تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (فصل نهم)


مریم آخرین قاشق تخم مرغ عسلی پیمان رو هم در دهانش میگذاره و بعد قوطی شکلات صبحانه رو مقابلش میگذاره و پیمان با لذت و غرق خوشی و بی خبر از همه جا شروع به خوردن میکنه و همزمان دست دیگه اش هم مشغول ویراژ دادن و پارک کردن های مداوم ماشین کوچیکش روی میز میشه.
فنجون قهوه اش رو بالا میگیره و جرعه ای مینوشه. هنوز فنجون رو روی میز نگذاشته چشمش روی پیمان که از رو برو در حال نزدیک شدن هست میمونه. کت و شلواری طوسی تیره با پیراهن سفید و کروات زده. درست مثل همون سالها اما حالا جا افتاده تر با چشمایی که برق خوشی و میتونه توش حس کنه.
ناخوداگاه سرش کمی میچرخه و روی صورت دختری تقریبا هم قد پیمان که در کنارش با سرخوشی در حال راه رفتنی همچون پیمان کوچولوش پر از شیطنته ثابت میمونه. دختر روپوش کوتاه تنگی به رنگ سفید با شلوار گرمکنی سفید با خط های طلایی و کفشی ورزشی با تمی از رنگهای سفید و طلایی به پا کرده و شالش رو با بی قیدی و بدونه کوچکترین توجه به تک چروک های روی اون، سر کرده.
از رنگ برنزه صورت تقریبا مطمئن میشه که رنگ واقعی پوست دختر نیست. چشمای سبز پر از خنده دختر لحظه ای حسرت رو تو چشماش مهمون میکنه. چیزی که سالها پیش فراموشش کرده بود.
سرش رو کمی تکون میده و به این شکل افکار اومده به ذهنش رو پس میزنه و دوباره نگاه به دختر میدوزه که اینبار با کمی بد اخمی در حال آروم راه رفتن در کنار پیمانه و دیگه خبری از شیطنت های ثانیه ای قبل نیست. علامت سوال های ذهنش لحظه به لحظه بیشتر میشه. شاید تو باورش هم نمیگنجید که روزی پیمان رو در کنار چنین دختری ببینه. پیمان با اون اخلاق و جدیت و سنگینی و رسمیت حالا در کنار دختری که درست عکس پیمانه. همیشه تصور میکرد پیمان رو در کنار زنی موقر و متین و سر به زیر و جدی با لباسایی اتو کشیده و اخلاقی درست مثل پیمان رسمی ببینه و حالا ....
پیمان، مریم رو میبینه با نگاهی که تمام توجهش به روبرو و خودش و نادیاست. با نگاهی جدی و صورتی خالی از لبخند های همیشگی. نگاه دختر جرات سر بلند کردن هیچ مردی رو به خودش نمیده. مریم همون مریمی بود که اولین بار دیده بود. دنیایی غرور و جدیت. دنیایی پر از اعتماد به نفس که خودش رو کمتر از هیچکس نمیدید. همون اراده ای که پای پیمان رو سست و وادار به کمکش کرده بود.
صورتش هنوزم زیبا بود و البته جا افتاده تر. رنگ سختی های زیادی روش موج میزد و این براش کاملا عادی بود با شرایطی که مریم ایران رو ترک کرده بود. شاید تو باورش هم نمیگنجید که روزی دوباره این مریم رو ببینه.
کتی بلند به رنگ مشکی با شلوار زنونه ای به همون رنگ و شالی مشکی. تنها تفاوت رنگ موهای مریم بود که حالا رنگی طلایی خاکی به خودش گرفته بود. خبری از اون آرایش های فضایی اون اواخرش نبود. شاید حتی کوچکترین اثری هم از آرایش روی صورت مریم نمیدید. مریم انقدر تغییر کرده بود که شاید اگر قیافه اش اونجور تو ذهنش حک نشده بود هیچوقت باور نمیکرد این دختر همون مریم باشه.
نگاه های گاه و بیگاه زیادی رو روی صورت دختر میدید اما دختر حتی برای ثانیه ای چشمش بر نمیگشت و روی هیچ صورتی خیره نمیشد.
ناخوداگاه به عقب بر گشته بود و صدای مریم تو گوشش میپیچید:
- ببین پیمان من کسی از دو فرسخی هم نگاش روم بیفته می فهمم و باید سرم رو بر گردونم تا ببینم ارزش اینکه منم روش زوم کنم رو داره یا نه.
- هه. متانت یه زن به اینه که وقتی یه مرد غریبه روی صورتش زل زده بود و حس کرد، به روی خودش نیاره. انگار ندیدتش. اونوقت تو میخوای رو هر نگاه هرزه و غیر هرزه ای سرت رو بالا بگیری و به قولی پا بدی؟
- آره چرا که نه. اگه ارزش پا دادن داشته باشه چرا ندم؟
- اون ارزش رو چطوری تعریف میکنی اونوقت؟
- رو لباسش. سر و شکلش. خوش قیافه و خوش تیپ و پولدار باشه دیگه چی میخوای؟
- واقعا برات متاسفم مریم. اونی که این مشخصات رو داره و تو کوچه خیابون تو بخوای بهش پا بدی مهمون همون کوچه خیابون و یه مدت لذت بردن از پاکیت و آخرش عین آشغال دور انداختنته.
- مزخرف میگی.
- هه. من یه مرد ام. منی که نگاهم بخواد رو یه زن با قیافه و سبک آرایش و لباس پوشیدن این شکلیش زوم بشه فقط روی تو زوم نمیشه. روی هر زنی که این مشخصات رو داشته باشه هم زوم میشه و از همشون هم اگه پا بدن میخوام لذت ببرم و ... بسه مریم. حالم رو داری به هم میزنی.
- اگه منم، راه نگه داشتنش رو هم بلدم. من رو دست کم نگیر.
افکار رو از ذهنش دور میکنه اما یه حرف تو مغزش مدام تکرار میشه. چشم میدوزه به مریم که اینبار مادرانه دور دهن پسرش رو پاک میکنه و زیر لب زمزمه میکنه مریم تونستی نگهش داری؟ اونم با بزرگترین سلاحی که داشتی. بچه.... ها مریم؟
زمزمه های توی ذهنش رو صدای آروم مریم میشکنه که با لبخندی کمرنگ رو بروش می ایسته و:
- سلام جناب راستین.
لحظه ای از لحن خطاب شدنش متعجب تنها نگاه خیره اش رو به مریم میدوزه اما بعد با یاداوری این مریمی که جلوش ایستاده براش مسلم میشه که در کنار نادیا نباید انتظاری جز اینگونه خطاب شدن رو داشته باشه.
با لبخند تنها جواب سلامش رو میده و منتظر عکس العمل بعدی مریم میمونه که آروم دستش رو جلو میبره و به طرفش دراز میکنه.
اینبار کمی احساس نزدیکی قدیمی بهش بر میگرده و آروم دست مریم رو برای لحظه ای میفشاره.
مریم نگاهش رو اینبار به طرف نادیا بر میگردونه و با لبخندی گرمتر سلام میکنه و همزمان دستش رو به طرف نادیا دراز میکنه.
نادیا لحظه ای غرق قیافه دختر و بی توجه به دست دراز شده اش میشه. دختری رو میبینه با قیافه ای زیبا و دوست داشتنی. سر و لباسی خانومانه و شیک و رسمی. حتی حرف زدن و نگاه دختر هم پر از جدیت و متانته. لحظه ای افکار مخرب به ذهنش هجوم میبرن که پس این مریمه. شاید اگر فقط یک روز زودتر زنگ زده بود حالا اون جای من بود و ابراز عشقی هم از پیمان نمیشنیدم. قطعا این دختر همون چیزی بود که میتونست ایده آل پیمان باشه. تمام دخترهای دور و بر پیمان از همین دست بودن. درست مثل کمند بود این دختر هم. کم کم داشت به عمق ماجرا پی میبرد که با ضربه آروم پیمان به خودش میاد
- نادیا جان مریم خانم منتظره.
با گیجی دستش رو به طرف دختر دراز میکنه و سلامی آروم میکنه و بعد در سکوت مطلق دوباره چشم میدوزه به مریم.
اینبار پیمان دستش رو آروم پشت نادیا میگذاره و با لبخندی که مریم عشق رو توش میبینه :
- نادیا خانوم همسر آینده من. بعد لبخندش عمیق تر میشه و ادامه میده: که دیشب بالاخره بله رو ازش گرفتم.
لبخند آرومی به روی نادیا و پیمان میزنه و همزمان:
- تبریک میگم و واقعا براتون خوشحالم. انشالا همیشه لبتون پر خنده و خوشبخت باشین.
نادیا از حرف پیمان کمی دلش قرص میشه و آروم. و لبخند روی لبش میشینه.
مریم اینبار نگاهش به پایین و روی صورت پسر کوچولوش که آروم پشت پاش قایم شده بود می افته و بعد خم میشه و پسر رو بلند و مقابل پیمان و نادیا می ایسته و با لبخندی عمیق که اوج عشق رو تو چشمای بی رنگش میاره:
- اینم پسر کوچولوی خوشگل من پیمانه گل.
پیمان با شنیدن اسم پسر، ناگهان نگاهش روی صورت مریم ثابت میشه اما مریم سرش رو به طرف نادیا میگیره و نگاه خیره پیمان رو ندید میگیره.
نادیا هم نگاهش رنگ تعجب میگیره و لحظه ای خصمانه میشه اما مریم که این سالها نگاهش به آدما و رفتارهاشون دقیق تر شده بود و میتونست حرف نگاه ها رو بهتر بفهمه با لبخند به صورت نادیا چشم میدوزه و برای رفع هر برداشتی و با صدایی آروم:
- جناب راستین بزرگترین کمک رو تو بدترین شرایط به من کردن. محبتی که پدر پیمان هم به خاطر پسرش حاضر نشد بکنه. این کمترین کاری بود که میتونستم بکنم تا هیچوقت این حماقتم و زندگی ای که تباه کردم رو فراموش نکنم و سرم روی هیچ صورتی بالا نره.
- نادیا تقریبا گیج شده بود و مدام فکر میکرد چقدر مغزم خالیه که نمیتونم حتی حرفهای آدمها رو بفهمم. منظور مریم رو نفهمیده بود اما نمیدونست چرا لحن مریم و حرفاش بهش آرامش خیال داده بود. برای همین بی خیال فشار آوردن به مغزش میشه و سریع دستش رو به طرف پیمان کوچولو بالا میگیره و با لبخندی شیطون و نگاهی پر از بچگی به پسر بچه:
- پیمان بزن قدش.
بچه لحظه ای به دست صاف روی هوا گرفته شده نادیا چشم میدوزه و بعد انگار همبازی مثل خودش پیدا کرده باشه با خنده دستش رو میکوبه به دست نادیا و حرفی میزنه که نادیا نمیفهمه.
همزمان مریم رو به پسرش به فارسی:
- پیمان مامان باید فارسی حرف بزنی وگرنه حرفات رو نمیفهمن. باشه مامان؟
- بعد رو به نادیا و پیمان: متاسفانه چون من زمانی که پیمان بچه بود خیلی درگیر کار و درس و مشکلات شروع یه زندگی جدید تو یه کشور غریب بودم زمانی برای سر و کله زدن با پیمان نداشتم و پیمان هم به نوعی میشه گفت خیلی فارسی بلد نیست. البته یکی دو سالی هست که باهاش فارسی تمرین میکنم و بهتر شده ولی خوب زبان غالب تو حرف زدنش اول فرانسه هست. چون تقریبا بیشتر روز یا تو مهد بوده یا تو خونه با پرستار.
پیمان خنده تلخی روی صورتش میشینه و دستش رو آروم روی سر پسر بچه میکشه و با لبخند بهش سلام میکنه.
بالاخره با اشاره دست مریم همه روی صندلی ها میشینند و اینبار پیمان کوچولو رو به مادر به فرانسه چیزی میگه و بعد جاش رو با مادر عوض و به این شکل کنار نادیا میشینه و با سخاوت قاشقی از شکلات صبحانه اش پر میکنه و به سمت دهان نادیا میبره.
نادیا با خنده و رویی باز دهانش رو باز میکنه و شکلات رو میمکه و همزمان نگاه پر خنده پیمان و مریم روی صورتش میشینه.
پیمان رو به مریم:
- نادیا عاشق شکلات صبحانه ست.
مریم لبخند میزنه و کم کم صفت بچه بودن رو هم به صفات نادیا اضافه میکنه.
تقریبا همه در سکوت مشغول نوشیدن قهوه میشن که پیمان با سر و صدا ماشینش رو روی میز ویراژ میده و به سمت نادیا سر میده ماشین رو.
حرکت ناگهانی پیمان مجالی برای عکس العمل به موقع به نادیا نمیده و نتیجه برگشتن مقداری از قهوه روی میز و روپوش نادیا میشه.
پیمان و نادیا انگار که عادی ترین اتفاق ممکن افتاده باشه سریع مثل همیشه مشغول میشن. پیمان دستمال رو میگذاره روی قهوه و جلوی ریزش بیشترش رو میگیره و نادیا با خنده رو به پیمان :
- اینبار تقصیر من نبود ها.
بعد لیوان آب روی میز پیمان کوچولو رو بر میداره و مقداری از اون رو روی دستمال سفره میریزه و مشغول پاک کردن روپوشش میشه. اما رنگ نگاه مریم و پیمان کوچولو ناگهان عوض میشه. نگاه پسر بچه پر از ناراحتی و بغض و نگاه مریم پر از خشم.
با صدای ناگهانی مریم که به زبان فرانسه مشغول دعوا کردنه پیمان کوچولوست، سر نادیا و پیمان بالا میره. نادیا با گیجی فقط نگاه میکنه اما پیمان مسلط به زبان فرانسه ذهنش فعال میشه:
- چند بار بهت گفتم سر میز حواست رو جمع کن؟ ببین چیکار کردی؟ روپوش نادیا رو کثیف کردی، میز رو کثیف کردی. پسر بد. دیگه پسر من نیستی.
اشک روی صورت پیمان جاری میشه. نگاه نادیا رنگ همون غم همیشگی کودکی هاش و دعواهای همیشگی مادر رو میگیره که به خاطر سوزوندن غذا، یا ریختن و برگردوندن آب میشنید. پیمان سریع نگاه جدی و پر اخمش رو به مریم میدوزه و:
- مریم بسه. فدای سرش. این عادی ترین اتفاق هر روزه نادیای 20 ساله ست. این هر وقت قهوه یا نسکافه بخوره بی برو برگرد رو خودش و میز و دور و بری هاش هم باید بریزتش اونوقت تو برا همچین چیزی داری بچه 6 ساله رو دعوا میکنی و میگی پسر من نیستی؟ میفهمی چی داری میگی؟ تمومش کن.
نادیا که حالا کم کم به عمق حرفهای مریم پی میبره ناگهان با خشم از روی صندلی بلند و دست پیمان کوچولو رو میگیره که صدای خالی از گرمی و مهربونی مریم بر جا میخکوبش میکنه که دوباره رو به پیمان کوچولو چیزی میگه:
بعد از اتمام حرف مریم، پیمان کوچولو سریع دستش به طرف میز میره و دستمال جدیدی روی جای تقریبا خشک شده قهوه میگذاره و با جدیت شروع به مالیدن دستمال و تمیز کردنش میکنه. بعد با لحن آرومی رو به نادیا کلمه ای میگه که با کلام جدی مریم دوباره رو به نادیا و اینبار به فارسی:
- بخشید. (ببخشید).
با همون اشکای روون روی گونه اینبار رو به مریم:
- دیگه سر میز با ماشین بازی نمیکنم.
بعد دستش رو آروم از دست نادیا بیرون میاره و روی صندلی میشینه و نگاه اشکیش رو به مریم میدوزه.
نادیا دستش رو دوباره به طرف پیمان دراز میکنه تا از اون جهنمی که خاطرات کودکیش رو به ارمغان آورده فرار کنن که پیمان دستش رو کنار میکشه و سرش رو به طرفین تکون میده و با صدای آرومی رو به نادیا:
- تا مامی نذاشت نه پاشم. اینکار، پسر بد.
نادیا نگاه طوفانیش رو به مریم میدوزه و با عصبانیت:
- منو میبینی مامان خانوم؟ با منم عین همین رفتارا رو کردن تو بچگی. موقعی که حقم بود این لیوان رو روی میز کامل و بی بهانه بر گردونم. سر منم یه مامانی که بچگی خودش رو فراموش کرده بود همینجوری داد میزد. همینجوری بهم میگفت دیگه دختر من نیستی. همین مزخرفات تو رو میگفت. میدونی نتیجه اش چی شد؟ این شد که حالا تو سن 20 سالگی بی بهانه هر بار لیوان رو به یه بهانه بر گردونم روی میز و لبخند بزنم. درست همینجوری که میبینی.
بعد با یه حرکت ناگهانی لیوان قهوه نیمه برگشتش رو با ضربه ای که بهش میزنه، روی میز کامل بر میگردونه و قهوه سرازیر میشه و کم کم به لبه میز نزدیک و روی روپوشش میریزه.
بعد با لحنی پر تمسخر رو به مریم:
- مامان خانوم اجازه هست تا شما مشغول حرف زدنین من و پیمان بریم بیرون؟ یه وقت حمل بر پسر بد بودن نمیشه؟
پیمان کوچولو سریع و پر ترس دوباره دستمال رو روی میز میکشه
پیمان ثانیه ای گیج به نادیا نگاه میکنه و بعد با صدایی کمی عصبی رو به نادیا:
- بس کن نادیا جان. خواهش میکنم. بالاخره باید این بچه هم یاد بگیره یه چیزایی رو. مریم تند رفت ولی دیگه تو هم شورش نکن که.
مریم نگاهش دوباره کلافه میشه. بغض درونش رو خفه میکنه و رو به پیمان کوچولو دستش رو دراز میکنه و پیمان سریع به سمتش میدوه و در آغوشش جای میگیره و ثانیه ای بعد پسرک با صورتی پر خنده به طرف نادیا میره و دستش رو میگیره و به این ترتیب از اون فضا بیرون میرن.
پیمان برای لحظه ای نگاهش توی صورت مریم ثابت میشه و مریم هم ناخوداگاه به سالها پیش بر میگرده.
بعد از سکوتی چند دیقه ای مریم شروع به حرف زدن میکنه در حالیکه نگاهش جایی تو فضای مقابلش در حال گم شدنه:
هیشکی من رو درک نمیکنه. اون دختر نمیفهمه من از کجا رسیدم اینجا. اون استرس ها و شب بیداری های منو نکشیده. فکر میکنی دلم میخواد اون جور سر پسرم داد بزنم؟ بچه ای که اگه میخواستم میتونستم همون موقع ها سر به نیستش کنم و زندگی راحتم رو بکنم اما نکردم. چون وقتی فهمیدم تو شکممه یه حس غریزی تو وجودم نسبت بهش پیدا کردم. حسی که دلبسته ام کرد. میدونستم تو تنهایی هام اون ترکم نمیکنه. و فقط مال خودمه.
پیمان از ایران با حال داغونی رفتم و اونجا داغون تر شدم. شاید اگه کمک های مالی تو نبود تو اون شرایط پام کج تر میشد. اما تو تنهام نذاشتی. با اینکه هیچوقت صدات رو نشنیدم و باورت نکردم تو بهم یه بار دیگه فرصت درست زندگی کردن رو دادی. اونم بی هیچ منت و چشم داشتی. شش ماه اول وحشتناک ترین روزای زندگیم بود. وقتی هیچ همزبونی دور و برم نبود و مجبور بودم با زبان دست و پا شکسته ام تو یه کشوری که رو زبان خودشون تعصب داشتن و خیلی وقتا اصلا حاضر نبودن وقتی برای فهمیدن حرفای من بذارن. سه ماه اول حال بدنیم هم افتضاح بود. گاهی حتی از بوی صابونی که به دستم میزدم هم حالم بهم میخورد. نه میتونستم درست غذا بخورم نه میتونستم کار کنم. خودمم که از نظر روحی داغون بودم. بچه کسی تو شکمم بود که تو کشورم جز گناه توضیحی براش نشنیده بودم. ولی با خودم کنار اومدم و شروع کردم تو خونه زبان فرانسه خوندن. بالاخره اون سه ماه اولم گذشت و یه کم بهتر شدم. بعد رفتم یه کلاس زبان ثبت نام کردم و کنارشم دنبال کار میگشتم. تو یه بیمارستان تو قسمت استریل لباسای عفونی کار پیدا کردم. البته شیفت روز هم نبود. از ده شب تا 6 صبح بود. بیچارگی بود. گاهی بوی ضد عفونی کننده ها از زیر ماسک هم تو تمام مغزم میپیچید....
- اما من که برات پول میفرستادم. خوب اگر کم بود میتونستی بهم بگی.
- نه نه. اشتباه نکن. هنوزم میگم. اگه کمکای تو نبود واقعا نمیتونستم اونجا بمونم. پولی که برام میفرستادی زیادم بود. اونم در شرایطی که بی منت خونه ات رو هم در اختیارم گذاشته بودی. اما تا کی میخواستم سر بار تو باشم؟ درست کج رفته بودم ولی اخلاقم که یادته. حاضر بودم گشنگی بکشم اما دستم رو جلوی کسی دراز نکنم. البته میدونستم تو نه به روم میاری نه منتی سرم میذاری. همونطور که هیچوقتم به روم نیاوردی. اما دیگه جایی تو ایران نداشتم باید برا خودم یه زندگی درست میکردم. همون موقع ها زنگ زدم ایران. باید یه جوری ماست مالی میکردم همه چیز رو. این شد که گفتم ازدواج کردم و حامله ام. براشون عجیب بود اما تو ذاتشون بی اعتمادی نبود. برا همین ساده باورم کردن.
خسته ات نکنم پیمان رو که میخواستم دنیا بیارم طعم حسرت های زیادی رو دوباره چشیدم. تو بیمارستان وقتی میدیدم شوهر مردم چطور زناشون رو بقل کردن و برا دو قدم راه رفتن چه کارا که براشون نمیکنن حسرت تو چشمام برق میزد.
پیمان یه هفته ای بود که اومدم خونه. به زور میتونستم صاف وایسم. اما مجبور بودم یه بچه 3 کیلویی رو هم بقل بگیرم. شیرش بدم. زیرش رو عوض کنم.
دفعه اولی که میخواستم ببرمش حمام به جرات میگم که دستام میلرزید. فکر میکردم بی برو برگرد یه دستی پاییش کنده میشه تا حمومش کنم. دائم از دستم لیز میخورد. یه بچه حمام کردم یه ساعت طول کشید.
بچه ام ده روزش شده بود و نافش افتاده بود. تو ذهنم یه چیزایی از خواهر کوچیکم یادم بود که ده دوازده روزه بود که نافش افتاد و مامانم بردش حمام و بعد بابام تو گوشش تشهد خوند.
به خودم متلک میگفتم که بچه ای که از بیخ جایی تو دینت نداره چه تشهدی میخوای تو گوشش بخونی. خیلی با خودم سر و کله زدم ولی یه صدایی با سماجت تو گوشم میگفت این بچه از حلالم، حلال تر و پاک تره. خودم بچه ام رو بقل کردم و آروم تو گوشش تشهد خوندم. بچه ام میخندید و من از خندش ذوق میکردم. همون جا به خودم قول دادم بهترین زندگی رو براش درست کنم.
رفتم به نام خودم براش شناسنامه گرفتم. خدا رو شکر خیلی عجیب نبود و کسی با یه دید بد بهم نگا نمیکرد.
- همون موقع ها بود که بهم میل زدن که حسابت بسته شده. هنوز از شوک اون بیرون نیومده بودم که مسئول شارژ آپارتمان هامون بهم میل زد که قبض ها رو چطور پرداخت میکنین و تازه دو زاریم افتاد تو خودت رو نیست کردی. خیلی دنبالت گشتم ولی پیدات نکردم. تا مدتها فکرم خراب بود اما بعد خودم رو مجاب کردم که حتما به همه چیز فکر کردی و مشکلی نداری دیگه. دروغ چرا گاهی فکر میکردم رفتی با یکی همخونه شدی و ....
- از مرد جماعت بریدم پیمان . همون موقع که پام رو از ایران بیرون گذاشتم بریدم. سخت بود بی پشت و پناه بودن اما انقدر امیر بد کرده بود در حقم که دیگه دور این یه قلم رو خط بکشم.
خلاصه یه دوره حقوق رفتم و بعد تو یه شرکت کار پیدا کردم و کم کم خودم رو نشون دادم و بعد از سه سال تونستم یکی از وکلای شرکت بشم. تو قسمت پروژه های ایرانشون.
- پس دیگه خانوم وکیلی شدی برا خودت.
- ای همچین. بر گردم برا دکترا باید اقدام کنم. میدونی اونجا مزیتش به اینه که اگه تلاش کنی و بخوای جا برای پیشرفتت بازه و در نهایت نتیجه اش رو میبینی و ازش سود میبری.
- از خونوادت خبری داری؟ بهشون سر زدی اومدی؟
- راستش آخرین خبر یه 6 ماه پیش بود که بالاخره هر جوری بود زنگ زدم و گفتم از شوهر خیالیم جدا شدم. از پشت تلفنم دست و پام میلرزید وقت گفتنش. آخه به قولی ما با رخت عروسی میریم خونه شوهر با کفن میایم بیرون. بماند که چقدر من رو متهم کردن که تو نساختی و زن باید کوتا بیاد و زندگی رو نگه داره و حالا با یه بچه 5 ساله تو کشور غریب چطور میخوای نون دراری.
هه. غافل از اینکه از اول هم تنها بودم. حرفی نداشتم بزنم. چی میگفتم. آخرشم با بد خلقی خدافظی کردن و رفت تا همین الان که اومدم. تصمیم هم ندارم ببینمشون. چون اونوقت مجبورم میکنن بمونم ایران و این اول بدبختی هامه. با بچه ای که جای پدر تو شناسنامه اش خالی و فامیلش، فامیل مادرشه و هزار و یه درد دیگه.
- بالاخره که چی؟ چرا ازدواج نمیکنی؟
- کوتا بیا پیمان. خیلی وقته خودم مرد خودم بودم. کمبودی حس نمیکنم. پیمان مرد منه. همونقدر هم فهمیده ست. میفهمه باید باهام کنار بیاد.
- ولی به نظر تو خیلی عصبی هستی و باهاش بد خلقی میکنی.
- آره بالاخره اونهمه فشار خودش رو یه جا نشون میده دیگه. اما میفهمه و درکم میکنه.
- فکر نمیکنی یکی رو لازم داره تا وقتایی که تو براش وقت نداری یا باهاش بد اخمی میکنی تو آغوشش بگیرتش و تلخی های تو رو براش جبران کنه؟
- پیمان کار و بارت چطوره؟ هنوزم استادی؟ بازم تقلب گرفتی از کسی یا ترک کردی این سخت گیری هات رو؟
- پیمان خنده عمیقی میکنه و ادامه میده:
- اون شیطون کوچولوی منو که دیدی. ازش یه تقلب گرفتم و یه دل نه صد دل عاشقش شدم.
- دروغ میگی. پس یعنی شاگردت بوده؟
- نه ممتحنش بودم.
- برام عجیبه. نمیدونم شخصیت عجیبی داره و حدس میزنم همین جذبت کرده. ولی مطمئنم خوشبختت میکنه. چون مثل کف دست میمونه و این بهترینه برا تداوم یه زندگی.
- تنها کسی یه که تو کل زندگیم نتونستم باهاش مخالفت کنم. شدیم دو روی سکه. اما چیکار کنم که سکۀ یه رو بی ارزشه ولی وقتی دو رو میشه با ارزش میشه و وقتی تو جیبت میذاریش مدام دستت روش میاد و میخوای ازش محافظت کنی. نمیدونم میفهمی یا نه وقتی کنارم نیست یه چیزی کم دارم. اون پی شیطنت هاشه و دل من مدام میلرزه. باورت نمیشه از دیوار راست بالا میره. مثل آب خوردن. تمام این سالا هم بالا رفته اما حالا هر بار من جاش میترسم که مبادا الان پاش سر بخوره یا... نمیدونم چه حسیه.
مریم لبخند شیرینی میزنه و ادامه میده:
- این همون حس عشقه. از جونت برات عزیز تر میشه. حاضری همه رنجا و درداش برا تو باشه ولی یه خار هم تو پاش نره. هر دو تون لیاقت هم رو دارین. مراقبش باش که نشکنه.


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 142-رمان تقلب , رمانی ها - 42-رمان تقلب - Blogfa , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 104- رمان دروغ شیرین , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 7- دختری به نام سیوا , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 90- رمان اعتراف عاشقانه , رمان خوانها ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45331

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا