تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (ادامه ی فصل دهم)


دو روز از اومدن شون گذشته بود و هنوز جو همون جو سرد بود. هنوز نتونسته بود حتی چند دیقه با مریم حرف بزنه و این عصبیش کرده بود. مریم انقدر سرد و خشک بود که می ترسید اگر بخواد لب از لب باز کنه جنجال دوم هم به راه بیفته.
کمند بالاخره از این زندون خود ساخته اش بیرون اومده بود و رفته بود قدمی بزنه و مانی هم با پیمان رفته بود دریا. پیمان و نادیا هم که طبق معمول این دو روز باز سرشون تو خلوت خودشون بود.
بالاخره دل رو به دریا میزنه و از مقابل نگاه پرسان نادیا و پیمان رد میشه و به طرف اتاق های بالا میره.
چند ثانیه ای پشت در مکس میکنه و بعد آروم ضربه ای به در میزنه و با صدای بفرمایید مریم در رو باز میکنه و داخل میشه.
- سلام. بی موقع مزاحم شدم؟
- اختیار دارین. این چه حرفیه. مزاحمی هم اگر باشه منم که این دو روز سفرتون رو هم به هم زدم.
- این حرف رو نزنین. ما واقعا خوشحال شدیم که اومدین.
- اینم از احترام تونه که به روم نمی یارین.
- مریم خانوم؟
- بله؟
- من راستش نیومدم اینجا که تعارف کنیم به هم. میخوام باهاتون حرف بزنم.
مریم برای ثانیه ای نگاهش رو از روی نقطه ای پشت سر آریانا بر میداره و با کمی تعجب به آریانا خیره میشه و به همون سرعت دوباره نگاهش به نقطه قبلی بر میگرده و با همون لحن سرد رو به آریانا:
- خواهش میکنم. امر بفرمایید.
- میتونم بشینم؟
- اختیار دارید.
آریانا آروم روی لبه تخت میشینه و نگاهش رو به مریم میدوزه و:
- میشه شما هم بشینید. اینجوری برام سخته حرفام رو بزنم.
مریم اینبار با اخمی کمرنگ آروم روی تخت و با فاصله زیادی از آریانا میشینه.
- دو روزه میخوام باهاتون حرف بزنم ولی از ترس جوابتون و بدتر از اون برداشتتون از حرفام هیچی نگفتم. ولی امروز روز آخریه که با هم هستیم و باید بهتون حرفام رو بزنم. فقط خواهش میکنم همه حرفام رو بشنوید و ازشون برداشتی نکنید.
- زندگی من به هم ریخته تر از اونه که شما یا هر کس دیگه ای بخواد تو یه ساعت و دو ساعت بهش سر و سامون بده و همه چیز رو به قبل بر گردونه. پس بهتره شما هم بهش فکر نکنید. امروز که تموم شه همه چیز برای شماها تموم میشه پس فراموشش کنید.
- نه نه. اشتباه نکنید. من نمیخوام تو زندگیتون دخالتی کنم. من میخوام در مورد خودم و شما حرف بزنم.
مریم ناگهان و بی هوا زوم میشه تو نگاه آریانا. انگار هنوز باورش نمیشه که این حرفها از دهن آریانا در اومده باشه. ثانیه ای به خودش فحش میده که با اونهمه ادعای خبره بودن نفهمیده بوده که یه دیوونه ای درست تو دو قدمیش تو چه خواب و خیال هایی بوده.
دلش نمیخواست حتی یک کلمه از حرفای آریانا رو بشنوه. زنگ خطر تو گوشش انقدر بلند صدا کرده بود که هزار جور اخطار رو تو یه ثانیه بهش بده و به قولی علاج واقعه قبل از وقوع بکنه.
سرش رو بالا میگیره و با نگاهی که حالا سردیش از زمستون هم بدتره رو به آریانا:
- مهندس راد من و شما هیچ ربطی به هم نداریم که شما بخواین حرفی در مورد من و خودتون بزنید. نمیخوام چیز بیشتری بشنوم. ممنون میشم تنهام بذارین.
- نمیتونم. باید حرفام رو بزنم. دو ساله این حرفا تو دلم مونده. از همون موقعی که فاصله مون یه فرسخ بود و من نمیدونستم این خانوم سلیمانی ای که دارم باهاش حرف میزنم کی هست. کجاییه. چند سالشه. بچه ای داره یا نداره. ازدواج کرده یا نکرده.
- حالا هم چیزی نمیدونید. پس از همون راهی که اومدین برگردین که به قولی این ره که تو میروی به ترکستان است.
- برام اهمیتی نداره به کجاست. میخوام باهات برم. هر راهی که باشه. برام مهم نیست که یه بچه داری. برام مهم نیست که یه روزی یکی دیگه رو دوست داشتی. برام این مهمه که حالا ازش جدا شدی و تنهایی و میتونی مال....
مریم با غیض از روی تخت بلند میشه و روبروی آریانا می ایسته و با فریادی خفه شده به چشماش خیره میشه و:
- من از کسی جدا نشدم. حتی با کسی ازدواج هم نکردم. قطعا انقدر احمق نیستی که معنی حرفام رو نفهمی. پس میدونی الان اینی که روبروت وایساده کیه.
آریانا هم از روی تخت بلند میشه و با نگاه سنگینش به مریم چشم میدوزه و:
- صیغه هم همون ازدواجه. فقط ما براش اسم گذاشتیم.
- پسر جون من حتی صیغه کسی هم نبودم.
نگاه آریانا لحظه ای رنگ میبازه. اما مریم بی توجه به این رنگ باختن ادامه میده:
- من یه دزدم. دزد زندگی کمند. نامزدش رو ازش دزدیم. میدونی چرا؟ چون پولدار بود و من بدبخت. چون نامزدش پسر یه کارخونه دار بود و من دختر یه کارگر. چون طمعکار بودم. چون میخواستم یه شبه رهه صد ساله رو برم. چون فکر میکردم یه بچه لازم دارم تا پابند خودم بکنمش. تا یه عمر بشم دختر خوشبخته قصه. اما حالا داری میبینیم. اون بچه ای که جلوت میبینی تو مملکته تو بهش میگن حرومزاده. تو مملکت غربی که من فرار کردم میذارن براش به اسم خودم شناسنامه بگیرم. تو مملکت تو به من میگن هرزه. هر جایی. تو اون مملکی که رفتم کسی نمیشناستم که نگام کنه و بخواد روم اسم بذاره. من خیلی وقته از این مملکت بریدم.من دیگه مال این مملکت و آدماش نیستم. اگه میبینی الان اینجام برا نون در آوردنه. برا سیر کردن شکم بچه ام. اگه نداشتمش منم الان اینجا نبودم. چون من خیلی وقته سیر شدم. از همه چیز. از این زندگی از این آدما از خودم از همه چیز.
برو چشمات رو باز کن و زندگی کن. عشق واسه تو کتابا خوبه.
آریانا روی تخت می افته و سرش رو بین دو دستش میگیره و ثانیه ای بعد با نا امیدی سرش رو بالا میگیره و دوباره چشم میدوزه به مریم:
- داری دروغ میگی. داری این مزخزفات رو تحویلم میدی که ولت کنم.
- هه. تو یا زیادی عاشقی یا زیادی فارغ ای. وگرنه قطعا چنین فکری نمیکردی. آخه پسر خوب مگه یه زن دیوانه ست که خودش رو هرزه نمایش بده تا کسی رو پس بزنه. چرا چشمات رو باز نمیکنی؟ هان؟
من دروغ میگم. باشه. برو از پیمان بپرس. دیگه اون واو به واو زندگی منو میدونه. اون که مرض نداره دروغ بگه بهت. برو بیشتر از این عذابم نده. من به دردت نمیخورم. همون طور که تو به درد من نمیخوری.
بعد از کنارش میگذره و آروم در رو باز میکنه و به سمت پله ها میره و ثانیه ای بعد از مقابل نگاه پر درد پیمان میگذره و به سمت ساحل میره.
کمند و مانی و پسر کوچولوش رو میبینه که لب دریا دارن قلعه میسازن. چند ثانیه به صحنه مقابلش چشم میدوزه و بعد آروم به طرفشون میره.
پیمان با دیدن مریم از روی زمین بلند میشه و با لبخند به طرف مریم میدوه و همزمان با فریادی پر خنده:
- ماما. ببین.
و با انگشت قلعه کوچیکش رو به مریم نشون میده.
مریم لبخند عمیقی بهش میزنه و در آغوش میگیرتش و ثانیه ای بعد رو به پیمان:
- خاله کمند و عمو مانی رو که اذیت نکردی؟
- نه. کمند باهام دوست شده. اینم بهم داده
لحظه ای چشم میدوزه به زنجیر طلای ظریفی که به یه الله وصل شده. گیج میشه و برای شاید حل علامت سوال پر رنگ تو ذهنش، نگاهش رو به کمند میدوزه که حالا جای لبخندش رو اخم ظریفی گرفته و با اصرار روش رو از مریم پس میزنه.
آروم پیمان رو زمین میگذاره و رو بهش:
- بدو با عمو مانی برو مسابقه دو بده تا منم با خاله کمند یه قلعه کوچولو هم کنار قلعه ات برا اسباب بازی هات درست کنم. باشه؟
پیمان با خنده دستاش رو به هم میکوبه و به طرف مانی میدوه و ثانیه ای بعد مانی از روی زمین بلند میشه و مریم تو دلش از اینهمه فهم مانی ممنون میشه و آروم به طرف کمند میره.


با نزدیک شدن مریم سریع از روی زمین بلند میشه تا ازش دور بشه که صدای مریم وادار به ایستادنش میکنه.
- میشه چند دیقه صبر کنی؟ باید باهات حرف بزنم.
- دلیلی برای شنیدن حرفات نمی بینم.
- اما من یه دلیل خیلی مهم برای گفتن حرفام دارم.
- شاید 7 سال پیش مهم بود شنیدن حرفات ولی دیگه نیست. نمیخوام بشنوم.
- خواهش میکنم کمند. میدونم ازم دلخوری. میدو....
کمند با پوزخندی عمیق و صدایی پر طعنه بین حرف مریم میپره و:
- هه دلخور؟؟؟؟؟؟؟ واقعا چه فکری با خودت کردی؟ من اصلا تو رو نمی بینم که بخوام ازت دلخور باشم یا نباشم.
مریم با سستی خودش رو روی شن ها سر میده و میشینه و سرش رو تنها بالا و به سمت کمند میگیره و با بغض تو کلامش دوباره شروع میکنه.
- میدونم کمند. من خودم خودم رو نمیبینم چه برسه به اینکه انتظار داشته باشم کسی من رو ببینه. و بدتر از اون اگر اون کس تو باشی.
یه عمر ساینا بودم. یه عمر هیچکس من رو مریم ندید جز پیمان. ساینا بودم چون خودم نخواستم مریم باشم. از خودم فرار کردم تا راحت تر بتونم هر غلطی میخوام بکنم. تا چشمام رو ببندم و زندگی تو، خودم، امیر و بدتر از همه پسر کوچولوم رو نابود کنم.
ازت نه توقع بخشش دارم نه همدردی. فقط میخوام عذابم رو کم کنم. میدونم تا عمر دارم و پیمان جلومه این عذاب باهامه ولی شاید اگه با تو حرف بزنم این عذاب کمتر بشه.
کمند تو رو خدا ازم بگذر. میدونم هر زجری که الان دارم میکشم مقصرش خودمم. میدونم چوب بی صدای خداست که داره جواب تمومه ندونم کاری هام رو میده. میدونم زندگیت رو پاشیدم. میدونم مسئول تمام دردا و بی کسی های این سالهات منم. میدونم جوونی و خوشی هات رو یه شبه نابود کردم ولی به خدا خودم هم نابود شدم. میدونم مقصر خودم بودم ولی منم کم از تو درد نمیکشم.
کمند منو ببین. هیچی ندارم دیگه. تمام زندگیم فقط پیمانه. اگه نفس میکشم به عشق اون بچه ست. اگه هنوز سر پا ام به خاطر زندگی اون بچه ست که نابود تر از این نشه.
کمند خسته ام. از همون روز اول تا همین الان که جلوتم. همه وجودم پر از درده. دردای بی درمون. نه خونه دارم. نه زندگی. نه وطن. نه پدر. نه مادر. نه شوهر. نه یه سنگ صبور واسه بی کسی هام. نه آرامش. نه ....
کمند هیچی ندارم. حالم و ببین و لا اقل بهم ترحم کن. کمند ازم بگذر. به خاطر پسرم بگذر.
حالا اشک روی گونه هاش سر میخورد و هر لحظه صداش بیشتر به زجه تبدیل میشد. کمند هم حال بهتری نداشت. تو دلش هزار تا درد و زخم کهنه بعد از 7 سال سر باز کرده بودن و مقابلش زنی رو داشت میدید که با مریمی که میشناخت زمین تا آسمون فرق میکرد. این زن فقط یه زن شکست خورده بود. زنی که پاهاش دیگه یارای ایستادن نداشت.
نگاهش رو از دریا میگیره و به مریم خیره میشه و تنها زمزمه میکنه:
- چرا؟؟؟؟؟
چرایی که هزاران چرا رو تو خودش پنهون کرده.
مریم اما نگاهش رو به جایی شاید تو عمق دریا، جایی که فاصله ای بین آسمون و دریا نیست میدوزه و زیر لب زمزمه میکنه:
- چون میخواستم طعم بی کسی رو بچشم. طعم تلخ بی پناهی رو. میخواستم ببینم اون هزاران زنی که یه نصف شب از درد زایمان از خواب میپرن و به خودشون میپیچن و بعد سرشون بر میگرده به سمت دیگه تخت و جای خالی شوهر رو حس میکنن چطور خودشون چادرشون رو به کمر میبندن و جون پر دردشون رو میکشن تا بیمارستان و میرن بچه اون مرد رو دنیا میارن. چطور با یه بچه چند روزه و دست زیر شکم گرفته از درد بر میگردن خونه و جای خالی مادرشون رو تحمل میکنن که نازشون رو بکشه و بگه مادر تو تکون نخور خودم بچه رو عوض میکنم. تو تکون نخور برات کاچی بیارم.
چون میخواستم طعم مثه سگ دویدن و کار کردن و درس خوندن و بچه بزرگ کردن و بعد نصف شب از خستگی بیهوش شدن اونم سر بی شام و بچشم.
حالا لحن مریم تلخ شده بود. تلخ تر از زهر. اما هنوز دلش پر بود.
- چون میخواستم طعم غریبی و بی زبونی و خیلی طعم های دیگه رو بچشم. زیر دندونم مزه مزه کنم.
میدونی چرا؟ چون صورت مسئله رو درست نخونده بودم. فقط فرمولای تو کتاب رو حفظ کرده بودم. فکر میکردم جهنم بالاخره استادِ بابت اون چهار تا فرمولی که برا هر سوال مینویسم تو برگه یه ده بهم میده و پاس میشم.
اما استادِ با نه و هفتاد و پنج انداختم.
بعد ناگهانی سرش رو از اون ته دریا بالا میگیره و چشم میدوزه به کمند و
- کمند؟؟؟؟؟؟ ببینم راهی برا پاس کردنش دارم؟ تو میدونی استادِ رو از کجا میشه پیدا کرد؟ تو شاگرد خوبش بودی آخه. حتما میدونی.... نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کمند پا سست میکنه و روبروی مریم خم میشه و کم کم پایین و پایین تر میره و بالاخره مقابلش میشینه و زمزمه میکنه
- استاده خیلی وقته گم شده. یه روزی اومد و با یه زنجیر و قسم به همون الله روش قلبم رو دزدید. وقتی خوب عاشقش شدم گذاشت و رفت. من از تو خیلی خوشبخت تر بودم مریم. آخه به من لا اقل ده رو داد.
میخواستم زنجیرشو همیشه نگه دارم که یادم نره همچین استادایی ممکنه بازم به تورم بخوره اما امروز لب ساحل چشماش رو برام فرستاد. چشماش طلبِ مالش رو میکرد. پسش دادم. مال حروم خوردن نداره. دادم به صاحبش. حلالش باشه. تو رو هم حلالت کردم. برو بگرد شاید یه روزی یه جای این کره خاکی استاده رو پیداش کردی. اگه دیدیش ازش بپرس چرا؟ شاید گفت چرا تو رو انداخت چرا منو لب مرز رد کرد و چرا برگه اون طفل معصوم رو اصلا نخونده روش خط قرمز کشید.

کمند رفته بود و حالا مریم میتونست به تمام اون سنگینی و فشاری که از صبح باهاش جنگیده بود تا از پا نندازتش اجازه بده تا هر کاری میخواد بکنه.
زن رو به اونهمه عظمت دریا نشسته بود اما غرق دریا نبود غرق آرزوهای بر باد رفته اش بود. آرزویی که حالا خودش میخواست براورده بشه اما چه دیر. حالا مردی بود که عاشقش شده بود اما با بی رحمی عشقش رو تو نطقه خفه کرده بود. درد کشیده بود ولی نقابش رو از روی صورتش بر داشته بود تا آریانا هم ساینا رو ببینه.
اما آریانا هنوز تو شوک بود. هنوز بهت زده به همون آخرین نقطه روی تخت که مریم نشسته بود خیره مونده بود و حتی قدرت فکر کردن هم نداشت.
عشق میخواست هنوز بدوه و التماس کنه و عقل پس میزد. دلش فقط یه چیز رو تکرار میکرد اونم اینکه چه اهمیتی داره. گذشته اش رو فراموش کن و مجابش کن اما عقل زیر بار نمیرفت. نمیتونست به سالها اعتقادش پشت پا بزنه. به خودش که نمیتونست دروغ بگه تو ذهنش این حک شده بود که چنین زنی زن زندگی نیست. یا لا اقل از جنس اون نبود تا بخواد همه چیز رو ندید بگیره.
سخت بود ولی باید فراموش میکرد. باید فراموش میکرد روزی مریم نامی تو زندگیش پا گذاشته. زندگی داستان افسانه ای و رویایی شاه پریون نبود. زندگی تلخ بود. سخت بود. دو طرف میدون باید از جنس هم میبودن وگرنه داوری منصفانه نمیشد. نمیخواست سالها بعد تو زندگیش هر بار نگاهی رو روی زنش دید برگرده و زنی رو ببینه که روزی پا رو تمام قانون ها گذاشته بوده و شاید این نگاه هم سرآغاز پای دوم رو گذاشتن باشه.
....
- ولم کن پیمان. میخوام برم پیش آریانا. الان دق میکنه. دیوونه میشه. حالیت میشه؟
پیمان نگاه خشک و خسته اش رو به نادیا میدوزه و زیر لب تنها زمزمه میکنه:
- بذار تنها باشه. نذار جلوی تو بشکنه. جلوی تو باید همیشه همون کوه و سنگ صبور باشه. اون الان هیچ همدردی نمیخواد. اون فقط خودش و تنهایی هاش رو میخواد. نرو. خواهش میکنم.
نادیا تلاشی برای اینکه جلوی اشکاش رو بگیره نمیکنه. سرش رو تو سینه پیمان فرو میبره و هق هقش بلند تر میشه و :
- مگه ندیدی چی بهش گفت مریم. مگه ندیدی چطور کاخ آرزوهاشو تو یه لحظه خراب کرد.
- از تو کاری بر نمی یاد. بذارش به حال خودش.
- اما....
پیمان انگشتش رو روی لبهای نادیا میگذاره و بی مقدم رو به نادیا:
- کی بیایم خواستگاری؟
نادیا ثانیه ای طول میکشه تا از فاز خودش بیرون بیاد و بره تو شوکی که پیمان با حرفش وارد کرده. ثانیه ای سرخ و سفید میشه و بعد آروم آروم سرش پایین میره و تنها زیر لب زمزمه میکنه:
- نمیدونم.
اما پیمان با خنده ای به ظاهر سرخوش و مطمئن سر نادیا رو بالا میگیره و :
- اولا ما عروس خجالتی نمیخوایم. دوما نمیدونم که نشد جواب. میگم فردا شب چطوره؟
نادیا از زمان انتخابی پیمان خنده اش میگیره و دوباره به همون نادیای همیشگی بر میگرده و با خنده:
- نه میخوای امشب بیاین.
- اوهوم. بد فکری هم نیست. اصلا میخوای اول تا ما نیستیم بفرستیم مامان باباها جنگاشون رو با هم بکنن بعد که صلح بر قرار شد من یه کت شلوار بپوشم و کروات بزنم و با یه دسته گل بیام. ها؟؟؟؟ موافقی؟؟؟؟؟
نادیا از تصورات پیمان تنها میخنده. خنده ای عمیق و دوست داشتنی. و پیمان که به نتیجه مورد نظرش رسیده و نادیا رو از فکر اتفاقات بد دور و برش تونسته در بیاره به بازیش ادامه میده و :
- نگا تو رو خدا. عروسم عروسای قدیم. یه شرم و حیایی داشتن. داماد میخواست دو کلام باهاشون حرف بزنه ده دفعه سرخ و سفید میشدن که تهش یه نیمچه لبخندی رو لبشون بیاد اونوقت.... هی روزگار. حالا عروس خانوم برات چه گلی بیارم بله رو میدی؟
- اممم. باید فکر کنم.
- خوب فکر کن. 1...2....3.... وقتت تموم شد. جواب؟؟؟؟؟؟
- نمیدونم.
- ولی من میدونم.
- خوب چی؟
- زرنگی؟ باید صبر کنی.
- ااااااااااااااا...... بگو دیگه.....
نادیا و پیمان هنوز مشغول کلنجار بودن که پیمان آریانا رو بالای پله ها میبینه. یه نگاه به اون قیافه کافیه تا همه چیز رو بفهمه و تنها با نگاه کوتاهی همدردیش رو به آریانا بگه.
اما آریانا با قدم هایی محکم و لبخندی آروم از پله ها پایین میاد و درست لحظه ای که نادیا هم حضورش رو احساس میکنه و سرش رو بالا میگیره لبخند شیرینی روی صورت نادیا میزنه و بعد رو به پیمان:
- میخوام یه چند روز تنها....
هنوز جمله کامل از دهنش در نیومده در باز میشه و مریم با قدمهایی سست و نگاهی خسته و قرمز وارد میشه.
آریانا چشم میدوزه به مریم و در حالیکه سوییچ ماشین رو مقابل پیمان میگیره دوباره حرفش رو تکرار میکنه:
- میخوام چند روز تنها باشم. شما ها برین تهران. من نمی یام.
بعد ثانیه ای چشم میدوزه به مریم با نگاهی پر از حرف. پر از درد. پر از خرد شدن و شکستن.
بعد لبخند محوی به مریم میزنه و :
- برات آرزوی خوشبختی میکنم. هر جا که باشی. مواظب خودت و پسر کوچولوت باش. سفرت سلامت.
بعد از مقابل مریم رد میشه و آروم از در ویلا بیرون میره.
مریم به پشت سر برمیگرده و خیره به مردی نگاه میکنه با شونه های افتاده و لرزون. مردی که میتونست مرد رویاهاش باشه. سنگ صبور و پشت محکمش باشه.
ثانیه ای بعد سرش کم کم بر میگرده و رو به زیر خم میشه.
نادیا نیم خیز میشه که با فشار دست پیمان روی بازوش متوقف میشه و پیمان رو به مریم و نادیا:
- کم کم آماده بشین. میرم به کمند و مانی هم بگم که تا یه ساعت دیگه راه بیفتیم.
مریم قطره اشک روی صورتش رو با دست آروم پاک میکنه و بی هیچ حرفی به طرف بالا حرکت میکنه و نادیا با فشار دست پیمان از زمین کنده میشه و پشت مریم پله ها رو بالا میره.
....


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , سیبیل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 23- در حسرت آغوش تو , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 13- رمان کلبه ی عشق ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45325

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا