو آروم روی تخت گذاشت و خودش هم دو زانو روی تخت مقابلم نشست و آروم کفشم رو از پام در آورد. هر دو مون با دیدن یه لنگه دمپایی نقره ای رنگ یه پام و یه لنگه دمپایی سفید پلاستیکی بسته شده به پای تو گچم، اونم حالا جفت شده در کنار هم خنده مون گرفت. خنده خوشی، بی خیالی، پر از زندگی، رنگ نارنجی.
هنوز در حال خنده بودم که آروم دستش رو لای موهام که روی شونه ام ریخته بودن برد و تاج و تور روی سرم رو آزاد کرد و بعد بی هیچ حرفی چشم دوخت به صورتم. نگاهش دنیایی حرف بود و دنیایی غم. حرفهاش رو کلمه به کلمه حس میکردم اما اون غم ته چشماش رو نه. خیلی هم کنکاش نکردم شاید چون بهش حق دادم که داشتن یه عروس با یه پای تا بالای زانو گچ گرفته شده خیلی خوشایند هیچ دامادی نیست. اونم شبی که... یه لحظه غصه ام گرفت. لبخند رو لبم کمرنگ شد و بی صدا و اون قبل از دیدن این تغییر جاش رو عوض کرد و پشت سرم نشست.
ثانیه ای صورت گر گرفته اش رو روی شونه های لختم حس کردم و منم گر گرفتم. نفساش آروم روی شونه هام مینشست و منو به یه دنیای دیگه میبرد.
کم کم حرکت دستش روی دکمه های پشت لباس دکلته ام رو حس کردم. با آزاد شدن هر دکمه فرو ریختن دلم رو بیشتر حس میکردم و دهنم خشک تر میشد.
هنوز تو فکر افتادن بالا تنه لباسم بودم که حرکت آروم انگشتاش روی مهره های کمرم و ثانیه ای بعد حُرم نفسهاش که نشون نزدیکی صورتش به پشتم بود موهای تنم رو سیخ و به کل لالم کرد. صدای تند نفس هامون تنها چیزی بود که سکوت نیمه شب رو میشکست. حس رطوبت لبهاش روی تنم، لرزم رو بیشتر کرد و ثانیه ای بعد دستاش دوباره بین شونه هام به حرکت در اومدن و با دستای لرزونش آخرین مانع مسیر صاف ستون فقراطم رو برداشت و من تنها دستام رو به حالت چلیپا از جلو روی تنم گرفتم.
تلاشی بیهوده که در نهایت و تنها با لحظه ای وقفه از روی تنم برداشته و دستای داغ و ملتهب خودش روش حلقه شدن.
فشار دستاش لحظه به لحظه ترسون تر و گر گرفته ترم میکرد و نگاهم تب داشت. صورتم داغ داغ بود و بالاخره به طرف صورتم برگشت و سر من آروم پایین و پایین تر رفت.
.....
- نادیای من تنش داغ داغ بود و تنها حایل، دستای من. صورتش گر گرفته بود و سرش رو از شرم زیر انداخته بود. دستام و آروم از روی تن بلورش برداشتم . به طرف صورتش بردم و با تلاش سرش رو بالاخره بالا گرفتم. حالا نگاهش وحشتزده بود و ترسون و گرم. پر از ترس و در عین حال خواستن. منم میخواستم. انگار هر دو به این ترس پر از آرامش نیاز داشتیم و من بیشتر تا شاید کمی آروم بگیرم. و اون تنها کسی بود که قدرت آروم کردنم رو داشت.
- گرمای لبهای پیمان رو روی لبهام حس میکردم و چشمام هنوز بسته بود. بالاخره باید عادت میکردم و هیچ زمانی بهتر از اون لحظه نبود. آروم چشمام رو باز کردم و تو چشماش دوختم. نگاهمون تو هم گره خورده بود و فشار دستاش دور بازوم بیشتر و بیشتر میشد. شاید تنها مانع برای تو آغوش هم فرو رفتن پای من بود که حتی حاضر نبود نیم قدم جاش رو تغییر بده و با دل پر خواهش ما راه بیاد. نگاه هر دومون وقتی روش ثابت شد دوباره خندیدیم و من بی خیال شونه ام رو بالا انداختم.
دستش به سمت گره کرواتش رفت و کمی شلش کرد و همزمان دو دکمه بالایی پیرهنش رو باز کرد.
میدونستم داره گر میگیره. وقتی من با اون شرایط گر گرفته بودم دیگه حال اون که معلوم بود.
دستم رو آروم بالا بردم و دکمه های پیرهنش رو باز کردم تا از این گرما خلاصش کنم. صورتم رو آروم تو سینه گرم و پر قدرتش پنهون کردم و فقط نفس کشیدم.
.....

نمیدونم چند ساعت گذشته بود. حتی نمیدونم کی از حصار اون دامن پف دار خلاص شده بودم. نمیدونم از کی تنها گرمامون آغوش هم شده بود. فقط میدونم که عمرش انقدر کوتاه بوده که به چشمم همین چند دیقه پیش میومد.
ولی این رو خوب میدونستم که گذاشتن اسم عشق رو حس پیمان به خودم، ناچیز بود. انقدر ناچیز که قابل تصور نبود. شاید هیچ واژه ای نتونه اونهمه احساسش رو به من نشون بده. پیمانی که امشب جای آریانا رو گرفته بود و با مهربونی دستاش بین ناله های من لای دندونام قرار گرفته بود تا سکوت شب تنها تو خونه گرم خودمون شکسته بشه.
پیمانی که با تمام خستگی و تو نیمه شب، باز انقدر به فکرم بود که مقابلم بشینه و آروم پای گچ گرفته ام رو توی کیسه کنه و بعد کمکم کنه تا دوش بگیرم و سبک بخوابم. پیمانی که حتی کمکم کرده بود تا غسل کنم که مبادا به دلم اون تمیزی نچسبه. و چه بی توقع تمام این کارها رو کرده بود و در مقابل نگاه شرمزده من جوری وانمود کرده بود که مبادا حتی یه لحظه حس سر بار و محتاج کمک بودن بهم دست بده.
و تمام اون شب یه نتیجه شیرین داشت و اون هم ورود من از دنیای دختر بچگی و شیطنت به دنیای پر رمز و راز زن بودن. به دنیای یکی شدن دو روح. دوجسم دو ذهن. دو دست. حسرتی که تا قبل از رخ دادنش تمام فکرم رو به خودش مشغول کرده بود و اینکه این پا قطعا مانع هر حس جادویی قشنگی تو قشنگترین شب زندگیم خواهد بود. پایی که جز همون اول شب دیگه حس نکردم یه مانع هست حتی سنگینیش رو هم حس نکردم. انگار پیمان با اونهمه عشق و صبرش اون شب وزن هر چیزی رو از من گرفته بود و حالا من سبک بودم و مهمتر از اون سفید. حس لذت بخشی داشتم وقتی تنم به یخی ملافه های سفید تازه خورد و خواب آرومی انتظار پایان این حرف زدن با خودم رو میکشه. و پیمان بیهوش شده تقریبا و گرمای بازوهای حلقه شده اش دور من بهم حس تموم شدن تمومه تنهایی هام رو میده. من دیگه تنها نیستم. من خوشبخت ترین زن روی زمینم.


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , سیبیل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45332

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا