تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (ادامه ی فصل دهم)


ساعت 9 شب رو نشون میداد و سر و صدایی که از طبقه پایین می اومد نشون میداد که مهمونها اومدن.
نادیا با لبخندی روی صورتش برای بار آخر خودش رو توی آینه نگاه میکنه. آرایش بی نقصش با موهای فر رها شده دورش نگاه اون جنگل سبز رو وحشی تر کرده بود.
نگاهش پایین تر روی لباسش خیره میمونه و خنده پر صداش رو به زور خفه میکنه و پشت به آینه دمپایی های لا انگشتی سرمه ای سفیدش رو پاش میکنه و از در اتاف بیرون و به سمت طبقه پایین میره.
.....
پیمان به بوی عطر نادیا سر بر میگردونه و روی صورت نادیا خیره میمونه. لبخندش عمیق تر میشه. این بار جذابیت نادیا و لباسش صد برابر تو چشمش میاد. همون نادیای بی قید و رها و راحت و دوست داشتنی.
نگاهش رو با لذت روی سارافن جین نادیا میدوزه و یاد دختر بچه های سرتق مامانا می افته.
نگاه پریسا روی نادیا ثابت میمونه و پیمان با دیدن چشمای غرق شیطنت و لجباز نادیا به پریسا، لبخندش عمیق تر میشه.
جدال بین نگاه پریسا و نادیا با هم تا رسیدن نادیا به پایین پله ها و رسیدنش توی سالن ادامه پیدا میکنه.
با ورودش به سالن لبخند پیروزمندانه ای روی صورت پریسا میزنه و بی خیال از کنار زمزمه های عصبی مادر در مورد لباس و دمپاییش رد میشه و مستقیم از مقابل اشکان که روی پا بلند شده بود رد میشه و پریسا و رامین رو هم رد میکنه و مقابل شیرین و شهلا می ایسته و به سمت شیرین جون میره و با لبخند بهش سلام میکنه و روش رو میبوسه و بعد با پیمان سلام علیکی صمیمی و کمی طولانی میکنه و بعد دوباره به سمت شهلا بر میگرده و تنها دستش رو دراز میکنه و سلام میکنه. شهلا کمی فاصله رو کم میکنه تا گونه اش رو ببوسه که نادیا خودش رو به نفهمی میزنه و رو میکنه به طرف پیام پدر پیمان و دستش رو دراز میکنه و سلام علیک گرمی میکنه. از مقابل بقیه خیلی سرد و با نوک انگشت دست میده و رد میشه. در آخر به طرف اشکان کمی نزدیک میشه و تنها سرش رو کمی خم میکنه و سلام میکنه و لبخندی پیروز به پریسا میزنه و دوباره راه اومده رو بر میگرده و خودش رو کنار شیرین جون جا میده و به این ترتیب درست کنار پیمان قرار میگیره.
پیمان سرش رو کمی نزدیک میکنه و آروم زیر گوش نادیا زمزمه میکنه:
- غلط نکنم یه کاری کردی که پریسا جون به خونت تشنه شده. خودت بگو چه آتیشی سوزوندی باز؟
نادیا مخصوصا با صدایی کمی بلند تر از معمول میحنده و بعد چشم میدوزه به پیمان و سرش رو مخصوصا کمی به صورت پیمان نزدیک میکنه و زیر لب:
- من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا به من میاد این کارا؟ ولش کن. میخواست تو خونه خودمون مثه دلقکا با کت دامن مثه مهمونای صد سال یه بار بیام و سیخ بشینم. برا همین خون خونش رو داره میخوره. تازه تو باید خوشت بیاد که اومده دیگه... نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شهلا رو به نادیا شروع به حرف زدن میکنه و نادیا اجبارا سرش رو به طرفش بر میگردونه
- مثکه نادیا جون با آقا پیمان خیلی جورن. عجیبه با این اختلاف سنی و طرز فکر.
پریسا بدون اینکه به نادیا مهلتی برای بل گرفتن بده ادامه حرف شهلا رو میگیره و:
- شهلا من همیشه گفتم پیمان جان و نادیا دو روی سکه اند. اصلا زمین تا آسمون با هم فرق دارن. نادیا شوخ و سر زنده و پر انرژیه. درست بر عکس پیمان. نادیا مثل بچه پیمان میمونه.
نادیا حرصی و عصبی اخماش رو تو هم میکشه و دهن باز میکنه که پریسا مهلت نمیده.
- واقعا انتخاب پیمان جان بی نقص و حرفه شهلا. کمند رو که یادته؟ دختر سارا.
- آره آره. ماشالا چقدر هم به هم میان. کمند هم خانومه. هم لباس پوشیدنش هم راه رفتن و حرکات و رفتاراش کپی پیمان جانه. خیلی به هم میاین پیمان جان. واقعا انتخابت بی نظیره.
اینبار پیمان هم عصبی و گر گرفته انگار که روی میخ نشسته باشه برای ثانیه ای چشم میدوزه به نادیا.
حالا اون جنگل همیشه سبز طوفانی شده. با نگاه سعی میکنه نادیا رو آروم کنه و رو به شهلا و پریسا نگاهش رو میگردونه و:
- فکر میکنم اشتباهی شده. کمند فقط یه دوست خانوادگیه. نه انتخاب من.
اینبار شیرین که تازه معنی تمام این حرفها رو درک کرده رو به پریسا:
- پریسا اصولا آدمها همیشه نقطه مقابلشون رو انتخاب میکنن. وقتی دو نفر کاملا شبیه هم باشن تو زندگی مشکلات سر راهشون خیلی زیاده. بعد هم سن دختر و پسر وقتی به هم خیلی نزدیک باشه بدتره. هر دو انتظار دارن طرف مقابل کوتاه بیاد و این خیلی وقت ها مشکل ساز میشه.
پریسا رو به شیرین و با لحنی قاطع:
- ولی شیرین من و رامین هیچکدوم اختلاف سن زیاد رو نمیتونیم بپذیریم. برامون قابل درک نیست.
نادیا حرصی بین حرفشون میپره و رو به پریسا:
- ولی مامان وقتی دو نفر به هم علاقه داشته باشن همه این بحث ها فقط حرفه.
این بار اشکان خودش رو وسط بحث میندازه و رو به نادیا:
- ولی به نظر من کاملا حق با پریسا جونه. عشق و این حرفا کشکه. چهار روز که بگذره و زن و مرد برا هم عادی بشن این اختلاف سنی تازه خودش رو نشون میده. مثلا راه دوری نریم فرض کن خود تو دلت میخواد بری سینما، پارک، شهر بازی یا مثلا آهان یادمه عاشقه مسابقه دو رو جدول بودی.... میخوای رو جدول راه بری اون وقت فرض کن با یکی دو برابر سن خودت ازدواج کرده باشی. کدوم این کارا رو حاضر بکنه؟ مثلا فکر کردی میذاره تو از رو جدول راه بری که هر کی هم دید بگه بچه شو نگا چه با نمکه. یا مثلا فکر کردی باهات میاد شهر بازی سوار قطار وحشت میشه که جیغ بکشه. تصورش هم خنده داره.
نادیا با حرص رو به اشکان میکنه و با پوزخند:
- نه که مثلا جنابالی همسن و سال من اهل این کارا هستین. حاضرم شرط ببندم تا حالا یه بارم نرفتی شهر بازی. یا یه بارم از رو جدول کنار خیابون حتی راه هم نرفتی چه برسه به مسابقه دو گذاشتن. اما همین آقا پیمانی که اینجور اتو کشیده و با کت شلوار داری میبینیش رو جدول کنار خیابون با من مسابقه دو داده.
پریسا عصبی برق پیروزی رو تو چشمای نادیا میخونه و وسط حرفش میپره:
- اونم برانکه گفته بچه ای دلت خوش بشه. وگرنه تو تازه وقت عروسک بازیته ولی آقا پیمان نهایت تا یکی دو سال دیگه باید بچه دار بشه که حوصله بازی کردن و انگ و ونگ بچه شو داشته باشه لا اقل وگرنه یه هفت هشت سال دیگه که حالا شاید تو یه کم بزرگ بشی و وقت ازدواج و بچه دار شدنت بشه حاضرم شرط ببندم بچه ات رو یه روز ببری خونه آقا پیمان به یه ساعت نکشیده میخواد بگه جمع کنین برین خونه تون کلافه ام کرد انگ و ونگ بجه تون. البته حقم داره ها. والا تو سن 45 6 سالگی کدوم مردی حوصله بچه داره که پیمان جان دومیش باشه.
راستی شیرین تا دیر نشده براش دست بالا کنین دیگه کمند هم فکر کنم 31 2 رو داشته باشه. دیر میشه برا بچه دار شدنش ها.
پیمان عصبی از روی مبل بلند میشه و به طرف دستشویی میره و نادیابا وحشت ثانیه ای به پیمان و ثانیه ای به شیرین چشم میدوزه.
شیرین با لبخند و اعتماد به نفس کامل رو به پریسا
- پیمان که گفت پریسا جان. کمند فقط یه دوست خانوادگیه. پیمان انتخابش رو چند ماهی هست کرده و ایشالا به وقتش برا صحبت کردن هم میریم.
نادیا ناگهان از درون نفسش آروم میشه و لبخند کمرنگی روی صورتش میشینه و سرش رو به مسیر روبرو و جاییکه ثانیه ای قبل پیمان از دید خارج شده میدوزه و چشم انتظار برگشت پیمان میشه.
چند دیقه ای سکوت بر قرار میشه و بعد پریسا که پیمان رو با صورتی خیس و نگاهی کلافه در حال وارد شدن دوباره به پذیرایی میبینه مهره بعدی رو حرکت میده و اینبار با لبخند رو به اشکان میکنه و:
- خوب اشکان مامان و روی کلمه مامان تاکید میکنه و :
- دارویی که ساخته بودی به کجا رسید. به تولید رسیده؟
نادیا چشم میدوزه به پریسا و با پوزخند حرف پریسا رو قطع میکنه و
- ای بابا مامان جان اون دارو که رو چهار تا جک و جونور آزمایش شده بود که تازه یه سه تاییشم مرده بودن. آخه کدوم دیوانه ای حاضره با دیدن چنین نتیجه ای موش آزمایشگاهی این بشه.
تو هم دلت خوشه ها اشکان. بابا برو یه داروخونه بخر وایسا پشت میز دوات رو بفروش دیگه. بدبخت مردم چه گناهی کردن.
اینبار اشکان و پریسا و شهلا حرص میخورن و نادیا با بدجنسی میخنده. چون میدونه این پروژه هنوز به جایی نرسیده و داره هنوز هم رو جک و جونور آزمایش میشه.
پریسا اما کوتاه نمی یاد و رو به شهلا:
- وای شهلا به خدا همیشه تو خونه ما حرف اشکانه. واقعا از اول میدونسته دنبال چیه و تو این سن که به اینجا رسیده ببین یه چند سال دیگه چی میشه.
نادیا هم دخترمه ولی رشته حقوق کجا داروسازی کجا. آینده این رشته کجا اون کجا. هر کسی نمیتونه داروسازی قبول بشه. تازه مثلا نادیای من از در دانشگاه که تو رفت دیگه نخونه هم تا آخرش میره. تازه نهایتش فکر کردی چیه؟ میشه مثه آقا پیمان دیگه. صبح بره دانشگاه با بچه های مردم سر و کله بزنه و نون بخور و نمیر معلمی بخوره یا دیگه نهایتا با عرضه اش میشه باز پیمان جان که یه پروانه ای بگیره و هر روز زن و شوهرا بیان تو دفترش شاخ و شونه بکشن که چیه میخوایم طلاقمون رو بگیری برامون.
اینبار پیمان واقعا از کوره در میره و دهن باز میکنه و با لحنی به زور آروم نگه داشته:
- پریسا جون وکلای دسته اِنُم میرن پرونده طلاق و خانواده قبول میکنن. اگر منظورتون به منه که باید بگم من دو تا کار حقوقی تو دو تا شرکت بازرگانی قبول کردم که هر کدوم ماهی حداقل ده میلیون برام میاره که تازه فقط نظارت کنم و سالی دو تا سه تا پرونده کاریشون رو انجام بدم. بعدمن میرم دوره شش ماهه تو خارج از کشور سالی یه بار استاد کار گروه میشم بر میگردم اینجا تا کمر برام دولا راست میشن. من اگه میرم تو دانشگاه تدریس میکنم برای پولش نیست برای وجهه کاریشه. . فکر میکنم گاهی این برداشت های غلط ما ناشی از عدم اطلاع کافی در مورد یه رشته باشه. البته به شما خرده نمیگیرم چون واقعا آشنایی چندانی با این رشته ندارین. ولی قطعا زمانیکه نادیا جان درسش تموم بشه و بخواد ادامه تحصیل بده و کار رو شروع کنه شما هم بیشتر مطلع میشید در مورد این رشته و حوزه کاری و غیره اش.
نادیا با خنده رو به پریسا:
وای مامان تازه بزرگترین مزیت رشته ما اینه که با جک و جونور و آزمایشگاه و این چیزا سر و کار نداریم. بوی مواد شیمیایی دائم تو مغزمون نیست. یا مشغول دارو پیدا کردن از رو نسخه های خرچنگ غورباغه این دکترا و تو کیسه ریختن دوا برا مردم نیستیم. شغلمون کلاس داره. با کت شلوار و عطر و ادوکلن میریم اینور اون ور. سر و کارمونم با ویروس و میکروب نیست که یه خط در میون مریض باشیم.
پریسا اینبار واقعا کم میاره و با حرص از روی مبل بلند میشه و
- ببخشید من برم یه سر به غذاها بزنم که کم کم شام بخوریم.
شهلا هم سریع از روی مبل بلند میشه و شیرین زیر لب و آروم رو به پیمان:
- کارت غلط بود. ازت انتظار بیشتری داشتم. این طرز برخورد یه استاد دانشگاه که لقب دکتر رو با خودش یدک میکشه و ادعای سوادش میشه نبود حالا هر چقدر هم که دلخور بودی نباید به کسی که جای مادرته حتی به زبون بی زبونی بگی تو نمیفهمی.
بعد آروم از روی مبل بلند میشه و رو به نادیا هم زیر لب زمزمه میکنه:
- احترام اشکان و رشته اش رو نگه دار. اگه کسی از تو و رشته ات ایراد گرفت تو یکی دیگه رو به تلافی نکوب. فکر میکردم انقدر بزرگ شدی که برا زندگیت خودت بتونی تصمیم بگیری پس رفتاری از خودت نشون نده که هم من و هم دیگران باور کنن که هنوز تو دنیای لج و لجبازی های کودکانه ای.
بعد آروم به سمت آشپزخونه میره و پیمان و نادیا و کمی دورتر اشکان رو با هم تنها میگذاره.

ساعتها از رفتن مهمونا گذشته بود و نادیا عصبی صداش رو سرش انداخته بود و با پریسا بحث میکرد و رامین هم بی خیال و به بهانه خستگی رفته بود تو اتاق که بخوابه.
- مامان حرف آخرمه اگه فکر کردی با این کارا من کوتاه میام یا مجاب میشم یا قید پیمان رو میزنم فکر خنده داریه. من پیمان رو دوست دارم. برامم اصلا اهمیتی نداره که چند سال از من بزرگتره یا هر چیزه دیگه ای. پس باهاش کنار بیاین. چون انتخاب من اینه.
- چه غلطا. هر چی بزرگتر میشین زبونتون دراز تر میشه. اون از داداشت اینم از تو. حرف آخر منم اینه که من و بابات مخالف صد در صد این ازدواجیم. اگه بی رضایت ما میخوای ازدواج کنی به سلامت ولی رفتی پشت سرت رو هم نگاه نکن. شب به خیر.
پریسا پله ها رو بالا میره و از مقابل دید نادیا کم کم بیرون میره اما نادیا با اشکایی که حالا آروم آروم روی صورتش سرازیر شدن همون جا روی مبل ولو میشه و چشم میدوزه به نقطه ای روی سقف و به تمام سالهای بچگی و نوجوونی و حالا جوونیش فکر میکنه.
....
روزها انقدر سریع گذشته بودن که باورش هم برای همه سخت بود. نادیا درگیر درس بود و کلاس های آمادگی ارشدی که به پیشنهاد پیمان ثبت نام کرده بود. آریانا خودش رو درگیر کار کرده بود و انگار قید ازدواج رو به کل زده بود. مانی و کمند حالا رفت و آمدشون بیشتر شده بود و البته تنها دو تا دوست بودن و بیشتر مانی شنونده بود و کمند هر زمان دلش گرفته بود بهترین فرد برای آرامشش مانی بود.
پیمان درگیر از یه طرف کار روزمره خودش بود و از طرف دیگه کمک به نادیا برای آماده شدن برای کنکور. ساعتها وقت میگذاشت تا سوالای نادیا رو جواب بده و آخر هفته ها گاهی یه ساعتی وقت پیدا میکردن تا به دور از هر فکری برن بیرون و ساعتی با هم خوش باشن.
6 ماهی از اون مهمونی میگذشت و پیمان با نادیا قرار گذاشته بود که اگر نادیا فوق قبول بشه بالاخره بیاد و با پریسا خودش صحبت کنه و ازش اجازه بگیره تا برای خواستگاری نادیا بیان.
بابک هنوز هم بهترین دوست نادیا و سارا بود و حالا گاه گداری زمزمه هایی از زبون سارا و بابک میشنید که میتونست تنها نشونه علاقه شون به هم باشه. علاقه ای که هنور بابک یا فرصت رو برای بیانش مناسب نمیدید یا قدرت ابرازش به سارا رو نداشت.
.....
- ای بابا دختر خوب دو دیقه آروم بگیر. نهایتا قبول نمیشی دیگه. اینهمه بالا پایین پریدنت دیگه چیه؟
- وای آریانا دارم دیوونه میشم. اگه قبول نشم باید یه ساله دیگه دوباره بشینم و تو سر خودم بزنم تا قبول بشم. تازه پیمانم با مامان حرف نمیزنه.
- آها پس دردت رو بگو بابا. میگم از تو این خر خونی ها بعید بود نگو شرط و شروط گذاشتن براتون آقاتون.
- مرگ. خیلی نا مردی آریانا. به خودت بخند.
- برو فدات شم. برو بخواب. جوابا اومد من نگاه میکنم میام بهت میگم.
- برو بابا. دلت خوشه. خواب کجا بود. فکر کردی اصلا خوابم میبره الان.
.....
خودش رو تو اتاق حبس کرده بود و در رو روی هیچکس باز نمیکرد. شاید تلفنش بیشتر از 40 تا میس کال و اس ام اس از طرف پیمان گرفته بود اما حتی دستش رو هم به طرفش دراز نکرده بود.
هنوز هم گاه گاهی صدای آریانا و مانی از پشت در میومد اما نادیا حاضر نبود یک کلمه هم حرف بزنه. فقط صدای هق هقش بود که سکوت اتاق رو میشکست.
- نانادی. خواهر گلم آخه مگه آسمون به زمین اومده که اینجور زار میزنی. به درک که قبول نشدی اصلا. اه. بس کن دیگه. جون آریانا این در رو باز کن. بابا نفست برید انقدر زار زدی.
- ای بابا نادیا کوتاه بیا دیگه. به جون مانی در رو باز نکنی میشکنمش ها.
نادیا با تمام ناراحتی با حرف مانی و تصور مانی در حال شکستن در خنده اش میگیره. خنده ای که بین هق هق هاش کاملا مشخص میشه.
مانی با خنده پیروزی دوباره به در نزدیکتر میشه و :
- خندیدی خندیدی. باز کن در رو. بسه دیگه. بابا اصلا گور پیمان کرده. خودم میام میگیرمت اونم تا کجاش بسوزه. ازت هیچ مدرکی هم نمیخوام. تو فقط بخور و بخواب و حال کن.
-جنابالی خیلی بیجا میکنی نگاه چپ به زن من بکنی.
مانی ناگهان به عقب بر میگرده و متعجب به پیمان نگاه میکنه و
- تو ...تو اینجا چیکار میکنی. از دیوار پریدی؟
- نخیر با اجازه تون از در اومدم.
مانی با خنده ای موذی صداش رو کمی پایین میاره و رو به پیمان
- باز شما چشم پریسا جون رو دور دیدین.
- جنابالی هم که مثکه چشم من رو دور دیدین.
صدای هق هقش رو به زور خفه میکنه و گوشش رو به در میچسبونه تا مبادا حتی یک کلمه رو هم از دست بده.
مانی با خنده سرش رو به در نزدیک میکنه و ناگهانی با صدای بلندی
- آهای فضول خانوم صدا یار به گوشت رسید گریه یادت رفت؟ یا فضولی و گوش وایسادن امون نداد؟ برا ما که در رو باز نکردی بیا برا شاخ شمداد باز کن بلکه چشمش تو رو ببینه ما رو نفله نکنه.
بابا قربونت چرا اینجوری نگا میکنی. من غلط بکنم چشم به ناموس شما داشته باشم. اصلا مگه مغز خر خوردم که بیام این زبون نفهم رو بگیرم. آقا مال خودتون.
- از خداتم باشه. حالام به سلامت. پاشو برو میخوام با زنم تنها باشم.
- بابا کوتاه بیا تو ام ها. زنم زنم.... هر وقت بهت دادنش بیا برا ما شاخ و شونه بکش.
ثانیه ای بعد دوباره سکوت برقرار میشه و هق هق نادیا تو اتاق میپیچه.
- نادیا حانوم؟ گلم؟ در رو باز کن فدات شم.
نادیا تنها سکوت میکنه و هق هقش بلند تر میشه.
- نادیا خانوم. قشنگم. باز کن دیگه. دلم برات تنگ شده. برا نگات، صدات. باز کن دیگه. آخه مگه چی شده که اینجور گریه میکنی. قبول نشدی که نشدی. فدای سرت. من که میدونم تو همه سعی ات رو کردی. برا من مهم فقط همین بود که به خاطر من نشستی این کتابا رو خوندی. باز کن فدات شم.
در رو بی هیچ حرفی باز میکنه و خودش دوباره روی زمین و درست پشت در کز میکنه.
پیمان آروم در رو باز میکنه که در نیمه گیر میکنه و میفهمه نادیا پشتش نشسته. آروم پاشو میذاره تو اتاق. هنوز در رو نبسته صدای پاشنه های کفشی روی سنگفرش طبقه پایین میپیچه. پا سست میکنه که پریسا از پیچ پله رد میشه و ثانیه ای بعد با صورتی به اخم نشسته روبروی پیمان می ایسته.
پیمان ثانیه ای بهش چشم میدوزه و با نگاه التماسش میکنه.
پریسا ثانیه ای نگاهش رو به پیمان میدوزه و با حرص در اتاق خوابش رو باز میکنه و بعد محکم در رو میبنده و پیمان سرش رو پایین میندازه و وارد اتاق میشه.


برچسب ها: رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 55-رمان واهمه ی با تو نبودن(ادامه مرثيه ی عشق) , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , سیبیل , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 23- در حسرت آغوش تو , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 97- رمان حلقه ی عشقم , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 13- رمان کلبه ی عشق ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45323

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا