تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (فصل دهم)


صبحانه تو جو تقریبا سنگینی خورده میشه و دوباره راه می افتن. تقریبا حدود ظهر به رامسر می رسند و بالاخره توی ویلا جاگیر میشن.
....
آریانا از همه جا بی خبر ساعتی بعد با چلوکبابی در دست وارد ویلا میشه و همزمان با لحنی سر خوش جمع رو به ناهار دعوت میکنه. جمعی که تنها استقبال کننده اش پیمان کوچولو و مانی بود.
پیمان رو در آغوش میگیره و با لبخند:
- ببینم مامان مریم کجاست؟
- گریه میکنه.
آریانا با بهت به پیمان نگاه میکنه و بعد از کمی فکر:
- حتما تو راه خسته شده و سرش درد میکنه که داره گریه میکنه. آخه سر درد خیلی بده.
- میدونم ولی مامان بیشتر وقتا سر درد داره اما گریه ام نمیکنه. یه قرص میخوره و زودی خوب میشه.
- شاید قرص هاش رو با خودش نیاورده.
- نه آورده.
آریانا مستاصل به پیمان چشم میدوزه و بعد با خنده:
- خوب ببینم نادیا کجاست؟ چرا با هم نیستین؟ مگه شماها دوست نبودین؟ ها؟
- من دوستم ولی نادیا دیگه باهام دوست نیست.
- چطور؟
- آخه رفتم اتاق کمند جون دیدم داره باهاش حرف میزنه و کمند جونم گریه میکرد. بهم گفت از اتاق برم بیرون.
آریانا اینبار متعجب تر نگاهش رو از کودک به طرف مانی میگیره. مانی آروم سرش رو زیر میندازه و از روی مبل بلند میشه که:
- صبر کن. کجا؟ اینجا چه خبره؟ چرا همه یا تو هم هستن یا با هم جنگ دارن یا دارن گریه میکنن؟ تو میدونی نه؟
- حتما خسته اند.
- مگه با بچه طرفی که اراجیف به خوردم میدی؟ میگم اینجا چه خبره.
- فکر میکنم بهتره تا عصر بذاری هر کی تو حال خودش باشه بعد میتونی جواب سوالات رو از پیمان یا بهتر از اون از خود مریم بپرسی. فکر میکنم حرفای زیادی داشته باشین با هم و فرصت کمی.
با حرص پیمان رو تو آغوشش جا به جا میکنه و به سمت پله ها و طبقه بالا که اتاق دختر هاست میره که نیمه راه کلام مانی متوقفش میکنه
- آریانا الان وقت مناسبی نیست. هیشکی الان حوصله ات رو نداره. بی خیال شو.
به عقب میچرخه و نگاه جستجو گرش رو بار دیگه به مانی میدوزه و با پوزخندی عصبی:
- خوب پس تو بگو چه خبره. گویا تنها غریبه جمع منم. بگین منم آشنا بشم.
صدای پیمان از پشت سر و در حال ورود به ویلا بر جا میخکوبش میکنه:
- کمند و مریم نباید همدیگه رو میدیدن. تقریبا میشه گفت من گند زدم به این سفر. باید همون موقع جلوی نادیا رو میگرفتم. ببخشید.
آریانا با بهت به پیمان نگاه میکنه و:
- اینا اصلا از کجا هم رو میشناسن؟ مگه مریم تو فرانسه زندگی نمیکنه؟ اصلا اینا چه ربطی به هم دارن؟
پیمان رو به پیمان کوچولو لبخندی میزنه و آروم از آغوش آریانا بیرونش میاره و روی زمین میگذاره و:
- پیمان جان نمیخوای بری دستات رو بشوری برا ناهار؟
پیمان بی هیچ حرفی سرش رو پایین میندازه و به سمت پله های طبقه بالا میره و ثانیه ای بعد از تیر رس نگاه جمع خارج میشه.
- خوب میگفتی؟؟؟؟
- آریانا، مریم فقط هفت ساله که از ایران رفته. خونواده اش هم ایران زندگی میکنن. مریم و کمند هر دو عاشق یه مرد بودن که امیر دوست من بود. خوب اتفاقات زیادی افتاد و خوب فکر میکنم باید خود مریم بهت بیشتر از اینش رو توضیح بده. البته اگه بخواد. ولی یه پیشنهاد دوستانه. اونم اینکه مریم رو فراموش کن و بذار این دو روز هم تموم شه و هر کی بره سراغ زندگی خودش.
- هه. مطمئنی؟ فکر نمیکنی یه کم دیره برا این حرفا؟ دیشب جنابالی نبودی که سیلی عاشقیت رو از مامانت بخوری. قطعا بازم جنابالی نبودی که فحش بشنوی و مطمئنا بازم جنابالی نبودی که تا صبح تو اتاق قدم رو بزنی. اگه میتونستم خیلی وقت پیش بی خیال میشدم.
- آریانا عاقل باش. شما به درد هم نمیخورین.
- چیه؟ تو این وسط چی گیرت میاد از این دو به هم زنی؟
- احمق نشو. اگه راه داشت که بخیل نبودم.
- کی میدونه. شایدم باشی.
- بس کنین. جفتتون. خجالت داره. مثل بچه ها افتادین به جون هم. یه قاشق بشقاب بذارین تا میرم اینا رو صدا کنم.
....
از پله ها بالا میره و پشت اتاق اول ثانیه ای مکس میکنه و بعد ضربه آرومی به در میزنه.
با صدای بله آروم مریم در رو باز و وارد میشه
پیمان رو میبینه که تو آغوش مریم پنهون شده و آروم گریه میکنه و مریم که با تمام تلاشش اشک هاش رو پس زده و پیمان رو آروم میکنه.
سرش رو زیر میندازه و:
- آریانا ناهار گرفته. میز رو چیدیم. بفرمایید ناهار.
- ممنون من سیرم ولی میشه خواهش کنم اگر زحمتی نیست شما پیمان رو ببرید؟
- نه چون میل هم نداشتین بیاین به زور بخورین. مثلا اومدیم مسافرت دور هم باشیم.
مریم سرش رو پایین میگیره و آروم زمزمه میکنه:
- من نباشم بهتره.
- کاملا در اشتباهید. پایین منتظرتونیم. زود تر بیاین. با اجازه.
اینبار در اتاق بعدی رو میزنه که با صدای نادیا و گردش در روی پاشنه نادیا و کمند رو میبینه. لبخند آرومی میزنه و:
- آریانا ناهار گرفته. بیاین پایین.
- ما میل نداریم. شما بخورین.
- قراره سه روز با هم باشیم پس همه تون تمومش کنید و بیاین سر میز. نمیخوام دوباره این پله ها رو بیام بالا پس تا پنج دیقه دیگه خودتون پایین باشین.
....
شاید تنها صدای به هم خوردن های قاشق و بشقاب و گاه گداری طلب نوشیدنی کردن های پیمان بود که سکوت رو میشکست. پیمانی که جوری تربیت شده بود که شرایط نرمال رو از غیر اون به سادگی تمیز بده و با تمام کودکی و لذت شیطنت سر میز غذا، سکوت کنه و لب از لب باز نکنه که مبادا نگاه پر اخم مادر و یا فریاد بی حوصله کسی بهش هدیه بشه.
تقریبا غذا تموم شده بود که آریانا سکوت رو میشکنه و رو به پیمان:
- ماست بدم پیمان جان؟
- با خیار آریانا؟
کلام تلخ و سرد و پر خشم مریم سکوت رو تلخ تر میکنه وقتی با غیض پیمان رو مخاطب قرار میده و:
- عموش رو خوردی؟ این چه طرز حرف زدن با بزرگتره؟
بعد در حال بقل گرفتن پیمان:
- ممنون مهندس راد. ماست میل نداره. وقت خوابشه. ببخشید. ممنون ناهار خوشمزه ای بود. دستتون درد نکنه.
بعد به طرف پله ها میره و ثانیه ای بعد تو پیچ پله گم میشه.
آریانا با حرص دستمال دستش رو روی میز میندازه و:
- بچه ماست خیار میخواست ها. عجب آدمیه.
کمند پوزخند روی لبهاش عمیق تر میشه و نادیا با حرص رو به آریانا:
- به تو چه. مامانش بهتر میدونه. حتما لازم نبوده بخوره. کاسه داغتر از آش شدی؟
- شما ها چتونه. بگین ما هم بدونیم. قراره سه روز اینجوری باشه همین الان جمع کنیم برگردیم بهتره.
- فکر بدی هم نیست. من که موافقم. کمند و پیمان هم همینطور. مریم هم که مطئنن ترجیح میده بر گرده.
آریانا با عصبانیت بلند میشه و از در ساختمون بیرون میره.



ساعتها از اون زمان گذشته بود و حالا ماه با سخاوت تو پهنه آسمون زیباییش رو به رخ میکشید و عطر محبوبه شب مشام رو نوازش میداد.
کمند بالاخره خوابیده بود و نادیا گوشه تخت کز کرده بود و دوباره به حرفهای پریسا و عاقبت خودش فکر میکرد.
اونطرف تر مریم هنوز اشک میریخت و آروم پسرش رو تکون میداد که روی پاش خوابیده بود و اشکهای ماسیده روی گونه هاش رد کمرنگی به جا گذاشته بود.
پیمان بالاخره روزه سکوتش رو میشکنه و آروم به سمت پله های منتهی به طبقه بالا و محل استراحت دخترها میده.
چند لحظه گیج بالای پله ها می ایسته و چشم میدوزه به اتاق ها تا شاید بتونه تشخیص بده نادیا رو کجا میتونه پیدا کنه. تنها کسی که میتونست بهش کمی آرامش بده و فکرش رو از اینهمه پری، حتی برای چند دقیقه خالی کنه.
دستش رو روی اولین دستگیره میگذاره که مانی بلند خطاب بهش:
- اون نیست.
دستش رو آروم بر میداره و جلو میره و روی در دوم ثانیه ای مکس میکنه و بعد ضربه آرومی به در میزنه.
با صدای زمزمه مانند بله نادیا در رو باز و روبروش نادیا رو میبینه در هم مچاله شده روی تخت و به فاصله کمی کمند رو میبینه که چشماش رو با خستگی باز میکنه و با دیدن پیمان دوباره میبنده و بی هیچ حرفی روش رو به اون طرف میکنه.
جوابی برای کمند نداره. خوب بد اتفاقیه که افتاده و حالا و تو این لحظه خودش انقدر داغونه که اومده سراغ نادیا تا آرومش کنه، پس نمیتونه الان کسی رو آروم کنه. تازه آرومه چی بکنه؟ بگه هفت سال رو تو یه ثانیه فراموش کن؟ بگه ببخشش؟ یا بگه بیا بشین باهاش گپ بزن؟ قطعا همه این حرفها جز جکی خنده دار معنی دیگه ای پیدا نمیکنه.
پس ترجیح میده تنها سکوت کنه. سرش رو به سمت نادیا بر میگردونه و زمزمه میکنه:
- نادیا؟
- بله؟
- خسته ام. میای بریم یه کم قدم بزنیم؟
نادیا از نگاه پیمان بغضش سنگین میشه. از اینهمه دردی که با یه بی فکری محض به کسی که تمام زندگیشه، داده، دلش میگیره. آروم از روی تخت بلند میشه و روبروی پیمان می ایسته:
- همین جوری بیام یا روپوش روسری بپوشم؟
پیمان تازه نگاهش به طرف نادیا میره که شلوارک مشکی تا زیر زانو به پا کرده با یه تاپ بندی مشکی. تازه چشمش اونهمه ظرافت دختر رو میبینه و به چشمش تو یه لحظه اونقدر خواستنی میاد که ناخوداگاه بهش نزدیک تر میشه و در آغوش میگیرتش و سرش رو لای موهاش فرو میبره.
آرامش ناگهانی تمام وجودش رو در بر میگیره و لبخند آروم آروم تو چشما و لبهاش پیدا میشه. با نفس های سنگینش عطر تن نادیا رو مزه مزه میکنه و بعد آروم حلقه دستاش شل میشه و دوباره مقابل نادیا می ایسته و:
- محوطه اختصاصیه و در نتیجه کسی نیست و مشکلی نداره هر جور بیای. ولی لب دریا ممکنه یه کم باد باشه. سردت نمیشه؟
نادیا دست و پاش رو جمع میکنه و نگاه گر گرفته اش رو از پیمان میدزده و زیر لب و با لبخند ادامه میده:
- نه. پس تو به چه دردی میخوری؟ سردم شد گرمم میکنی. مگه نه؟
آروم زیر گوشش زمزمه میکنه:
- نه اونقدر که تو میتونی من رو گرم کنی.
بعد دستش رو زیر بازوی نادیا میگذاره و آروم از اتاق بیرون میرن و در رو پشت سرشون می بندن و کمند میمونه و دنیایی حسرت و طعم گس عشق که روزی با ذره ذره وجودش لمسش کرده بود و حالا جای خالیش بیشتر و بیشتر خودش رو به رخ میکشید.
....

هر کدوم تو حال و هوای خودشون و در حالیکه دستای هم رو گرفتن مسیر سنگ فرش رو تا لب دریا پیش میرن.
پیمان بی هیچ حرفی نگاهش رو میدوزه به جایی شاید در دور ترین نقطه دریا. جایی که آسمون و دریا با هم یکی شدن و تو دل هم آروم به تماشای دنیا نشسته اند.
نادیا آروم دستش رو از حصار دست پیمان بیرون میاره و روی زمین میشینه و پاهاش رو دراز میکنه و به شن ها اجازه یکی شدن با تن گرمش رو میده و به فرداهای دور فکر میکنه.
پیمان طبق قانون نا نوشته قلب ها روی زمین و کنار نادیا سر میخوره و ثانیه ای بعد گرمای دستاش حمایتگر شونه های ظریف و لطیف نادیا میشه و نادیا رو به خودش نزدیکتر میکنه.
دریا برای بهتر دیدن این دو عاشق نزدیک و نزدیکتر میشه. جوری که بدش نمیاد با دست و پا زدن هاش خودش رو لا اقل به پای این دو برسونه و به بازی بگیرتشون. شاید چون بزرگه و مغرور. مغرور به وسعتش و سحر تو وجودش که تاب دیدن هیچ معشوقی جز خودش رو نداره.
اما نادیا و پیمان تنگ تر به هم میچسبند و ثانیه ای بعد نادیا سرش رو آروم روی شونه های پیمان تکیه میده و پیمان شروع به حرف زدن میکنه.
- اولین باری که دیدمت، به جرات میگم که تو رو ندیدم. مریم رو انگار میدیم. تو داشتی تقلب میکردی و من دختری رو میدیدم که سالها پیش همون جا، تو موقعیت تو نشسته بود و داشت تقلب میکرد. نگاهت همون نگاه بود. همون نگاه وحشی و سبز. اعتمادت همون بود. سختی و غرورت همون بود. حتی تمسخر تو نگاهت و حرفاتم همون بود. نمیدونم دنبال چی بودم. شاید گمشده خودم. نمیدونم اصلا عاشق این گمشده بودم یا نه. گمشده ای که روزی حاضر شده بودم برای نجاتش باهاش ازدواج کنم. اما مغرور بود. شکسته بود اما هنوز غرورش نشکسته بود. اون از ترحم بیزار بود.
چاره ای نداشتم. کمکش کردم تا از ایران بره. اما چشمم از زمانیکه یهو بی خبر نیست شد، دنبالش بود. وقتی تو رو دیدم شاید مریم رو تو وجودت دیدم. هر لحظه منتظر بودم یه حرکتی مشابه مریم ازت سر بزنه. یه خطا. خطای بزرگ.
اما تو فرق داشتی. تو چیزی داشتی که من از درکش عاجز بودم. تو بچگی میکردی و گاهی آنچنان بزرگ میشدی که تمام باورهام رو زیر سوال میبردی. کم کم باهات زندگی کردم. با نگاهت. با لجاجت ها و سر سختی هات. اون شب تو داشتی تو تب میسوختی و من پام سست شده بود. دلم میخواست برام هیچ میشدی. تو یه ثانیه فراموش میشدی ولی هر لحظه پر رنگ تر شدی. اون شب عذاب کشیدم. خودم رو مقصر میدونستم. شکسته بودمت و باید خوشحال می بودم و میخندیدم ولی داغون شده بودم. دلم میخواست کنارت بشینم و دستات رو تو دستام بگیرم و آرومت کنم. تنفر رو تو چشمات داشتم میدیم و نگاه تب زده ات دلم رو لرزوند. اون موقع نفهمیدم که اون نگاه چی بود و چی کرد باهام ولی مطمئنم همون نگاه تب زده عاشقم کرد.
ازت فرار میکردم چون میترسیدم خطا کنم. همون خطای امیر رو. میدونستم عشق خودش بزرگترین مستی هست و آدم مست هر کاری ممکنه بکنه. نمیخواستم تو این مستی پشیمونی به بار بیارم.
من بارها کمند رو تو آغوشم آروم کرده بودم. بارها دستم حلقه بازوهاش شده بود بارها پام تکیه گاه سرش شده بود و دستام نوازشگر موهاش ولی هیچوقت تنم نلرزیده بود. حسی گرمم نکرده بود. نگاهش گر گرفته ام نکرده بود. اما تماس با سر انگشت تو داغم میکرد. نگاهت آتیشم میزد. بازوهای برهنه ات اون روز دیوونه ام کرده بود. فهمیده بودم که مست شدم. همون مست عشق و باید ازت فرار میکردم. انقدر فرار کردم تا شاید آروم بشم. ولی دیوونه تر شدم. فهمیدم از این عشق نمیشه گذشت. با تموم تفاوت هات و بچگی هات منو عاشق کردی. انقدر عاشق که زبونم در مقابلت لال میشد و نمی تونستم مخالف میلت حرفی بزنم. شاید اگر انقدر عاشق نبودم حالا این اتفاق نیفتاده بود و ما اینجا نبودیم. کمند و مریمی کنار هم نبودن.
میچرخه سمت نادیا و چشم میدوزه به اون جنگل وحشی و نگاه گرم و ادامه میده:
- نادیا خیلی وقته که فقط تو و وجود تو آرومم میکنه پس امشبم آرومم کن. خسته ام. گیجم. چیکار کنم نادیا. سرم پره. داره میترکه. کجا اشتباه کردم؟ چرا همه انگشت اتهامشون رو به منه؟ از صبح فقط نگاه خصمانه و داد و فحش شنیدم. گرمم کن نادیا. یه کم بهم محبت بده. نگاه گرمت رو میخوام تا آروم بشم.
نادیا دستش رو جلو میبره و قطره اشک سمج روی گونه پیمان رو پس میزنه و دستش رو حلقه گردن پیمان میکنه و ثانیه ای به خودش فشارش میده و آروم روی موهاش رو نوازش میکنه و بعد ازش جدا میشه و چشم میدوزه تو اون دو چشم جادویی سیاه که حالا حلقه قرمزی از شاید گرمای وجود خودش و یا شاید اشک توی چشمای پیمان، سیاهیش رو کمرنگ کرده.
- پیمان تو مقصر نیستی. باور کن این رو. تو جز خوبی تو وجودت نبوده و نیست. تو فقط تقصیرت این بود که تو اون لحظه با عقلت تصمیم نگرفتی. درست عاشقی. سخته برات به من نه بگی. همون طور که برای من سخته به تو نه بگم یا از تو نه بشنوم. ولی گاهی بعضی چیزا هست که باید جلوشون وایسی تا بعد پشیمونی به بار نیاره. باید جلوم وای میستادی پیمان. باید حرف میزدی. اگه تو ماشین بهم دلیل مخالفتت رو میگفتی این اتفاق نمی افتاد. درسته لج کردم و رو حرفم وایسادم ولی میدونی چرا؟ یه دلیلش این بود که تو بی هیچ توضیحی فقط گفتی نه. انتظار نداشته باش من در مقابل هر نه ای که از دهنت در میاد چشم بسته بگم باشه. منو بشناس پیمان. اگه منو نشناسی زندگی زهرت میشه. یاد بگیر با من چطور باید حرف بزنی. برام دلیل آوردن رو یاد بگیر. من یاد نگرفتم بی دلیل زیر بار هر حرفی برم.
اما قبول دارم منم مقصر بودم. منو ببخش پیمان. شاید منم مقصر بودم که تو تنهایی مون هم حاضر نشدم دلیل مخالفتت رو بپرسم.
دستای نادیا که دور بازوهاش حلقه شده رو میگیره و چشم میدوزه تو چشماش و زمزمه میکنه:
- تو خیلی بزرگی نادیا. باورم نمیشه این نادیا همون نادیایی که از دیوار راست بالا میره و عشقش مسابقه دوییدن رو جدول خیابونه. ممنونم از آرامشی که بهم دادی. دوست دارم نادیا. بیشتر از خودم حتی.
- انقدر دوسم داری که برام بجنگی؟ تنهام نذاری؟
نگاه گنگش رو به نگاه ترسان نادیا میدوزه و زمزمه میکنه:
- تو چی میگی نادیا؟ این حرفا چیه؟ نکنه باورم نداری؟
- چرا باورت دارم ولی....
- ولی چی؟ چیزی شده؟
- مامان با تو مخالفه. به نظرش تو خیلی برای من بزرگی. دیشب ....
بعد اشک آروم روی گونه اش جاری میشه و سکوت جای هر کلامی رو میگیره.
نادیا رو آروم تو آغوشش جا میده و زیر گوشش زمزمه میکنه:
- اون روز که عاشقت شدم و اجازه دادم همه وجودم پر از تو بشه فکر همه چیز رو کردم. اون روز خودم رو برای هر جنگی آماده کردم. من پشتتم نادیا. اگه تو بخوای. تا روزی که تو من رو بخوای من هر کاری میکنم و مطمئن باش به دستت میارم. شک نکن نادیا. بهت قول میدم.
نادیا سرش رو آروم بالا میاره و لبخند کرنگی رو لبهاش میشینه و نگاهش رو به پیمان میدوزه.
پیمان تاب مقاونت بیشتر رو در مقابل اینهمه نزدیکی و گرمای نادیا و نگاه پر حرفش نمیاره. زنگ خطر تو گوشش به صدا در میاد. آروم نادیا رو از خودش جدا میکنه و از روی زمین بلند میشه و به سمت دریا قدم بر میداره.
- نادیا امشب خیلی گرمه. به نظر تو هم گرم نیست؟
- آره خیلی گرمه. دارم گر میگیرم.
پیمان با لبخند ثانیه ای به پشت بر میگرده و تو چشمای نادیا نگاه میکنه و بعد سرش رو زیر میندازه و دوباره به سمت دریا میره و ادامه میده:
- اگه تو داری گر میگیری، من گر گرفتم. دیگه طاقت ندارم. بعد پیراهنش رو از تنش در میاره و با همون شلوار کوتاهش میزنه به دریا تا التهاب و گر گرفتگی تنش از برخورد با آب کم بشه.
نادیا خنده عمیقی میکنه و ادامه میده:
- ای دیوونه. سرما میخوری. آب سرده. بیا بیرون.
پیمان جلو و جلو تر میره و فریاد میزنه:
- نه. تازه دارم یه کم خنک میشم. تو برو تو. منم زود میام.
نادیا نگاه شیطونی بهش میکنه و:
- و اگه نرم؟
- من عقب تر میرم.
- و اگه من جلوتر بیام؟
- تو این کار رو نمیکنی.
- از کجا انقدر مطمئنی؟
- مطمئن نیستم ولی ازت دارم خواهش میکنم بری.
- ای ترسو.
بعد با لبخند دمپایی هاش رو کنار دمپایی های پیمان در میاره و آروم آروم به سمت دریا قدم بر میداره.
صدای پیمان لحظه ای متوقفش میکنه:
- نکن نادیا. سرده. سرما میخوری. بر گرد ویلا.
- اگه مریض بشم چیکار میکنی؟ شب تا صبح بالا سرم میشینی دستمال بذاری تا تبم پایین بیاد؟
- نادیا دیوونگی نکن. برگرد.
جلو تر میره و چند ثانیه بعد تا سینه توی آب میره و کم کم فاصله اش با پیمان کم و کمتر میشه.
- دیوونه. جلوتر نیا.
- شنا بلدم.
- دریا تو شب خطرناکه. لجبازی نکن دختر.
- پس تو بیا عقب تر.
موهای خیس نادیا تنش رو میلرزونه. برجستگی های بدنش که حالا با چسبیدن تاپ به بدنش بیشتر خودش رو به نمایش گذاشته نگاهش رو تبدار تر میکنه و از ترس فاصله اش رو با نادیا بیشتر میکنه.
نگاهش روی سینه ستبر پیمان که هر لحظه بیشتر توی آب فرو میره خیره میمونه و حسرت گرم شدن توش تو وجودش بیشتر زبونه میکشه. نگاهش روی صورت پیمان و نگاه سرخش میلغزه و با نگاه حرف دلش رو میخواد به پیمان بزنه. چیز زیادی نمیخواد فقط آرامشش تو اون آغوش رو برای چند لحظه میخواد. به خودش مطمئنه. میدونه پاش نمیلغزه پس فاصله اش رو کمتر میکنه و به پیمان نزدیکتر میشه و ثانیه ای بعد هر دو کنار هم قرار میگیرن.
ترس رو تو نگاه پیمان میخونه و با لبخند چشم میدوزه بهش و زمزمه میکنه:
- پایه مسابقه هستی؟
- نه نادیا. از این جلوتر خطرناکه. پات به کف آب نمیرسه دیگه. یهو زیر پات خالی بشه هر اتفاقی ممکنه بیفته.
- اوهوم. و اولین اتفاق دستای توست که محکم دورم حلقه میشه و جلوی هر اتفاق دیگه ای رو میگیره. نترس من شناگر خوبی ام.
- نادیا کوتا بیا. اصلا بیا برگردیم.
- نچ. مسابقه. 3.... 2....1
بعد مثل باد از کنار پیمان میگذره و دور میشه.
پیمان عصبی پشتش شنا میکنه و سرعتش رو زیاد و ثانیه ای بعد دستش رو دور کمر نادیا حلقه میکنه و به سمت ساحل شنا میکنه.
نادیا از تماس با پیمان گرم میشه. همون گرمایی که پیمان هم با جزء جزء بدنش حس میکنه.
بعد از یه مسافت کوتاه و جایی که مطمئنه پای نادیا به کف آب میرسه حلقه دستاش رو شل میکنه و با اخم به نادیا چشم میدوزه و زمزمه میکنه:
- دیگه بسه لجبازی. شنا کن بریم. خیلی دیره.
نادیا تنها چشم میدوزه به پیمان و نزدیک و نزدیکتر میشه و درست مقابلش می ایسته و زمزمه میکنه:
- وقتی تو کنارمی از هیچی نمی ترسم. حتی از غرق شدن. دوست دارم پیمان.
پیمان بی اراده قدم جلو میگذاره و نادیا رو محکم تو آغوش میگیره و زمزمه میکنه:
- منم دوست دارم.
حلقه دستاش رو تنگ تر میکنه و چشم میدوزه به نادیا و لحظه به لحظه صورتش به صورت نادیا نزدیک و نزدیکتر میشه.
شاید تنها تو فاصله دو انگشت از لبهای نادیا، صوورتش می ایسته و نگاه لرزانش گیج میشه و تن نادیا زیر دستاش دون دون میشه و میلرزه. دندوناش به هم میخوره و نگاهش ترسان. موهای خیس نادیا رو آروم از توی صورتش پس میزنه و زمزمه میکنه:
- نترس نادیا.
-دست خودم نیست.
چشم ازش بر میداره و محکم تر به خودش فشارش میده و آروم بوسه ای که داشت هوس میشد رو روی سرشونه نادیا میزنه و هوسش رو به این شکل پس میزنه و آروم به طرف ساحل میره و تقریبا پاهای سست و تن لرزان نادیا رو هم دنبالش میکشه.
ثانیه ای بعد پاشون به ساحل میرسه و پیمان بلوزش رو از روی شن ها بر میداره و تو تن لرزون نادیا میکنه و در حالیکه تن ظریف دختر رو به خودش فشار میده تا لرزش کمتر بشه، به سمت ویلا حرکت میکنن.


برچسب ها: رمانی ها - 42-رمان تقلب - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , دنیای رمان , رمان خوانها , سیبیل , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45326

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا