تاریخ امروز
محصولات خیلی جالب دختروپسر
تبلیغ شما با Authority 40
موضوعات
محبوب ترین مطالب
جدید ترین مطالب


خرید بک لینک می تواند جایگاه وبسایت شما را در نتایج گوگل به رتبه 1 گوگل ارتقا دهد و بک لینک های قوی و ایرانی و با کیفیت موجود در سیستم تمام اتوماتیک بکوریتی نیاز شما به لینک سازی را کاملا رفع می کند . پس از بررسی و انتخاب بهترین ها ، می توانید فرم خرید بک لینک سئو را تکمیل کنید !. 
بکوریتی

کسب در آمد از فروش بک لینک و فروش رپورتاژ آگهی

فروش بک لینک از خدمات بکوریتی هست و درواقع شما می توانید از راه فروش بک لینک کسب درآمد کنید.

به کمک بکوریتی می توانید از راه خرید و فروش بک لینک و خرید رپورتاژ آگهی درآمد داشته باشید و تنها با ثبت سایت خودتان ماهانه 10 ها بک لینک و رپورتاژ اگهی بفروش برسانید .

خرید بک لینک

اگر صاحب هیچ سایت و وبلاگی هم نباشید می توانید از طریق زیر مجموعه گیری کسب درآمد مطمئن و دائمی داشته باشید.

بکوریتی اولین سیستم یکپارچه خرید بک لینک و رپورتاژ آگهی در ایران

بکوریتی در تابستان 96 پیاده سازی شد و از هفته اول مهر 1396 فعالیت خودش را آغاز کرده و با استقبال بسیاری روبرو شد و ورژن 5 سیستم در حال حاضر فعال می باشد .
تهیه بک لینک قوانین خاص خودش را دارد و عملا نمی توانید این قوانین گوگل را رعایت کنید و بکوریتی تنها سایت در ایران می باشد که این مشکل سئو را به طور کامل پیش بینی و رفع کرده است و شما بواسط پنل بکوریتی می توانید به بهترین شکل ممکن بک لینک تهیه کنید .

سیستم قدرتمند فروش و خرید رپورتاژ آگهی ( Reporting )

خرید رپورتاژ آگهی خبری در کنار بک لینک ها مکملی قوی برای سئو محسوب می شود و در پنل بکوریتی می توانید رپورتاژ آگهی دائمی و فالوو را از بین 100 ها سایت انتخاب و آنلاین سفارش رپورتاژ را ثبت کنید .

پنل قدرتمند بکوریتی برای خرید رپورتاژ آگهی ، تمام نیاز های شما به رپرتاژ دائمی را برطرف کرده است و براحتی می توانید از بین سایت های مرتبط با موضوع فعالیت خودتان ، رپرتاژ آگهی دائمی خریداری کنید.

خرید بک لینک

سفارش افزایش اتوریتی

اتوریتی امتیازی بین 0 تا 100 می باشد و هرچقدر بیشتر باشد نشان دهنده قدرت سایت از نظر سایت منبع یعنی moz می باشد  و  این روش تهیه بک لینک ، برای افزایش اتوریتی وب سایت شما کاربرد بسیاری دارد .

افزایش ورودی گوگل

افزایش ورودی گوگل تا 200 برابر ( 20000% ) ( google input toots ) با روش backority.ir تجربه کنید و در نتایج گوگل به شکل واقعی و طبیعی در صفحه اول گوگل باشید و در این آموزش به این موضوع پرداخته شده است .

بررسی جایگاه کلمه و رتبه سایت در گوگل

اگر از سیستم بکوریتی "بک لینک" خریداری کنید ، سیستم بکوریتی "رایگان" و اتوماتیک جایگاه کلمات کلیدی سایت شما را در google ، تا قبل از منقضی شدن بک لینک بررسی و در نمودار نمایش می دهد .

نویسنده نویسنده : تاریخ : تاریخ
رمان تقلب (فصل یازدهم)


در رو همونجور نیمه باز میگذاره و پشت در روبروی نادیا روی دو زانو میشینه و سر نادیا رو آروم بلند میکنه و خیره به چشماش چند ثانیه نگاه میکنه. انگار میخواد حرفای نگفته زیادی رو با همون نگاه به نادیا بزنه.
نادیا گریه اش بلند تر میشه و دست پیمان رو پس میزنه و دوباره سرش رو توی زانوهاش فرو میکنه که صدای زمزمه پیمان هق هقش رو به سکوت تبدیل میکنه
- نادیا؟ قشنگم؟ جون پیمان گریه نکن. دیوونه میشم به خدا. طاقت دیدن اشکاتو ندارم. آسمون که به زمین نیومده. به خدا من قصدم از گذاشتن اون شرط و شروط فقط این بود که ببینم انقدر دوسم داری که حاضر بشی کسل کننده ترین کار تو زندگیت رو به خاطرم بکنی یا نه.
باور کن نادیا. وگرنه مگه میشه برای رسیدن به تو شرط گذاشت؟ مگه عقلم کمه؟ آخه تو چه فکری کردی فدات شم. منی که یه روز صدات رو نشنوم دیوونه میشم مگه عقل از سرم پریده که برا خواستگاری کردن تو برات شرط بذارم.
شاید باورت نشه ولی انقدر از من سری که تو این چند ماه بارها فکر کردم که شاید فقط بهم عادت کردی. شاید انقدر عاشقم نباشی. آخه من چیزی ندارم در مقابل تو. یه مردی که به قول مامانت دیگه پیر شده. منی که از شور و سرزندگی تو زندگی میگیرم. منی که تو نباشی میشم یکی مثل آریانا یا مانی. سرد و بی حوصله. اگه میخندم تو باعثشی. اگه پا به پات میدوم تو بهم قدرتش رو میدی. برا همین میخواستم باور کنم که تو هم عاشقمی. کم چیزی نبود برام نادیا. با همه وجودم دوستت دارم انقدر که حاضر نیستم حتی یه ثانیه پشیمونی و غم رو تو نگات ببینم. باید میفهمیدم که واقعا انتخابت منم. با همه ایرادام. با همه کج خلقی ها و اخم و تخم هام.
راه دیگه ای جز این برا فهمیدنش نداشتم. وگرنه چه اهمیتی داره که تو مدرک فوق داشته باشی یا نداشته باشی. کنکور قبول بشی یا نشی.
اینا یه چیزای کاملا شخصی هست. چیزایی که تو خودت باید در موردشون تصمیم بگیری و ببینی میخوایشون یا نه. من کی باشم که بخوام مجبورت کنم. اونم به چیزی که اصلا بهش اعتقادی نداری.
دوباره سر نادیا رو بالا میگیره و آروم بوسه ای روی چشماش میزنه و با دست اشکاش رو پاک میکنه و با لبخندی دوباره چشم میدوزه به نادیا
- حاضرم جونم رو بدم تا همیشه رو لبات خنده و تو چشمات یه دنیا شور و شیطنت ببینم. نمیخوام دیگه گریه کنی. این تنها خواهشمه.
- حالا همه بهم میخندن. میگن عرضه نداشت قبول شه. به شیرین جون چی بگم؟
پیمان ناگهان رنگ نگاهش پر از خشم میشه و با لحنی محکم رو به نادیا و در حالیکه بازوهاش رو تو دست میگیره، آروم زمزمه میکنه
- این خصوصی ترین مسئله زندگی توست. چیزی که حتی منم اجازه اظهار نظر در موردش رو ندارم چه برسه به دیگران. همه بیجا میکنن حرفی بزنن. به مامان من هم ربطی نداره این مسئله و مطمئن باش حرفی هم نمیزنه. دلم نمیخواد راجبش دیگه حرفی بزنیم یا بهش فکر کنی. همین جا همین لحظه همه چیز رو فراموش کن.
بعد با لبخند کنار نادیا روی زمین میشینه و ادامه میده
- فعلا یه فکری کن ببین چطوری از جلو پریسا جون رد شه این شوهر آینده ات که پریسا جون سر از تنش جدا نکنه.
نادیا ناگهان اخم عمیقی روی صورتش میشینه و رو به پیمان
- مگه اومده؟
- از شانس منه بیچاره اوهوم. این خانوم گل هم که هر چی زنگ زدیم و پیغام براش فرستادیم جوابمون رو نداد. این دل دیوونه ام که منتظر یه بهانه تا بدو بدو بیاد این وری. اینم آخر عاقبتمون.
نادیا ناگهان همه چیز رو فراموش میکنه. دوباره اون خنده و شیطنت تو نگاهش رنگ میگیره و از جا بلند میشه و دست پیمان رو میگیره و
- هیچوقت به عشقم شک نکن. تو اولین و آخرین کسی هستی که اینجا پا گذاشتی پس مطمئن باش تا تهش باهاتم. بیا پشت من پسر گلم. خودم هواتو دارم.
پیمان با خنده دست میندازه پشت دو طرف کمر نادیا و نادیا با خنده زمزمه میکنه
- پایۀ قطار بازی هستی؟
پیمان خنده سرخوش و بلندی سر میده و نادیا هم در پاسخ خنده ای بلند میکنه و زیر لب زمزمه میکنه
- من میگم دو دو تو بگو چی چی.
با خنده از در اتاق بیرون میان که مانی سر پله ها سر و کله اش پیدا میشه و با خنده و بلند رو به نادیا و پیمان
- میبینم که طرف مهره مار داره و صدا خنده تون تا هفت تا خونه اونور ترم میاد. ای خاک تو سر شوهر ندیدت که تا گفت میاد میگیرتت نیشت وا شد.
پیمان با خنده و در حالیکه دستش رو کمی بیشتر دور کمر نادیا فشار میده
- دنیا رو هم بگردم لنگه اش رو پیدا نمیکنم. من نیشم باز شده که نادیا خانوم قبولم داره.
صدای پریسا دست پیمان رو شل میکنه و خنده رو لب نادیا رو بی حالت میکنه و مانی رو متعجب
- دختر من بی کس و کار نیست که خودش تنهایی بخواد کسی رو قبول کنه یا نکنه.
پیمان ثانیه ای تو ذهنش ناخوداگاه نادیا و پریسا رو با هم مقایسه میکنه و به این نتیجه میرسه که قطعا نادیا این سرسختی ها و نگاه وحشی و لجاجت هاش رو از پریسا به ارث برده. پس با لبخند و انگار داره با نادیا حرف میزنه تا مجابش کنه رو به پریسا سرش رو بلند میکنه و چشم میدوزه به چشماش و محکم
- اون که صد البته پریسا جون. من همچین جسارتی نمیکنم. ولی همه تلاشم رو برا بدست آوردن نادیا خانوم میکنم. چون نمیتونم ازش بگذرم. میدونم خیلی کمتر از نادیا هستم ولی این دل این چیزا سرش نمیشه. امیدوارم شما هم باهام راه بیاین. هر امتحانی باشه میدم تا بهتون ثابت کنم که میتونم دخترتون رو خوشبخت کنم. به قول خودتون انقدر سنم بالا هست که رو احساسات نوجوونی و خامی و سرگرمی عاشق نشده باشم. امیدوارم بهم این فرصت رو بدین.
پریسا کوتاه میاد و پیمان لبخند میزنه. نادیای بزرگ مجاب شده. شک نداشت که برنده ست.
- میتونید شام با ما باشید. ولی این به این معنا نیست که قبولتون کردم. چون هنوز هم معتقدم برای نادیا موردای خیلی بهتر از شما هست. ولی در خونه ام همیشه به روی مهمون باز بوده و ادب حکم میکنه وقت شام کسی گشنه از خونه ام بیرون نره.
- برام افتخار کنار شما و دختر گلتون حتی یه لیوان آب بخورم.
- در ضمن سعی کنید رفتارتون با سنتون تطبیق داشته باشه.
پیمان لبخندی به روی نادیا میزنه و بعد نگاهش رو به پریسا میدوزه و
- این یه مورد رو متاسفم. یه ثانیه خنده نادیا به کل برداشت آدمها از رفتارم و احیانا تمسخرش می ارزه. با نادیا که هستم سن و سالم یادم میره.
پریسا عصبی از کنارشون میگذره و تنها زیر لب زمزمه میکنه سر میز منتظرتونیم.
نادیا با خنده از کنار پیمان رد میشه و روی هره کنار نرده میشینه و سر میخوره تا پایین پله ها و پیمان با وحشت چشماش رو میبنده تا این حرکت کودکانه و پر خطر نادیا رو نبینه.
- هی هی.... رسیدم پایین ترسو. چشماتو وا کن.

آریانا ثانیه ای به نادیا نگاه میکنه و دوباره همون جواب تکراری
- نه نادیا افتضاحه.
- وای آریانا خفه ام کردی. اصلا نخواستم کمکت رو. برو دست شما درد نکنه. من خودم یه لباس پیدا میکنم بپوشم.
- نه به جان تو نمیشه. تو که سلیقه نداری. ور میداری یه دونه از اون تاپ شلوارای پاره پوره تو میپوشی رو دستمون میمونی. بذار کارم رو بکنم بلکه بندازیمت بیخ ریش این پسره و خلاص شیم از دستت.
- خیلی پر رویی. میگم ها من خواهرتم نه اون. تازه پیمان همه جوره من رو دوست داره محض اطلاعت کشته مردمه.
- ای بابا دختر خوب اون که فقط حرفه. باور نکن بابا. من روزی به هزار نفر میگم عاشقتم مگه گرفتمشون یکیشون رو تا حالا؟ بذا کارمو کنم. بچرخ بینم.
- برو بابا خل و چل.
- ادب مدبم که تعطیله. خجالت بکش من جای باباتم.
نادیا دیگه کم میاره و میشینه رو زمین و فقط میخنده. امروز خوشحاله رو ابرا سیر میکنه. پیمان داره میاد خواستگاریش. دلش شور جواب مامان و اخم و تخمش رو میزنه ولی هر چی که هست لااقل یه قدم جلو رفتن و پریسا گذاشته بیان خواستگاری. مطمئنه پیمان از پس مامان بر میاد.
آریانا با خنده کنار نادیا روی زمین میشینه و چشم میدوزه به نادیا و زمزمه میکنه
- چه زود گذشت نانادی. چقدر زود بزرگ شدیم. کی باورش میشه اون دختر کوچولو با موهای جنگلی گره گره فرفری انقدر بزرگ شده که حالا میخواد ازدواج کنه.
- یادته شب به شب دو ساعت باهات کلنجار میرفتم تا بذاری موهاتو شونه کنم؟ همیشه هم به نصف نرسیده میزدی زیر گریه که تو مخصوصا همه حرصت رو سر موهام خالی میکنی و دردم میاری. اوف گاهی دیوونه میشدم بس که واس خاطر شونه کردن موهای جنگلی خودت باید دو ساعت قربون صدقه ات میرفتم.
- حالا تابلو نکن آریانا ولی هنوزم که هنوزم عزا میگیرم سر مو شونه کردن و با ژل سر و تهش رو هم میارم جای شونه کردن.
- میگم چرا بیشتر وقتا عین این جنگل فرار کرده هایی نگو ای ای ای.... نانادی تنها آرزوم خوشبختی تو ست. میدونم پیمان انقدر دوستت داره که نمیذاره آب تو دلت تکون بخوره. دلم براش میسوزه. شاید اگه من قرار بود اینهمه نیش و کنایه های پریسا رو بشنوم تا حالا ده دفعه قید این ازدواج رو زده بودم. ولی به مامان هم حق میدم. تو خیلی چیزا رو نمیدونی.
نادیا خنده رو لبش کمرنگ میشه و به تبسمی شیرین جاش رو میده و آروم ضربه ای به بازوی آریانا میزنه و با شیطنت
- خیله خوب بابا فهمیدیم مامانی هستی نمیخواد قصه ببافی.
- نه نانادی جدی میگم. من مامان رو درک میکنم و دلیل مخالفتش رو خوب میدونم.
- خوب به منم بگو شاید مجاب شدم.
- نه تو رو مجاب نمیکنه. آخه تو هم تو یه دندگی لنگه مامانی. تا خودت تجربه نکنی زیر بار حرف هیشکی نمیری. ولی مامان یه چیز رو نمیدونه اونم تفاوت پیمان با چیزی که تو ذهنشه.
- اوف بابا مرموز. کشتی ما رو. بی خیال بریم پارک ملت؟
- ها؟؟؟؟؟؟؟ الان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوبی تو؟؟؟؟؟ شب خواستگار میخواد برات بیاد اونوقت میخوای بری پارک؟ بابا هر کی بود الان تو آرایشگاه و کمد لباس و شامپو نرم کننده و عطر و کرم پودر داشت میچرخید اونوقت تو.
- جون نانادی.
- لابد هم میخوای بری غلت بخوری؟ کوتا بیا بچه جون. دیگه بزرگ شدی.
- چه ربطی داره. وای نمیدونی چه حالی میده که. وقتی از اون بالای تپه رو اونهمه چمن غلت میزنی و میای پایین یه حس آزادی عجیبی همه وجودت رو میگیره. نفس میکشی. زندگی یعنی همین. چرا باید مثل اینهمه آدم خسته کننده باشم. چرا باید کارایی که لذتی برام نداره بکنم؟ الان دلم میخواد فکرم از اینهمه کلنجار و دلهره آزاد بشه. خوب فکر منم اینجوری آزاد میشه.
- خوش به حالت نانادی. نمیدونی بعضی وقتا چقدر بهت حسودی میکنم.
خوب، خیلی دیگه هندونه زیر بغلت گذاشتم فسقلی. پاشو این بلوز شلوار رو امتحان کن که به تو پیرهن و کت دامن و این قرتی بازی ها نیومده. بدتر بچه مردم گیج میشه.
- هه هه. خوشم میاد زود خر فهم میشی. مامان چه حرصی بخوره. جین بپوشم؟
- کوتا بیا تو ام دیگه. اون شلوار سفیده رو بپوش با.... با.... بذار بینم.... آها این بلوز سبزه عالیه. با رنگ چشماتم ست میشه.
ثانیه ای نادیا توی کمد پنهون میشه و بعد از کلی سر و صدا و در و تخته کوبیدن با بلوز شلوار انتخابی آریانا به تن بیرون میاد و ژستی مدل مانند برای آریانا میگیره و
- چطوره؟ داری حال میکنی مدل به این خدایی میبینی. نه؟؟؟؟؟؟؟
- اه نه نانادی. افتضاحه با این رنگ پوستت. اه. آخه پوست به اون سفیدی چطور دلت میاد این گند رو بزنی بهش. من جای پیمان باشم فردای عروسی سولار و استخر و آفتاب گرفتن رو ممنوع میکنم.
- اه اه اه. چه شانسی آوردم شوهرم تو نیستی. برو بابا پسر جون. اینجوری زنه دو روزه طلاقت میده ها. از ما گفتن بود.
- نه نانادی. برو اون شلوار قهوه ای رو بپوش. با این پوست سیاه، سفید افتضاحه.
- اوف کشتی ما رو.
.....
شاید برای دهمین بار گره کروات رو باز میکنه و دوباره میبنده و در نهایت و این بار کلافه در اتاق رو باز میکنه و بی هوا وارد اتاق شیرین و پیام میشه و سرش رو بالا میگیره و با چشم دنبال پدر سر میگردونه.
به ثانیه نکشیده اوفی زیر لب میگه و با کلافگی نگاهش رو به شیرین که در حال گره زدن کروات پدره میدوزه و
- ما رو بگو اومدیم کی برامون کروات ببنده. مامان جان من بابا رو بی خیال شو بیا این کروات منو ببند. ده دفعه بازش کردم و بستم بازم کجه.
شیرین ثانیه ای دست از کار میکشه و به پیمان و کلافگی و استرس تو رفتارش چشم میدوزه و بی اختیار خنده اش میگیره.
پیمان اخم عمیقی روی پیشونیش میشینه و دهن باز میکنه که پیام با خنده ای پر صدا و لحنی به ظاهر شاکی
- پسر به تو یاد ندادن با این سِنِّت که میخوای وارد جایی بشی در بزنی؟ اومدیم من داشتم مامانت رو میبوسیدم. تو باید اینجوری در رو باز کنی؟
- بی خیال بابا. چقدرم که شما مثلا جلو ما به مامانمون نمیچسبی. اینجوری باشه که یه چشم بند باید بزنیم و کورمال کورمال تو خونه راه بریم.
مامان جان من عوض خنده بیا این کروات رو ببند کلی کار دارم هنوز.
- اه اه بابا تو چقدر بد تیپ شدی. به من نرفتی چرا یه کم؟ شیرین یادته اومدم خواستگاریت چه تیپی زده بودم. اینم پسره بزرگ کردی. عروسم اینو ببینه که پشیمون میشه کلا.
شیرین با یاداوری اون روز ناگهان میزنه زیر خنده و بعد از کلی تلاش برای تبدیل خنده اش به لبخند ادامه میده:
- آره خوب یادمه با کت شلوار مشکی یه کمربند قهوه ای افتضاح بسته بودی. انگار تازه تو خونه ما دوزاریت افتاده بود چه گندی زدی.
- پیمان، تا وقتی پاشون رو از در بیرون بذارن دکمه های کتش رو کیپ بسته بود که مبادا مثلا من ببینم. حالا داشته باش گرمای تابستون و همون مثال خر تب میکنه سگ سینه پهلو.
پیام با غر غر بین حرف شیرین میپره و پیمان عصبی رو به هر دو و با صدایی بلند
- ای بابا. حالا چه وقته تجدید خاطره ست. بابا ساعت شد 6 جان من یکی این کروات منو درست کنه. هنوز گل هم نخریدیم.
بالاخره شیرین کوتاه میاد و کروات پیمان رو میبنده و بعد بوسه آرومی روی سر پیمان که مقابل پاهاش زانو زده بود تا شیرین راحت تر بتونه کرواتش رو ببنده میزنه و زیر لب با بغض زمزمه میکنه
- خوشبخت شی مامانم


ساعتها از نیمه شب گذشته بود و هنوز نادیا و پیمان و آریانا و حتی پریسا و رامین بیدار بودند.
نادیا با تمام ناراحتی ولی یه خوشحالی عمیقی تمام وجودش رو پر کرده بود و شاید از بعد رفتن پیمان و خونواده اش بارها و بارها اون یک ساعت حضورشون رو برای خودش به تصویر کشیده بود.
هنوز هم با یاداوری صورت سرخ و عرق ریز پیمان و سر پایین گرفته اش و دسته گل بزرگ توی دستاش خنده اش میگرفت. شاید تفاوت پیمان با دیگران همین بود. همین که حتی تو انتخاب گل هم ذهن نادیا رو خونده بود و حاضر شده بود اون دسته گل خنده دار رو فقط به خاطر یه لبخند نادیا بیاره. دسته گلی شاید بیشتر از 50 شاخه رز با رنگهای صورتی، سفید، نارنجی، بنفش، زرد، هفت رنگ و تنها یه شاخه رز قرمز. با روبان پهن سبزی که جای هر تزئینی رو گرفته بود.
نگاه پریسا از عصبانیت سرخ شده بود و حتی تنه آرومی هم به بازوش زده بود تا نیشش رو ببنده. اما اون عاشق اون دسته گل شده بود و اون لبخند کوچیکترین تشکر از پیمان بود که حاضر نبود به هیچ قیمتی حتی سبک خونده شدن ازش دریغ کنه.
پیمان سکوت رو به هر حرفی ترجیح داده بود و در مقابل تمام جنجال ها و بحث های پریسا تنها سکوت کرده بود. درست مثل پدر. پدر هم سکوت کرده بود و این برای نادیا عجیب بود. حتی لحظه ای فکر کرده بود بی اهمیتی وجودش باعث این سکوت بی دلیل پدر شده. اما رنگ نگاه پدر غمی تو خودش داشت که هنوز تو ذهنش پر رنگ بود. اما پریسا هر حرفی که زده بود یه من و رامیین تنگش چسبونده بود. انگار رامین لال بود و پریسا باید حرف دلش رو میزد. همه چیز عجیب بود و برای اولین بار ذهن نادیا رو به خودش مشغول کرده بود.
......
پیمان هم به سقف خیره شده بود و شاید تنها چیزی که پر رنگ تر از همه از یاداوری این خواستگاری پر ماجرا تو ذهنش دوباره و دوباره نقش میبست تصویر نادیا با اون لبخند پر حرف و نگاه سرخ و سفید شده بود. نگاهی که تنها برای همون چند دیقه اول تو وجودش نشسته بود و بعد دوباره پرده کنار رفته بود و همون نادیای شوخ و شیطون بر گشته بود. همون نادیایی که وقتی سینی چای به دست نزدیک سالن پاشنه کفشش به ریشه فرش گیر کرده بود و در حال افتادن، آریانا به دادش رسیده بود تنها در مقابل نگاه خندان جمع و قربون صدقه های شیرین لبش پر خنده شده بود و با بی خیالی گفته بود فکر کنم یکی میخواست چشمم بزنه ولی نگرفت. حرفی که شاید هر کسی غیر از نادیا زده بود به همه برمیخورد اما با اون لحن و گفتار نادیا تنها لبخندشون عمیق تر شده بود.
نادیایی که سینی به دست مقابلش ایستاده بود و با شیطنت و زمزمه وار و زیر نگاه های عصبی پریسا حرفایی بهش زده بود که صدای خنده اش رو بلند کرده بود.
ناخوداگاه و برای شاید صدمین بار صدای نادیا تو گوشش میپیچه.
- وای یعنی واقعا الان دستات نمیلرزه من اینجور جلوت وایسادم دارم بهت قهوه تعارف میکنم؟ چه بی احساس. یه کم سرخ و سفید شو. سرت رو بنداز پایین چه بچه پر رو زل زده به من.
و واقعا با بد جنسی وقتی فنجون رو برداشته بود با آرنجش آروم به بازوش زده بود و کمی از قهوه روش برگشته بود و بعد با خنده ای سر خوش زمزمه کرده بود این به اون پاشنه گیر کردنه در.
و آریانا با خنده گفته بود نبینم هول کنی آقا پیمان.
و رامین برای اولین بار خندیده بود. خنده ای بلند. اما نگاهش اونجا نبود.
....
آریانا پشت پنجره خیره به نقطه ای ایستاده بود و تنها صدای پریسا توی گوشش زنگ میزد. دست خودش نبود اما تنها چیزی که از اون مراسم تو ذهنش پر رنگ حک شده بود همون عصبانیت پریسا و همون حرفهایی بود که سالها پیش هم شنیده بود. سالهایی خیلی دور ولی همون زمان هم تو ذهنش اون فریادها حک شده بود.
شاید فقط 6 سال داشت. مامان بالای پله ها و در حالیکه اون رو که توی تب میسوخت بغل گرفته بود و تکون میداد با بدبختی ناله میکرد و میگفت کی گفته عشق سن و سال نمیشناسه؟ کی گفته کافیه عاشق باشی اونوقت سن و سال اصلا مطرح نیست. هر کی گفته بیاد اینجا تا من جوابش رو بدم. غلط زیادی کرده گفته.
دوباره مامان بالای منبر رفته بود و با بی رحمی همون حرفها رو، رو به پیمان تکرار کرده بود
- اینا نمیفهمن. بچه اند. فردا که رفت سر زندگیش به سال نکشیده شوهرش صدای بچه بچه اش بلند شد میفهمه چی کرده.
مگه نادیای من چند سالشه. تازه بیست و دو سالش داره میشه. خودتون یه کم فکر کنین. آخه مگه اختلاف یه سال دو ساله. 16 سال اختلاف سنیه. کم چیزی نیست. من و رامین که مخالفیم.
دوباره صدا تو گوش آریانا میپیچه:
- اینم شد زندگی؟ منم دلم میخواد برم دانشگاه. درس بخونم. کار کنم. اما چی؟ این زندگیمه....
آریانا ثانیه ای با خودش فکر میکنه که واقعا رامین مخالف بود؟ دوباره به ذهنش فشار میاره. دوباره بر میگرده به عقب. رامین چی میگفت؟
- عزیزم. خانومم کی گفته کاری که دلت میخواد نکنی. خوب تو هم برو درس بخون. دانشگاه برو. کار بکن.
- اونوقت گل پسر تب کرده تو کی جمع کنه؟ خونه تو کی جمع کنه. غذاتو کی بپزه؟
تهش چی شده بود؟ بالاخره بچه کی بود؟ پریسا؟؟؟ رامین؟؟؟ رامین چقدر عاشق بود. پریسا که به همه چیزایی که میخواست رسیده بود. پس دردش چی بود؟ اصلا تو این خونه چه خبر بود؟ پریسا مامان بود؟ اون که همیشه سرش یا تو کتاباش بود یا تو سفرای مطالعاتی یا سر کار. نمیفهمید. واقعا حق با پریسا بود؟ یعنی همه مشکلا از اختلاف سن دو تا آدم ناشی میشه؟ یعنی اختلاف سنی بین نانادی و پیمان انقدر مشکل ساز میشه؟
اونا مشکلی داشتن؟ خوب داشتن دیگه. هنوزم دارن. تازه نادیا که بیشتر مشکل داره.
مغزش هنگ کرده بود. فکرش کار نمیکرد. اگه میخواست به این زمزمه ها مجال بده میشد تمام اون سالها. اون سال هایی که همون رامین باهاش رفته بود سینما. بهش دیکته گفته بود اما پریسا نه. باز وضعش بهتر از نانادی بود.
......
پریسا روی تخت دراز کشیده بود و رامین دست دور بازوهاش انداخته بود و سعی داشت آرومش کنه.
- بسه پریسا. آسمون که به زمین نیومده. یه عمر با همین کارات زندگی رو به خودت زهر کردی. آخه چرا انقدر اون بچه رو، خودت رو، پیمان رو، من رو .....
- نمیذارم زندگیش رو خراب کنه.
- پریسا یه عمر تو روم این حرفا رو زدی هیچی نگفتم به حرمت همون عشق پاکمون. پس به همون حرمت قسمت میدم اذیتشون نکن. بذار خودشون تصمیم بگیرن.
پریسا خودش رو بیشتر تو آغوش رامین پنهون میکنه و سرش رو روی سینه اش میذاره و زمزمه میکنه
- دیدیش؟ درست کپی خودمه. همه کارش مثل خودمه. از همین میترسم. هیچوقت نخواستم مادر هیچکدومشون باشم چون نخواستم بگم اختلاف سنیم با بچه هام چقدره.
- اما برا نانادی میتونستی واقعا مامان باشی. یه زن 31 ساله به نظرت دیگه وقت بچه دار شدنش نبود؟ اگه میدونستم اونم برات زود بود باز سکوت میکردم.
- نباید میخندیدی امشب. اونم اونجور بلند.
- ولی داشتم خاطراتم رو مرور میکردم. برام لذت بخش ترین خاطره زندگیم بود اون روز. اون روزی که بعد از 35 سال دوباره تکرار شد. اونم با دختر خودم. خنده ام گرفت با دیدن حال دامادم. مثل خودم مات مونده بود.
بالاخره پریسا هم برای اولین بار تو اون شب میخنده. خنده ای که از یادآوری خواستگاری خودش و فنجون قهوه ای که با همون شیطنت روی رامین بر گردونده بود.
- رامین نادیا چطور انقدر شبیه منه؟ من که هیچوقت اونجوری کنارش نبودم.
- نمیدونم. ولی خیلی شبیه خودته. همه چیزش. حتی قیافه اش. اگه خودش رو سیا سوخته نکنه کپی برابر اصل خودته.
....
ساعتها گذشته بود. همه خواب بودن دیگه. اما رامین هنوز چشم به صورت پریسا دوخته بود و به تمام سالهای زندگیش فکر میکرد و میخواست به این نتیجه برسه که نادیا با پریسا متفاوته. نادیا خوشبخت میشه. نادیا هیچوقت از انتخابش پشیمون نمیشه. اما هنوز هم براش سوال بود که یعنی واقعا پریسا خوشبخت نبود؟!!!!
نفسش رو آروم بیرون میده و بوسه آرومی روی صورت پریسا مینشونه و با دست چروک های ریز روی صورت پریسا رو نوازش میکنه و با لبخند چشماش رو میبنده و همه چیز رو به تقدیر میسپره.


برچسب ها: رمانی ها - 42-رمان تقلب - Blogfa , رمـــــان هـایـــ عـاشـقــــانـــــه - 142-رمان تقلب , رمان ...... رمان ...... رمان - Blogfa , رمان | مرجع رمان | عاشقانه | جدید - 19- رمان وسوسه , دوسـ ـتـداران رمـان , دخــــی رمـــــــــــــــــــــــــان , سیبیل , رمان خوانها ,
نویسنده نویسنده : تاریخ : 1393/03/09 تاریخ
کد :45322

تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به http://novel.parspa.com/ مي باشد

خرید : بک لینک
میزبانی شده توسط : همکاری در فروش پارس پا